۱۳۹۳ شهریور ۲۲, شنبه

تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت هشتم. اسماعیل وفا


غروب هشتم
آزادي
همان نام پنهان زندگي ست
و مرگ. سرد شدن جسم نيست
بل مرگ ازادي ست


و در غروب هشتمين روز پرنده ي كوچك و ببر مهربان بار ديگر در خاموشي من پديدار شدند و من كه تائودا باشم از پرنده ي كوچك آزادي را پر سيدم و پرنده ي كوچك در نور آبي رنگ خويش محو و آشكار شد گوئي كه در درون من گوئي كه صداي من بود كه در درون من و مرا فرا مي‌گرفت و چنين گفت:
تائودا ! نخستين راز آزادي خروج از گورهاي كهن و قلعه هاي فرو ريخته و مردابهاي بويناك است، آنجا كه آتش برخاسته از استخوانهاي كاهنان سومري و جادوگران و حكيمان كلداني فانوس راه منادياني شد كه از دفترهاي‌شان شعله هاي دوزخ زبانه ميكشد و خداي‌شان گوگرد مي پراكند و هراس مي‌آفريند و وجودش نفي آزادي ست. و دريغا كه كسي نمي انديشد.
تائودا ! آن‌كه آزاده است نخست تمام جامه هاي فاخر و مقدس و عطر‌اگين گذشتگان را بدور مي افكند و عريان مي شود ، عريان چون آفتاب و درخت و دريا و باد ، و تا آفتاب بر او بتابد و درخت با او سخن بگويد و دريا او را بشويد و باد هواهاي تازه به او آورد.
تائودا ! مرد عريان را در اين منزل نه آئيني ست و نه اعتقادي و نه تمايلي. تنها هست ، چون كودكي زاده شده از مادر.
تائودا ! چون عريان شوي و مردابها و گورها و قلعه هاي كهن را وداع كني هزاران شبح خوف و هول با الواح بشارت و وحشت از آسمان فرود مي آيند و از زمين فرا مي روند و هزاران خداگردا گرد تو چون گردبادي تاريك و خوف آور تنوره خواهند كشيد تا ترا به تاريكي هاي گذشته باز گردانند.
تائودا !بايست و مهراس! آنان وجود ندارند و از درون تو بر تو مي بارند. آزاد باش‌و استوار بمان! ،از نو زاده شو ، شاهد تولد خويشتن باش، از نو اختيار كن! وبالهاي روشن خود را درافقهائي ديگر بگشاي .
تائودا1 چون از بت هائي كه در درون تو سر بر مي آورند جدا گردي آزادي را در خواهي يافت.
تائودا! در اين جاست كه كفر مقدس نخستين گام عصيان، عصيان مقدس نخستين گام آزادي و آزادي منت پذير معرفت جدا شده از بت ها و بتكده هاي زنگين است.
تائودا !پهناور و گسترده باش و تمام جهان را چون زيباترين محبوب در آغوش گير و اين آزادي در انديشيدن است.
تائودا! تن خود را ميازار و از رفتارهاي ناشايست بر كنار و آن را نيرومند بدار و از گنجهاي پنجگانه خود آن چنان كه بايد استفاده كن.اعتدال را رعايت كن و گاه تا سختي ها را تاب آوري بر خويش سخت گير و گاه خود را گستردگي ده و خويش را بنواز و خود در ميان اين دو رها باش و اين آزادي تن توست.
تائودا آزادي انديشه و آزادي تن اما تماي آزادي نيست ، آدمي را از زيستن در ميان آدميان گريزي نيست. پس آزادي انديشه و تن تو در جدال با آزادي انديشه و تن ديگران خواهد بود.
تائودا !در هر شهر به آن آزادي كه بيش از همه با آزادي هاي كوچك در موافقت است دل سپار و به خاطر آن حتي از آزادي خويش بگذر و حتي بمير.
تائودا آزادي معيار معيار هاست از آن آئين كه آزادي را پايمال مي كند روي بتاب و از خدائي كه مناديگر آزادي نيست بگريزو اگردر معرفت خود به يقين رسيدي كه كسي خون ازادي را مي ريزد او را مرده بپندار و در انديشه ي شمشير و آوارگي و مرگ باش.
تائودا! آزادي نان است و خانه و آب خنك كوهسار ها، آزادي صداي سازهاست و پرواز پرندگان و وگذر گله ها و رويش گندمزارها و درخشش سيب و انگور در پرتو ماهتاب و آفتاب. آزادي زيبائي زنان و مردان و كودكان ست صداي بوسه هاست و طلوع ماه از نيزارهاو احساس زلال مسافري كه ميداند راه خالي از خطر است. آزادي خرد است و معرفت شعرست و دل انگيزترين حكايت، رونق بستانها و كارگاهها و شادي شهرها و دهكده هاست و صداي دف و ساز جشن ها.
تائودا !آزادي بلوغ انسانيت است و مرگ توحش. آزادي همان نام پنهان زندگي ست و مرگ سرد شدن جسم نيست بلكه مرگ آزاديست و در حاليكه مردمان تنفس مي كنند .
تائودا با آزادي زندگي كن و به خاطر آزادي بمير و كلام هنوز باقي ست
نيست

تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت نهم. اسماعیل وفا.

دوستان و دشمنان آزادی
غروب نهم
آزادي ديوار و حصار نمي شناسد
ودشمن ترين دشمنان آزادي
آنست كه در كلام ازادي نهان شود
و زنجير گرد كند

