۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

شانزده آذر.جنبش دانشجویان. گفتگو. م. ساقی . اسماعیل وفا یغمائی قسمت چهارم

شانزده آذر
 
گفتگوی م. ساقی، با اسماعیل وفا یغمائی( قسمت چهارم)
(سری دوم گفتگوها، گفتگوی چهادهم)
 
 
 پس از قرنها، با بازیهای روزگار و بر امواج اقبال عمومی و فضای ضد شاهی یک مشت مرتجع گندیده و نامردم و نامرد بر سر کار آمدند و تا توانستند کشتند و تا هستند می کشند در هر حال فقط  با سقوط سیاسی اینها و سپس با رشد یک دموکراسی نیرومند و فرهنگ آن است که می شود جلوی اینکارها را گرفت.
 
 
 
 
 ساقی:
واقعا کشتار پیشگامان جنبش دانشجوئی در دوران شاه به دست آخوندها وحشتناک است. بیرحمی ملاها حد ندارد و در همه گوشه و کنارایران جنایت کرده اند.
 
یغمایی:
 اینها حتی دستور کشتن بچه های خودشان را دادند. وقتی مثلا گیلانی دستور اعدام فرزندان خود را بدهد وضع بقیه روشن است، پسر و عروس آخوند جنتی هر دو مجاهد بودند که هر دو از جانباختگان آزادی اند، اولی در سال شصت یا شصت و یک و دومی در سال شصت و هفت بخون خفتند، ولی بجز این توجه باید بکنیم که در بازی قدرت و سیاست اساسا رحمی وجود ندارد، مروتی وجود ندارد، در بازی قدرت و سیاست رحم و مروت ، تعارف وحرف مفت است و این ماجرا در سراسر دنیا و منجمله در ایران تکرار شده است و هنوز هم میشود. مرگ مشکوک آیه الله لاهوتی، مرگ احمد خمینی، کشتن سعید امامی که خودش رئیس کشتارگران بود از این زمره اند. در گذشته پدر کشی و پسر کشی و رفیق کشی فراوان بوده است. از قتل خسرو پرویز به دست پسرش شیرویه، تا کشتن امین توسط برادرش مأمون، تا روزگار صفویان و آنهمه قتل پدر به دست پسر و برادر به دست خواهر و خواهر به دست برادر مثل قتل شاه اسماعیل دوم به دست پریخان خانم و قتل پریخان به دست شاه بعدی و قتل و کور کردن پسران شاه عباس به دستور پدر، تا دوره نادرشاه و بسیاری دورانهای دیگر نشان میدهد در بازی قدرت، داور اصلی تیغ و ساطور است و خون و جنایت و تزویر و ریا. در روشن ترین و پر مایه ترین انقلاب جهان انقلاب کبیر فرانسه وقتی قدرت نوپا بخطر افتاد یاران قدیمی یکدیگر را روانه به زیر تیغه گیوتین کردند و سر کسی مثل دانتون و نیز شش هفت هزار دهقان و کارگری که آماج کشتارهای اولیه دوران ترور قرار گرفتند با همان گیوتینی زده شد که سر لوئی شانزدهم، در مثلا بحث تقی شهرام و وضعیت سازمان مجاهدین در سال پنجاه وچهار بجز ضعفهای پایه ای ایدئولوژیک ترمیم نشده، باید حتما مقوله قدرت طلبی وهژمونی فردی مطلق و عوارض روانشناسانه آن را خوب فهمید تا قضیه روشن شود، هیچ انقلابی و قدرت نو رسیده ای از انقلاب کبیر فرانسه گرفته تا انقلاب اکتبر به کسانی که قدرتشان را بخطر بیاندازند رحم نکرده است، حالا ملاها که جای خود دارند! بعد از قرنها با بازیهای روزگار و بر امواج اقبال عمومی و فضای ضد شاهی یک مشت مرتجع گندیده و نامردم و نامرد بر سر کار آمدند و تا توانستند کشتند و تا هستند می کشند در هر حال فقط  با سقوط سیاسی اینها و سپس با رشد یک دموکراسی نیرومند و فرهنگ آن است که می شود جلوی اینکارها را گرفت.
 
ساقی:
آیا این فرهنگ هنوز بوجود نیامده است؟
 
یغمائی:
در کجا؟ اگر در ایران منظورتان است به نظر من نه! بوجود نیامده. حرفش فراوان زده می شود ولی در عمل همان روح قدیمی و کهنه استبداد و فقط من و فقط ماست که می تازد. روزی که این فرهنگ واقعا بوجود بیاید آن را احساس خواهیم کرد. مثل نخستین نسیمهای بهاری که کاملا قابل حس است. فعلا بادهای یخزده اند که دارند می تازند.
 
ساقی:
به نظر شما این ناامید کننده نیست؟
 
یغمائی:
چرا ناامید کننده. مقوله امید و ناامیدی هم مثل بقیه چیزها نسبی است، مثل مرگ،  مرگ فیزیکی من بمعنای مرگ عموم نیست! پس از من زندگی ادامه خواهد یافت، در مقوله نومیدی هم زیاد نترسیم، می شود من ناامید بشوم ولی من که تمام واقعیت امید و نومیدی نیستم. امیدهای تازه و امیدواران تازه در راهند. مثلا در خارج کشور بنظر من وضع چندان درخشان نیست، پراکندگی است و حرف، ولی در داخل ایران جای نومیدی نیست مبارزه باتلاش نسل نو و امیدهای نو ادامه دارد. کار زندگی اینطوری جلو میرود بنابراین میشود امیدوار بود که فرهنگ واقعی دموکراسی بعد از این همه کهنگی بوجود بیاید. الان هم جوانه هایش در نسل جوان قابل رویت است و آنانی که با زمان حال و آینده زندگی میکنند، اگر جائی برای نومیدی باشد در میان انها نیست در میان کهنگان است.
 
ساقی:
 برویم بر سر گفتمان اصلی. در میان افرادی که برشمردید، نام مهندس حسین برازنده که شهید قتلهای زنجیره ای است برده شد .آیا او هم از اعضای جنبش دانشجوئی در مشهد بود و مجاهد بود.
 
یغمائی:
 مهندس حسین برازنده در سالهای پنجاه و شش و هفت، مهندسی جوان و مسلمان و خوش سیما با موهائی بور و چشمانی آبی بود که بسیار خوشقلب، با ادب و آزرم، و مردم دوست بود. او امکانات مادی بسیار خوبی برای یک زندگی کاملا مرفه داشت ولی درویش وار و مردمی و ساده زندگی میکرد. یادم نمیرود من کت و شلوار او را برای مراسم ازدواجم به امانت گرفتم زیرا در آن دوران کت و شلوار نمی پوشیدیم و بیشتر کاپشن نظامی و شلوار لی و کفش اسپرت لباس دانشجویان بود. او با اینکه از مجاهدین هم هواداری میکرد بیشتر پیرو اندیشه های دکتر شریعتی و مهندس بازرگان بود. مهندس برازنده فرد باسوادی بود و روی متون قرآن و نهج البلاغه تسلط خوبی داشت و تا جائی که یادم می آید؛ کلاسهائی برای قرآن و نهج البلاغه داشت. این کلاسها را سالهای بعد مدتی بعد از انقلاب، در دانشگاه ، فکر میکنم دانشکده پزشکی، با تعدادی از دانشجویان پسر و دختر و با حجاب و بی حجاب ادامه داد. او فردی معتقد به اسلام ولی دموکرات و دارای فکری باز بود که طبعا با ملاها در تضاد قرار می گرفت. بعدها ملایان فعالیت او را تحمل نکردند و در سال 1373 در جریان قتلهای زنجیره ای او را ربودند و بیرحمانه خفه کردند. فکر میکنم دو برادر او مجاهد بودند و در تهاجمات سال شصت و شصت و یک به پایگاههای مجاهدین بخون خفتند. مهندس برازنده و همسرش فرزانه یزدانی هر دو از مبارزان فعال جنبش دانشجوئی و در ارتباط نزدیک با ابوالقاسم مهریزی زاده بودند و از تمام توان خود مایه میگذاشتند. پدر فرزانه که بازاری متمکن و نیکنام و مردم دوستی بود نیز در این مسیر همراهی فراوان داشت. اگر اشتباه نکنم پس از باز شدن درهای زندان سیاسی مشهد، ظهر روز آزادی چند تن از زندانیان مجاهد و فدائی از جمله محمود عطائی، شکرالله پاکنژاد ، علی نمدمال زاده و...مهمان این حاجی نیکنام بودند. در آن روزگار جنبش دانشجوئی پیوندهائی این چنین با اطراف خود داشت با انسانهائی مردمی و والا که یاد تمامشان بخیر باد.
 
ساقی:
عجیب است خوب است که از بقیه هم مقداری بگوئید.
 
