۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

پیش از آنکه ساکنان اشرف کشتار شوند به یاریشان برخیزیم.اسماعیل وفا یغمایی



پیش از آنکه ساکنان اشرف کشتار شوند به یاریشان برخیزیم
اسماعیل وفا یغمایی
دوستان و هموطنان گرامی
یکماه دیگر بیشتر به پایان ضرب الاجل برای تخلیه کمپ اشرف نمانده است.جان سه هزار و چهارصد تن ازفرزندان مردم ایران که سالیان درازی را در رنج و فشار و انواع مصائب سپری کرده اند در خطر جدی کشتار دسته جمعی قرار دارد. نمونه های این کشتار را پیش از این به نحو بیرحمانه ای شاهد بوده ایم.من بعنوان یک پناهنده سیاسی و شاعر و نویسنده ای که بیش از سی سال از عمر خود را در سودای آزادی ایران سپری کرده است، و سالهای پایانی عمر خود را در همین سودا در غربت میگذراند، بدون هیچگونه تائید خطوط سیاسی، استراتژیک و ایدئولوژیک حاکم بر سازمان مجاهدین کنونی  ، و با تاکید بر اینکه سالها وقت سوزانی، از زمان حمله آمریکا به عراق و سقوط صدام حسین، و پای فشردن بریک توهم، یک استراتژی به پایان رسیده ، مبنائی شد و شرایطی را آماده کرد که رژیم فاسد و خونریز ایران وهمکارانش در عراق بتوانند به بیرحمانه ترین شکلی خون بسیاری از مجاهدان و مبارزان رنج کشیده را بریزند، توجه شما را از زاویه ای صرفا انسانی به کشتار و سرکوبی که می تواند در راه باشد جلب میکنم.
هموطنان گرامی
 این کشتار اگر صورت بگیرد پایان حماسی یک مبارزه سی و سه ساله و از خانواده حماسه های ملی بابک و ستار خان و میرزا ومصدق نیست، این کشتار اگر صورت بگیرد در کنار حماسه مذهبی عاشورا نخواهد نشست، آناتومی و ساخت و بافت حماسه مذهبی عاشورا نه فقط کشته شدن در زیر تیغ و تیر شمر و حرمله و یزید و خونریزی و جسد و جنازه  و استفاده و سوء استفاده از این همه، بلکه حکایتی دیگر است که می توان آن را به روشنی توضیح داد.
 این کشتاراگر صورت بگیرد فاجعه ای خونین و دردناک  خواهد بود که خون آن نه تنها بر چهره خامنه ای و همکاران او بلکه بر بسیاری چهره های دیگر خواهد پاشید و نیز خنجری نشسته دروجدانهای تک تک ما با تمام اختلافاتمان با سازمان مجاهدین خواهد بود که درد آن را همیشه بر اعصاب دردناک وجدانهای خود حس خواهیم کرد.
 هم میهنان اهل وجدان ودرد
سازمان مجاهدین خلق ایران با تمام نقط ضعف و قوت خود در طول سالهای گذشته مثل تمام سازمانهای سیاسی ملی و منطقه ای ایرانی و با خط مشی مسلحانه یا غیر مسلحانه، از نهضت ملی مصدق گرفته تا حزب توده، و از سازمان چریکهای فدائی گرفته تا حزب دموکرات کردستان ایران و سایر احزاب و سازمانهای سیاسی، حاوی ی بخشی از انرژی فشرده و سازمانیافته ملت ایران، در جدال با ارتجاع و دیکتاتوری برای نیل به آزادی و دموکراسی بوده است و نمی تواند به دلیل اختلافات شخصی یا گروهی ما مورد طرد و بی توجهی قرار بگیرد. سازمان مجاهدین بخشی از واقعیت تاریخی روزگار ماست. توضیح میدهم.
همانگونه که فارغ از رد یا قبول خدای زرتشت و زرتشت و واقعی بودن یا نبودن خدای زرتشت و زرتشت، خدای زرتشت و خود زرتشت وآئین زرتشت در نیمه دوم تاریخ ایران یعنی دوران باستانی یک واقعیت سر سخت تاریخی با نمودهای گوناگون  است، فارغ از رد یا قبول الله و محمد، و اینکه الله نام بتی از بتهای درون کعبه بوده و یاخدای حقیقی جهان بی پایان،  الله و محمد واسلام در دورانی که از حمله سپاهیان عمر به ایران آغاز میشود تا همین امروز، در ایران یک واقعیت سر سخت تاریخی است که در طول هزار و چهارصد سال وچند دهه نمودهای فرهنگی،اجتماعی، سیاسی،عاطفی ، روانشناسانه و... خود را نشان داده و میدهد، و از زمره این نمودها منجمله وجود  سیاسی و اجتماعی سازمان مجاهدین در تاریخ معاصر ایران است.