و در غروب نهمين روز پرنده ي كوچك و ببر مهربان بار ديگر از خاموشي من پيدار شدند و من كه تائودا باشم از پرنده ي كوچك دشمنان و دوستان آزادي را پر سيدم و پرنده ي كوچك در نور آبي رنگ خويش محو و آشكار شد گوئي كه در درون من گوئي صداي من بود كه در درون من و مرا فرا گرفت و چنين گفت:
تائودا به دشتها بيانديش ودشمن دشتهاي بيكرانه كيست؟ دشمن پهناوري دشتها حصارهاست و دشمنان آزادي صاحبان حصارهايند. دشمنان آزادي آنانند كه روح و انديشه و دل بيكران آدمي را با ديوارها محصور ميكنند.
تائودا آزادي ديوار و حصار نمي شناسد پس دشمنان ازادي كاهنانند و حاكمانند و انان كه در ظلمت زنده اند و نان خود را در خدمت به اينان در خون مردمان خيس مي كنند و به دهان ميگذارند، و من به تو مي گويم دشمنان آزادي بيش از حاكمان كاهنانند و بيش از كاهنان منادياني كه از كلمات هول گرداگرد جمجمه هاي آدميان ديوار مي كشند و نور زندگي را روسپي مي خوانند و از كلمات كتابهايشان اتش دوزخ زبانه مي كشدو پايه هاي اقتدارشان نه برخرد و عشق بل بر گورهاي كاهنان سومري و كابوسهاي حكيمان كلداني استوار شده است. آنان كه كلماتشان بر صفحات كتابهاي كهن چون گله هاي ماران صفير مي كشند و وحشت مي افرينند و امعا و احشاي خدايانشان مغزها را ذوب مي كند و به مدفوع بدل مي سازد.
تائودا ! دشمنان آزادي جهل است و وحشت، پس شمشيرهاي خونين در جهل و وحشت تنفس مي كنند.
تائودا !اينان دشمنان آزادي اند و آن كسان كه اينان را اطاعت كنند دشمنان آزادي اند اگر چه در زمره ي فقيران در سرائي بي سقف گرسنه سر بر بستر نهند و يا در زمره ي گدايان بازارها باشند.
تائودا دوستان آزادي اما رسولان محبت و عشق و عياران آزاده و حكيمان وارسته و شاعران بي پروايند. رسولاني كه ديوارهاي سرد و سخت را فرو ميريزند، تنفسي ديگر را نويد مي دهند و وجود خدايشان انكار آزادي نيست.
تائودا! دوستان آزادي آن عيارانند كه خود سلاح آزادي اند، بي نام اما عظيم و گمشده در روشنائي هاي جان خويش و جهان بي زوال ، و آن حكيمان كه خورشيدهاي آينده بر كلماتشان ميدرخشد و طالع مي شود و ان شاعران كه خود شعر مجسم اند و ساكنان ژرفاهاي سومين اقليم معرفت اند.آنان كه پس از خاموشي با ديگران سخن ميگويند، آنان كه كلماتشان خانه ي عصيان و شوريدگي ست و هيچگاه بر لبان حكمان و كاهنان نمي نشيند.
تائودا !اينان دشمنان و دوستان آزادي اند، اما دوست ترين دوستان آزادي آن كس است كه بي نام در آزادي قدم زند و آن را بپروراند و هيچ سودائي اورا از ثمرهاي آزادي در دل نباشد ،و دشمن ترين دشمنان آزادي ان كس است كه در كلام آزادي نهان شود و حصار بر اورد و زنجير گرد كند و هنوز كلام باقي ست

تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.عشق.قسمت دهم. اسماعیل وفا

غروب‌دهم
عشق خطيرست
چه بسيار از عشق ميگويند
و عشق را ندانسته اند
عشق گفتني نيست


و در غروب دهمين روز پرنده ي كوچك و ببر مهربان بار ديگر در خاموشي من پديدار شدند و من كه تائودا باشم از پرنده ي كوچك عشق را پرسيدم. پرنده ي كوچك در نور آبي‌رنگ خويش محو وآشكار شد گوئي كه در درون من گوئي صداي من بود در درون من و مرا فرا مي گرفت و چنين گفت:
تائودا !ترا پيكري‌ست و ترا رواني. زندگي‌را نيز تن و جاني ست.
تائودا جهان كالبد زندگي وعشق روان اوست و بي عشق جهان‌در درون خود و در چشمان تو مي ميرد.
تائودا ! غم انگيز است زيباترين بستانها و آسمان سنگين از بار ستاره ها ورود زمزمه گرو جنبش نسيم در ميان شكوفه ها و خاموشي دشتهاي بي پايان اگر عشق گرماي خود را نيفشاند. و چه زيباست كوير خشك و كوههاي تيره و وزش بادهاي سرد اگر چشمان و دل تو از گرماي عشق گرم باشد.
تائودا !عشق رفيق جاودان اميد و چشمه ي جوشان آرزوهاست، عشق آن كيمياست‌كه زشتي ها را سراسر زيبائي مي كند وتنهائي هاي گران را پاك مي سازد. عشق بالهاي پروازست. شرابي ست كه مستي ان را پاياني نيست اعجازست و تحمل.
تائودا! عشق راه معرفت ‌راه اختيار و نيروي آزادي ست و هيچ آئيني بر دل نخواهد نشست مگر با كليد عشق دريچه ي قلب آدمي را بگشايد.
تائودا ! معرفت جهان و تمامت بي پايان تنها از طريق عشق ميسر ست.
تائودا! عشق خطيرست ،و چه بسيار از عشق ميگويند و عشق را ندانسته اند.
تائودا! عشق گفتني نيست معرفت آن تمام دل است و وجود ، عشق ريشه ايست كه بر كنده نميشود و توفانها را تاب مي اورد و زمان را مغلوب مي كند و چون بركنده شود وجود و دل ديگرگون مي شوند.
تائودا !ترا ديگر بار كلام مكرر ميكنم عشق خطيرست و خطر و چه بسيار از عشق ميگويند و عشق را بازيچه مي كنند وآن كه عشق را بازيچه كند از آدمي ،خاكي بي جان، يا ابليسي تاريك خواهد ساخت .
تائودا! پرنده ي عشق هرگز بر دريچه ي سراي كاهنان و حاكمان و سوداگران درنگ نخواهد كرد و آوازي نخواهد خواند.
تائودا! بامهاي غريب و خاموش دريچه هاي غمگين معرفت زيبائي هائي كه در ژرفاي سوم ادراك ميشوند وبسا پنهاني هاي كوچك زندگاني ساده ترين و گمنام ترين مردمان گذرگاه و پناهگاه پرنده ي عشق است.
تائودا عشق خطيرست

تائودا پرنده کوچک ببر مهربان ..ادامه عشق. اسماعیل وفا یغمائی.قسمت یازدهم

غروب يازدهم
عشق گوناگون نيست و يگانه است
چون آسمان بسيط جاودان
و درياي عظيم بي پايان
كه در ان گوناگوني ها محو ميشوند