یغمائی:
از دیگر فعالان جنبش دانشجوئی طاهره مهدوی بود. شاهرودی بود و برادرش به دست ساواک به شهادت رسیده بود. دانشجوئی غمگین. کم حرف و فعال بود که در ته پل المحله مشهد حوالی حرم اتاقکی داشت و زندگی میکرد. او گذرانی چون راهبه ها داشت و بسیار ساده زیست بود. طاهره بعدها به ازدواج منصور بازرگان برادر پوران بازرگان، از مجاهدین قدیمی در آمد. سال 1367 در عملیات فروغ هر دو جان باختند. البته اخباری هم بود که طاهره دستگیر شده است ولی بنظر من اگر هم دستگیر شده باشد در تیربارانهای سال شصت و هفت دفتر زندگی خاکی او بسته شد.
 
ساقی:
واقعا عجب سرنوشتهائی. لبالب کار و تلاش و رنج و شکنج، و سرانجامهائی عجیب.
 
یغمائی:
  هر کدام سرنوشتی پیدا کردند که واقعا اگر بخواهیم از تک تک آنها صحبت کنیم جایش اینجا نیست و وقت زیادی میطلبد. هر کدام سالها تلاش کرده بودند ومرگشان یک گوشه از زندگی آنهاست. بعضی ها نامدار بودند مثل کرم محمودی زاده که اهل شهر کرد بود و در محاصره پاسداران با سیانور به زندگی خودش پایان داد. یا مثل احمد پرور که بیرجندی بود و بر تخت شکنجه کشتندش و محمود غلامی که قوچانی بود و با نارنجک به شهادت رسید یا علیرضا کاظمی که اهل گناباد بود و سیمائی بسیار معصوم داشت و تیر باران شد و حسن محدث ارموی خواهر زاده نویسنده نامدار جلال آل احمد و فرزند محقق بر جسته جلال الدین محدث ارموی که بر تخت شکنجه جانباخت و نصر الله مروج که شیرازی بود و تیر باران شد و جعفر حسینی که تهرانی بود و مفقود شد و بسیاری دیگر و بسیاری دیگر زنان و مردانی شفاف و شجاع و اهل شناخت و دانش  با سالها تجربه و تمام عیار اهل مبارزه و تلاش برای مردم که اکثرشان بخون خفتند این یک گوشه از حکایت نسل ماست. متاسفانه تمامش قابل بیان نیست. واقعا قابل بیان نیست که نفس آدم را میبرد و پیشنهاد میکنم صحبت بیشتر در باره آنها را بگذاریم برای فرصتی دیگر.
 
ساقی:
بسیار خوب میگذاریم برای یک فرصت دیگر و بر میگردیم به صحبت اصلیمان. داشتیم در باره ایدئولوژیک بودن جنبش دانشجوئی در آن سالها و تفاوتهایش با جنبش دانشجوئی کنونی  و ارتباط و عدم ارتباط این جنبش با مقاومت شهر اشرف صحبت میکردیم.
 
یغمائی:
  همانطور که قبل هم اشاره شد، پس از 22 بهمن هم جنبش و دسته ها و گروههای دانشجوئی همه ایدئولوژیک بودند چه طرفداران نیروهای انقلابی و چپ و چه طرفداران خمینی و گروههائی مثل گروه عبدالحمید یا عبدالمجید دیالمه در مشهد بنام انجمن احیا تفکرات شیعی، که خودش بعدها نماینده و وکیل شد و در انفجار حزب جمهوری اسلامی دفتر عمرش بسته شد. این وضعیت آن روزها بود ولی واقعیت امروزی چیست؟ جنبش کنونی دانشجوئی به نظر من اساسا جنبشی ایدئولوژیک نیست. و در کلیتش هم از هیچ گروه ایدئولوژیکی پیروی نمی کند این جنبش حتما از فرهنگهای دموکراتیک و چپ و نیز اسلام در چهره های مختلفش بهره هائی برده است و افراد مختلفی در آن ممکن است دارای این یا آن ایدئولوژی باشند ولی جنبش دانشجوئی، جنبشی ایدئولوژیک و دارای ایدئولوژی مشخصی نیست. جنبشی است ضد استبداد و ارتجاع ولایت فقیه خامنه ای و دار و دسته اش، که نفسش از فشار تنگ شده و مقداری آزادی و استقلال و دموکراسی می خواهد. این جنبش با اینکه شعار علیه ولایت فقیه می دهد و حتی گاهی عکس فقیه می سوزاند و مرگ بر دیکتاتور می گوید ولی جنبشی نیست که در شرایط کنونی سرنگونی کل نظام را بخواهد. این جنبش هنوز علیه خمینی به دلائل خاص خودش شعار نمی دهد. البته این جنبش راهی را که میرود با توجه به شرایط خطیر ایران و کارکرد ملاها ممکن است توفان ایجاد کند ولی شعارش نابودی دستگاه سیاسی در کل نیست. پیوندهایش را با موسوی و کروبی و جنبش سبز ببینید. شعارهایش را! حال باید دید منهای استبداد ستیزی این جنبش، اگر منظورتان ارتباط تشکیلاتی با پایگاه نظامی اشرف یا شهر اشرف است چطور این جنبش غیر ایدئولوژیک می تواند با یک جنبش مشخص برانداز که در نقطه محوری آن کاملا ایدئولوژیره است و فرمانده نامدارش رهبر اعتقادی مجاهدین است و تفکری مشخص از اسلام شیعی را ارائه میکند ارتباط تشکیلاتی و سازمانیافته داشته باشد. فکر میکنم همین قدر گویا باشد که چرا من اعتقاد دارم منظور از مقاومت اشرف نشان پل زدن بین دو مقاومت متفاوت و غیر همجنس است در مقابل یک پدیده ارتجاعی جمهوری ملا و نه ارتباط تشکیلاتی.
 
ساقی:
آیا می توانید طرحی از حرکت و چرخش جنبش دانشجوئی ایران را از ایدئولوژیک بودن تا وضعیت الان بدهید؟
 
یغمائی:
بطور خلاصه جنبش دانشجوئی ایران از آغاز تا سال 1357 جنبشی دارای ایدئولوژی و بیشتر ایدئولوژی چپ بود. می دانید دانشگاه را مثل خیلی کارهای مثبت دیگر، رضاشاه بنیاد گذاشت و چند روز پس از خروج رضاشاه، آن پنجاه و سه نفر چپ نامدار از زندان آزاد شدند و بنیاد حزب توده را نهادند. سال 1325 دانشگاه تهران چهارهزار دانشجو داشت، که اکثر آنها بنا بر اسناد موجود گرایش چپ و بیشتر حزب توده داشتند. سال 1326 حزب توده اعلام کرد نیمی از دانشجویان دانشگاه تهران عضو حزب هستند. انجمن اسلامی دانشجویان در دانشگاه سال 1322 تاسیس شد و سال 1329سازمان دانشجوئی جبهه ملی، بعدها دانشگاه جولانگاه اندیشه فدائیان و مجاهدین شد و این وضع اگر چه در رابطه با مجاهدین در سال 1355 و ماجرای تغییر ایدئولوژی ضربه ای خورد و موجب رشد نوعی اسلامگرائی به نفع خمینی و اسلام سنتی گردید ولی تا سال 1357 ادامه داشت این دور اول بود از سال 1320 تا 1357، که اساس دانشگاه در وجه غالبش این چنین بود و بعد نوبت رشد اسلامگرائی با گرایش به اسلام سنتی شد.
 
ساقی:
این موج آیا از سال 1332 وجود نداشت؟
 
یغمائی:
وجود داشت ولی ضعیف بود. دانشگاه اساسا در دست موج قدرتمند چپ بود. چپ غیر مذهبی. اسلامگرائی تا وقتی که سازمان مجاهدین فعالیتش را شروع کرد، نمی توانست زیاد سری بلند کند. فقط در جبهه ای که مهندس بازرگان و یارانش فعالیت میکردند حرمت و حیثیتی داشت، چنانکه بنیادگذاران مجاهدین هم از همین پایه و مایه برخاستند. در هر حال این ماجرا تا وقتی که رژیم جدید مستقر شد ادامه داشت و جنبش اسلامگرای دانشجوئی بر خلاف جنبش قبلی، اساسا نه بطور مستقل بلکه با حمایت نیرومند رژیم جدید،  که میخواست دانشگاهها را تسخیر کند شکل گرفت و رویاروی جنبش قدیمی ایستاد. سه سالی این کشاکش ادامه یافت و در سالهای بعد، اعضای جنبش دانشجوئی قدیم بیشتر تبدیل به چریک مسلح شدند و اعضای جنبش دانشجوئی جدید در آغاز کار خیلیهاشان تبدیل به مامور مسلح حکومت در سپاه و کمیته و بسیج . داستان در این برهه بسیار تلخ و صحنه هایش تکان دهنده است. مثلا شکنجه شدن یک دانشجوی مجاهد یا فدائی و یا... به دست و زیر شلاق دانشجوئی که عضو کمیته و بسیج است و هر دو قبلا در کلاس درس، کنار هم می نشستند و فعالیت داشتند.
 
