۱۳۹۳ شهریور ۲۲, شنبه

تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت شانزدهم.شور. اسماعیل وفا یغمائی

غروب شانزدهم
شور سفر است و مقصدو عروج از پله كان آفتاب
آن كه شور ندارد بي آرزوست
و آن كه آرزو ندارد نوميدست
و آن كه نوميدست مرده است

و در غروب شانزدهمين روز ببر مهربان و پرنده ي كوچك بار ديگر از خاموشي من پديدار شدندومن كه تائودا باشم از پرندهي كوچك شور را پرسيدم و پرنده ي كوچك در نور آبي رنگ خويش محو و آشكار شد گوئي كه در درون من گوئي صداي من بئد كه در درون من و مرا فرا مي گرفت و چنين گفت.
تائودا! تن آدمي از گرمي خون زنده است و جان آدمي از گرماي شور پايدارست. تائودا در ظلمات سرد مرد مسافر را افروختن آتش از انجماد و ددان سلامت مي دارد و اجاق سررماي درون شورهاست. تائودا تمام آدميان را شوري زنده ميدارد. مرد برزگر را شوريست . شبانان را شوريست آنكه خانه اي را خشت بر خشت مي نهد شوريست و مرد حكيم را شوريست. تائودا تنها نان گرم و آب خنك و زيبائي زن و لبخند كودك وجود آدمي را زنده نمي دارد. شور مقصدست و سفر و عروج از پلكان افتاب، شور رويش و شكفتن ارزوهاست، فاصله يافتن آدمي از گياه و حيوان و جماد ونيز متوقف نشدن در آدمي بودن. تائودا پرنده اي كه در هوا درنگ كند مرده است درختي كه در رشد خويش درنگ كند مرده است آبي كه در نهرها درنگ كند مرده است و آدمي كه از حركت خويش باز ايستد مردعه است. تائودا آن كه شور ندارد آرزو ندارد و آنكه آرزو ندارد نوميدست و آن كه نوميدست مرده است اكر چه سفره اش پر از نان گرم و ميوه ها باشد خانه اش از زيبائي زن و هياهاي كودكان سبز باشد و مخزنش از سكه هاي زر بدرخشد. تائودا آنكه در دل شوري دارد در نفس زندگي جاريست پس راه بر كسي نمي بندد خون كسي را نمي ريزد جانوري را نمي ازارد گياهي را ريشه بر نمي كند و درختي را قطع نمي كند و بر زن بيگانه نمي گذرد و انكه شور ندارد راه عابران را خواهد زد قاتل خواهد بود جانوران را خواهد كشت گياهان را خواهد كند درختان را قطع خواهد كرد و جامه بر تن زنان خواهد دريد تائودا قاتلان و راهزنان و بي عصمتان در قتل و راه زدن و دريدن عصمت عدم روح خويش را لباس وجود مي پوشانند و شورمند خود وجود است و هنوز سخن باقي ست
. تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت پانزدهم.کاهنان و دینفروشان. ///.تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت چهاردهم. گناه. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان. بخش سیزدهم. جنون. اسماعیل وفا یغمایی ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان. . بخش دوازدهم. بهشت و دوزخ///تائودا پرنده کوچک ببر مهربان ..ادامه عشق. .قسمت یازدهم ..///..تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.عشق.قسمت دهم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت نهم. ///تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت هشتم. ///.تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت هفتم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان. قسمت ششم ///تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان. قسمت پنجم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت چهارم.////پرنده كوچك، ببرمهربان‌و‌ تائودا . مقدمه و قسمت اول.////تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت دوم. ////تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت سوم س

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

پیش از آنکه ساکنان اشرف کشتار شوند به یاریشان برخیزیم.اسماعیل وفا یغمایی



پیش از آنکه ساکنان اشرف کشتار شوند به یاریشان برخیزیم
اسماعیل وفا یغمایی
دوستان و هموطنان گرامی
یکماه دیگر بیشتر به پایان ضرب الاجل برای تخلیه کمپ اشرف نمانده است.جان سه هزار و چهارصد تن ازفرزندان مردم ایران که سالیان درازی را در رنج و فشار و انواع مصائب سپری کرده اند در خطر جدی کشتار دسته جمعی قرار دارد. نمونه های این کشتار را پیش از این به نحو بیرحمانه ای شاهد بوده ایم.من بعنوان یک پناهنده سیاسی و شاعر و نویسنده ای که بیش از سی سال از عمر خود را در سودای آزادی ایران سپری کرده است، و سالهای پایانی عمر خود را در همین سودا در غربت میگذراند، بدون هیچگونه تائید خطوط سیاسی، استراتژیک و ایدئولوژیک حاکم بر سازمان مجاهدین کنونی  ، و با تاکید بر اینکه سالها وقت سوزانی، از زمان حمله آمریکا به عراق و سقوط صدام حسین، و پای فشردن بریک توهم، یک استراتژی به پایان رسیده ، مبنائی شد و شرایطی را آماده کرد که رژیم فاسد و خونریز ایران وهمکارانش در عراق بتوانند به بیرحمانه ترین شکلی خون بسیاری از مجاهدان و مبارزان رنج کشیده را بریزند، توجه شما را از زاویه ای صرفا انسانی به کشتار و سرکوبی که می تواند در راه باشد جلب میکنم.
هموطنان گرامی
 این کشتار اگر صورت بگیرد پایان حماسی یک مبارزه سی و سه ساله و از خانواده حماسه های ملی بابک و ستار خان و میرزا ومصدق نیست، این کشتار اگر صورت بگیرد در کنار حماسه مذهبی عاشورا نخواهد نشست، آناتومی و ساخت و بافت حماسه مذهبی عاشورا نه فقط کشته شدن در زیر تیغ و تیر شمر و حرمله و یزید و خونریزی و جسد و جنازه  و استفاده و سوء استفاده از این همه، بلکه حکایتی دیگر است که می توان آن را به روشنی توضیح داد.
 این کشتاراگر صورت بگیرد فاجعه ای خونین و دردناک  خواهد بود که خون آن نه تنها بر چهره خامنه ای و همکاران او بلکه بر بسیاری چهره های دیگر خواهد پاشید و نیز خنجری نشسته دروجدانهای تک تک ما با تمام اختلافاتمان با سازمان مجاهدین خواهد بود که درد آن را همیشه بر اعصاب دردناک وجدانهای خود حس خواهیم کرد.
 هم میهنان اهل وجدان ودرد
سازمان مجاهدین خلق ایران با تمام نقط ضعف و قوت خود در طول سالهای گذشته مثل تمام سازمانهای سیاسی ملی و منطقه ای ایرانی و با خط مشی مسلحانه یا غیر مسلحانه، از نهضت ملی مصدق گرفته تا حزب توده، و از سازمان چریکهای فدائی گرفته تا حزب دموکرات کردستان ایران و سایر احزاب و سازمانهای سیاسی، حاوی ی بخشی از انرژی فشرده و سازمانیافته ملت ایران، در جدال با ارتجاع و دیکتاتوری برای نیل به آزادی و دموکراسی بوده است و نمی تواند به دلیل اختلافات شخصی یا گروهی ما مورد طرد و بی توجهی قرار بگیرد. سازمان مجاهدین بخشی از واقعیت تاریخی روزگار ماست. توضیح میدهم.
همانگونه که فارغ از رد یا قبول خدای زرتشت و زرتشت و واقعی بودن یا نبودن خدای زرتشت و زرتشت، خدای زرتشت و خود زرتشت وآئین زرتشت در نیمه دوم تاریخ ایران یعنی دوران باستانی یک واقعیت سر سخت تاریخی با نمودهای گوناگون  است، فارغ از رد یا قبول الله و محمد، و اینکه الله نام بتی از بتهای درون کعبه بوده و یاخدای حقیقی جهان بی پایان،  الله و محمد واسلام در دورانی که از حمله سپاهیان عمر به ایران آغاز میشود تا همین امروز، در ایران یک واقعیت سر سخت تاریخی است که در طول هزار و چهارصد سال وچند دهه نمودهای فرهنگی،اجتماعی، سیاسی،عاطفی ، روانشناسانه و... خود را نشان داده و میدهد، و از زمره این نمودها منجمله وجود  سیاسی و اجتماعی سازمان مجاهدین در تاریخ معاصر ایران است.
محمد حنیف نژاد و سعید محسن و علی اصغر بدیع زادگان که کار مامائی این سازمان را برای زاده شدن آن از بطن تاریخ ایران در سال چهل و چهار بر عهده داشتند بدون آنکه خالی از ضعف و نقص باشند ، و بی آنکه آنها را بر نوک پیکان خیالی تکامل ،به اعلا علیین برسانیم،بی شک در این سودا و آرزو بودند. تمام کسانی که از سالهای چهل و چهار تا حال به این سازمان پیوستند نقطه شروع تلاششان جز همین سودای پاک نبوده است.
 دهها هزار کشتار شده ، تیر باران شده ، حلق آویز شده ، شکنجه شده، مورد تجاوز قرار گرفته، در غربت مرده سودایشان همین بوده است.
 هزاران خانواره ایرانی و میلیونها پدر و مادری که در دوری از فرزندان و با داغ کشتارهای فرزندانشان زندگی را با درد و اشک به پایان بردند جان باختگان همین سودایند.
  صدها هزار ایرانی که میهن خود را ترک کردند و روانه سرزمینهای بیگانه و غربت شدند ، غریبان و تبعیدیان همین هستند.
اگر ما بخواهیم وجود واقعی سازمان مجاهدین، اعضا و تلاشهای آنان را نادیده بگیریم و به آنها پشت کنیم و در کشتار آنها خاموش باشیم باید بر تمام واقعیتهای بالا خط بطلان بکشیم.
 اگر کسانی با اشتباهی را با اشتباه دیگر سرپوش نهادن، و بحرانی را با بحرانی دیگر مهار کردند
اگر کسانی بجای تطبیق خود با آینده، به گذشته پناه بردند
اگر کسانی بجای تقسیم قدرت و اعتلای آن، تمام آن را در دست گرفتند
 اگر کسانی بجای رشد  دادن واقعی نیروهای خود و سرباز را تبدیل به فرمانده کردن و زمام را به دست آنها سپردن،  فرماندهان را به موضع سرباز فرو کشیدند و زمام را از آنها گرفتند
اگر کسانی.........
و اگر کسانی با اشتباهات و توهمات و توجیهات خود مبنای آن را فراهم آوردند تا بجای پرورندگان سازمان مجاهدین، طفلی که حنیف نژاد و یارانش آن را به دنیا آوردند، گور کنان سازمان مجاهدین مردم ایران باشند و تا کنده و ساطوری آماده شود که جلادان کمر بسته خامنه ای پلید، مزدوران و همکارانش در عراق و جهانبانان وجهاندارانی که جهانی را به گند و عفونت آلوده اند و کارشان تجارت خون و تبدیل آن به طلاست بتوانند تبر برگردن سروهای رشید و فرزندان دلاور ملت شریف ایران بگذارند، این نمی تواند دلیل سکوت و عدم تلاش ما گردد.
ما منتقدیم و نه دشمن،ما در صف مردم خویشیم و نه جلادان و نه از راه افتادگانی که با ضعف و ذلت فردی و نیز لطمات و اشتباهاتی که یاد شد، به درگاه آخوندهای پلید شتافتند و جیره خوار خوان نعمت خامنه ای شدند ودر قتل یاران سابق خود همدستی و همگامی با مرتجعان را انتخاب کردند.
ما با تمام اختلافات اعلام میکنیم در انتخاب نهائی از خانواده تمام سازمانهای سیاسی و مبارز مردم ایران هستیم و نه تبارجلادان داخلی و خارجی، ما نباید و نمی توانیم در مقابل این توطئه خاموش بمانیم. در شرایط کنونی و تا زمانی، که زمان نقد و دهان گشودن تاریخ آغاز گردد و گذشته به داوری کشیده شود وحد اقل تجربه دردناک و سوزان ما چراغ راه نسل آینده گردد، باید با تمام توان و با تکیه بر بعد انسانی ماجرا یکصدا شویم و به دست اندر کاران این کشتار نشان دهیم همه ما از این جنایت متنفریم ، باید به آنها بگوئیم ما زشتی این جنایت را به تمام مردم ایران نشان خواهیم داد و جلادان را معرفی خواهیم کرد. باید به هر گونه که میتوانیم جلوی این کشتار و توطئه را بگیریم. در شرایط کنونی و تا نجات جان سه هزار و چهارصد تن از ساکنان اشرف با تمام توان و به هر وسیله ای که می توانیم تاکید میکنم با هر امکانی که می تواند وجود داشته باشد و به کار گرفته شود بیاری برخیزیم.
اسماعیل وفا یغمائی
سی نوامبر 2011  