و در غروب يازدهمين روز ببر مهربان و پرنده ي كوچك بار ديگر از خاموشي من پديدار شدند . و من كه تائودا باشم از پرنده‌ي كوچك گوناگوني عشق را پرسيدم و پرنده ي‌كوچك در نور آبي رنگ خويش محو وآشكار شد،گوئي كه در درون من، گوئي‌كه صداي من بود كه در درون من، و مرا فرا مي‌گرفت و چنين گفت
تائودا! عشق گوناگون نيست و يگانه است. چون آسمان بسيط جاودان و درياي عظيم بي پايان كه در آن گوناگوني ها محو ميشوند .
تائودا! از آنجا كه جمجمه هاي آدميان در فضاي زمين مي چرخند و گردش مي كنند، عشق چون رود «رامكايانا» كه يگانگي خود را بر زمين سخت از دست مي دهد، گونه گون ميشود.
تائودا ! عشق با سايه‌ها و روشنائي ها‌ي حيات اثبات ميشود. پس دوستي سكه هاي طلا و بر افراشتن كاخها و نشستن بر كرسي هاي قدرت و نام آور شدن عشق نيست، ويراني و بيماريست.
تائودا ! دريغا كه در جهان هيچ ابليسي جز انديشه هاي سخت شده و بيداري يافته كابوسهاي آدميان وجود ندارد، پس اگر وجود داشت من اين دوستي ها را لشكريان ابليس نام مي نهادم .
تائودا ! ترا مي گويم اما كه عشق، عشق تمامت بي پايان است، و عشق اقليمي ست كه در آن زاده شده اي و جانت از هواهاي آن لبريز است، و عشق به ادراك حقيقت است، و عشق به زيبائي ست كه عشق به زنان در آن تنفس مي كند، و هستند آنان كه به جنگل ها عشق مي ورزند يا سنگريزه هاي كنار راه، يا صداي بادها و آبشارها و هياكل مبهم صخره هاي كوههاي دور دست و صفير پرواز درناها و سكوت سايه ها .
تائودا !هر عشق ببري است كه طعمه خود را مي بلعد، و دايره ايست كه دواير ديگر را در خود ذوب مبكند. پس كيست كه‌به حقيقت در درياي تمامت بي پايان فرو غلتدو اقليم خويش و ادراك حقيقت و زيبائي زنان را فراموش نكند،يا كيست آنكه در آتش عشق به اقليم خويش بسوزد و در انديشه ادراك حقيقت يا سكر نگاه جفت خود يا روشنائي هاي شبانه‌ي پوست تن محبوب خويش باشد باشد.
تائودا ! عشق خطرست و خطير، و آن عشق كه عظيم ترست و دورتر است ترا آرام‌تر به سوي خويش مي كشاند، اما اگر به لجه‌ي آن در غلتيدي ترا باز گشتي نيست، و آن عشق كه كوچك ترست با قدرتي مهيب تر ترا به سوي خويش مي كشاند كه گسستن از آن خونريزيست و پر آتش .
تائودا !عشق عظيم دورتر، عشق تمامت بي پايانست ،آن گرداب چرخنده و بلعنده ي حيرت و فنا، كه جهان و هرآن چه در آن در مقابل آن بي مقدار ميشود، آن كه بي او هيچ چيز معنائي ندارد و با او نيز همه چيز رنگ مي بازد، و عشق نزديك تر عشق به زنانست و ديگر عشق ها در ميان اين دو قراردارند.
تائودا !هر عشق را دوراني ست و تمام دوران ها.
تائودا !اگر زمين در ميان آسمان به صلح و سلامت مي چرخيد و متوقف بود پس تمام عشق ها در صلح و سلامت در درون هم مي چرخيدند. تائودا !اما در اين هنگام كه از كرانه ي ابرها خون مي بارد و در زير آفتاب نطفه هاي فرو ريخته‌ي لشكريان خون و ظلمت بر رانهاي دختركان مقتول خشك‌ميشود، و در كشتزارها جنازه ي دهقان و گندمهاي سوخته، در هم خاكستر شده و بر هم فرو ريخته اند پس عشق ها چون ببرهاي گرسنه در مصاف با يكديگر مي غرند و مي بلعند، و به فرجام، عشق پيروز مند ترا به حركت در مي آورد و ترا به سوي گرماي آغوش محبوب ، يا شمشير، ويا غارهاي تاريك راه مي نمايد.
تائودا ! هيچ نيروئي اما در جهان، آدمي را به انتخاب مجبور نمي كند، نه ارواح، و نه آدميان، و نه شهابهاي تمامت بي پايان که در قعر ظلمات مي درخشند.
تائودا ! تو اما ، بترس از پوسيدگي روح، و روزي كه از موجهاي دريا و سنگريزه هاي ساحل وصداي جنگل و همهمه عابران بيگانه شوي، و غارهاي تاريك تو همواره با روح تو حركت كنند.
تائودا ! من از گناه و ثواب سخن نمي گويم . هيچ دوزخي به انتظار شعله نمي افشاند، و هيچ بهشتي به صداي گامهاي تو گوش نبسته.
تائودا ! دوزخ و بهشت تو با توست . آتش دوزخ در هر لحظه در تو زبانه مي كشد و نسيم بهشت در هر تنفس در تو مي وزد، و تو خود به فر جام به پاره اي از دوزخ يا اقليمي از بهشت تبديل مي شوي.
تائودا ! خموشانه در معابر ميگذري و دود و آتش از تو بر مي خيزد ، و تو مي بيني و عابران تنها مردي رهگذر را مي بينند، و تو خمو شانه در معابر مي گذري و پرندگان در سينه تو پرواز مي كنند آبشارهاي خنك در رگانت فرو مي ريزند و دهانت از عطر جواني و طعم عشق و شراب وشهد بوسه هاي معشوق تو سرشارست مستي بخش و تو ادراك مي كني و عابران تنها مردي رهگذر را مي بينند
تائودا بهشت و دوزخ تو در درون توست و زنهار از بر گزيدن غلط عشق، و چون پاره كلوخي در ميان چرخشهاي دوايرجنون خرد شدن.
تائودا عشق خطيرست و خطر.
...تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.عشق.قسمت دهم. اسماعیل وفا
تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت نهم. اسماعیل وفا///تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت هشتم. ///.تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت هفتم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان. قسمت ششم ///تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان. قسمت پنجم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت چهارم.////پرنده كوچك، ببرمهربان‌و‌ تائودا . مقدمه و قسمت اول.////تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت دوم. ////تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت سوم س

تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.اسماعیل وفا. بخض دوازدهم. بهشت و دوزخ


غروب دوازدهم
دوزخ چيست و بهشت كدام است!
شوندگان جاودانگان خواهند شد
و آنانكه در بودن متوقفند
امكان بقا نخواهند داشت