ساقی:
آیا همه اینطور بودند یعنی مزدور و مامور رژیم بودند؟
 
یغمائی:
تا از چه زاویه ای بنگریم. قضیه مقداری پیچیده است. یک انقلاب و تحول عظیم رخ داده است. سلطنت سرنگون شده و مثلا جمهوری آمده. جوّ ضد آمریکا در اوج است من اسمش را نمیگذارم جوّ ضد امپریالیستی، چون چنین شناختی در میان اکثریت مردم وجود نداشت. ابائی ندارم که بگویم خیلی از مدعیان صاحب ادعا هم شناختی سطحی از این پدیده داشتند. در میان مردم این ضدّیت، یک احساس نیرومند عجیب و غریب و آمیخته با کنش و واکنشهای مذهبی بود و نه چیز دیگر زیرا شناخت درست امپریالیسم یک حکایت دیگر است و نه نعره ضد طاغوت کشیدن. یک شاه که اکثریت مردم علیه اش به خیابانهاریختند و اسم طاغوت به او داده شده رفته و یک شیخ در سیمای امام و جانشین خدا و پیامبر امده است. خمینی در اوج محبوبیت است و جوّ اسلامی در اوج قدرت. میلیونها عکس و شعار به نفع خمینی و اسلام بر در و دیوار است. سخنان خمینی را مثل قند و شکر میبرند.
 
ساقی:
واقعا جوّ به این قدرتی بود که میگوئید؟
 
یغمائی:
از این هم قدرتمند تر بود. من در آن هنگام مثل ماهی که دریا پیرامون اوست جامعه را پیرامون خود حس میکردم. دهها خاطره در این زمینه دارم. یکی از اینها را مثال میزنم: شبی که خمینی قرار بود پرواز کند و به ایران بیاید من و احمد پرور و محمود غلامی و کرم محمودی زاده و چند تن دیگر می خواستیم به کوه برویم. شب قبل از حرکت در حوالی کوهسنگی مشهد در خانه ای  جمع شدیم. تمام حاضران منهای مرد شصت هفتاد ساله ای که از بستگان احمد پرور بود، از اعضای جنبش دانشجوئی و از هوادارن نزدیک مجاهدین و یا زندانی سیاسی سابق بودیم. اکثر حاضران از آگاهی سیاسی بالائی برخوردار واز چشم و چراغهای آن روزگار بودند ولی فراموش نمیکنم که اکثرا نگران توطئه امپریالیسم و سقوط هواپیما و مرگ خمینی و خاموشی جنبش بودیم! تنها آن پیرمرد با ما موافق نبود و میگفت دارند این ملا را می آورند تا پدر همه را در آورد. میبینید جوّ روزگار را. اکثریت حاضران بعدها به دست حکومت تیر باران شدند و یا در جریان درگیری جان باختند ولی در آن شب سرد هرگز به این نمی اندیشیدند. حالا وضع مردم عادی را ببینید! به همین دلیل قضاوت در مورد کسانی که بعد از سال 57 جنبش دانشجوئی اسلامی را دنبال کردند. مقداری صبوری و ادراک می طلبد. آنها البته مامور رژیم شدند ولی خود خواسته و با ادراک ایدئولوژیک و با حمایت نیرومند حکومت. در حقیقت دو نوع دانشجوی ایدئولوژیک در این دوران در مقابل هم صف کشیدند.
 
ادامه دارد
 
26.12.2010

۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

بمناسبت ماه محرم. موقعیت امام حسین از مبارزه اش با یزید سرچشمه نمیگیرد بلکه در پایه ناشی ازامامت اوست

تابلوي سوم (تابلوي امامت) : دور امامت و ولايت
امام ماه تابان، چراغ فروزان، نور درخشان ،و ستاره ايست راهنما در  شدت تاريكيهاو رهگذر شهرها وكويرها و گرداب درياها،  امام آب گواراي زمان تشنگي ، رهبر به سوي هدايت و نجات بخش از هلاكت است
  بخشي از سخنان امام هشتم شيعيان در مسجد مرو ،به نقل از اصول كافي جلد اول، كتاب الحجه.

بدون شناختن دورامامت و ولايت و معنا و مفهوم آن،  تشيع از حيطه شناخت ما دور خواهد بود.در همين جا بايد تاكيد كنم بدون شناخت دور ولايت ما از  مهمترين مقوله اي كه در درون وجدان مردم شيعه ايران قرنها كار كردهاي گوناگوني داشته و هنوز هم دارد بي خبر مى مانيم.
در ميان شاخه هاي مختلف روييده از اسلام چهار مكتب بزرگ اهل سنت ـ حنفي ، حنبلي ، مالكي ، شافعي ـ  بر مقوله خلافت و انتخاب جانشينان پيامبر مهر تاييد زده اند، ولي تفكر شيعي پيرامون مقوله ولايت راهي ديگر در پيش گرفت، ومقوله امامت يا ولايت را نيز چون نبوت نه امري اعتباري بلگه امري حقيقي و از جانب خدا  دانست.
اسناد مورد اعتقاد و استناد شيعه در مورد امامت و ولايت . در ميان شاخه اصلي و گسترده آن شيعه دوازده امامي ـ اثني عشري ـ و نيز دو شاخه ديگر. شيعه اسماعيلي وفاطمي فراوان و قابل توجه است. در ميان شيعيان به نحوي شگفت مقوله امامت و ولايت با نبوت در هم آميخته وقابل تفكيك نيست.
مقوله امامت در تشيع، تنها مقوله اي عاطفي و اينكه علي ابن ابيطالب نزديكترين يار و ياور و داماد پيامبر اسلام وبوده است و لاجرم پس از پيامبر خلافت حق او بوده و پس از او حق فرزندان او . نيست و ابعاد گوناگون  دارد.
 ساده انديشي در اين باره و در جولانگاه باورهاي  مذهبي كوچه و بازار به دنبال حقيقت گشتن، مارا به سر منزلي رهنمون خواهد شد كه نگاه شيعي به مقوله امامت و خلافت را پس از پيامبر، نگاهي غير دمكراتيك و سلطنت طلبانه و مبتني بر اصالت خون برآورد كرده و در كلاف ماجرائي عظيم و هزار ساله گم و گيج شده و از شناخت لايه هائي قابل توجه از تاريخ ايران ناتوان بمانيم.     
در اين نگاه در بهترين حالت آن ،مي توان چنانكه در برخي تحليل و تفسيرهاي شبه ناسيوناليستي از تاريخ ايران در خارج كشور شايع است امامت و ولايت شيعي را تحت تاثير فرهنگ سلطنت سرنگون شده ساساني به دست اعراب مسلمان، مخالفت با اعراب و  تئوري اصالت خون تجزيه و تحليل كرد و آن را هديه اي از طرف ايرانيان سركوب شده به شيعيان مخالف حكومتهاي اموي و عباسي، و علم كردن امامت در مقابل خلافت بر آورد كرد. واقعيت اين نيست و اگر هم بخواهيم در اين وادي جلو برويم  به سر منزل امامت و ولايت شيعي و تنفسگاه قدرتمند ايدئولوژيك امامان شيعه ــ حقيقت تشييع  در پهنه تاريخ مقدس ــ   و نيز خانه علي و شهادتگاه حسين ابن علي راه  نخواهيم برد، بلكه در بغداد شاهد بر تخت نشستن عضدالدوله ديلمي  شاهنشاه شيعه مذهب ايراني و ساقط شدن خليفه عباسي، و نيز قوام گرفتن حكومت آميخته با مذهب صفوي و بر تخت نشستن شاه اسماعيل و رواج تشيع به ضرب ساطور و تبر قزلباشان و كشتارهاي هزاران نفري سني مذهبان ـ در حيطه واقعيت تشيع و تاريخ عيني و مادي  ـ خواهيم شد.
در دنياي واقعيات تاريخي و فرهنگي و بر اساس متون پايه اي شيعي دنياي ولايت و امامت با اين تحليل و تفسيرها فاصله اي بسيار دارد.
در تفكر شيعي و از زاويه فلسفي ، دور ولايت از دور نبوت جدائي ناپذير و صفت ولايت در درون نبوت پنهان و رسول بر مومنان ولايت دارد و واسطه خالق و مخلوق است به قول شيخ  محمود شبستري در گلشن راز:

نبوت در كمال خويش صافي ست

ولايت اندر او پيدا نه مخفي ست


فشرده تحقيقات هانري كربن درـ تاريخ فلسفه اسلامي ـ در اين باره  قابل تامل است .
 به اعتقاد متفكران شيعه ، ولايت ، نبوت ورسالت ـ به ترتيب و از داخل به خارج ـ سه دايره متداخل متحد المركزند. ولايت در حقيقت درون و قلب نبوت و رسالت است ، هر رسولي نبي و ولي هم هست ، هر نبي ولي هم هست ولي هر ولي فقط ولي ست ولي از آنجا كه ولايت قلب نبوت و رسالت، و باطن و معناي آن است در مقامي بالاتر از نبوت و رسالت قرار مي گيرد. به بيان ديگررسالت به معناي قشر است، نبوت به معناي مغز و ولايت به معناي عصاره اين مغز، با اين همه شيعيان دوازده امامي مقام ولي را بالاتر از نبي نميدانند ، آنان اعتقاد دارند در ميان سه خصوصيتي كه در رسول جمع است خصوصيت ولايت او بالاتر است و همين خصوصيت است كه به ولي منتقل شده است.
 شيعه دوازده امامي نبي مرسل را بالاتر از ولي ميداند زيرا هر سه صفت در او جمع است و در همين جاست كه به عقيده شيخ حيدر آملي راه شيعيان دوازده امامي از شيعيان اسماعيلي جدا مي شود. اسماعيليان چون صفت ولايت را برتر از نبوت و رسالت مي دانند در نهايت به رجحان دادن ولي بر نبي وباطن به ظاهرراه بردند ولي شيعيان دوازده امامي با ايجاد تعادل ميان ظاهر و باطن راهي ديگر را در پيش گرفتند.
 در شيعه پايان دور نبوت به معناي آغاز دور ولايت و بدون ولايت ، نبوت معنا و مفهومي نخواهد داشت. اين مقوله را بنا بر روايت شيعيان  در آخرين سفر و سخنراني پيامبر در«حجه الوداع» ماجراي «غدير خم»  و در ميان جمعيت انبوهي كه سخنان پيامبر را شنيدندمهر تاييد ميزند. از نبوت و جايگاه نبي و نبوت مطلقه پيش از اين سخن گفته شد. در ساده ترين شكل و فارغ از صدها حديثي كه پايه هاي امامت را از همان زمان حيات پيامبر در اذهان استوار كرده بود ، به باور شيعيان يعني پيروان امامت در مقابل خلافت ،سر پيچي از پيام و خواست پيامبر سر پيچي از خواست و اراده الهي بود.
 در تاريخ مقدس و در باورهاي راز آلود شيعيان و عرفان شيعي پيامبر و دوازده امام پس از او از نوري واحد سرشته شده اند، ادامه نور الهي در وجود نبي و ادامه نور نبي را در ولي مي توان دنبال كرد ، در همين جا بايد تاكيد كنم تكيه صرف بر مبارز بودن امامان شيعه، و به زندان و زنجير افتادن آنها و مبارزات زينب عليه يزيد و همكارىهاى فاطمه با على در مبارزات سياسى و اجتماعى  در نقطه محورى تفكر شيعى چيزى بر قدر و ارج امامان و معصومين شيعه نمى افزايد و تنها  مى تواند زمينه ساز مشروعيت مبارزان شيعه و پر رنگ كننده هويت آنها بشود.

تاكيد بر نكته اى بْسيار مهم
 درمحور ومركز فلسفه شيعه فارغ از مبارز بودن امام،  چون امامان اول و سوم،  و يا زندگى را چون امامان پنجم وششم در حيطه درس و بحث گذراندن ، فارغ از آنكه چون امام على   هشت همسر و سى و دو فرزند داشته، و يا چون امام يازدهم يك همسرداشته باشند، امام موجودى مقدس است، از نورى الهى سرشته شده است، لنگر و جانمايه وجود است ومبارز يا مبارز نبودنش نه بر قدر او مى افزايد و نه از ارزش او كم مى كند و اينها چيزهائى است كه ما به دليل نيازهاى خوديا دوران يا شرايطى كه در آن قرار داريم  روى آنها تكيه مىكنيم.
 درچهارچوب انديشه و اعتقاد يك مسلمان مومن و صميمى پيامبر اسلام محور و مركز كل عالم هستى و خلقت جهان با اتكا بر لولاك لما خلقت الافلاك است.
 اين پيام صريح خدا در قرآن راجع به محمد است  و تاكيد بر اين دارد كه همانا اگر تو نبودى هستى را ــ با يكصد ميليارد كهكشان و با احتساب و تخمين اينكه هر كهكشان دويست ميليارد ستاره و سياره،  يعنى مجموعا ده ميليارد تريليون ستاره و سياره دارد و  با تمام عظمتى كه امثال انشتين و ماكس پلانگ و جان ففر بر آن تاكيد مى كنند و با تمام خوشه هاى كهكشانى و جهانهاى بى پايان ناشناس ــ خلق نمى كردم.
 ساده انديشى است اگر فكر كنيم كه چنين مومنى با چنين اعتقادى ــ كه تمام اينها به خاطر وجود پيامبر اسلام و نه هيچكس ديگر خلق شده ــ نگاه خود را روى صرفا مبارزات عدالتخواهانه پيغمبر  فيكس مى كند و مثلا از ازدواج پيامبر پنجاه و دوساله با عايشه نه  یا چهارده ساله ويابا زينب بنت جحش پسر خوانده اش يا جنگها وكشتار يهوديان بنى قريظه و امثال اينها ، چنانكه بعضى از روشنفكران مذهبى دچار شك و ترديد مى شوند ، دچار تناقض و شك در دين و مذهب اش  مى شود.
 درذهن يك مومن مسلمان در نقطه اى كه پيامبر و امامان شيعه قرار دارند در مدار عظيم و شگفت انگيز فوق تناقض هيچ تناقضى تاب پايدارى ندارد. اينجا جائى است كه پر و بال تناقضات ــ چنانكه پر وبال جبرئيل در سفر معراج بنا بر روايات مسلمانان ــ در خطر سوختن قرار دارد و هيچ چيزى نمى تواند مقام و موقعيت محمد را زير علامت سئوال ببرد مگر آنكه مجموع اين دستگاه زير علامت سئوال برده شود. قدرت هولناك مذهب را وقتى كه بازيچه دست فقيهان قدرت طلب است تنها در بازيهاى سياسى وفتنه گريهاى دول خارجى نبايد جستجو كرد ، زير بناى نظرى و تئوريك شگفت آنگيز آن را هم بايد بازبينى كرد و به خطر آن هنگامى كه از حيطه معنويات و بحثهاى فلسفى و عرفانى پا بيرون بگذارد و ادعاى زعامت جامعه و جهان را بر اساس دستاوردهاى آسمانى خود  داشته باشد بايد انديشيد.
 اين اشاره اى به مقام و مرتبت فرا سياسى و فرا مبارزاتى پيامبر اسلام بود. پيامبرى كه جهان بى پايان به خاطر او خلق شده با ترازوى مبارزه و انقلاب و عدالتخواهى نمى تواند وزن شود. براى توزين مقام و موقعيت او بايد وسيله اى جست كه ابتدا از پس توزين حداقل ده ميليارد تريليون ستاره و سياره برآيد.