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

چهار خرداد. اسماعیل وفا یغمایی

چهار خرداد سالگرد تیرباران و جانباختن و شهادت بنیادگذاران سازمان مجاهدین و دو مجاهد دیگر در حکومت محمد رضاشاه است.از آن چهار خرداد تا این چهار خرداد سالها و سالها به ستایش و بزرگداشت این شهیدان گذشته است شهیدانی بنیادگذار که باعث فعل و انفعالات بسیار شدند و هم اکنون در کنار آنها چند ده هزار شهید دیگر آرمیده اند.شهدائی که خونشان در رود خروشان خون شهیدان فرو ریخته و نام اکثرشان را کسی نمیداند. شهادت بنیادگذاران مجاهدین انگیزه بسیاری در میان قشرهائی از جوانان مبارز و مذهبی ایجاد کرد، چهره شاه و حکومتش را منفور کرد، آبی از آبرو در جویبار تشیع و اسلامی که پسوند انقلابی را تازه شروع به یدک کشیدن کرده بود  انداخت، و بسیاری تغییر و تحولات ایجاد کرد. در سرنوشت خود من نیز بعنوان یک تن از نسل جوان سالهای پنجاه تاثیری جدی گذاشت. در دانشکده میدانستند که من شعر میگویم و یکی از سمپاتهای مجاهدین در هنگام کوهنوردی از من خواست شعری و ترانه ای برای شهیدان بنیادگذار بگویم و سرانجام کار این شد که سرود چهار خرداد را که بعدها در سال 1358 با تنظیم استاد تجویدی اجرا شد در کوههای دهبار در اطراف مشهد سرودم. خود من نیز در پی این نوع فعالیتها، فعالیت سیاسی را شروع کردم و چندی بعد به زندان شاه افتادم و راهی را شروع کردم که سی هشت سال است در مراحل مختلف آن دارم قدم میزنم و فکر میکنم آن شروع تاپایان زندگی مرا نیز رقم زد.
شهادت مجاهدان بنیاد گذار اگر چه از زاویه برخی تحلیلها سراپا خیرو اراده الهی بود اما باعث برخی عوارض نیز شد که بد نیست با درود به روان آنها اشاره ای نیز به این عوارض بشود. جان باختن بنیاد گذاران در مقابل جوخه اعدام سازمانی را که میبایست هنوز پایه و ستون خود را از زوایای مختلف و منجمله تفکر سیاسی و مذهبی و اجتماعی و...استوار و پخته تر کند ، بخصوص با از دست دادن پایه گذارانش در معرض رشد عارضه ای قرار داد که در سال 54 شاهد رشد آن و تقریبا متلاشی شدن سازمان مجاهدین بودیم. در کنار این در حصار خون فرو ریخته بنیادگذاران و سپس شهدای پس از آنان  فضائی چنان پر تقدس و پر راز و رمز و پر حرمت پیرامون آنان و بلافاصله سازمان و تشکیلات بخصوص با توجه به روانشناختی دنیای مذهب و تشیع ایجاد شد که هرچه بیشتر در طول سالیان افکار و اندیشه ها را بخصوص در حیطه اعضا و هواداران از نگاهی ناقدانه حتی نقد اندیشه و تفکر بنیادگذاران! که ضرورت کار مبارزاتی سیاسی حتی با تکیه بر تفکر مذهبی است دور کرد و در مقابل به فضای ستایش و حرمت و پذیرش دامن زد، مقوله ای که خود در دنیای سیاست و مبارزه سخت عارضه زا و سرانجام چه در طول مبارزه و چه در صورت پیروزی خطرناک است. بنیاد گذاران با شهادتشان تبدیل به سازمان شدند و بجای انسانها ،تشکیلات حرمتی انسانی- خدائی پیداکرد. فراوان و هزاران بار شنیدیم که گفته میشد: سازمان فکر میکند! سازمان دستور داده است! سازمان تصمیم گرفته است!و.... سازمان ....، این سازمان حامل نیروی روحانی و تقدس خرد کننده و مقاومت ناپذیر و در پوشش خونهای فرو ریخته بنیاد گذاران همان حنیف و سعید و بدیع زادگانی بود که بدون بودن آنان میتاخت و جلو میرفت و روزگاری بمدد همین نیرو و تقدس سازمانیافته و جامد شده، حداقل از زاویه ای در دستان محمد تقی شهرام و هم فکرانش بنیادها را در هم کوبید و فرو ریخت در حالیکه هنوز زمامداران بر مذهب شوریده از نیروی تقدس مذهبی منجمد شده ای که زمام ان را داشتند استفاده میکردند و این نیروی مقدس غیر انسانی شده آنچنان که زمامداران میخواستند میتاخت و میکوفت. میتوانیم تصور کنیم که اگر بنیادگذاران مانده بودند بسیاری اتفاقات که افتاده نمی افتاد و بسیاری اتفاقات که نیفتاده اتفاق می افتاد. میبینید که دارم غیب میگویم! ولی میدانم اگر بنیادگذاران مجاهدین بیشتر زیسته بودند و بجای ستوده شدن پس از خود و سر کشیدن دیوارهای تقدسی که اگر چه آنها در برکشیدنشان نقشی نداشتند ولی عوارضش را من و ما به نفع دیگران دریافتیم، هم اکنون نه عارضه سال پنجاه و چهار را درپشت سر داشتیم و نه ماجراهای سالهای بعد را و نه اکنون سی امین منزل راه سی ساله ای را دور از میهن در حال طی کردن بودیم.اگر آنان نرفته بودند حد اقل میتوانستیم نفسی برآوریم و دور از جهانی سراپا تقدس و قویا شکننده یکدیگر را نقد کنیم و در کنار هم باشیم.سخن بسیار است وتوان بیش نوشتن نیست. روان شهیدان شاد باد و خرد یار برجای ماندگان. اسماعیل وفا یغمایی چهار خرداد 1390