و در غروب دوازدهمين روز ببر مهربان و پرنده كوچك بار ديگر از خاموشي من پديدار شدند و من كه تائودا باشم از پرنده كوچك بهشت را و دوزخ را پرسيدم و پرنده ي كوچك در نور آبي رنگ خويش محو و آشكار شد، گوئي كه در درون من و مرا فرا مي گرفت و چنين گفت.
تائودا جهان يگانه است و بي نهايت ، جهان سفر از افقي به افق ديگر نيست، جهان يك افق و تمام افقهاست، و سفر در ذات سفر، پس دوزخ چيست و بهشت كدامست؟
تائودا !بودن امكان عام همگان است تا در آن بشوند. شوندگانِ در افق، جاودانگان خواهند شد، و از بودن به شدن سفر خواهند كرد، و اين اختيار آدمي ست
تائود! آنان كه در بودن متوقف ما نده اند زايل خواهند شد پس بهشت بقا و دوزخ زوال است.
تائودا!كدام اندوه آدمی را از اين عظيم تر، كه امكان بقا را از كف بنهد، و كدام شادي از اين فرخنده تر كه از دريچه ي امكان به افق شوندگي بال بگشائي و اين حقيقت تنها انسان فرزانه را آشكارست.
تائودا ! فرزانه طريق خود را در نور خرد و معرفت و پرتو عشق بر مي گزيند و از جوار معابد رنگارنگ كه از پنجره هاي تاريكشان نويدهاي آتشين و عطرآگين دوزخ و بهشت ونعره‌هاي دلازار دوزخيان و آههاي خيال انگيزحوريان فوران مي كند مي گريزد.
تائودا! نويد بهشت وهراس دوزخ چه كس را از گناه باز داشته است ؟آيا شمشيرهاي در خانه هاي خود بر جاي ماندند و آيا روسپيان به سوي معابد روانه شدند و آيا مردان بي‌عصمت از درگاه خانه هاي «تابي» ديگر نگذشتند،آيا جباران درهاي زندانها را گشودند و شمشير جلاد بر گردن قرباني فرود نيامد و يا ظالم گندم زارع را در ارابه هاي خودبه انبارها نبرد.
تائودا! به روزگارما مهارهاي آدميان در درون آدميانست وهيچ مهاري از برون،از ارتكاب ناشايست باز نخواهد دلشت .
تائودا! اگر قوانين مسطور با دستهاي قاضيان و هراس از خشم مردمان نبود ، گناه درمجاورت دروازه ها و ديوارهاي دوزخ و در زير نگاه خدايان و شمشيرهاي آخته فرشتگان خشمگين لذتهاي ديوانه رنگ را افزون مي كرد
تائودا!چه بسيارند آدمياني كه در درون خود دوزخي بر آورده اند ، مرداني كه عشق ورزي در ميان گورها و در ميان استخوانهاي غبار الود مردگان را دوست مي دارند و زناني كه به دوزخ مي اندشند و در آغوش شعله ور معشوق خود چون شمع از لذت مي گدازند وآب ميشوند، چه بسيارند جلاداني كه ذره ذره كشتن محكوم را دوست مي دارند و هر صبح و شام به دوزخ مي انديشند اما ازارتكاب جنايت بازنمي مانند و از ظلم خودسيراب و سر سبزند و خواب شبانه شان در آرامش به صبح مي رسد.
تائودا !وجود و عدم دوزخ و بهشت اقليم جهان رادگرگون نخواهد كرد مگر انكه آدميان بهشت را در درون خود بپرورانند.
تائودا! گذشته در قفاي ما سراسر خونهاست و ظلم بي پايان و خاكهاي زمين تا آن ژرفا كه آتش زبانه مي كشدخيس از خونهاست و قطرات خون و اشك بر آتشها فرو مي چكد، و بر اين سياره‌ي شگفت ، بهشت و دوزخ پيش از آنكه عصاي خرد عادلان باشد، شمشيري بوده است كه ظالمان بر آن تكيه كرده اند.
تائودا !تمامت بي پايان مغلوب زمان نيست، بلكه زمان مغلوب اوست و او در زمان متحول و زمان در او متوقف است. پس چه خيال باطل كه او را در آينده در كار دوزخ و بهشت بدانيم. دوزخ در حال و بهشت در حال است، و تمامت بي پايان در حال بر جاست و ما كه پاره هاي ابديتيم در تمامت ابديت مي گذريم.
تائودا !دوزخ تكثيرفشرده‌ي حقيقت مسلخ ها با زنجيرها و آتش‌ها و جلادان و تاريكي ها در قلمرو كابوسهاي چرخان در جمجمه ها، و بهشت تكثير فشرده ي لحظات قليل فرخندگي هاست. فشرده ي خرد و آزادي و عشق و زيبائي و نواي سازها و فراواني ورهائي از نيازها ست.
تائودا! تمامت بي پايان تمامت بي پايانست،و سفر درتمامت بي پايان سفر از دوزخ حال به بهشت فرداست.
تائودا! از پشت دريچه هاي معابد بگريز و از كتابها و جمجمه هاي متعفني كه خدا را در هيئت جلادي نامتناهي تصوير ميكنند بگريز.
تائودا! لبخند خود را كه پاره اي از بهشت است بر مردمان بيفشان و شمشير و نيروي بازوانت را كه هيبت دوزخ را دارد بر ظالمان فرود آور.
تائودا ! در طريق بهشت به بهشت خواهي رسيد و در طريق دوز خ به دوزخ و هنوز كلام باقي ست
....تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.عشق.قسمت دهم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت نهم. ///تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت هشتم. ///.تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت هفتم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان. قسمت ششم ///تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان. قسمت پنجم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت چهارم.////پرنده كوچك، ببرمهربان‌و‌ تائودا . مقدمه و قسمت اول.////تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت دوم. ////تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت سوم س.

تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان. بخش سیزدهم. جنون. اسماعیل وفا یغمایی




غروب سيزدهم


جنون
برون سنگ اسيائي و درون سنگ اسيائي ست
چون چرخش مخالف اغاز كنند
روح آدمي خرد
و نان جنون مهيا مي گردد