 دنياى امامان و معصومان شيعه و مقام و مرتبت آنان نيز چنين است. امامت مقوله اى صرفا سياسى و مبارزاتى نيست . در  دستگاه فلسفى و ارزشى شيعى امام دوم با ماجراى عاشورا وامام  ششم با كارهاى تئوريك و زندگى آرام بناچارش هر دو امام اند ، ارج و مقام فاطمه و زينب در دستگاه فكرىحقيقى تشييع ــ و نه تشييع مورد علاقه و مورد قرائت خاص ما ــ زائيده قداست و آسمانى بودن آنها و نه مبارزات آنهاسست.
 فاطمه دختر پيامبر اسلام ، فارغ از نفى و اثبات ما اگر هيچ برگ مبارزاتى در كارنامه زندگى اش نداشته باشد همچنان در وجدان معتقدانش فاطمه است، خون پيامبر در رگانش جارى است، مقدس است ، در وجدان شيعيان جايگاهى تغيير ناپذير و جاودانى دارد و به اين دليل با معيارهاى دستگاه ارزشى اسلامى شيعى ونه دستگاه اعتبارات تاريخى و مادىمعمول ،سيده النساء العالمين يعنى سرور زنان عالم در تمام زمانها و تمام مكانها و در ميان تمام نژادها و سمبلهاى تمام مذاهب و فراتر از تمام زنانى است كه حتى در قران بر ارج و موقعيت آنها تاكيد شده است.
 در كادر اعتقاد يك مومن مسلمان شيعه او در نقطه اى قرار دارد كه تمام مثبتات در او جمع و تمام غير مثبتات از او به دور است. حال برخى از اين مثبتات در عالم واقع و در برابر چشمان آنسانهاى خاكى به ظهور رسيده و برخى از چشمها پنهان مانده است.
 در رابطه با مقدسين و مقدسات اين حكايت خاص شيعه نيست و در هركجاى دنيا به سراغ شخصيتهاى مقدس  مورد اعتقاد مردم برويم تقدس آنها را نه ناشى از جنبه هاى مبارزاتى زندگى شان بلكه به دليل اتحاد معنوى آنها با نقطه اصلى وجود يعنى خدا در باورهاى مذهبى مردم است، و راز پايدار ماندن مقام و موقعيت آنها نيز جز اين نيست. در چهار چوب دين و مذهب اتكا صرف بر جنبه هاى مبارزاتى  مقدسين، ممكن است براى ما پايه و پيشينه اى سياسى و مبارزاتى درست كند ولى ما راسرانجام به بن بست و به قول معروف به سرودن شعرى مى كشاند كه دست آخر در قافيه اش گير خواهيم كرد.
مثالها را خيلى ساده مى توانيم پيدا كنيم و در مثل مناقشه نيست. در رابطه با مبارزه و رنجهائى كه قديسان مسلمان و مسيحى و... تحمل كردند بسيارى از انسانهاى معمولى فراتر از آن را تحمل كرده اند. شكنجه ها و رنجهاى بسْيارى از قربانيان اردوگاههاى مرگ«آشويتس» و«تريبلينكا» و «بوخنوالد» د و نيز شكنجه شدگان دستگاههاى تفتيش عقايد در اسپانيا و شورشيان استقلال طلب در سر زمينهاى تحت سلطه امپراطورى عثمانى بالاتر از رنجهاى مسيح و قديسان مسيحى  و با آنها قابل مقايسه نيست.
كافي ست سرى به يكى از موزه هاى مربوط به شكنجه بزنيد و يا مقدارى در اسناد و مدارك جستجو كنيد . خيلى زود حقايقى را خواهيد دانست كه شكنجه ها و رنجهاى مقدسين در برابر آنها كمرنگ خواهد شد.
در اسپانيا در قرون وسطى در باره بسيارى از متهمان «شكنجه چرخ» اجرا مى شد. يعنى نخست تمام استخوانهاى متهمان با چكشهاى چوبى خرد مى شد و سپس پيكر خرد شده متهمان رادر روى چرخ ارابه اى قرار مى دادند وآنرا بر روى تيرى چوبى نصب مى كردند تا مردم كوچه و بازار چندين روز شاهد جان كندن رنجبار محكوم بشوند. پوست كندن و كباب كردن محكومين  از شيوه هاى معمول شكنجه در باره شورشيان و مرتدان بود. در اسپانيا جلادان با چيره دستى، چوب سر تيزى را از مقعد محكومين داخل كرده و طورى آن را ازعضلات ميان شانه ها خارج مى كردند كه محكوم به سادگى نميرد. محكوم را در اين حالت چون درختى در زمين مى كاشتند تا طى چند روز جان بدهد . « گويا» نقاش بزرگ اسپانيائى تابلوهاى تكان دهنده اى در اين باره دارد. قرار دادن محكومين در قفسهاى آهنينى كه درب آن براى هميشه قفل مىشد و آويختن اين قفس از فراز برجها و اندك غذا و آبى به محكوم رساندن تا طى ماههاى متمادى رنج بكشد و جان بدهد از شيوه هاى معمول شكنجه هاى قرون وسطا بود. در دستگاه انگيزيسيون براى زجر كش كردن محكومين باتومى كوتاه را از طريق مقعد محكومين  به راست روده او وارد مى كردند . در انتهاى اين باتوم ضامنى وجود داشت كه با فشردن آن چندين تيغه  تيز بيرون مى جهيد و از درون راست روده محكوم را پاره مى كرد و موجب مى شد طى مدتى كوتاه يا دراز محكوم با رنج بْسيار جان بدهد.  از اين نمونه هاى هولنك فراوان است و تاريخ توحش و جنايت و قساوت و بويژه جنايتها و قساوتهائى كه به بهانه مذهب اعمال شده مرزهاى شگفتى را   طى كرده است.
 از قرون وسطى به ايران  شاه و خمينى باز گرديم. بْسيارى از زندانيان سياسى زندانهائى بْسيار طولانى تر از زندانهاى امامان شيعه  و مقدسين و مقدسات ساىر كشورها تحمل كرده اند.
 داستان صفر خان را كمتر كسى است كه نداند و ماجراى شمارى از زندانيان مبارز توده اى چون ابوتراب باقر زاده و رضا شلتوكى و امثال آنها كه پس از تحمل يك ربع قرن زندان در دوران شاه، در دوران خمينى به جوخه تير باران سپرده شدند ماجرائى پنهان نيست. رنجهاى  بْسيارى از شكنجه شدگان زندانهاى خمينى بسا بالاتر از رنجهاى  اسيران كربلاست. اسناد تاريخى به روشنى و فارغ از بزرگنمائى هاى مخصوص منبر، مى گويند پس از كشتارها و قساوتهاى ميدان جنگ، در زمانى نه چندان پس از آن يزيد با تمام شقاوتش در رابطه با اسيران نرمش نشان داد و رفتارى ديگر در پيش گرفت . رفتارى كه با رفتار خمينى و پير وانش قابل مقايسه نيست.   رنجهاى بْسيارى از مادران ايرانى در طول حكومت آخوندها در مدارى بالاتر از رنجهاى زينب قرار دارد، ولى  هيچكدام از آنها  در وجدان مذهبى مردم نمى توانند به جايگاه مسيح و شهيدان كربلا و زينب نزديك شوند زيرا با منطق خاص مذهب، ارزشهاى معصومين ناشى از ذات و ماهيت خاص آنها ونه كارنامه مبارزاتى آنهاست. براى درك اين ماجرا مى توانيم اندكى از كادر دستگاه فكرى مورد علاقه خود دور شويم و به واقعيات اجتماعى و مذهبى در كادر مردم توجه كنيم ، بدون شك حقايق با ما سخن خواهند گفت. 
 اما از عرصه تاريخ مقدس خارج شويم وبه عرصه تاريخ عيني و مادي باز گرديم.