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

توجه به چند نکته ساده.اسماعیل وفا یغمایی

توجه به چند نکته ساده
اسماعیل وفا یغمایی
بعد از تکرار کشتار شقاوتبارمجاهدین  در اشرف، در نوزده فروردین هشتاد و نه، تقریبا اکثر گروهها و سازمانها و بسیاری از شخصیتهای منفرد ایرانی در خارج کشور علیه این جنایت موضع گرفتند. از مواضع سازمانها و افراد در داخل کشور بیخبرم و از مواضع بسیاری شخصیتهای خارجی میگذرم که برای من پناهنده سیاسی ایرانی بیش از همه مواضع ایرانیان و شخصیتهای ایرانی مهم است.مواضع شخصیتهای خارجی البته اهمیت دارد و نشان قدرتمندی نیرو و تشکیلات مربوطه در عرصه بیرون از مرزهاست ، اما تجربه نشان میدهداین فعالیت موقعی موثر است که حمایت ایرانیان موجود باشد وارتباطات نیروی سیاسی با پایه های اصلی خویش به اندازه کافی وصل باشد و گرنه تاثیر چندانی نحواهد داشت.
 در این میان و در این کشاکش نظرات متفاوتی در باره اشرف و ساکنانش و شهیدان ورهبران مجاهدین ابراز شد.نظرات با توجه به علایق و دوری و نزدیکی افراد و گروهها و نقاط وحدت و تضاد آنها با سازمان مجاهدین متفاوت بود.عده ای دل و دامن سوزاندند، عده ای ابراز تاثر کردند و نیز به نقد و بررسی پرداختند، عده ای حمایت کردند و نیز بر آشفتند و عده ای سئوالات خود را مطرح کردند.
از نوزده فروردین تا کنون در رسانه های اینترنتی انبوهی مقاله نوشته شده و اظهار نظرهای گوناگونی شده که اصلا بد نیست، و معلوم است مجاهدین منظور نظرشمار زیادی از ناقدان و حامیان و نظر دهندگان هستند. در میان و در حول و حوش این ماجرا عده ای نیز چه به حمایت از مجاهدین و چه در مخالفت، به متهم نمودن یکدیگر، بر چسب زنی،گاه هتاکی و دشنام دادن پرداخته اند تا صدای طرف مقابل را خاموش کنند، از آنجا که من هم یکی دو یاداشت و شعر در این باره نوشته ام  مورد مرحمت قرار گرفته و تعدادی برچسب و انگ و مهر را توسط میل، یا پا نوشته های فیس بوک و...پذیرا شدم،القابی نظیر فاسد، بریده، ضد مجاهدین و امثال این چیزها...
من بر سر دفاع از خود نیستم واینها مهم نیست. اینها تنها غم انگیز است و مضحک، و متاسفانه گاه به غم انگیزی و مضحکی نویسندگان این نوع چیزها، فارغ از بحثها و فحصها، به تلخی !میدانم که دموکراسی یک فرهنگ است و میدانم که اگر یک زرافه یا فیل آفریقائی سی سال در غرب زندگی کرده بود، شاید اندکی به دموکراسی و تبعاتش تن میداد ولی برخی نه!  ونیز میدانم که متاسفانه هنوز باید در مملکت استبداد زده ای چون ایران راهها طی شود تا دموکراسی در عمل و نه حرف خود را نشان دهد و ما بتوانیم مخالف هم باشیم و لی یکدیگر را تحمل کنیم،و در شرایط لازم در برابر دشمن مشترک به کمک هم بر خیزیم ،خب تا آن مقصد راهها مانده ولی قبل از نیل به دموکراسی و با تمام اینها  میتوان در رابطه با اشرف و مجاهدین وخود، نکاتی را روشن کرد شاید از عصبیتها کاسته شود و بشود بیشتر بحال آن سه هزار و چند صد تن که واقعا در خطرند مفید واقع شد. روی سخن من با کسانی است که در چهره هر کس که مثل آنها نمی اندیشد نه یک مخالف یا ناقد بلکه یک دشمن را میبینند و به دشمنی بر میخیزند. بحث مفصل است من فقط روی چند نکته بسیار ساده و پیش پا افتاده! انگشت میگذارم.
یکم:
من فکر میکنم مجاهدین همانطور که دوستان و هواداران پر و پا قرصی دارند، بعنوان یک نیروی سیاسی، ناقد و مخالف نیز دارند، ولی دشمن آنها رژیم ایران، وابستگان به رژیم ایران و کسانی هستند که از نابودی و کشتار مجاهدین سودی میجویند. فکر میکنم ماجرای آخری نشان داد که مثلث دشمنان چه کسانی هستند.
دوم:
گروهها و شخصیتهای سیاسی ایرانی در خارج کشور علیرغم اختلافاتشان، نشان دادند که دشمنان مجاهدین نیستند. اختلافات سی ساله احزاب و گروههای ایرانی با هم و بخصوص با سازمان مجاهدین چیزی نیست که بتوان پنهان کرد ولی فریاد خروشان تقریبا همه گروههاعلیه کشتار نوزده فروردین نشان داد که اختلاف هست ولی دشمنی نه و میشد و میشود این همدلی انسانی را پس از سی سال اختلاف و تضاد، سکوئی برای وحدت نسبی بیشتر نمود تا دست جلادان  جمهوری اسلامی بسته شود.
سوم
این فریاد مشترک علیه این جنایت شقاوتبار اعلام حمایتی انسانی از مجاهدین بود و معنای آن را ندارد که حمایت انسانی بسیاری گروهها با حمایت سیاسی آنان از خطوط سیاسی و ایدئولوژیک و استراتژیک مجاهدین منطبق است. این را هم باید مد نظر داشت و اگر فلان شخصیت یا فلان گروه همراه با حمایت انسانی خود نقدی هم از رفتار یا رفتارهای سیاسی مجاهدین میکند نباید بر آشفت و فکر کرد دنیا به پایان رسیده است. بلکه باید از حمایت سیاسی او سپاسگزاری کرد و نقد او را با نقد متقابل و مخالفت او را با دلیل و برهانی نفی کننده پاسخ داد. حامیان مجاهدین از کشتار شقاوتبار اعضای مجاهدین توسط مثلث جنایت بر آشفتند ولی برای بسیاری این سئوال همچنان مطرح است که سرنوشت اشرف چیست؟ رهبران مجاهدین چه میخواهند بکنند؟ واستراتژی آینده چه خواهد بود؟ و بسیاری سئوالات دیگر...
چهارم
از بمباران و کشتار اعضای مجاهدین توسط هواپیماهای فاتحان عراقدر سال دو هزار و چهار، تا امروز این سومین و یا چهارمین کشتار مجاهدین در عراق است؟ این کشتارهای وحشیانه در دنیای بیرحم کنونی و در میدانی که سرمایه و قدرت میخواهد آنسوی جهان را چون کیکی تقسیم کند میتواند تکرار شود؟ سئوال این است تا کی و چرا باید تکرار شود؟
پنجم
یکی دو سال قبل در دو نوشته تقریبا مفصل در مورد کشتار در اشرف، در مورد ماندن یا نماندن در اشرف اشاره کردم که ماندن در اشرف به هر قیمت و هر بها و تحمل کشتارها در صورتی کارساز است که به طور حقیقی مجاهدین و ارتش خلع سلاح شده آزادی بخش تنها آلترناتیو حقیقی مردم ایران، و مسعود رجوی رهبر واقعی تمامیت مقاومت رنگارنگ مردم ایران باشد در آنصورت نه با چند هزار تن بلکه با پنجاه تن هم باید ماند زیرا لحظه موعود فرا خواهد رسید. اگر این چنین است طبعا این چیزی پنهان کردنی نیست و اگر شرایط سیاسی این چنین نیست باید با درایت و هوشیاری و پرداخت بهای لازم، راهی دیگر اختیار نمود  و از برآشفتن و مارک زدن به دیگرانی که از زاویه انسانی یا زاویه سیاسی و انسانی نگران هستند خود داری کرد.مطمئن باشیم علیرغم هر چیزی بذرهای واقعیت سیاسی دیر یا زود در افق آینده خواهند روئید و نشان خواهند داد چه چیز درست بوده و چه چیز نادرست پس ، قبل از آن باید تامل کرد و راهی و طریقی درست پیدا کرد.
ششم
در بسیاری اوقات نویسندگان مقالات با تقسیم نیروها به «این طرف آب» یعنی خارج کشور، و «آن طرف آب» یعنی اشرف، بر می آشوبند که چرا مثلا «فعالان سیاسی ساده خارج کشوری!» و کسانی که از خطر دورند و یا از خطر گریخته اند میخواهند برای مبارزان و مجاهدان از جان گذشته راه آزادی تعیین تکلیف نموده، استراتژی تعیین کنند، و از آنان میخواهند سنگر را خالی نموده به خارج کشور بیایند و در امنیت و رفاه زندگی کنند!.از مجموع کلام این نوع نویسندگان بر می آید که میخواهند بقیه یا حمایت کنند و یا خاموش بمانند، یعنی بزبان ساده خفه شوند و اظهار نظری نکنند.
گذشته از اینکه باید این مساله را بررسی کرد که ماجرای «این طرف آب آمدن در چه زمانی، با چه کسی، ودر اثر چه کارکردی» شروع شد و چه شد که اکثر نیروها و سازمانهای سیاسی و شخصیتهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و هنری مجبور شدند  چند ماهی پس از بهار سال شصت به اینطرف آب بیایند و بسیاری از آنان پس از سی سال و بسیاری پس از گذرانی سخت، در غربت بمیرند، باید دقت کرد که اکثر نویسندگان این نوع نوشته ها خود از اهالی این طرف آب هستند،همچنین باید به این مساله توجه شود که برخلاف نظرو اندیشه آنان، زندگی «فعالان سیاسی ساده در رفاه و امنیت!!» این سوی آب آنچنان که آنان میپندارند نیست، بسیاری از این فعالان سیاسی تقریبا بخش اعظم نقد حیات خود را در مبارزه و در کنار همان بخون نشستگان اشرف باخته اند و فعال سیاسی شدن آنان نه بخاطرروی آوردن به رفاه و امنیت، و فرار از مبارزه بلکه بخاطر اختلاف نظرواقعی در مسائل سیاسی و ایدئولوزیک و استراتژیک بوده است.البته می توان این حقیقت را پنهان کرد و دل خوش داشت که همه نکشیده و بریده اند و رو به زن و زندگی و رفاه و امنیت آورده اند ولی این نوع برخورد تنها خود آنها را گول خواهد زد و بس. واقعیت این نیست اگر چه لباسی از این نوع بر ان پوشانده شود،وواقعیت قابل بررسی است و بسا سخنها هست که میتوان در ترازوی داوری درست، آنها را سنجید و فهمید که چرا و بخاطر کدام بیماری  این همه فعال سیاسی ساده رفاه دوست و امنیت طلب پیدا شده است.
با توجه به این نکته میخواهم دوستانه تاکید کنم که: در هر حال این فعالان سیاسی خارج کشوری به هیچ وجه نمی خواهند برای آن مجاهدان ستیهنده که در زیر ضربات لودر خامنه ای مالکی تکه پاره میشوند و در عنفوان جوانی جان میبازند تعیین تکلیف کنند، آنان نمی خواهند برای سازمان مجاهدین و سکاندار آن تعیین استراتژی کنند.  فعال سیاسی ساده رفاه طلب را چکار به دخالت در امور سازمانی این چنین و رهبری که اراده سیاسی واستراتژیک و ایدئولوزیک او در طول سی سال گذشته از سی خرداد سال شصت تا کنون یک سر سوزن تغییر نکرده است.
این فعالان سیاسی ساده رفاه طلب، به هیچ وجه نمی خواهند مجاهدان اشرف سنگر خالی کنند و به اینطرف آب بیایند و دچار زندگی معمولی شده و یا در هیئت فعالان سیاسی ساده و بریدگان! زندگی را تمام کنند.
فعالان سیاسی ساده اگر باور بکنیم و پیش داوری را کنار بگذاریم و سعی نکنیم هر کسی را که عقیده اش با ما زاویه دارد دشمن ببینیم از آنجا که دشمنان مجاهدین نیستند و بسیاری از انان سالیان دراز یا مجاهد بوده و یا از زمره حامیان مجاهدین بوده و یا هستند و یا یک یا چند تن از نزدیکترین کسانشان در اشرفند میخواهند فقط بدانند که راه به چه مقصدی ختم میشود و تکرار این کشتارهای شقاوتبار به فرماندهی سلاخان حاکم ایرانی و عراقی و... تا کجا ادامه میابد و چه بهره ای نصیب انقلاب و تحول مردم ایران میکند؟ آیا این درخواست جرم است و شایسته تحقیر و این همه بر اشفتن و بر چسب زدن.
فعالان سیاسی ساده بدون نفی آرمانگرائی و بدون تعیین استراتژی رفاه و بریدگی برای اشرفیان، فقط میخواهند بدانند استراتژی چیست تا ای بسا بتوانند در صورت فهم و قبول آن، به یاری بیشتر برخیزند. آیا این درخواستی نادرست است و ایا فقط و فقط با تکرار کشتارها و ارائه اجساد تکه پاره فرزندان مردم ایران میشود فقط درخواست نمود که : جای پرسش نیست فقط باید به جلو رفت.
در طول ماههای گذشته از یکسو شاهد سخنانی بوده ایم که مثلا: ما حاضر به منتقل شدن هستیم و حتی پول هواپیماها را هم خودمان میپردازیم. در کنار آن بارها اعلام شده است که: انتخاب آخر اشرفیان اشرف است و تا نفر اخر کشته میشویم و جابجا نمیشویم. کدام درست است.با کدام یک باید خود را تنظیم کرد. اگر واقعا اشرف و این سه هزار و پانصد چریک چنانکه گفته میشود نه تنها رقم زنندگان سرنوشت آینده ایران و سرنگونی ملاها هستند بلکه سد سدید در مقابل رشد انتگریسم و رقم زنندگان اینده خاورمیانه هستند به روشنی اعلام شود و چگونگی آن توضیح داده شود تا فعالان این طرف آب بدانند و سر تعظیم فرودآورند و با حل تناقشات خود به یاری این سازمان دهندگان آینده ایران برخیزند اما اگر کتاب تاریخ چیز دیگری میگویدو شرایط سیاسی این چنین نیست و اشرفیان نقشی این چنین ندارند، دو راه بیشتر باقی نمیماند . راه اول ماندن و ادامه کشتارها و سرانجام فرو رفتن کامل درخون تمامی اشرفیان به دست مالکی و خامنه ای و یارانشان است و رقم خوردن عاشورائی دیگر وپای فشدن بر  این که یک نیروی سیاسی حتی در شکست بر پرنسیبهای ایدئولوزیک خود استوار ماند و به دنبال حسین ابن علی مرگ سرخ را برگزید . راه دیگر درک شرایط تلاش برای جلوگیری از کشتارها ودر گام نخست  اعلام و تقاضای یاری خواستن از تمام احزاب و سازمانها و شخصیتها و نیروهای سیاسی ایرانی و خارجی برای جابجائی اشرفیان از کمین مرگ خامنه ای و مالکی و جستن راهی نو و تازه برای مبارزه، و قبول تغییر شرایط و پرداخت بهای لازم حتی در نقطه رهبری است.
توجه داشته باشیم که در بازی تاریخ و بر سر میز تاریخ در هر حال این بها پرداخته خواهد شد پس هوشیارا!و بزرگا! و دلاورا! آنکس که پیش از آنکه این بها بطور جبری از او ستانده شود مختارانه و دلاورانه بهای لازم را پرداخته و راهی دیگر پیش گامهای راهروان بگذارد .
راه اول یعنی باقی ماندن در اشرف و رقم زدن سرنوشت پیروزمندانه و نیز راه سوم یعنی جابجائی و سیاستی دیگر پیشه کردن را میتوان مورد تامل قرار داد اما اگر بدون اینکه اعلام شود، کاروان  اشرفیان  بطور خواسته، وبدون اعلام به سوی عاشورائی دیگر روانه است باید بعنوان یک فعال سیاسی ساده ولی نگران سرنوشت انسانهائی که سالیان دراز بر سر آن بوده اند تا در بنای آزادی و دموکراسی  برای ایران سهم اصلی را داشته باشند بگویم که:
 حسین ابن علی یکباراز صلب فاطمه دختر پیامبر اسلام ونخستین امام شیعه و چهارمین خلیفه اهل سنت علی ابن ابیطالب زاده شد و عاشورا در تاریخ مذهبی و سیاسی، بر پایه قانونمندیهای خاص خود یکبار به وقوع پیوست و به تاریخ و فرهنگ مذهبی و سیاسی و نیز افسانه ها پیوست و زنده ماند.
بجز این در تفکر اسلامی شیعی همانگونه که طلوع و غروب خورشید و بر آمدن ماه «تعیینی» نیست و«تکوینی» است، یعنی اراده ما در آنها دخالتی ندارد و توسط قانونی دیگرو به اراده خدا و قانونمندیهای فرا انسانی بر می ایند و فرو میروند، مقوله رسالت و امامت محصور در دوازده امام اعلام شده ( که آخوندهای حرام لقمه تلاش میکنند ولایت فقیه را نیز به آن بچسبانند) و آنچه که بر آنها میرود در قاموس شیعه تکوینی است، بنابراین فارغ از بهره مندیهای اخلاقی وآرمانی، هر نوع کپی برداری ایدئولوزیک و سیاسی از ماجرای حسین و عاشورا، برای سازمانی سیاسی که خود را آلترناتیو و آینده ساز اعلام کرده و بر این پایه از حد اکثر حمایت و اعتماد ملت ایران در طول سالیان دراز برخوردار شده است جائی را در تاریخ ایران اشغال نخواهد کرد.اگر باور نمیکنیم برویم و تاریخ ایران وتاریخ تشیع را بنگریم. در دوران عباسیان و در سرکوب شورشها بارها و بارها کشتارها و خونریزیهائی شقاوتبارتر از ماجرای کربلا رخ داد.طبری اشاره میکند کم نبودند کاروانهائی که سرهای کشتگان شورشها را در حالیکه ریه ها و قلبهای آنان به سرها آویزان بود در شهرها میچرخاندند،استخوانهای هزاران کشته جنبش استاد سیس تا سالها پس از کشتار سی هزار نفره شورشیان در بیابان ریخته بود و در طول تاریخ ایران از اشغال ایران تا آغاز حکومتهای مستقل ایرانی در شمال و سیستان، بیش از دویست شورش و انقلاب خونین بسا گسترده تر از عاشورا اتفاق افتاد ولی هیچکدام اینها در تاریخ مذهبی و فرهنگی و عواطف مردم جای عاشورا را نگرفت و چرائی این خود بحثی جداگانه و نه چندان مشکل را میطلبد.
 امید اینکه اشارات این حتی نه فعال سیاسی! ساده بلکه یک پناهنده سیاسی ساده که به اجبار سی امین سال زندگی در غربت را میگذراند و نه بر سر تعیین استراتژی است و نه خواستار انفعال هیچ کسی در مبارزه با حاکمان ایران، به درستی نگریسته شود و خیر خواهانه ارزیابی گردد. با امید به فردای آزادی و دموکراسی برای ایران چه ما باشیم و چه ما نباشیم
اسماعیل وفا یغمایی
یازده می دو هزار و یازده میلادی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه

در رهائی از میان فک تمساح وپس از آن.اسماعیل وفا یغمایی

در رهائی از میان فک تمساح وپس از آن
یادداشت روز اسماعیل وفا یغمایی
اسماعيل وفا يغمايي
سی و شش مجاهد به گروگان گرفته شده پس از هفتاد روز از میان فک تمساح رهائی یافتند و به میان یارانشان در اشرف باز گشتند و اعتصاب غذا پایان یافت. مبارک باد. بقول فرخی سیستانی:
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
ملک را هر زمان هر روز جشنی باد و نوروزی
اصطلاح فک تمساح را برای این به کار میبرم که در میان حیوانات درنده، رهائی از میان فک تمساح تقریبا محال است. فک تمساح بسیار نیرومند تر از فک درندگانی چون شیر و ببر و حتی کوسه است. در میان تمساح ها  ، تمساح آمریکائی و مصری درنده ترینها هستند اما وقتی تمساح، تمساح حکومتی ایرانی - عراقی باشد یعنی وقتی یکی از فکهای این تمساح را رژیم ولایت فقیه و دیگری را عوامل وابسته به ولایت فقیه نمایندگی کنند، یعنی در حقیقت دو تمساح در یک تمساح، کار مشکل تر خواهد بود، اما سی و شش گروگان مجاهد به مدد یک اعتصاب غذای سراسری و انبوه فعالیتهای بین المللی سرانجام از میان فکهای تمساح نجات یافتند ودر جدال و مبارزه خونینی که به طور قاطع از سی خرداد سال هزار و سیصد و شصت تا همین امروز میان رژیم ملایان ومجاهدین و شورا ادامه دارد پیروزی دیگری بر چند صد پیروزی افزوده شد و اعتصابیون به فرمان خانم رجوی اعتصاب غذا را شکستند.
این که می گویم چند صد پیروزی ، نه به طنز است و نه به طعن که نه بر سر طنز و طعنم و نه از پیروزیهای مجاهدین برآخوندهای پلید متاسف، که بدون شک این ماجرا یک پیروزی مهم است و کاریست کارستان، اما در ادامه یاداشت اشاره خواهم کرد که آیا این پیروزی گامی در نزدیک شدن به یک مقصد استراتژیک پیروزمند هست، یا اینکه در یک رفت و برگشت، و پس از یک جدال خونین و شهادت شماری از مجاهدین در زیر ضربات چماق و گلوله،  هنوز در نقطه قبل از این پیروزی و  حتی در نقطه ای قبل از آن، در کام خطرات و در کنار تمساح خون آشام ولایت ایستاده ایم و در همین جاست که همراه با تبریک به پیروزمندان این مبارزه و آرزوی موفقیتهای بیشتر برای مجاهدین، به دوستان و قلمزنان گرانمایه ای که  در جشن پیروزی آنقدر بر طبل شادی می کوبند و در شیپور مسرت میدمند  که خرناسه های تمساح ولایت فقیه تشنه گوشت و خون مجاهدین اشرف قابل شنیدن نمیشود میخواهم بگویم که:
بجاست در طریق مروت و رفاقت و دلسوزی واقعی به این مساله نیز توجه کنند که هنوز هم پس از این پیروزی،  هم تمساح با فکهای دو گانه اش وجود دارد، هم مرداب و مانداب شرایط سیاسی پیرامون تمساح وجود دارد و هم وضعیت بین المللی و بیرگی و منافع جهانداران و جهانخواران، که خود مجاهدین بهتر از هر کسی چند و چون آن را درک می کنند، به نظر من شروع و پایان موفقیت آمیز اعتصاب غذای دیگر را مورد تردید قرار میدهد بنابراین در فضائی که عجالتا تمساح ولایت  خو گرفته به دریدن و بلعیدن مجاهدین، طعمه خود را از دست داده باید از فرصت سود برد و راه چاره ای درست برای بدست آوردن یک پیروزی و سپس پیروزیهائی که مقصد اصلی را در فاصله نزدیکتری قرار دهد پیدا کرد، مثال میزنم.
کوهنوردی  که مقصد اصلی او مثلا فتح قله هیمالایا است در مسیر حرکت خود به سوی قله، عبور از هر دامنه و قله و با نزدیک شدن به سوی قله یعنی مقصد برگی بر دفتر پیروزی خود می افزاید. در این مسیر قله هیمالایا یعنی اورست، «مقصد استراتژیک» کوهنورد، عبور از هر صخره و دامنه «پیروزی های تاکتیکی» ، کل مسیر انتخاب شده «راه استراتژیک» و سرانجام فتح قله «پیروزی استراتژیک» اوست. در حقیقت مقوله نزدیک شدن به قله است که معنای پیروزی و شکست تاکتیکی و استراتژیک را مشخص می کند اما اگر بر اثر توفان و بهمن و سُر خوردن و حمله حیوانات وحشی کوهنورد مجبور شود  هر چند روز یا چند ساعت یکباربه عقب باز گردد و یا به دره ای پرتاب شود و با تلاش فراوان از دره خود را بیرون کشد و در نقطه قبلی و یا عقب تر از آن قرار گیرد علیرغم تلاشهای حماسی و قهرمانانه می توان آن را یک پیروزی در حل مشکل به حساب آورد ولی نمیتوان آن را یک پیروزی تاکتیکی ویا چنانکه گاهی خوشخیالانه و در گریز از واقعیت، اعلام میشود یک چرخش تاریخساز صد و هشتاد درجه ای  دانست.
به نظر من رهائی از فک تمساح ولایت بدون شک یک پیروزی قهرمانانه است و شایسته تبریک بخصوص به زنان و مردانی که دلاورانه با اعتصاب غذا یارانشان را نجات دادند می باشد. اما در گام بعدی و با توجه به اشاراتی که کردم و برای پیروزیهای واقعی تر باید استراتژی مجاهدین در عراق کنونی در روزها و ماههای آینده، هم در رابطه با شرایط خود مجاهدین، هم در رابطه با شرایط حاکم بر عراق و مواضع اربابان جهاندار، و هم در رابطه با شرایط داخل ایران و جنبشی که نام سبز بر خود دارد توضیح داده شود و در روشنائی قرار گیرد تا بتوان هم تحرکات و مواضع مجاهدین و شورا را به طور سیاسی و نه فقط ایدئولوزیک فهمید، هم آن را برای سئوال کنندگان غیر ایدئولوزیک توضیح داد و هم با شناخت درست به مجاهدین یاری رساند.بجز این و بجز یک انتخاب و یک حرکت درست، تردید نکنیم که:
 هم تمساح دو باره حمله خواهد کرد و هم یک بحران، بحرانی که می تواند فراتر از استراتژی و تمام قدرت و نیروی معنوی رهبری دو گانه مجاهدین، و نیز ذوب شدگی مجاهدین از کوره های متعدد انقلاب عبور کرده، ابعادی ایدئولوزیک و تشکیلاتی داشته باشد خود را نشان خواهد داد. به امید سلامت هر چه بیشتر مجاهدین و شورا و برون رفت این جنبش سی ساله از دام خطرات بعنوان بخشی ارجمند از جنبش بزرگ مردم ایران در مقابله با ولایت فقیه.
  .
اسماعیل وفا یغمایی
هشتم اوت 2009

۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

ننگ و نفرت بر قاتلان فرزندان مجاهد و مبارز مردم ایران. اسماعیل وفا یغمائی


 


ننگ و نفرت بر قاتلان فرزندان مجاهد و مبارز مردم ایران. اسماعیل وفا یغمائی
در راههای تلخ تازیانه و توفان وتیغ
در راههای تبر و تیر باران و تبعید
در راههای طلب و طعنه وتهمت
در راههای راهها از پس راهها و دوباره راهها
در راههای چاه ها از پس چاه ها و دوباره چاهها
در راههای پر مه بی مهر و بی ماه و بی محبت
در راههائی که در دو سویش هزار بار جنگیدید
هزار بار کشته شدید
هزار بار خود را به خاک سپردید
و هزار بار بر گورهای خود گریستید و برخاستید
گوشتتان را ،بر آتش فروزان از چربی تان کباب کردند
و اینک قصابانند قصابانند قصابان
هنوز گرسنه وبا معده های شهوتزده و سیری ناپذیر
در دوسوی و هزار سوی جهان
بی هیچ شرمی از خالق و مخلوق
در انتظار به نیش کشیدن آخرین تکه های استخوانهاتان
قرارگاه اشرف که با مجاهدان و مبارزان خلع سلاح شده اش توسط نیروهای آمریکا تبدیل به «شهر اشرف» شد دوباره آماج وحشیانه ترین کشتارهاست.
جنایات مالکی و کسانی که بر سینه رزمندگان بی سلاحی که اکثرشان، باز ماندگان چند ده هزار کشتار شده در مسلخ «جمهوری اسلامی» و «ولایت فقیه» اند،مردان و زنانی که یا از نسل پاکباز آرمانگرای سالهای چهل تا شصت هستند [و یا در پی این نسل پا به راه نهاده اند و به سودای آزادی سالیان دراز خون دل خورده اند] بی شک ننگین و سیاه وضد بشری  است.خامنه ای بی شک جنایتکار است. کسانی که چراغ سبز داده اند جانی اند. کسی در این ها شک نمیکند.
صدها سایت و رسانه و شخصیت سیاسی و اجتماعی، فرخوان و اطلاعیه داده اند،سازمانها، شخصیتها، وکلا، وزرا،و.... دستشان مریزاد. قبل از این نیز دو باروفکر میکنم مجموعا بیشتر از دو بار این کشتار تکرار شد واعلامیه ها  همدردی ها بدینسان بود که دستشان مریزاد . بدون شک در آینده  از آنجا که «زمینه»  جنایت و جود داردو«قاتلان» بر مسند قدرتند،  «زمان» جنایت فرا خواهد رسید و مثلث جانیان بازهم  جنایت خواهند کرد ، اگر نه مالکی ، «مالکیی دیگر»، و«خامنه ای»، در سایه دستور خواهند داد «چراغ سبز دهندگان» چراغ سبز خواهند داد و بازهم تفنگها شلیک خواهند کرد و «زنان و مردان مجاهد» در مظلومیت و بی پناهیی به مراتب دردناکتر از دوران حسین ابن علی به خاک خواهند افتاد، که عاشورا چند روز بود و نه سی سال، وباز «اعلامیه ها و اطلاعیه ها» تکرار خواهند شد و «تسلیتها» تکرار خواهند شد و «تکرارها» تکرار خواهند شد!
 آیا تنها به اینها باید دلخوش بود و در فاصله بین دو جنایت چیزی قابل فکر وجود ندارد؟ آیا صحبت دیگری جز تسلیت و اطلاعیه نمیتوان انجام داد؟ و انتقاد از این و آن که این چرا اطلاعیه داد و آن نداد، و آن چرا سخت اطلاعیه داد و این شل، باید بسنده کرد؟ آیا مثلا به این جبرسیاسی یا ایدئولوژیک یا تاریخی  باید تن داد که فرزندان ملت ایران همینطوربی سلاح و بی پناه و در چنگال دشمن ایرانی و غیر ایرانی سر بریده شوند که این سرنوشت آنانست! و با این سر بریدنها شرافت ملت ایران حفظ میشود و راه استراتژیک جنبش ملت ایران و آزادی و دموکراسی گشوده میشود؟ یا میشود در آنسوی پرده های خون و احساسات سئوالات دیگری را نیز دید و شنید و به زمینه ای اندیشید که به مالکی و خامنه ای و حامیانشان اجازه میدهد کشتار کنند و خون بریزند و بنوشند، آیا این زمینه را نیز آنان بوجود آورده اند یا این جبر تاریخ و انقلاب است و اراده الهی بازهم بر این است تا  در آغاز خونین قرن بیست و یکم و بپایان رسیدن انبعاث رسولان و امامان دوازده گانه شیعه، باز هم به سنت ابراهیم خلیل  ابوالانبیا، با قربانی در پی قربانی وخروشانتر شدن رود خون و دریای خون، فراتر از هر منطق سیاسی، راه تحول برای نه تنها ملت ایران بل جهان را بگشاید.
 اگر این چنین است و فراتر از هر منطق سیاسی و فلسفی و در مداری فراتر از مدارهای انسان زمینی راهی هست که بر این مهر تائید مینهد چرا نباید اعلام شود؟ که با این اعلام: باید چشم بر افقی گشود که همه چیز در آن افق  نه چنین است که ما خاک و خاکستر  نشینان  حقیرمیپنداریم.
 من بعنوان یک شاعر و نویسنده در میان پناهندگان ایرانی، متنفر از «جمهوری اسلامی و ولایت ننگین فقیه»، و به عنوان کسی که خدا، آزادی و حیات و شرافت و کرامت انسانی را بعنوان برترین ارزشها و ناموس زندگی و فراتر از هر مکتب و مذهبی قبول دارد، و نیز کسی که از سال پنجاه و سه تا هشتاد و چهار بمدت سی و یکسال در میان ویا در کنار این فرزندان ملت گذرانده ودر آستانه شصت سالگی هیچ توشه ای جز مهر میهن و ملت خود ندارد، از پرپر شدن فرزندان مجاهد و مبارز مردم ایران در اشرف  داغ بر دل دارم وقاتلان رنگارنگ آنان را شایسته لعنت خدا و نفرت مردم میدانم. در رابطه با این کشتارها قبل از این در چند نوشته و شعر حرفهایم را زده و پیش بینی های خود را کرده ام. در شرایط حاضر چنان اندوهگین و هنوز فرسوده از بیماری ماههای گذشته هستم که سودای سخنم نیست و عجالتا به دوباره ارائه کردن همان نوشته های گذشته کفایت میکنم و آرزو میکنم پیش و بیش ازمن و ما آنان که سکاندارنند اندیشه کنند و بر آنچه شایسته روشن شدنست نور بیفشانند که فرصت تنگ است و مالکی و خامنه ای و  قاتلان هستند تا بازهم بکشند.
درود بر فرزندان رشید مردم ایران در قرارگاه اشرف
درود برروانهای پاک شهیدان رگبارهای جنایت و تزویر
سرنگون باد جمهوری ننگین خامنه ای و راه و رسم عفونت بارولایت فقیه
اسماعیل وفا یغمایی
دهم آوریل 2011

۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

به بهانه سخنان دکتر هزار خانی و سخنی با خانم رجوی

به بهانه سخنان دکتر هزار خانی و سخنی با خانم رجوی
اسماعیل وفا یغمائی

....اندرین سوگ گران بیکران آیا
صد هزاران،لردها و پارلمانترها  
صاحبان چند میلیون خط و امضا
صبحگاهان در عزای کشتگان ظلم
قهوه خود را ننوشیدئند؟
جامه اندوه پوشیدند؟
اشکی آیا هیچ از چشمان اوباما فرو غلتید؟
بانوی فرهیخته مادام هیلاری
کرده ایا سوگواری؟
بر فراز پارلمانهای اروپا بیرقی دیدیم باری؟
ای دریغا ! ای دریغا !نی
باز ما ماندیم وجوی خون فرزندانمان جاری به رود خون
باز ما ماندیم جوی خون فرزندانمان جاری به رود خون
باز ما ماندیم جوی خون فرزندانمان جاری به رود خون
(از شعر منتشر نشده کاروان.نگارنده)
دکتر منوچهر هزار خانی، عضو قدیمی و برجسته شورا و روشنفکر ارجمندی که اهل درد و مسئولیت است درمجلس بزرگداشت کشتگان ظلم خامنه ای و مالکی  و شهیدان مجاهدین سخنانی ایراد کرده که شایسته تامل است.این سخنان بصورت نوشتاری نیز منتشر شده است و من آنرا خواندم. تا جائی که من متوجه شدم ، هزارخانی بر تغییر شرایط تاکید کرده است. او اشاره کرده در کشتار اول و فشارهای قبل، شاید تصور میشد که قضایا از سر بی تجربگی بوده و راه آشتی باز است ولی این بار مالکی با ساز و برگ بمیدان آمده و اعلان جنگ نموده است.
 دکتر هزار خانی به اجمال سخن گفته ولی من اینطور میفهمم که مالکی تائید طرف سوم یعنی ارباب بزرگ یا جناح موثر آن را برای کشتار داشته است و در شرایطی که امثال کدیوربمثابه ملای مثلا سبزنگران خروج مجاهدین از لیست تروریسم هستند و دوستان مجاهدین در انتظاررای مثبت جهانداران برای خروج مجاهدین از لیست، و فعالیتهای دیپلماتیک مجاهدین و خانم رجوی در اوج و هر روز اعلامیه های حمایت این پارلمانتر و آن و کیل و شمار زیادی از وکلا که بقول خودشان جمع عظیمی از ساکنان زمین را نمایندگی میکنند منتشر میشود ناگهان کشتار مجاهدین بی سلاح به وحشیانه ترین شکل ممکن شروع میشود و به شقاوتبار ترین شکلی باز هم خون جمعی که عمری را در رنج و شکنج سپری کرده اند بر زمین میریزد.
از عکس العملها با خبریم. تقریبا همه موافقان و مخالفان، و نه دشمنان مجاهدین اعلام همدردی کردند و این کشتار را محکوم کردند. هواداران خارجی و دیپلماتیک مجاهدین هم همینطور، عکس العمل خود مجاهدین که این روزها در برخورد خانم رجوی خلاصه میشود مثل اکثر اوقات عاطفی و ایدئولوژیک و فلسفی بود و بیشتر به کار فضای درون سازمانی میاید تا دنیای بیرون از مجاهدین. در سخنانی که خانم رجوی ایراد کرد،با تکیه بر عاشورائی بودن و سخن از فدیه های مسعود و کار زار کبیر واینکه جنگ با دست خالی معیار حقانیت است و امثال این سخنان روشنائی کافی بر این مساله نیفکند که با تمام اینها و با این تغییر در کشتار و بمیدان آمدن مالکی با چراغ سبزجهانداران طرح آینده چیست و چه باید کرد؟
سئوالات روی میز علیرغم دردناک بودن آنها چندان پیچیده نیست. برخی از سئوالات اینهاست.
اگر وضعیت تغییر کرده است و دشمن خونخوار سه گانه برای کشتار و کشتارها دندان تیز کرده است طرح آینده چیست؟
- آیا با زهم امید بستن به دیپلماسی قبلی کار ساز است؟
-آیا فارغ از دیپلماسی، شما واقعا حائز چنان شرایطی در داخل ایران هستید که از کشتار چند ده مجاهد و کشتارهای آینده هراسی ندارید و بدون تردید با چیزهائی که ما نمی دانیم و شما میدانید برد با شماست و پیروزمندانه به ایران و تهران وارد میشوید و شکاکان شرمنده خواهند شد؟
- آیا فارغ از خوب و بد شرایط و فراتر از دنیای سیاست وتغییر و تلاش برای پیروزی دست آخر بر پایه تئوری عاشورائی می خواهید بمانید و دسته دسته یا یکباره به شهادت برسید و داستان را به باور خودتان به پایان و کمال برسانید و باز هم به باور خودتان ردپائی جاودان از خود برای بشریت معاصر و اینده باقی بگذارید. اگر این چنین است لطفا اعلام کرده و تکلیف را روشن کنید.
آیا و بسا ایا های دیگر که برای حامیان شما و بسیاری از مخالفان اندیشه شما  که در عین حال کشتار و ظلم به مجاهدین را نمی خواهند،مطرح است و باید پاسخ داده شود.
شما البته حق دارید راه خود را بروید.برای من محل تردید نیست که اکثریت پیروان شما و مجاهدین انقلاب کرده آماده جنگیدن با دست خالی و شهادتند.اینها چه به تبع بیست سال کار مداوم ایدئولوزی و تئوری آقای رجوی که در سال پنجاه و هشت ودر همان جلسات آغاز «طلاقهای جمعی» و به تعبیر سازمانی «فدای عواطف خانوادگی برای رهائی ملت ایران»،  اعلام کرد «برای جنگیدن با خمینی در من  ذوب شوید»، و چه به تبع شرایط و نیروی روحیه جمعی شجاعانه آماده ی مرگند. شما نیز سالهاست که منادیگر این هستید. در آن جلسات منهم چند سالی تا هنگام جدائی از سازمان مجاهدین، حضور داشتم ولی مرگ تمام قضیه نیست. بقول سیمون دو بوار همه میمیرند ، انسان از لحظه تولد محکوم به مرگ است فقط تاریخ اجرای حکم دیر و زود دارد.ما همه چه با مرگ معمولی و چه به ضرب گلوله یا طناب دار و یا هر چیز دیگرمیمیریم، ولی گویا در آغاز راه بحث، بحث اعتلای حیات بود و نه فقط شجاعانه مردن،در این ماجرا سالیان دراز بحث، بحث آزادی و دموکراسی و ایران در مسیر یک تلاش سیاسی و انقلابی درست روی میز بود و پیروزی مردم، و نه فقط مرگ شجاعانه و در خون غلتیدن در پی خون غلتیدن
....گیرم از هر موجه ای فواره زد آتشفشان هول خیز خون
گیرم اینسان و بدین راه و روش این رود خون همسنگ دریا شد
گیرم از خون شهیدان سرخ دریائی به هرجا باز پیدا شد
هان زجوی خون ز رود خون ز دریاها و اقیانوس  خون ما را چه حاصل
تا که کشتی را بر این دریا نه پیدا،
راه در دریای ملت نقشی ازمیهن  به ساحل.
(از شعر منتشر نشده کاروان.از نگارنده)
و نیز باید توجه داشته باشید که حقانیت در عرصه سیاسی از خطوط سیاسی درست و پایگاه اجتماعی و ... بیرون میاید و نه فقط با دست خالی در مقابل تانک و توپ به شهادت رسیدن و امروز سئوال این است که این خطوط در آینده چیست تااین شهادتها معنائی ملی و اجتماعی و نه فقط عاشورائی داشته باشد بگذرم از اینکه معنای عاشورا و کار حسین ابن علی در چهارده قرن قبل و در فاصله چند روز و نه سی سال برای  همه در روشنائی کامل قرار داشت و مثل روزگار کنونی سئوال بر نمی انگیخت. ولی اکنون و پس از این جنایت هولناک و افقی که در برابرست و بعنوان نیروئی که علیرغم همه چیز یک سانتیمتر از آلترناتیو بودن و سرنگون کردن کوتاه نیامده بایست به این سئوالات و امثال اینها پاسخ دهید و افق را روشن کنید.باور کنید در دنیای بیرون از جهان درونسازمانی عمیقا ایدئولوزیک مجاهدین، فعال شدن پتانسیل بخش عظیمی از ایرانیان که علیرغم همه چیز محبت مبارزان و مجاهدان را در دل دارند در گرو پاسخهاست و باور کنید فقط دوباره به خاک و خون غلتیدن چند ده مجاهد مظلوم پاسخگوی ابهامات نیست وبقول شما دست خالی به جنگ تانک رفتن و بر خاک افتادن برای بدنه اجتماعی، نمی تواند کافی باشد.شما میگوئید آلترناتیو و تنها آلترناتیو برای تمام ایران هستید و لاجرم به باور خودتان  نماینده همه هستید، پس طبعا مخاطب و نیز پاسخگوی تمام باید باشید. امیدوارم نوشته ناکافی و شتابزده من به اندازه کافی روشن باشد.
دوازده آوریل 2011

۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه

یا مقلب القلوب و الابصار والا یا ایها الساقی !اسماعیل وفا یغمایی

این نوشته پارسال نوشته شد ودر دیدگاه درج شد امسال تنها با تعویض تاریخ باز نشر میشود که حرف فقیر همانست که پارسال بود
یا مقلب القلوب و الابصار والا یا ایها الساقی !اسماعیل وفا یغمایی
شب عید است وپایان یکسال دیگر. با سال هشتاد و نه خداحافظی میکنیم وچون میدانیم مهمانی است که نمیتواند برگردد! الکی تعارف می کنیم و میگوئیم
- مفتخرمان کردید. بازهم تشریف بیاورید! منزل خودتان است. جانا زرفتن تو دانی چه ماند بر دل- از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل. البته اگر کسی از مهمان دلخور باشد می تواند در دل، جای آتشی را با پشکلی عوض کند که از کاروان هم آتش بجا می ماند و هم پشکل شتران..
و به سال نود سلام عرض میکنیم. و اضافه میکنیم
خوش آمدید. صفا آوردید.بفرمائید. باز هم منزل خودتان است. خوش آمدی که خوش آمد مرا ز آمدنت.
معلوم نیست کی صاحبخانه است و کی مهمان؟! ما یا او؟آیا زمان بی پایان و یا من و شمای فنا پذیر!؟
چه ما بخواهیم و نخواهیم زمان میگذرد زمان بسیط بی پایان که نه سر دارد و نه ته، چیزی است مثل خدا، یا زروان که همان زمان بی پایان است و مکتب زروانیسم بر آن متکی است. ما انسانها، البته همه نه!! علیرغم هارت و پورتمان! وکبر و غرور خنده دار مان و بی نهایت طلبی هایمان خیلی کوچکیم و گذرا ، من که به این ایمان آورده ام و احساس میکنم هیچ هیچم . ما آدمهای کوچک فسقلی ! در پهنه زروان بی پایان ،برای اینکه سر گیجه نگیریم و رشته کار از دستمان در نرود و دیوانه نشویم، آمده ایم و در این چند روزه هستی زمان را نامگذاری اش کرده ایم که امروز مثلا یکشنبه است و فردا دوشنبه و امسال سال هشتاد و هشت و بعدی هشتاد و نه. سالها قبل رفیق شاعری در بحثی جالب یقه یکی را گرفته بود که:
از کجا که امروز واقعا یکشنبه باشد و دوشنبه نباشد . اصلا کی می تواند ثابت کند که روز اول هستی چند شنبه بوده؟ و واقعا همه در جوابش در ماندند ولی در هر حال و با تمام این مباحث بقول برادر دانشمندمان روانشاد بزرگ انگلس( نقل بمعنا) در کتاب شریفه و مستطاب «دیالکتیک طبیعت» یکسال را از دست دادیم تا بتوانیم یکسال زندگی کنیم که برای هر لحظه زندگی باید یک لحظه مرد و طول زندگی هر انسان به اندازه طول مرگ او در زمان است تا وقت وقتش برسد و ببینیم چه خواهد شد و مردگان از قید زمان راحتند و همه در عرض هم و به همین علت خیام بزرگ که ریاضیدان و زمانشناس بوده می فرماید
فردا چو از این دیر کهن در گذریم
با هفتهزار سالگان در گذریم
یعنی به نظر من خیام می خواهد بگوید تا نفس آخر را کشیدیم همعرض میشویم با کسی که هفتهزار سال قبل فوت کرده و من با اتکا به همین شعر خیام آرزو دارم منجمله پدر و مادری را که بیست سال درد دوری مرا تحمل کردند پس ازآنکه بقول دکتر ساعدی اندکی فوت فرمودم و جراحات ناشی از ضرب وشتم نکیر و منکر و عوارض نیمسوز بر طرف شد، هم عرض خود بیابم و عذر تقصیر بخواهم وبا توجه به حوادث ایام عمر خود آن شعر معروف را در حالیکه با انگشت اشاره بخودم اشاره میکنم برای هردو بخوانم که:
به علی گفت مادرش روزی....
بگذرم و بروم سر اصل مطلب.
سال نو را خدمت تمام دوستان تبریک میگویم. با مسلمین همصدا یا مقلب القلوب میخوانم! و با مسلمین مقلد حافظ بجای مقلب القلوب، ساقی را صدا میزنم که:
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
و : ساقیا لب را شراب آلوده کن- بوسه ای ده و زغمم اسوده کن .. تا بعد ببینیم اوضاع به چه سمتی پیش میرود!
در سال نو، با اهورا پرستان سرود آتش میخوانم و با کفار و مرتدین و اته ها و کمونیستهای بی دین و با دین! و ناسیونالیستهای غیر شوونیستی که بیش از حقوق خود به حقوق ملیتهای ایرانی از جمله ملیت کور و کچل فارس اعتقاد دارند زمزمه نوروزی سرخ ارتداد سر میکنم و می گویم عید همه مبارکباد.
باید به همه تبریک گفت.به همه ی آحاد گوناگون فکری و ملیتی و مرامی الا آخوندهای حرام لقمه حکومتی که نوروز را سالهاست پای بند دیروز، آنهم دیروز آخوندی کرده اند. نوروز را باید به همه تبریک گفت به دلایل متقن ونه از سر سازشکاری و خوشخیالی.
معلم بزرگواری داشتیم که معتقد بود مرحوم عرفی شیرازی سازشکار بوده زیرا سروده است:
چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت عرفی
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند
در دنیائی که در هندوستان بر سر یک مسجد، که سابقا معبد هندوها بوده و بعد مسلمانها مسجدش کرده اند و در دور تسلسل حملات هندوها و مسلمانان تا حالا دو سه هزار هندو و مسلمان مادر مرده گرسنه کون برهنه بخاطر یک مشت خشت و خاک کشته شده اند نمیشود چندان با نیک و بد دو طرف سر کرد.
این حرف او راست بود و راست است اما در رابطه با نوروز ماجرا دیگر است. در مملکتی مثل ایران با این طول و عرض و تاریخ و با این رنگارنگی ملیتها و مذاهب و سنتها ماجرا دیگر است.
در مملکتی که در تکه اول تاریخ خود اهورا پرست بوده است و فارغ از ظلم و ستم سلاطین، یکی از دو امپراطوری بزرگ جهان و پرورنده دو پیامبر، زرتشت و مانی و یک مصلح، مزدک، و بسا چهره های دیگر،و همین نوروز هم بازمانده این دوران است صبح نوروز باید به سلام آتش و اهورا رفت! و سرود اشم وهو ی ساخته استاد پور داوود را خواند
بامداد شد بانگ زد خروس
از سرای شه برزدند کوس /چرخ شست نک روی آبنوس
موبدا تو هم خیز و روی شو /خوان اشم وهو،گو یتا اهو
گو یتا اهو،خوان اشم وهو...
ودر مملکتی که علیه گه کاری ملایان قدیم و جدید و و باریش و بی ریش مرتجع حقه باز، وافتضاحات و جنایت اسلام سیاسی حکومتی، چه سنی و چه شیعه اش، از سوی دیگر اسلام مربوط به مردم مظلوم و معتقد، چه شیعه و چه سنی اش تبدیل به فرهنگ و هوای زندگی معنوی توده ها شده و علیرغم اینکه بابک خرمدین قهرمان مبارزه بیست و پنجساله مسلحانه سرنگونی طلبانه استقلال جویانه با مامون و معتصم بود ولی مزار امام رضای مظلوم و مسموم، بنا بر اعلام یونسکو همین امروز هم بزرگترین و شلوغترین مرکز زیارتی جهان است و سازمان مجاهدین رزمنده ضد آخوندش اسم دومین عملیات بزرگ خود علیه آخوندها را نه عملیات بابک خرمدین که عملیات آفتاب خراسان می گذارد، و در جنبش سبزش مخالفان فریاد میزنند « یا حسین / میر حسین» و چماقداران نعره میکشند« یا علی/سید علی» و اسم شاه سابقش محمد رضا ، و اسم پدرش رضا و اسم شاه در تبعید کنونی اش هم رضاست یعنی هر سه همنام آفتاب خراسانند! در این مملکت! باید توجه کنیم که بجز اینکه گذشته از بزرگان ، در رابطه با ما کوچکها ، همان اول تولد اسلام عزیز از بالا در گوشمان اذان می گوید و از پائین همه ما را سنت میکنند و بقول یزدیها بر سر نفسمان مندیل میبندد تا یادمان بماند کار دست کیست!! دین با همه چیز بصورت فرهنگی آمیخته است و به همین دلیل متقن باید:
صبح عید با شیعه و سنی و مذهبی این ملت رفیقانه مقلب القلوب را خواند و صورتشان را بوسید و اسعدالله ایامکم گفت و ابوبکر و عمر و علی و امام باقرشان را بخوبی یاد کرد!، اما یادمان باشد که:
از انجا که در روی دیگر سکه، یک اسلامی وجود دارد که سرش در دست ارتجاع تاریخی مذهبی و تنه و دمبش میان مردم است و این مذهب، در کار ریش تا جیش واز ذکر یعنی دعا، تا ذکر یعنی آلت تناسلی ما دخالت میکند و از قبل از تولد تا بعد از مرگ ما را با هزاران دخالت از صبح تا شب زیر نظر دارد و بقول عبید زاکانی بزرگ(نقل به مضمون) هر دو روز یکبار دست در شلوار زن و مرد مومن ومومنه میکند تا ببیند موی زهار یعنی فلانجای اشخاص از یک دانه جو بلندتر شده یا نه، تا دستور نوره کشی را صادر کند وتا نماز درست باشد! باید حتما صبح عید به در خانه حافظ و سعدی و خیام و فروغ و شاملو و نیما ودر غربت فعلی به در خانه هادی خرسندی و اسماعیل خوئی و نعمت آزرم ومینا اسدی وشهر نوش پارسی پور و استاد یار شاطر و ... رفت و با آنها پیمانه ای صبوحی زد و ماچهای صدا دار غیر شرعی نمود تا روی آن مذهب مزاحم زیاد نشود که اگر به او رو بدهیم هم ملت را می برد جبهه به کشتن میدهد . هم دختر نه ساله مان را صیغه میکند هم دستمان را میبرد و هم بقول روانشاد بازرگان زنمان را بر ما حرام میکند وکلید اتاق خواب ما را در جیب لباده مبارک گذاشته و کرررکرررکر و هررر و هرر و هر به ریش زن و مرد ما میخندد ، شاد از اینکه ماتحت مقدس ملوکانه مبارک را بر کرسی رسول اکرم نهاده است.
در این مملکت باید صبح عید با ترکها ترکی بخوانیم با کردها کردی و با لرها لری برقصیم با بلوچها و گیلک و مازندری و عرب و ترکمن همصدا شویم و دهل و غژک و سرنا و کمانچه بزنیم و به بارگاه مقدسین و مقدسات مسیحی و کلیمی و زرتشتی و بابی و بهائی و شیخی و صوفی و درویش و اسماعیلی و شیطان پرست ایران برویم و صورت همه را ببوسیم و بگوئیم مخلص شمائیم و عیدتان مبارک. این مملکت ماست. قرنهاست این چنین بوده . با همین تنوع و رنگارنگی و بدی و خوبی و سایه روشنها ی رنگین و عطر آلود و الان با همین سایه روشنها و رنگارنگی هایش اسیر یک مشت ملای قرمساق حرامزاده حکومتی و یاران ملاست و هم در جنگ با ملاست. صبح نوروز همه کنار هم بایستیم. همه زمزمه های یکدیگر را بخوانیم. همه شربت و شراب و نقل و نبات یکدیگر را بخوریم و همه به هم نیرو بدهیم و بعد به جلو نگاه کنیم. سال هزار سیصد ونود جلوی ماست و جلادان بوم بر حضور دارند باید اگر هنوز اهل مبارزه و میهن و مردمیم و به خیل آنهائی که صرفا در شخص شخیص خودشان خلاصه نشده اند نپیوسته ایم و بیرون از حودمان ادامه داریم، باید با آنها بجنگیم و ننگشان را از این مملکت ، ما و فقط ما مردم ایران، چه در داخل و چه در خارج از ایران پاک کنیم. پس ای خواننده عزیز بوسه ی کاتب این سطور را بده! و ماچ را بستان! و این شراب بنده! که از سبوی مولانا حافظ کش رفته ام و تو نیز شربت خود را که از مشک سقای کربلا بیادگار داری مرحمت فرمای و بیا تا در آغاز سال با هم همصدا شویم که یا مقلب القلوب و اسعدالله ایامکم و الاا یا ایها الساقی و الخ.
نوروزتان مبارک.
اسماعیل وفا یغمایی