محمد حنیف نژاد و سعید محسن و علی اصغر بدیع زادگان که کار مامائی این سازمان را برای زاده شدن آن از بطن تاریخ ایران در سال چهل و چهار بر عهده داشتند بدون آنکه خالی از ضعف و نقص باشند ، و بی آنکه آنها را بر نوک پیکان خیالی تکامل ،به اعلا علیین برسانیم،بی شک در این سودا و آرزو بودند. تمام کسانی که از سالهای چهل و چهار تا حال به این سازمان پیوستند نقطه شروع تلاششان جز همین سودای پاک نبوده است.
 دهها هزار کشتار شده ، تیر باران شده ، حلق آویز شده ، شکنجه شده، مورد تجاوز قرار گرفته، در غربت مرده سودایشان همین بوده است.
 هزاران خانواره ایرانی و میلیونها پدر و مادری که در دوری از فرزندان و با داغ کشتارهای فرزندانشان زندگی را با درد و اشک به پایان بردند جان باختگان همین سودایند.
  صدها هزار ایرانی که میهن خود را ترک کردند و روانه سرزمینهای بیگانه و غربت شدند ، غریبان و تبعیدیان همین هستند.
اگر ما بخواهیم وجود واقعی سازمان مجاهدین، اعضا و تلاشهای آنان را نادیده بگیریم و به آنها پشت کنیم و در کشتار آنها خاموش باشیم باید بر تمام واقعیتهای بالا خط بطلان بکشیم.
 اگر کسانی با اشتباهی را با اشتباه دیگر سرپوش نهادن، و بحرانی را با بحرانی دیگر مهار کردند
اگر کسانی بجای تطبیق خود با آینده، به گذشته پناه بردند
اگر کسانی بجای تقسیم قدرت و اعتلای آن، تمام آن را در دست گرفتند
 اگر کسانی بجای رشد  دادن واقعی نیروهای خود و سرباز را تبدیل به فرمانده کردن و زمام را به دست آنها سپردن،  فرماندهان را به موضع سرباز فرو کشیدند و زمام را از آنها گرفتند
اگر کسانی.........
و اگر کسانی با اشتباهات و توهمات و توجیهات خود مبنای آن را فراهم آوردند تا بجای پرورندگان سازمان مجاهدین، طفلی که حنیف نژاد و یارانش آن را به دنیا آوردند، گور کنان سازمان مجاهدین مردم ایران باشند و تا کنده و ساطوری آماده شود که جلادان کمر بسته خامنه ای پلید، مزدوران و همکارانش در عراق و جهانبانان وجهاندارانی که جهانی را به گند و عفونت آلوده اند و کارشان تجارت خون و تبدیل آن به طلاست بتوانند تبر برگردن سروهای رشید و فرزندان دلاور ملت شریف ایران بگذارند، این نمی تواند دلیل سکوت و عدم تلاش ما گردد.
ما منتقدیم و نه دشمن،ما در صف مردم خویشیم و نه جلادان و نه از راه افتادگانی که با ضعف و ذلت فردی و نیز لطمات و اشتباهاتی که یاد شد، به درگاه آخوندهای پلید شتافتند و جیره خوار خوان نعمت خامنه ای شدند ودر قتل یاران سابق خود همدستی و همگامی با مرتجعان را انتخاب کردند.
ما با تمام اختلافات اعلام میکنیم در انتخاب نهائی از خانواده تمام سازمانهای سیاسی و مبارز مردم ایران هستیم و نه تبارجلادان داخلی و خارجی، ما نباید و نمی توانیم در مقابل این توطئه خاموش بمانیم. در شرایط کنونی و تا زمانی، که زمان نقد و دهان گشودن تاریخ آغاز گردد و گذشته به داوری کشیده شود وحد اقل تجربه دردناک و سوزان ما چراغ راه نسل آینده گردد، باید با تمام توان و با تکیه بر بعد انسانی ماجرا یکصدا شویم و به دست اندر کاران این کشتار نشان دهیم همه ما از این جنایت متنفریم ، باید به آنها بگوئیم ما زشتی این جنایت را به تمام مردم ایران نشان خواهیم داد و جلادان را معرفی خواهیم کرد. باید به هر گونه که میتوانیم جلوی این کشتار و توطئه را بگیریم. در شرایط کنونی و تا نجات جان سه هزار و چهارصد تن از ساکنان اشرف با تمام توان و به هر وسیله ای که می توانیم تاکید میکنم با هر امکانی که می تواند وجود داشته باشد و به کار گرفته شود بیاری برخیزیم.
اسماعیل وفا یغمائی
سی نوامبر 2011  