سكوى سوم سكوئى خاص امامان
شيعه البته امام و ولي را «معصوم» و خلاصه شده در «علي ـ به عنوان ركن اصلي امامت ـ و يازده تن از اخلاف» او دانسته و بدون پرده پوشي تمام آنها را از «نوري واحد و الهي» سرشته مي داند و تمام عواطف خود رانثار آنان مي كند، اما فارغ از دنياي پر راز و رمز يك فرد با اعتقاد شيعه ، با نگاه كسي كه در عرصه عيني تاريخ در كنكاش است نكات جالبي در تشييع نظر ما را جلب خواهد كرد.
اصول توحيد و نبوت و معاد در ميان مسلمانان اختلافي بر نمي انگيزد، آنچه اختلاف بر انگيز است مقوله «عدل» است كه در تشيع دقيقا در جوار«امامت» قرار دارد، در حقيقت با آن آميخته است و به عنوان اصلي از اصول شيعه قابل چشم پوشي و پنهان كردن نيست.
در كشاكش شديد ي كه پس از درگذشت پيامبرو ماجراي شوراي « سقيفه» و انتخاب ابوبكر آغاز شد ، يكدستي مسلماناني كه با وجود پيامبر اختلافات خود را بارز نمي كردند در هم شكست . هر گروه و هر فرد با حجت و دليل خاص خود پا به ميدان گذاشت و در اين ميان تشيع با مقولات عدل و امامت و اعلام پيوند ناگسستني اين دو مقوله با قرآن پا به عرصه تاريخ نهاد و زاده شد. در همين جاست كه بايد دوباره تاكيد كنم كه ايران زادگاه حقيقت تشيع نيست و جائي ست كه  واقعيت تشيع در آن به دلائل تاريخي حاكم بر ايران و وضعيت مهاجران شيعه شكل گرفت و تن و توش پيدا كرد.
قرنهاست كه آخوندها بر فراز منبرها از پايمال شدن حق بني هاشم و غصب امامت داد سخن مي دهند ولي هرگز به اين نپرداخته اند كه چرا پس از بر سر كار آمدن بني عباس كه از تبار خوني هاشم بودند مبارزات شيعه شدت گرفت و بنا بر روايتهاي شيعي هشت تن از امامان شيعه در زندانها  و پادگانهاي بني عباس جان باختند و يا تحت فشار قرار داشتند. تفكر شيعي با پا فشاري بر امامت و امام عادل و تكيه بر عدل از حيطه  برداشتهاى آخوندي خارج شده ودر پهنه تاريخ مادى و واقعى وزني تاريخي به خود مي گيرد.
امامت در زمينه تاريخ عيني شيعه هم نوعي «نگاه فلسفي»به ماجراي حيات و مرگ وهم گونه اي از «نگاه سياسي» به اجتماع و حكومت در رابطه با دوازه امام معصوم شيعه است.
بنا و بنيان شيعه با سر پيچي از خلافت و نفي حكومتي كه كاملا زميني ست ولي ادعاي آسماني بودن دارد شروع مي شود. اندك زماني پس از شروع خلافت و به ويژه در دوران بني عباس عصا و رداي پيامبرـ سمبل الوهيت و آسماني بودن ـ آذين دست و دوش خلفا شد و خلافت كه در عبور از روزگار چهار خليفه نخست، به خلافت اموي پيوند خورده بود پس از سقوط امويان در دوراني طولاني درسلسله عباسي ادامه يافت وپس از زوال عباسيان به دست مغولان در رستاخيز مجدد خود سرانجام به ميراث به خلفاي عثماني رسيد و به استحكام امپراطوري عثماني ياري فراوان رسانيد.
 شيعه نيز تمام رازها و نيروهاي مورد باور خود در تاريخ مقدس را به ميدان كشاكش و جدال در پهنه تاريخ عينى آورد و امامان خود به ويژه نخستين امام را به عنوان سرچشمه امر امامت در افقي از الوهيت قرار داد. در دوران شكل گيري شيعه، آسماني بودن خلافت مساله اي بود كه دستگاه خلافت آنرا تبليغ مي كرد. شيعه نيز به طور قوي و عميق بر «حقيقي بودن» و «غير اعتباري بودن» امامت تاكيد كرد و آن را از مجراي خاصي گذرانيد كه ورود به حيطه آن جز براي« دوازده تن مشخص» ممنوع و محال گرديد. ويژگي هاي امامان در متون شيعي در بسياري اوقات بسيار شگفتي آور است، برخي از ويژگي هاي ـ كمتر شگفتي آور ـ امام و امامت بر اساس متون و اسنادقابل دسترس و مورد اعتقاد شيعه و در نظرگاه شيعه دوازده امامي اين هاست:
نور خدا، ركن زمين،حقيقت ملكوتي، آستانه و گذرگاه به سوي خدا، دارندگان حكمت لدني . راهنمايان معاني مكتوم ، اصل حقايق مكتوم ، محل ملاقات و رفت و آمد فرشتگان، كشتي نوح،ضور تجلي و ظهور خدا، آيت و والي خدا،  امامت امري آسماني ست، امام در شكل بشري عادي ولي در نهان انساني فرا عادي ست ،امام در ارتباط با خدا ، قيم و مفسر حقيقي قرآن ،محدثون،فقها و غلماي حقيقي، نورهاي قلوب مومنان، گواه خدا ، تنها راهنماي واقعي ، ولي امر و خليفه خدا،اطاعت از امام واجب است، راسخ در علم ،وارث  قرآن ،كانون علم و وارث دانش حقيقي  و وارث تمام دانشهاي پيامبران، حامل تمام كتابهاي آسماني ، داناي اسامي پنهان و اعظم خدا،  شارح حقيقي قرآن و قرآن مجسم است، خلافت در اولاد او موروثي ست، ولي نه در تمام آنها بلكه در دوازده تن مشخص كه آخرين آنهابا غيبت و ظهور خود جامعيت جهان و عدالت را پس از تفرقه و ظلم نويد خواهد داد.
با اين اندك كه نمونه اي از بسيار است و در تمام كتابهاي شيعه قابل دسترس و مورد اعتماد تمام معتقدان به تشيع است ، متوجه مي شويم كه  آخوند كه سهل است ،هيچ انسان ديگري  هرچند جامع تمام كمالات علمي و اخلاقي و انساني و مبارزاتي روزگار خود باشداذن دخول و اجازه ورود به اين كادر را ندارد، و با ورود به اين حصار و حريم الهي كه مختص دوازده امام معصوم و مورد نظر خدا ست به لعنت خدا دچار خواهد شد و مهر كذاب و غاصب بر پيشاني اش خواهد خورد.برجسته ترين و پاكيزه ترين شيعيان تنها و تنها مي توانند ادعاي پيروي از دوازده امام معصوم شيعه را داشته باشند و هرگز نمي توانند وارد اين حريم بشوند يا ادعا كنند كه به عنوان نايب تام و تمام امامان تمام مسئوليتهاي مربوط به دوازده امام معصوم به آنان سپرده شده است و به اين بهانه اراده معتقدان به تشيع را زاد و توشه قدرت طلبي خود  و رسيدن به مسند قدرت اجتماعى و سياسى بكنند .
يك بار ديگر به برخي از مختصات امام و امامت كه در بالا اشاره شده است مراجعه كنيد و يا براي تحقيق بيشتر  كتابهاي پايه اي شيعه را ورق بزنيد و به باب هاي حجت و امامت نظر كنيد تا در افتادن به ورطه هاي لعنت و هلاكت و نيز مضحكه و فلاكت را در صورت ورود به حريم امامت ، از نظر شيعه بيشتر ادراك و احساس كنيد. راستي كدام انسان معمولي خاكي ميتواند ادعا كند كه مثلا، نور خدا، دارنده علم لدني ، وارث تمام دانشهاي پيامبران، حامل تمام كتابهاي آسماني و است . اين تيترها و مختصات  در رابطه با امامان براي معتقدانشان شك و شبهه اي بر نمي انگيزد ، اين مختصات دوازده امام شيعه را در افقي فلسفي و عاطفي و مذهبي و فرا مادي قرار داده و جايگاهي پر عظمت و غير قابل تكرار در آنسوي قيل و قال دنياي مادي و سياست و تجارت ،به آنان بخشيده است، اما همين مختصات ميتواند ديگراني بجز حلقه معصومين شيعه را در نهايت و فرجام كار در افق مضحكه قرار دهد. شايد يكي از فلاكتهاي خميني و امثال او اين بود و هست كه متوجه خطرات هولناك پا گذاشتن به اين دايره نبودند و نيستند ،و لاجرم با سوداي نيابت معصومين پا به دايره ممنوع گذاشتند و از طلبه اي و ملائي عادي كه مى توانست به رتق و فتق امور معنوى مردم بپردازد به جنايتكاري خونريز و ناپيدا كرانه استحاله شدند، جاي اريك فروم و امثال او سبز باد كه زنده نيستند تا در پي كشف خطرات هولناك « قدرت» به سرنوشت ملاياني امثال خميني كه به حيطه اقتداري مرموز پا گذاشته اند، بنگرند. اگر اين جايگاه و مختصات آن را درست بشناسيم به روشنى خواهيم ديد كه اختيار از دست كسى كه پا به اين صحنه ممنوع بگذارد بزودى خارج خواهد شد و قانونمندى هاى اين صحنه او را تا پايان كار كه تبديل كردن او به يك ديكتاتور هولناك و غير قابل كنترل است خواهد برد.
 سخن آخر در اين زمينه اينكه بايد بار ديگر تاكيد كنم كه، در حيطه تاريخ مقدس و در نگاه فلسفي شيعي  ، افق توحيد و مفهوم خدا،ادوار نبوت و مقوله امامت و ولايت به نحو بسيار پيچيده اي در هم آميخته و از هم تفكيك ناپذيرند، اگر اندكي از بحث هاي آخوندي عبور كنيم و به عمق برويم اين حقيقت را به خوبي در متون اصلي و فلسفه شيعه دوازده امامي ملاحظه خواهيم كرد. در يك تصوير و بر يك ستون و پايه واحد فلسفي ما نظاره گر سه سكو هستيم،  سكوي نخست جايگاه مفهوم خدا و توحيد است، بر دومين سكو شاهد ادوار نبوت مي شويم و بر سكوي سوم مي توان مفهوم امامت و ولايت را پي گرفت، اين مجموعه قابل تفكيك نيست و با نفي و يا تغيير در هريك از اين سكوها ،تمامي ستون و تمامي مقوله، از ازل توحيد ،تا ابد رستاخيز و معاد ، نفي و ناپديد خواهد شد. اين سه سكو در حيطه تاريخ مقدس و الوهيت و تقدسي مطلق قرار دارند ـ و به دليل همين تقدس مطلق و جاي داشتن در حيطه فرا بشري و الوهيت، عليرغم تمام افت و خيزها و فراز و نشيبهاي تاريخي و مفاسد ايجاد شده توسط مذهب رسمي و دولتي ريشه هايشان در عواطف نيرومند و سالم بر جا مانده است ـ در كنار اين سه سكوي مقدس، سكوي چهارمي كه مكان جلوس ولي فقيه ، آيت الله، ولي امر مسلمين و باشد وجود ندارد. شايد در همين جا بتوان تفسير و تاويل رواياتي از اين دست كه « آن كس ـ مسلماني ـ كه بميرد و امام زمانش را نشناخته باشد چون مردگان دوران جاهليت از دنيا رفته است» و نيز «خداوند پيامبران و امامان را از نور واحد خود خلق كرد» را در يافت .
اينها و بسياري ديگر از محتوي و درونه تشيع، در دايره جنگ و جدال يك مناقشه بر سر ارث و ميراث و اصالت خون نمي گنجد. دعوا بر سر باغ فدك و قطعه زميني كه از آل علي به غارت رفت وحكاياتي كه ملايان بر سر منبر مستمعين را با آن مي گريانند نيست، اگر تشيع را به عنوان يك دستگاه فكري در نظر بگيريم ، مقوله امامت ديدگاه تاريخي و فلسفي او را باز گو مي كند.