و در غروب سيزدهمين روز ببر مهربان و پرنده ي كوچك بار ديگر از خاموشي من بر من پديدار شدند و من كه تائودا باشم از پرنده ي كوچك جنون را پرسيدم و پرنده‌ي‌كوچك در نور آبي رنگ خويش محو و آشكار شد گوئي كه در درون من و مرا فرا مي‌گرفت و چنين گفت.
تائودا !مردمان ،ديوانگان را به فريادهاي نا هنجار و هيئت آشفته و جامه هاي ژنده و كلمات نامفهوم مي شناسند و يا مردان و زناني مبهوت و سنگ شده بر درگاه خانه هاي تاريك، و اين معرفت جنون، در معرفت اول است.
تائودا !جنون چيست و درجات آن چيست؟
تائودا! يگانگي آدمي و آن چه كه در آن احاطه شده است فروغ عقل را مي درخشاند و اين يگانگي در درون سر بر مي آورد و روح را چون صخره هاي كوهسار استحكام و چون آبهاي آميخته با نورهاي سحر گاهان روشني و طراوت مي بخشد، و بيگانگي آدمي و انچه كه در آن احاطه شده است آغاز جنونست .
تائودا! برون سنگ آسيائي و درون سنگ آسيائي ست كه چون چرخش مخالف آغاز كنند روح آدمي را خرد مي كنند و نان ديوانگي مهيا مي شود.
تائودا !نهايت جنون‌اما اين نهايت نيست، و درمعرفت سوم جنوني را نظاره خواهي كرد، كه جنون جنون هاست و شگفتا كه بر كرسي عقل آرميده است.
تائودا !چه باك از ديوانگان كوي و برزن يا بيگانگان روح كه خود را مي آزارند و به ويرانه ها و گورستانها و بيغوله ها پناه مي برند و با بوم ها و ماران و ددان دمسازند و تصوير جهان در ضميرشان درهم شكسته و ويران شده است.
تائودا! هراس از جنون در خود محاصره شدگانست . حاكمان پر جبروت ! كاهنان مقدس ! حكيمان باطل ! و شاعران سنگ شده كه نورها و ظلمتها و اميدها و نوميدي ها را در درون خود مي جويند.
تائودا!چه باك اگر خورشيد از مشرق طلوع نكند كه آنان از درون خود خورشيدي طالع ميكنند و مردمان را به رويت آن فرا ميخوانند و منكران را داغ باطل بر پيشاني مي كوبند و چه اندوه اگر ظلم آنان دستان پنهان خود را بر قلبها مي افشرد، ترازوي عدالت در درون آنان چون بيضه هاي صحرا نشينان در گرماي تابستان ،در نوسان است و به سنجش نيك و بد، گرم در جولان.
تائودا !اين چنين در قلب قصرها و معابد، دانش مهر باطل مي خورد و خرافه مقدس ميشود. عدالت جامه عوض مي كند . ظلم جامه‌ي سپيد مي پوشد‌و زمين و آسمان ديگر مي شوند و سپاه فجايع هجوم مي آورند.
تائودا! ادراك جنوني بدينسان، گذر از درياي آتش و قلب شير را مي طلبد و توفاني كه تا نهايت ترا ويران كند و باز آفريند.
تائودا !در ژرفاي معرفت سوم جهان و جنون جهان را نظاره كن و هنوز حكايت باقي ست
تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.اسماعیل وفا. بخش دوازدهم. بهشت و دوزخ///تائودا پرنده کوچک ببر مهربان ..ادامه عشق. .قسمت یازدهم ..///..تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.عشق.قسمت دهم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت نهم. ///تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت هشتم. ///.تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت هفتم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان. قسمت ششم ///تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان. قسمت پنجم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت چهارم.////پرنده كوچك، ببرمهربان‌و‌ تائودا . مقدمه و قسمت اول.////تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت دوم. ////تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت سوم س.

تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت چهاردهم. گناه. اسماعیل وفا یغمائی




غروب چهاردهم


گناه
آن كه از آلودگي روي بر تافته
و در چشمه هاي پاكيزه تن و جان شسته
و در راهي روشن گام مي زند
به آلودگان به حقارت و نفرت نظر نمي كند




و در غروب چهاردهمين روز ببر مهربان وپرنده‌كوچك بار ديگر از خاموشي من پديدار شدند و من كه تائودا باشم از پرنده ي كوچك گناه را پرسيدم ،و پرنده ي كوچك در نور آبي رنگ خويش محو و آشكار شد، گوئي‌كه در درون من، گوئي صداي من بود در درون من و مرا فرا مي گرفت و چنين گفت.
تائودا! گناه چيست و گناهكار كدام است؟
تائودا !بر فراز دارها و در زير تيغه‌ي شمشيرها گناهكاران را ديده اي ، بر درگاه خانه هاي «تابي» زناني را ديده اي كه نرماي پيكرهاشان گناه را ندا مي داد، و مرداني را كه در ازاي سكه‌هاشان گناه را مي خريدند.
تائودا! سقف معابد از شيون گناهكاران شكاف خورده است اما پايه‌هاي معابد و اقتدار خدايانشان بر صخره هاي مرگ و گناه استوار است.
تائودا! پهلوهاي كاهنان برآمده و پروار از كثرت گناههاي مردمان و قلبهاشان شاد از قلبهاي هراسان گناهكاران است.
تائودا! زمزمه ي كاهنان جز اين نيست‌كه،گناه پل خضوع است و خضوع پل رستگاري، پس گناه كنيد تا خاضع شويد و خاضع شويد تا رستگار گرديد!.
تائودا! من اما مي گويم، دزدان و قاتلان گناهكار نيستند، و زنان خانه هاي «تابي» گناهكار نيستند و مرداني كه در آغوش روسپيان تنهائي و ناتواني خود را تسكين مي جويند گناهكار نيستند.
تائودا! گناهكاران ويرانگران كشتزاز هايند، آنان كه اجاق ها را خاموش كرده و لبخندها را از چهره ها بركنده اند يا برچهره ها حكاكي كرده اند، آنان كه تمام لبخندها را يكسان و به اندازه مي خواهند .
تائودا! گناهكاران آنانند كه ظلمات تنهائي را بر قلب ها افشانده اند و از
تنفس روح مانع شده اند.
تائودا! گناهكار آنانند كه آدميان را چون اشيا مي خواهند و به آسماني كه پرندگان در آن آزادانه پرواز مي كنند حسد مي وزرند .
تائودا! گناهكاران قاتلان معرفت و خرد و پراكنندگان خرافه هاوطاماتند، آنان كه آزادي راچون سگي رام و شكاري به زنجير مي طلبند. تائودا!گناهكاران آنانند كه به سوداي پيراستن ارواح، جانهاي آدميان را در زير ساطور هاي اقتدار تكه تكه مي كنند .
تائودا! گناهكار آنانند كه در دهليزهاي معابد، هر نيمه شب زنان معبد را به فرمان خدايان در آغوش مي فشارند، اما تمام زنگهاي نفرين و لعنت را بر موهاي شرمگاه زنان نگونبخت خيابانهاي ويران وخانه هاي «تابي»، و رجوليت‌هاي مردان سر گردان آويخته اند، و ريشه هاي سخت درخت لعنت واقتدارشان، از نطفه هاي فرو ريخته در خانه هاي روسپيان، يا شكم هاي تهي دزدان گرسنه، و دندانهاي ارواح ترس درگورستانها،وگرزهاي آتشين خانه هاي غولان و دوزخ هاي مهيب قوت مي گيرد.
تائودا! من به تو راهزني و قتل، وآغوش زنان خانه هاي «تابي» را سفارش نمي كنم، اما به تو مي گويم در راهها به كمين نشستن، و در صحبت قاتلان به سر بردن، و تمام شب ها را در آغوش روسپيان شهوت راندن، به از آنكه اقليمي را به تاريكي و شوره زارهاي مرده ي گذشته بپوشاني، و با آبهاي زهر اگين گلوي تشنگان معرفت را مسموم سازي، و جمجمه هاي مردگان و خون شهيدان را پله كان قدرت سازي .
تائودا!چه باك از گناه جسم تا آن هنگام كه روح به عفونت آلوده نشده و بدا به حال انكه روانش متعفن گردد.
تائودا !خود را به آنچه شايسته تو نيست آلوده مساز، اما چون آلوده شدي پاي به هيچ معبدي منه، و در برابر هيچ كاهني زانو مزن.
تائودا! تنها تمامت بي پايان را مي توان زانو زد.
تائودا ! به نيم شب ،يا سپيده دم، يا غروب ،در برابر افق گسترده، و در برابرجان آزرده خويش زانو بزن! نخست، خود، خويشتن را عفو كن، وآنگاه ثمره‌ي كرداري را كه از آن در اندوهي،نه در پرتو شعله‌ي ترس، بل در پرتو چراغ معرفت و پرتو زندگاني ديگران بنگر، و اگر خرد تو و زندگي ديگران به نادرستي آن گواهي داد از آن روي بر گردان و ديگر گرد آن مگرد.
تائودا!اين را من با مرد خردمند مي گويم و گرنه بي خردان ثمره كردار خود را در نمي يابند.
تائودا! آنكه خود از آلودگي ها روي بر تافته، و در چشمه سارهاي زلال تن‌و جان شسته وراههاي پاكيزگي را در نورديده ،در آنان كه راه گناه يا راه باز گشت را مي پيمايند به حقارت و نفرت نظر نمي كند.
تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان. بخش سیزدهم. جنون. اسماعیل وفا یغمایی ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.اسماعیل وفا. بخش دوازدهم. بهشت و دوزخ///تائودا پرنده کوچک ببر مهربان ..ادامه عشق. .قسمت یازدهم ..///..تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.عشق.قسمت دهم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت نهم. ///تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت هشتم. ///.تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت هفتم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان. قسمت ششم ///تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان. قسمت پنجم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت چهارم.////پرنده كوچك، ببرمهربان‌و‌ تائودا . مقدمه و قسمت اول.////تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت دوم. ////تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت سوم س

تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت پانزدهم.کاهنان و دینفروشان. اسماعیل وفا یغمائی



غروب پانزدهم
قصرها ارامشگاه پيكرهاي ظلم و ظلمت
و معابدآرامشگاه جان ظلم و ظلمت‌اند
در آغاز چشمه سار زلال بود
و اينك تاريكي و تعفن است


و در غروب پانزدهمين روز بار ديگر پرنده كوچك و ببر مهربان در خاموشي من پديدار شدند ومن كه تائودا باشم از پرنده ي كوچك كاهنان را پرسيدم و پرنده ي كوچك در نور آبي رنگ خويش محو و آشكار شد، گوئي كه در درون من، گوئي صداي من بود كه در درون من، و مرا فرا مي گرفت و چنين گفت:
تائودا! از فراز زمان‌ها و مكان‌هاي بسيار پرواز كرده ام، اقليم ها را ديده ام، و بر گاهواره ها و گورهاي شهرهاي فراوان‌درنگ كرده ام.
تائودا! بر رودهاي خون و درياهاي اشك ، و نورها و ظلمت ها گذشته ام ، و دردرون غارهاي تاريك كوچك، و معابد عظيم كاهنان را نظاره كرده ام ،و مردماني را به شماره ريگهاي بيابانهاي «ناگيا» كه در ابرهاي تاريك كلام كاهنان بخار شده بودند، و اينك استخوانهائي سرد و پوسيده اند، ديده ام.
تائودا! من اينك از سفرهاي بسيار بازگشته، و در درون تو لختي درنگ كرده ام و كاهنان را باز مي گويم.
تائودا !حاكمان كالبد ظلم و ظلمت، و كاهنان جان ظلم و ظلمتند، پس قصرها آرامشگاه پيكرهاي ظلم و ظلمت، و معابد آرامشگاه روح ظلم و ظلمت اند.
تائودا! در آغاز چشمه سار زلال بود و اينك تاريكي و تعفن است.
تائودا! آدمي در اعتقاد خويش آغاز مي شود و پايان مي پذيرد و كاهنان آن كهن ماران‌اند كه از سپيده دم تا سپيده دم، اعتقاد آدميان را بلعيده و آن را به زهرتن خويش بدل مي كنند، و سپس آن را دوباره در رگ جان مردمان فرو مي ريزند.
تائودا! آنكس كه زهر كاهنان را در رگ خود يافت يا هلاك شد و يا خود به ماري زهر اگين بدل گرديد.
تائودا !من كه پرنده‌ي‌كوچك باشم بر زمانهاي بسيار گذشته ام.
تائودا! در زير بالهاي من بسيار كالبدهاي ستم كه فرو ريخت و استخوانهاي جباران كه چون پاره‌ هاي سنگهادر اعماق اقيانوس زمان محو شد.
تائودا! روح ستم اما زنده ماند و بر خود گوشت و استخوان نو روياند و دوباره زندگي آغاز كرد.
تائودا !اي بسا روح ستم كه كالبد سپيده دم و عدالت را دارد و نفسهاي آن تاريكي و ظلم مي زايد.
تائودا! مرد خردمند تمامت بي پايان را مي ستايد و حقيقت را مهتر خويش مي داند، بي خرد اما نياز حقارت خود، را به سجده ي معبود كاهنان فريبكار مي رود تا در ارتفاع بت ها كوتاه قامتي خود را فراموش كند، و گودالهاي تهي روح خود را ازسايه ها ي مسموم پر سازد.
تائودا! بي خرد آنچه را كه از آن تهي ست ازكاهنان ميجويد و بينائي خود را از دست مي دهد .
تائودا! كاهنان مناديان سرشاري ها و بينائي هايند و خود تهي ترين و نابينا ترين اند.
تائودا ! از بسياري راهروان معابد ظلمت هراس مدار، و از تنهائي فرزانه غمگين مباش، و از آنكه ترا كافر بخوانند، و چون ددان به بيشه زارها برانند چهره در هم مكش.
تائودا! كافر آن نيست كه خدايان ابلهان را انكار مي‌كند، كافر آنست كه خدايان ابلهان را گردن نهد، و از افقهاي عظيم حقيقت روي بر تابد.
تائودا! من بر معابد بسيار گذشته ام و بسيار مردمان را ديده ام كه خاموشند و سخن مي گويند و سخن مي گويند و خاموشند و هنوز كلام باقي ست.
تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت چهاردهم. گناه. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان. بخش سیزدهم. جنون. اسماعیل وفا یغمایی ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.اسماعیل وفا. بخش دوازدهم. بهشت و دوزخ///تائودا پرنده کوچک ببر مهربان ..ادامه عشق. .قسمت یازدهم ..///..تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.عشق.قسمت دهم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت نهم. ///تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت هشتم. ///.تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت هفتم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان. قسمت ششم ///تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان. قسمت پنجم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت چهارم.////پرنده كوچك، ببرمهربان‌و‌ تائودا . مقدمه و قسمت اول.////تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت دوم. ////تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت سوم س

تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت شانزدهم.شور. اسماعیل وفا یغمائی

غروب شانزدهم
شور سفر است و مقصدو عروج از پله كان آفتاب
آن كه شور ندارد بي آرزوست
و آن كه آرزو ندارد نوميدست
و آن كه نوميدست مرده است

و در غروب شانزدهمين روز ببر مهربان و پرنده ي كوچك بار ديگر از خاموشي من پديدار شدندومن كه تائودا باشم از پرندهي كوچك شور را پرسيدم و پرنده ي كوچك در نور آبي رنگ خويش محو و آشكار شد گوئي كه در درون من گوئي صداي من بئد كه در درون من و مرا فرا مي گرفت و چنين گفت.
تائودا! تن آدمي از گرمي خون زنده است و جان آدمي از گرماي شور پايدارست. تائودا در ظلمات سرد مرد مسافر را افروختن آتش از انجماد و ددان سلامت مي دارد و اجاق سررماي درون شورهاست. تائودا تمام آدميان را شوري زنده ميدارد. مرد برزگر را شوريست . شبانان را شوريست آنكه خانه اي را خشت بر خشت مي نهد شوريست و مرد حكيم را شوريست. تائودا تنها نان گرم و آب خنك و زيبائي زن و لبخند كودك وجود آدمي را زنده نمي دارد. شور مقصدست و سفر و عروج از پلكان افتاب، شور رويش و شكفتن ارزوهاست، فاصله يافتن آدمي از گياه و حيوان و جماد ونيز متوقف نشدن در آدمي بودن. تائودا پرنده اي كه در هوا درنگ كند مرده است درختي كه در رشد خويش درنگ كند مرده است آبي كه در نهرها درنگ كند مرده است و آدمي كه از حركت خويش باز ايستد مردعه است. تائودا آن كه شور ندارد آرزو ندارد و آنكه آرزو ندارد نوميدست و آن كه نوميدست مرده است اكر چه سفره اش پر از نان گرم و ميوه ها باشد خانه اش از زيبائي زن و هياهاي كودكان سبز باشد و مخزنش از سكه هاي زر بدرخشد. تائودا آنكه در دل شوري دارد در نفس زندگي جاريست پس راه بر كسي نمي بندد خون كسي را نمي ريزد جانوري را نمي ازارد گياهي را ريشه بر نمي كند و درختي را قطع نمي كند و بر زن بيگانه نمي گذرد و انكه شور ندارد راه عابران را خواهد زد قاتل خواهد بود جانوران را خواهد كشت گياهان را خواهد كند درختان را قطع خواهد كرد و جامه بر تن زنان خواهد دريد تائودا قاتلان و راهزنان و بي عصمتان در قتل و راه زدن و دريدن عصمت عدم روح خويش را لباس وجود مي پوشانند و شورمند خود وجود است و هنوز سخن باقي ست
. تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت پانزدهم.کاهنان و دینفروشان. ///.تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت چهاردهم. گناه. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان. بخش سیزدهم. جنون. اسماعیل وفا یغمایی ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان. . بخش دوازدهم. بهشت و دوزخ///تائودا پرنده کوچک ببر مهربان ..ادامه عشق. .قسمت یازدهم ..///..تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.عشق.قسمت دهم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت نهم. ///تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت هشتم. ///.تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت هفتم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان. قسمت ششم ///تائودا ، پرنده کوچک و ببر مهربان. قسمت پنجم. ///تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت چهارم.////پرنده كوچك، ببرمهربان‌و‌ تائودا . مقدمه و قسمت اول.////تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت دوم. ////تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت سوم س