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

چهار خرداد. اسماعیل وفا یغمایی

چهار خرداد سالگرد تیرباران و جانباختن و شهادت بنیادگذاران سازمان مجاهدین و دو مجاهد دیگر در حکومت محمد رضاشاه است.از آن چهار خرداد تا این چهار خرداد سالها و سالها به ستایش و بزرگداشت این شهیدان گذشته است شهیدانی بنیادگذار که باعث فعل و انفعالات بسیار شدند و هم اکنون در کنار آنها چند ده هزار شهید دیگر آرمیده اند.شهدائی که خونشان در رود خروشان خون شهیدان فرو ریخته و نام اکثرشان را کسی نمیداند. شهادت بنیادگذاران مجاهدین انگیزه بسیاری در میان قشرهائی از جوانان مبارز و مذهبی ایجاد کرد، چهره شاه و حکومتش را منفور کرد، آبی از آبرو در جویبار تشیع و اسلامی که پسوند انقلابی را تازه شروع به یدک کشیدن کرده بود  انداخت، و بسیاری تغییر و تحولات ایجاد کرد. در سرنوشت خود من نیز بعنوان یک تن از نسل جوان سالهای پنجاه تاثیری جدی گذاشت. در دانشکده میدانستند که من شعر میگویم و یکی از سمپاتهای مجاهدین در هنگام کوهنوردی از من خواست شعری و ترانه ای برای شهیدان بنیادگذار بگویم و سرانجام کار این شد که سرود چهار خرداد را که بعدها در سال 1358 با تنظیم استاد تجویدی اجرا شد در کوههای دهبار در اطراف مشهد سرودم. خود من نیز در پی این نوع فعالیتها، فعالیت سیاسی را شروع کردم و چندی بعد به زندان شاه افتادم و راهی را شروع کردم که سی هشت سال است در مراحل مختلف آن دارم قدم میزنم و فکر میکنم آن شروع تاپایان زندگی مرا نیز رقم زد.
شهادت مجاهدان بنیاد گذار اگر چه از زاویه برخی تحلیلها سراپا خیرو اراده الهی بود اما باعث برخی عوارض نیز شد که بد نیست با درود به روان آنها اشاره ای نیز به این عوارض بشود. جان باختن بنیاد گذاران در مقابل جوخه اعدام سازمانی را که میبایست هنوز پایه و ستون خود را از زوایای مختلف و منجمله تفکر سیاسی و مذهبی و اجتماعی و...استوار و پخته تر کند ، بخصوص با از دست دادن پایه گذارانش در معرض رشد عارضه ای قرار داد که در سال 54 شاهد رشد آن و تقریبا متلاشی شدن سازمان مجاهدین بودیم. در کنار این در حصار خون فرو ریخته بنیادگذاران و سپس شهدای پس از آنان  فضائی چنان پر تقدس و پر راز و رمز و پر حرمت پیرامون آنان و بلافاصله سازمان و تشکیلات بخصوص با توجه به روانشناختی دنیای مذهب و تشیع ایجاد شد که هرچه بیشتر در طول سالیان افکار و اندیشه ها را بخصوص در حیطه اعضا و هواداران از نگاهی ناقدانه حتی نقد اندیشه و تفکر بنیادگذاران! که ضرورت کار مبارزاتی سیاسی حتی با تکیه بر تفکر مذهبی است دور کرد و در مقابل به فضای ستایش و حرمت و پذیرش دامن زد، مقوله ای که خود در دنیای سیاست و مبارزه سخت عارضه زا و سرانجام چه در طول مبارزه و چه در صورت پیروزی خطرناک است. بنیاد گذاران با شهادتشان تبدیل به سازمان شدند و بجای انسانها ،تشکیلات حرمتی انسانی- خدائی پیداکرد. فراوان و هزاران بار شنیدیم که گفته میشد: سازمان فکر میکند! سازمان دستور داده است! سازمان تصمیم گرفته است!