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

شانزده آذر. م. ساقی. اسماعیل وفا یغمائی. گفتگو. قسمت سوم

شانزده آذر
گفتگوی م. ساقی، با اسماعیل وفا یغمائی(3)
(سری دوم گفتگوها، گفتگوی سیزدهم)
 
 
در رابطه با شکل و شمایل جنبش دانشجوئی در داخل ایران، با هزاران سند و فیلم و عکس، با چهره های شاخص اش، با نوع مبارزه اش، با پلاکاردها و شعارهایش، با پیوندها و عدم پیوندهایش با آقایان موسوی و کروبی، با ایدئولوژیک نبودن و تا حدود بسیار زیاد مسالمت آمیز بودن این جنبش و نه انقلابی بودن و برانداز بودن آن  و با بسیاری چیزهای دیگر قابل شناخت و بررسی است و همین هاست که می تواند روشن کند که حقیقت چیست.
 
ساقی:
در باره روز شانزده آذر، تقریبا تمام گروهها و سازمانهای سیاسی خارج کشور موضع گرفتند و خود را حامی و طرفدار جنبش دانشجوئی در داخل ایران دانستند و پیام دادند. تظاهرات زیای هم در کشورهای اروپائی برگزار شد. نظر شما در رابطه با این پیامها و حمایتها... چیست؟
 
یغمائی:
البته به سنت سیاسی و آزار دهنده خارج کشور متفرق، و نه با هم، و ایکاش این پیامها و حمایتها و تجمعات مشترک بود و فضای تازه ای ایجاد میکرد. و بواقع یک پیوند نیرومند در حمایت از جنبش دانشجویان در داخل کشور ایجاد میشد، من واقعا نمیدانم این اطلاعیه های پراکنده چه مسئله ای را حل میکند و تا کی این دور تکرار خسته کننده تفرق باید ادامه داشته باشد.
 
ساقی:
اگر اینطور باشد خیلی خوب است ولی تفاوت فکر گروهها و سازمانها وحتی شخصیتها  یک طوری است که امکانش نیست، ولی همه پیام دادند  در بین این پیامها پیام بزرگترین نیروی متشکل در خارج کشور، اصطلاح دانشجویان اشرف نشان بکار برده شده، می خواستم با توجه به صحبتهای قبل و اینکه شما اعتقاد دارید که این جنبش در قسمت اصلی اش یک هویت دیگری دارد چه نظری دارید؟
 
یغمائی:
این اشکالی ندارد، و یک ترم سیاسی و تا حدود زیادی ایدئولوژیزه شده است که در موارد زیادی مسئول شورای ملی مقاومت نیز استفاده میکنند، یعنی هر حرکتی در داخل کشور هست، با پیوست آن به مبارزه و جنگ سیاسی و نظامی و دو باره از سال 2004 میلادی و ورود آمریکا به عراق و سقوط صدام حسین، سیاسی، با اصطلاح اشرف نشان به قرارگاه  اشرف و رزمندگانش پیوند داده میشود، ممکن است من یا شما این ترم را قبول نداشته باشیم یا داشته باشیم، هر کس حداقل در شرایط خارج کشور آزاد است که هر طور می خواهد فکر بکند و حرف بزند و اظهار نظر کند .
 
ساقی:
من منظورم این نیست که هر کس آزاد نیست ولی آیا منظور این نیست که از اشرف نشان بودن، جنبش دانشجوئی با توجه به مبارزه سی ساله مجاهدین با رژیم جمهوری اسلامی، ریشه در مقاومت اشرف و سه هزار و چند صد تن از رزمندگان آن بعنوان یک قلعه مقاومت دارد و حتی بطور مستقیم و سازمانیافته در ارتباط با مقاومت اشرف است؟
 
یغمائی:
من می توانم بر اساس تحلیل و اطلاعات خودم صحبت بکنم و بر اساس واقعیتی  که درکش میکنم و نه چیز دیگر. بعنوان مثال، اطلاعات من مثلا در سال پنجاه و چهار در رابطه با دانشگاه مشهد و اصفهان و تا حدودی تهران آنقدر بود که می توانستم دامنه نفوذ و فعالیت مجاهدین و فدائی ها را و نیز هواداران حزب توده را تا حدودی به درستی بررسی کنم. الان چنین اطلاعی ندارم. به دلیل در خارج بودن و به دلیل عدم اطلاع از چند و چون وضعیت سازمان مجاهدین و توانمندیها و ضعفهای آن در داخل و خارج کشور زیرا از سال 1372 دیگر در درون این سازمان نبوده ام، من آنچه را که می فهمم قبلا توضیح دادم ولی اگر بیشتر بخواهم نظر خودم را بگویم ، به طور منطقی سخن و تعبیر مورد نظر یعنی اشرف نشان بودن، تکیه برعنصر مقاومت دانشجویان داخل کشور است در مقابل ملایان، و نیز مقاومت آن سه هزار و چند صد تن در اشرف، با ماجراهائی که می دانید و هنوز هم ادامه دارد و افق اش هم فی الواقع چندان روشن نیست که چه خواهد شد و چه چیزی دارد دنبال میشود و اساسا با اوضاع منطقه و ایران و وقایع سال قبل و ظهور مردم با پرچمهای سبز چه افقی در پیش روست، در هر حال فکر میکنم در منطقی ترین و قابل قبول ترین شکلش، این تعبیر می خواهد نوعی پل ارتباطی بین دو مقاومت که البته جنس این دو مقاومت فارغ از ملا ستیزی بسیار بسیارمتفاوت است، بزند.
 
ساقی:
یعنی منظور ارتباط سازمان یافته نیست؟
 
یغمائی:
باید از خودشان پرسید، مجاهدین میگویند مقاومت اشرف نشان، آخوندها در مواردی سعی کرده اند با ارتباط دادن فعالان این جنبش به نیروهای خارج از مرز دست خود را در سرکوب بیشتر باز کنند و مثل دوران شاه و دوران خودشان بگویند آنها ربطی به جنبش مردم ندارند و از خارج دستور میگیرند، آنها حتی در ایران پوسترهای فراوانی درست کرده اند که نیمی آن چهره آقای موسوی و نیمی چهره آقای رجوی است، این یعنی چه؟ یعنی این که این دو چهره واقعا نیمه یک واقعیت اند؟ نه، هر کس که اندکی بداند می خندد، مسئله تلاش ملایان برای سرکوب است و بس این گوشه هائی از داستانست، تاکید میکنم علیرغم این که هر دو خشم ملا را بر انگیخته اند  تفاوتها  مشخص است. تنه عظیم جنبش سبز حکایت دیگری است ولی اگر برویم سر چهره های شاخص آن  در گذشته خط سرخی از خون میان این دو کشیده شده است، امثال هادی غفاری، خانواده دستغیب، موسوی تبریزی برادر بهشتی، خانواده ایه الله منتظری و بسیاری امثال اینها، بگذرم که این خودش زمینه صحبت جداگانه ای است اما در رابطه با شکل و شمایل جنبش دانشجوئی در داخل ایران با هزاران سند و فیلم و عکس ، با چهره های شاخص اش، با نوع مبارزه اش، با پلاکاردها و شعارهایش، با پیوندها و عدم پیوندهایش با آقایان موسوی و کروبی، با ایدئولوژیک نبودن و تا حدود بسیار زیاد مسالمت آمیز بودن این جنبش و نه انقلابی بودن و برانداز بودن آن  و با بسیاری چیزهای دیگر قابل شناخت و بررسی است و همین هاست که می تواند روشن کند که حقیقت چیست.
 
ساقی:
اگر روی برخی از اینها توضیح داده شود میتواند بیشتر روشنی بدهد.
 