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

پیش از آنکه ساکنان اشرف کشتار شوند به یاریشان برخیزیم.اسماعیل وفا یغمایی



پیش از آنکه ساکنان اشرف کشتار شوند به یاریشان برخیزیم
اسماعیل وفا یغمایی
دوستان و هموطنان گرامی
یکماه دیگر بیشتر به پایان ضرب الاجل برای تخلیه کمپ اشرف نمانده است.جان سه هزار و چهارصد تن ازفرزندان مردم ایران که سالیان درازی را در رنج و فشار و انواع مصائب سپری کرده اند در خطر جدی کشتار دسته جمعی قرار دارد. نمونه های این کشتار را پیش از این به نحو بیرحمانه ای شاهد بوده ایم.من بعنوان یک پناهنده سیاسی و شاعر و نویسنده ای که بیش از سی سال از عمر خود را در سودای آزادی ایران سپری کرده است، و سالهای پایانی عمر خود را در همین سودا در غربت میگذراند، بدون هیچگونه تائید خطوط سیاسی، استراتژیک و ایدئولوژیک حاکم بر سازمان مجاهدین کنونی  ، و با تاکید بر اینکه سالها وقت سوزانی، از زمان حمله آمریکا به عراق و سقوط صدام حسین، و پای فشردن بریک توهم، یک استراتژی به پایان رسیده ، مبنائی شد و شرایطی را آماده کرد که رژیم فاسد و خونریز ایران وهمکارانش در عراق بتوانند به بیرحمانه ترین شکلی خون بسیاری از مجاهدان و مبارزان رنج کشیده را بریزند، توجه شما را از زاویه ای صرفا انسانی به کشتار و سرکوبی که می تواند در راه باشد جلب میکنم.
هموطنان گرامی
 این کشتار اگر صورت بگیرد پایان حماسی یک مبارزه سی و سه ساله و از خانواده حماسه های ملی بابک و ستار خان و میرزا ومصدق نیست، این کشتار اگر صورت بگیرد در کنار حماسه مذهبی عاشورا نخواهد نشست، آناتومی و ساخت و بافت حماسه مذهبی عاشورا نه فقط کشته شدن در زیر تیغ و تیر شمر و حرمله و یزید و خونریزی و جسد و جنازه  و استفاده و سوء استفاده از این همه، بلکه حکایتی دیگر است که می توان آن را به روشنی توضیح داد.
 این کشتاراگر صورت بگیرد فاجعه ای خونین و دردناک  خواهد بود که خون آن نه تنها بر چهره خامنه ای و همکاران او بلکه بر بسیاری چهره های دیگر خواهد پاشید و نیز خنجری نشسته دروجدانهای تک تک ما با تمام اختلافاتمان با سازمان مجاهدین خواهد بود که درد آن را همیشه بر اعصاب دردناک وجدانهای خود حس خواهیم کرد.
 هم میهنان اهل وجدان ودرد
سازمان مجاهدین خلق ایران با تمام نقط ضعف و قوت خود در طول سالهای گذشته مثل تمام سازمانهای سیاسی ملی و منطقه ای ایرانی و با خط مشی مسلحانه یا غیر مسلحانه، از نهضت ملی مصدق گرفته تا حزب توده، و از سازمان چریکهای فدائی گرفته تا حزب دموکرات کردستان ایران و سایر احزاب و سازمانهای سیاسی، حاوی ی بخشی از انرژی فشرده و سازمانیافته ملت ایران، در جدال با ارتجاع و دیکتاتوری برای نیل به آزادی و دموکراسی بوده است و نمی تواند به دلیل اختلافات شخصی یا گروهی ما مورد طرد و بی توجهی قرار بگیرد. سازمان مجاهدین بخشی از واقعیت تاریخی روزگار ماست. توضیح میدهم.
همانگونه که فارغ از رد یا قبول خدای زرتشت و زرتشت و واقعی بودن یا نبودن خدای زرتشت و زرتشت، خدای زرتشت و خود زرتشت وآئین زرتشت در نیمه دوم تاریخ ایران یعنی دوران باستانی یک واقعیت سر سخت تاریخی با نمودهای گوناگون  است، فارغ از رد یا قبول الله و محمد، و اینکه الله نام بتی از بتهای درون کعبه بوده و یاخدای حقیقی جهان بی پایان،  الله و محمد واسلام در دورانی که از حمله سپاهیان عمر به ایران آغاز میشود تا همین امروز، در ایران یک واقعیت سر سخت تاریخی است که در طول هزار و چهارصد سال وچند دهه نمودهای فرهنگی،اجتماعی، سیاسی،عاطفی ، روانشناسانه و... خود را نشان داده و میدهد، و از زمره این نمودها منجمله وجود  سیاسی و اجتماعی سازمان مجاهدین در تاریخ معاصر ایران است.
محمد حنیف نژاد و سعید محسن و علی اصغر بدیع زادگان که کار مامائی این سازمان را برای زاده شدن آن از بطن تاریخ ایران در سال چهل و چهار بر عهده داشتند بدون آنکه خالی از ضعف و نقص باشند ، و بی آنکه آنها را بر نوک پیکان خیالی تکامل ،به اعلا علیین برسانیم،بی شک در این سودا و آرزو بودند. تمام کسانی که از سالهای چهل و چهار تا حال به این سازمان پیوستند نقطه شروع تلاششان جز همین سودای پاک نبوده است.
 دهها هزار کشتار شده ، تیر باران شده ، حلق آویز شده ، شکنجه شده، مورد تجاوز قرار گرفته، در غربت مرده سودایشان همین بوده است.
 هزاران خانواره ایرانی و میلیونها پدر و مادری که در دوری از فرزندان و با داغ کشتارهای فرزندانشان زندگی را با درد و اشک به پایان بردند جان باختگان همین سودایند.
  صدها هزار ایرانی که میهن خود را ترک کردند و روانه سرزمینهای بیگانه و غربت شدند ، غریبان و تبعیدیان همین هستند.
اگر ما بخواهیم وجود واقعی سازمان مجاهدین، اعضا و تلاشهای آنان را نادیده بگیریم و به آنها پشت کنیم و در کشتار آنها خاموش باشیم باید بر تمام واقعیتهای بالا خط بطلان بکشیم.
 اگر کسانی با اشتباهی را با اشتباه دیگر سرپوش نهادن، و بحرانی را با بحرانی دیگر مهار کردند
اگر کسانی بجای تطبیق خود با آینده، به گذشته پناه بردند
اگر کسانی بجای تقسیم قدرت و اعتلای آن، تمام آن را در دست گرفتند
 اگر کسانی بجای رشد  دادن واقعی نیروهای خود و سرباز را تبدیل به فرمانده کردن و زمام را به دست آنها سپردن،  فرماندهان را به موضع سرباز فرو کشیدند و زمام را از آنها گرفتند
اگر کسانی.........
و اگر کسانی با اشتباهات و توهمات و توجیهات خود مبنای آن را فراهم آوردند تا بجای پرورندگان سازمان مجاهدین، طفلی که حنیف نژاد و یارانش آن را به دنیا آوردند، گور کنان سازمان مجاهدین مردم ایران باشند و تا کنده و ساطوری آماده شود که جلادان کمر بسته خامنه ای پلید، مزدوران و همکارانش در عراق و جهانبانان وجهاندارانی که جهانی را به گند و عفونت آلوده اند و کارشان تجارت خون و تبدیل آن به طلاست بتوانند تبر برگردن سروهای رشید و فرزندان دلاور ملت شریف ایران بگذارند، این نمی تواند دلیل سکوت و عدم تلاش ما گردد.
ما منتقدیم و نه دشمن،ما در صف مردم خویشیم و نه جلادان و نه از راه افتادگانی که با ضعف و ذلت فردی و نیز لطمات و اشتباهاتی که یاد شد، به درگاه آخوندهای پلید شتافتند و جیره خوار خوان نعمت خامنه ای شدند ودر قتل یاران سابق خود همدستی و همگامی با مرتجعان را انتخاب کردند.
ما با تمام اختلافات اعلام میکنیم در انتخاب نهائی از خانواده تمام سازمانهای سیاسی و مبارز مردم ایران هستیم و نه تبارجلادان داخلی و خارجی، ما نباید و نمی توانیم در مقابل این توطئه خاموش بمانیم. در شرایط کنونی و تا زمانی، که زمان نقد و دهان گشودن تاریخ آغاز گردد و گذشته به داوری کشیده شود وحد اقل تجربه دردناک و سوزان ما چراغ راه نسل آینده گردد، باید با تمام توان و با تکیه بر بعد انسانی ماجرا یکصدا شویم و به دست اندر کاران این کشتار نشان دهیم همه ما از این جنایت متنفریم ، باید به آنها بگوئیم ما زشتی این جنایت را به تمام مردم ایران نشان خواهیم داد و جلادان را معرفی خواهیم کرد. باید به هر گونه که میتوانیم جلوی این کشتار و توطئه را بگیریم. در شرایط کنونی و تا نجات جان سه هزار و چهارصد تن از ساکنان اشرف با تمام توان و به هر وسیله ای که می توانیم تاکید میکنم با هر امکانی که می تواند وجود داشته باشد و به کار گرفته شود بیاری برخیزیم.
اسماعیل وفا یغمائی
سی نوامبر 2011