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

راستی جه خبر است؟.اسماعیل وفا یغمایی

راستی جه خبر است؟
اسماعیل وفا یغمائی
شورش مردم تونس و فرارملک بن علی و عیال با یک تن و نیم طلا، زمین لرزه سیاسی غریبی ایجاد کرده است که از لیبی تا سوریه و اردن ومصر گرفته، تا الجزایر و احتمالا مراکش و بعد هم کشورهای اسلامی دیگر را میلرزاند. جهان اسلام  مثل شیر در اعماق جنگل روزگاربه غرش در آمده است و دیکتاتورهائی که اکثرا رئیس جمهوردند ولی تمامشان شاهانی ریاکار و حقه باز، که گویا تخت قدرت به نشیمنگاهشان میخ پرچ شده است دارند زیر فشار مردم کوتاه می ایند. شور و غلغله غریبی بر پا شده است و باید رفت و کوشش کرد و  دانست واقعا داردپس از سالیان دارد حلوای انقلاب و آزادی پخش میشود و یا دارند خر را با نمد داغ میکنند وعده ای فکر میکنند بساط سور و سات بر پاست و راستی راستی دارد انقلاب میشود .
واقع امر اینکه حضراتی که بر کشورهای مربوطه دارند حکم میرانند قدرت طلبانی فاسد و مفتخوارند که با اهل بیتشان رس ملتی را و ملتهائی را کشیده اند و در طرف دیگر مردم حق دارند و باید در برابر چنین الدنگهائی شورش کنند و بساطشان را جمع کنند اما تمام قضیه این نیست.
سی و دو سه سال قبل ما ایرانیان تجربه ایران را داریم. ایرانی که فرهنگ دو هزار و چند صد ساله اش نیمی ایرانی زرتشتی و نیمی ایرانی اسلامی بود و ملاهایش چند آب شسته تر از ملایان افغانستان و پاکستان و لبنان بودند و مصر. در فرجام یک انقلاب شاه رفت و شیخ آمد و حاصلش را همه می بینیم. متاسفانه بزرگانی!! همچون شاه خدا بیامرز ما، و نیز ملک حسین و ملک حسن و ملک اسد و ملک مبارک و ملک بن علی وملک صدام مرحوم (و به جور بردار بیگانه کشیده شده) و سایر ملکها، در کنار سایر خرابکاریهای قابل اغماض!! مثل کشتار مردم و دزدی و فساد و سرکوب  ، خرابکاری بزرگشان این بود که با درو کردن همه جیز و همه کس در حیطه سیاست مانع رشد دم و دستگاه و نیرو و اپوزیسیونی شدند که خدای ناخواسته اگر روزی شورشی شد و فاتحه حکومت خوانده شد این اپوزیسیون و نیروی مردمی بتواند از زوال مملکت و افتادنش در چنگال ارتجاع و استبداد جلوگیری کند. دیکتاتورها یا اصلا به سقوط فکر نمی کنند و یا وقتی فکر کنند میگویند بعد ازما گور بابای همه!. مرحوم شاه ما! که از خیلی از ملکهای معاصر لیبرالتر بود، با به بند کشیدن مصدق و سد کردن راه او در 28 مرداد هم فاتحه حکومت خودش را خواند و هم راه را برای خمینی هموار کرد.مصدق نمی خواست سلطنت را وازگون کند بلکه میگفت شاه کار خودش را بکند و بگذارد قانون اساسی اجرا شود و سایر قضایا. در مملکتی که مصدق سرکوب میشود و شاه منفور، و اپوزیسیون فعالی وجود ندارد و یا زیر زمینی است بساط متشکل ملایان با ریشه های چند صد ساله و شبکه مساجد و تکایا و دهها هزار طلبه و دریائی از اعتقادات مذهبی تاریک و روشن میان مردم بیگناه! و جهل رنگ شده تاریخی، در کمین و مترصد فرصتند و این چنین حضرت امام با استقبال چند میلیونی وارد ایران میشود تا بکند آنچه را کرد.
حالا برویم سر سایر کشورها. ملک ها دارند درمیروند ولی چه کسانی میایند؟ در سرزمینهائی که مثل ایران، تشکلهای بجا مانده همان تشکلهای اسلامی متکی بر پیشینه تاریخی و اعتقادی مردم است و به اندازه کافی هم، مایه  بحق و ناحق خود را در گریز مردم از کثافتکاریهای کاپیتالیسم و هرزابه های فرهنگی اش را در جان مردم تزریق کرده است چه جیزی در انتظار است؟ ما شاید نمیتوانیم در عرصه عمل کاری انجام دهیم ولی شناخت واقعیت چیز بدی نیست و اقلا میتوانیم بدانیم در جهنم روزگار چطور میتوان راه رفت و فکر کرد.
د رمصر که غول بزرگ این شورشهاست و اگرملک مبارک کله پاشود زمین لرزه سقوطش لرزه ها ایجاد خواهد کرد، اخوان المسلمینی ها با هشتاد نود سال سابقه متشکل ودر کمین اند و ریشه و مایه کافی هم دارند. اینان میخواهند یک حکومت اسلامی بر پایه شریعت ایجاد کنند و در این شورشها هم بشدت فعالند. جهادیستهای تروریست و بمب افکن هم هستند.مردم مصر با اسلام نرم و غیر متجاوز خود صحنه گردان اصلی شورشند ولی در سر بزنگاه تردید نکنیم تشکلها می توانند زمام خیلی از چیزها را در دست بگیرند.لائیسیته در مصر قدرت چندانی ندارد و اگر چه روشنفکرن مصری به آن عنایت دارند ولی در یک پایتخت بیست میلیونی با شیوخ قدرتمند الازهر و در غرش الله اکبرهای در هم آمیخته صدای لائیکها چقدر قدرت دارد با این وضع میتوان در کنار احسنت گفتنها و مرحباها به شورش ملت، کمی نگران هم بود.
این یک طرف قضیه است و طرف دیگر قضیه مساله رئیس کل جهان یعنی جهاندار بزرگ است که در این میان چه نقشی دارد؟در دوران مرحوم شاه از آنجا که بستن شال سبز اسلامی در مقابله با شوروی ضروری بود بزرگترین نیروی وابسته به جهاندار و سمبل آن شاه مورد بی مهری قرار گرفت و از جهات خارجی راه برای ورود امام راحل هموار شد. در جهان کنونی که گاه شصت پا به شقیقه ربط پیدا میکند ومثلا افغانستان با طالبانش و القاعده اش و بن لادنش که سابقه تاریخی اش با بزرگان نفت فروش و عضویتش در ارگانهای امنیتی جهاندار درخشانست، به آمریکا حمله میکند و برجهایش را میزند وبر اثراین فاجعه بجز افغانستان، معلوم نیست چرا صدام حسین لائیک و تنها دیکتاتور لائیک منطقه که ملایان را افسار زده بود و با فاندامانتالیسم و انتگریسم اسلامی میانه ای نداشت، بعد از ده سال تنبیه و تحریم مورد اتهام قرار میگیرد و راه برای حمله و اشغال عراق همراه میشود و جهاندار میخ اش را در قلب خاورمیانه میکوبد باید دید دیگ آش تازه ای که بار گذاشته شده از چه معجونهائی ترکیب شده است و آیا فقط و فقط انقلابست که دیگ را بار گذاشته یا چیزهای دیکری هم هست. ایا مقوله چین و قدرت عظیمش را در عرصه اقتصادی و سیاسی نمیتوان برای ارباب کنونی نگران کننده دانست و اینکه شال سبز دیگری باید به دور شکم مبارک بخشی از جهان اسلامی پیچیده شود؟ایا میتوان به اینده ای اندیشید که اسلام عزیز در کشورهای شورشی میخ مبارکش را کوبیده است و  قانون شریعه و ملایان رنگارنگ دارند حکم میرانند ،باید دید در این میان سود و زیان اربابان جهاندار و جهانخوار که برای جهانداری و جهانخواری لحظه به لحظه فکرهای نو میکنند چگونه حکم میکند و آنها غافل نشسته اند تا مثلا انقلابیون کارها را جلو ببرند و جهانی عادلانه را به عالمیان پیشکش کنند یا در این میان مشغول کارهائی هستند. در جریان تونس ملک بن علی بدش نمی آمد که کله ملت را بکوبد ولی از نواحی غیب ندا رسید که طلاها را بردار و برو و کار را مشکلتر نکن و بن علی هم حرف شنوی کرد وحرف بزرگان را به گوش گرفت و رفت حالا باید دید در ادامه ماجرا چه رخ خواهد داد.
در دنیای اسلام کشوری و ملتی که با رنجی سی ساله نقاب از چهره ولایت اسلامی کنده و مردمش سراپا آماده اند تا حکومتی غیر مذهبی و دموکراتیک را بنا کنند ایران است، یعنی بزبان ساده و روشن تنها کشوری که اگر در آن شورش یا انقلاب بشود دولت شریعت پناه نخواهد برد ایران است ولی معلوم نیست چرا بطور جدی بزرگان عالم مددی نمیرسانند و فقط در این باره سر تکان میدهند ولی در سایر موارد دارند هم دل میسوزاند و هم دامن.ا ین مسائل فقیر را قدری تیره بین میکند و نگران که البته امیدوارم بدبینی من از سر اشتباه باشد و انشالله تعالی تمام کشورهای شورشی بعد از دفع ملوک خود به دموکراسی و و آزادی دست یابند و ایام خوششان اغاز شود. و دودی که بلند شده است از زیر دیگهای اش و حلوا و حلیم باشد و نه از نواحی دیگر و به علل دیگر. چهارم فوریه 2011 میلادی