یغمائی:
در گفتگوهای قبلی اشاره کردم که جنبش دانشجوئی سال 1388 و 1389 با جنبش دانشجوئی سالهای جوانی ما فرق دارد. در آن سالها جنبش دانشجوئی جنبشی بود که در بالا ایدئولوژیک بود. عناصر اصلی اش یا به ایدئولوژی آن روزگار مجاهدین که پایه هایش توسط حنیف نژاد و یارانش گذاشته شده بود، یا ایدئولوژی مارکسیستی چپ وصل بودند و در فضای آن تنفس میکردند. ایدئولوژیهائی که خطوط درشتش قابل رویت بود و بسا خطوطش غیر قابل رویت و شناخت که البته در فضای آن روزگار و تب و تابهایش برای کسی مهم نبود. چریک تا حد پرستش محبوب بود. رفتن دانشجویان به  زندان سیاسی و حشر و نشر با مجاهدین و فدائیها  و بازگشت آنها به دانشگاهها  آن مسئله را شدید و غلیظ تر میکرد. یادم نمیرود بدترین دشنام در زندان این بود که به کسی گفته شود تو خرده بورژوائی! رگهای گردن بود که کلفت می شد و خونها بجوش می آمد. زندانی چه مجاهد مسلمان چه فدائی و چه آن بخش که تغییر ایدئولوژی داده بودند، خود را انقلابی ناب و چپ بی برو برگرد میدانستیم و می خواستیم جامعه خود را بر اساس الگوهائی که بعضی وقتها برای خودمان هم ناشناس بود برش دهیم. حالا گاهی فکر میکنم که در پاره ای موارد نه درست معنای خرده بورژوا را می دانستیم و نه معنای دیکتاتوری پرولتاریا را و نه اینکه عوارض برپائی حکومت با تجاربی اندک چیست! ولی خود را انقلابیونی ناب و خلص و ایدئولوژیک می دانستیم و با جهان و خوب و بدش مرز بندی میکردیم و تکلیف انسان و تاریخ و اقتصاد و حکومت آینده البته بطور سطحی برایمان روشن بود. بیرون که آمدیم به غلظت ایدئولوژیک افزودیم. در دانشگاه تا میگفتند فلانی ایدئولوژیک است نگاههای تحسین آمیز به طرف او بر میگشت، این یک ارزش بالا بود و آدم ایدئولوژیک سخت مورد احترام و غبطه بود. خوبست بعنوان مثال بگویم مثلا بسیاری از ازدواجها در آن دوران و در میان دانشجویان براحتی سر میگرفت به همین علت بود که یکی از طرفین ایدئولوژیک بود. حاجی بسیار شریف هفتاد ساله و صاحب امکانی از دوستان من بود که در حوالی "حرم" سه چهار دهنه مغازه داشت. یکی از دانشجویان رشته جغرافی که همشهری من بود به خواستگاری دختر او رفته بود. حاجی که مرا میشناخت و محبت زیادی نسبت به من و همسرم داشت گفته بود فلانی یعنی من بیایم تا او از من مقداری پرس و جو کند. رفتم و حاجی پس از صحبتهای اولیه  از من پرسید:  دخترم میگوید حسن آقا ایدئولوژیک است؟ شما این را تائید میکنی؟ گفتم حاج آقا همین طور است. و کار تمام شد و یکی دو هفته بعد حسن آقا و دختر حاجی ازدواج کردند.ازدواج خود من هم از همین زمره بود  من و اولین همسرم  که دانشجوی شجاع و شورشی و شریفی بود با یک جلد قرآن و یک شاخه نبات و گمانم مهریه ای معادل مهریۀ دختر پیامبر اسلام، که هیچوقت هم پرداخته نشد و من قاعدتا مدیونم!،  در جلسه ای که حدود بیست تن از رفقای ایدئولوژیک من و از رهبران و کادرهای اصلی جنبش دانشجوئی مشهد( منجمله، طه میر صادقی، جواد هاشمی، بتول اسدی، شهناز وایقانی، بهجت صدوقی، ثریا شکرانه، ابوالقاسم مهریزی زاده، مهندس حسین برازنده و همسرش فرزانه یزدانی، طاهره مهدوی ، همسر شهید منصور بازرگان، علی اصغر فقیهی سرشکی که دستگیر شد و زیر شکنجه های سخت منفعلش کردند ولی علیرغم این اعدامش نمودند و شماری دیگر) شرکت داشتند و بعدها هفده نفرشان یعنی اکثریت مدعوین به دست خمینی تیرباران شدند با هم ازدواج کردیم.  از بازی روزگار اینکه بعدها هم علیرغم علائق فراوان شخصی و عاطفی، مسائل بسیار از جمله ایدئولوژیک ماندن او و فاصله گرفتن من از ایدئولوژی و عوارض طبیعی این فاصله گرفتن، و سرانجام رها کردن ایدئولوژی موجب شد که از هم جدا شویم اینها نمونه های ساده از  آن روزگار است. البته و انصافا باید تاکید کنم که دانشجویان ایدئولوژیک آن ایام انسانهای شریف و خوبی بودند و می شد به آنها اعتماد و اتکا کرد.
 
ساقی:
با اینکه ارتباطی به صحبت ما ندارد ولی میخواهم کمی از این افراد اصلی جنبش دانشجوئی بگوئید چون صحبت از اینها نشان میدهد که اعضا و رهبران جنبش دانشجوئی چه طور بودند و سی سال قبل چه کسانی در جنبش دانشجوئی فعالیت میکردند.
 
یغمائی:
یادشان سبز باد. انسانهای بزرگ و شریفی بودند. من زیاد به آنها فکر میکنم. سالهاست که از دست رفته اند ولی از دل نمیروند. طه میر صادقی و جواد هاشمی از هم دانشکده ها و هم پرونده های من بودند. طه گرگانی و جواد بوشهری بود. طه و جواد بعدها هر دو از مسئولان سازمان مجاهدین شدند. طه سر انجا همراه با مجاهد خلق موسی خیابانی در نوزده بهمن سال 1360 و در کنار همسرش تهمینه رحیمی نژاد به شهادت رسید و جواد را تا جائی که شنیده ام با انفجار نارنجکش به شهادت رسید بتول اسدی تهرانی بود و از دوستان من و همسرم و دانشجوئی بسیار مهربان و مردم دوست و نیز با یک زیبائی خاص که بعدها با اسلام قلعه سری از مسئولان جنبش دانشجوئی مشهد ازدوااج کرد و در سال شصت در رشت لو رفتند و دستگیر شدند و شکنجه و تیر باران شدند و تا حائی که من خبر دارم بنا بر وصیت هر دو اجسادشان را به جنگل برده و در زیر درختی که آنجا را دوست داشتند دفن کردند. ابوالقاسم مهریزی زاده یزدی و چهره ای بواقع بسیار برجسته و می توان گفت فرا دانشجوئی بود. در تهران و یزد و اصفهان و مشهد و شهرهای دیگر مورد اعتماد همه از دانشجو و بازاری بود و من مدتی با او همخانه بودم  آدمی صوفی وار و مسلمانی فطری و پاکیزه ودوست داشتنی و بی مساله و کم نظیر بود . همه را دوست داشت و کمتر کسی بود که قاسم را بشناسد و شیفته او نشود. خانواده اش در یزد همه از زمره کارگران و زحمتکشان بودند. واقعا انسانی مثل او من کمتر دیده ام همه چیزش خاص خودش بود .غذایش نان و ماست بود و چای و روزی هفده هجده ساعت کار میکرد و لبخند از لبش دور نمی شد. من شاهد برخی تلاشهای او بودم. با گونی خالی برنج به بازار میرفت و با گونی پر از اسکناس بر میگشت. شاهد بودم که کاسبهای آشنای او کشوی دخلشان را میکشیدند ودر گونی خالی میکردند و می گفتند به امان خدا قاسم آقا! اجاره خانه فقرا را میداد، به خانواده های ملاهای در تبعید منجمله شیخ علی تهرانی و علی خامنه ای سر میزد و کمک میکرد. در زلزله طبس با اکیپهای دانشجوئی حاضر بود و کشتگان را از زیر آوار بیرون می کشید و دفن میکرد. با اکیپهای کوچک خودش در خیابانها شعار مینوشت و عکس شهیدان را میزد. با چندین توپ پارچه به خانه می آمد و آنها را تبدیل به پلاکارد میکرد. گروههای کوهنورد را راهی کوه میکرد تا در کوه سرود بخوانند و برای جنبش دانشجوئی برنامه بریزند عنصر رابط میان دانشجویان دانشگاههای مختلف بود. در تهران و اصفهان مخفیانه کتابهای ممنوعه را از کتابهای دکتر شریعتی گرفته تا آثار ملایان معترض تا اطلاعیه ها و اعلامیه ها را چاپ می کرد و با ماشین کوچک و قدیمی اش به شهرهای مختلف می برد و نشر میداد. او پل ارتباطی میان بسیاری از شخصیتهای آن روزگار بود. او نقطه اعتماد قوی دانشجویان از مرد و زن بود و چهره ای بسیار مردمی داشت. با خانواده های شهدای جنبش چه مذهبی و چه غیر مذهبی رفت و آمد داشت. بسیار شجاع و وارسته بود. روز هفده شهریور هردو با هم در تهران شاهد و ناظر کشتار مردم بودیم و شب وقتی به طرف مشهد میرفتیم، شاهد اشک ریختن او در هنگام رانندگی بودم. گاهی از شدت اشک ریختن متوقف میشد و بخود میپیچید و دو باره راه می افتاد. بعدها در دهها شهر نمایشگاههائی از کشتار هفده شهریور بر پا کرد که هزاران نفر را برانگیخت. او مورد احترام و علاقه همه بود، منجمله سیدعلی خامنه ای و واعظ طبسی، یکی دو بار که با هم به خانه خامنه ای رفتیم، حول و حوش بیست و دو بهمن شاهد احترام فراوان خامنه ای نسبت به قاسم بودم. بلند میشد و به استقبال او می آمد. بعدها وقتی که قاسم و همسرش دستگیر شدند. شنیدم که خامنه ای او را میان بازگشت به آغوش رژیم و گرفتن پست و مقام و توبه و یا مرگ مخیر کرده بود ولی قاسم مرگ را پذیرفت و دنیای ما از یک انسان کمیاب تهی شد.
 
ساقی:
همسر قاسم چه شد؟
 
یغمائی:
یکی ازماجراهای تاثرانگیز و شگفت همین جاست. ثریا شکرانه همسر قاسم مهریزی که مثل خودش یزدی بود بر خلاف قاسم که از خانواده ای کارگر برخاسته بود، از ثروتمندان بودند و با ازدواج قاسم و ثریا موافق نبودند. ثریا دانشجوئی باریک اندام و سبزۀ بسیار مهربان و ضعیف الجثه بود که از بیماری گوارشی دائم رنج می برد. اینها چندین سال به دلیل مخالفت خانواده نتوانستند ازدواج کنند و ماجرای عشقشان زبانزد بود . پس از سالها سر انجام خانواده ثریا موافقت کردند و این دو ازدواج کردند ولی این روزگار دیری نپائید. پس از سی خرداد هر دو در مشهد دستگیر شدند. ثریا زیر شکنجه جاویدنام شد و قاسم با شعار مرگ بر خمینی چشم فرو بست. در باره قاسم باید یک کتاب نوشت او چهره ای خاص و بسیار پر کار و یکنفره کار یک گروه را انجام میداد و در همه جا حضور داشت.
 
 ادامه دارد