و.... سازمان ....، این سازمان حامل نیروی روحانی و تقدس خرد کننده و مقاومت ناپذیر و در پوشش خونهای فرو ریخته بنیاد گذاران همان حنیف و سعید و بدیع زادگانی بود که بدون بودن آنان میتاخت و جلو میرفت و روزگاری بمدد همین نیرو و تقدس سازمانیافته و جامد شده، حداقل از زاویه ای در دستان محمد تقی شهرام و هم فکرانش بنیادها را در هم کوبید و فرو ریخت در حالیکه هنوز زمامداران بر مذهب شوریده از نیروی تقدس مذهبی منجمد شده ای که زمام ان را داشتند استفاده میکردند و این نیروی مقدس غیر انسانی شده آنچنان که زمامداران میخواستند میتاخت و میکوفت. میتوانیم تصور کنیم که اگر بنیادگذاران مانده بودند بسیاری اتفاقات که افتاده نمی افتاد و بسیاری اتفاقات که نیفتاده اتفاق می افتاد. میبینید که دارم غیب میگویم! ولی میدانم اگر بنیادگذاران مجاهدین بیشتر زیسته بودند و بجای ستوده شدن پس از خود و سر کشیدن دیوارهای تقدسی که اگر چه آنها در برکشیدنشان نقشی نداشتند ولی عوارضش را من و ما به نفع دیگران دریافتیم، هم اکنون نه عارضه سال پنجاه و چهار را درپشت سر داشتیم و نه ماجراهای سالهای بعد را و نه اکنون سی امین منزل راه سی ساله ای را دور از میهن در حال طی کردن بودیم.اگر آنان نرفته بودند حد اقل میتوانستیم نفسی برآوریم و دور از جهانی سراپا تقدس و قویا شکننده یکدیگر را نقد کنیم و در کنار هم باشیم.سخن بسیار است وتوان بیش نوشتن نیست. روان شهیدان شاد باد و خرد یار برجای ماندگان. اسماعیل وفا یغمایی چهار خرداد 1390

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

توجه به چند نکته ساده.اسماعیل وفا یغمایی

توجه به چند نکته ساده
اسماعیل وفا یغمایی
بعد از تکرار کشتار شقاوتبارمجاهدین  در اشرف، در نوزده فروردین هشتاد و نه، تقریبا اکثر گروهها و سازمانها و بسیاری از شخصیتهای منفرد ایرانی در خارج کشور علیه این جنایت موضع گرفتند. از مواضع سازمانها و افراد در داخل کشور بیخبرم و از مواضع بسیاری شخصیتهای خارجی میگذرم که برای من پناهنده سیاسی ایرانی بیش از همه مواضع ایرانیان و شخصیتهای ایرانی مهم است.مواضع شخصیتهای خارجی البته اهمیت دارد و نشان قدرتمندی نیرو و تشکیلات مربوطه در عرصه بیرون از مرزهاست ، اما تجربه نشان میدهداین فعالیت موقعی موثر است که حمایت ایرانیان موجود باشد وارتباطات نیروی سیاسی با پایه های اصلی خویش به اندازه کافی وصل باشد و گرنه تاثیر چندانی نحواهد داشت.
 در این میان و در این کشاکش نظرات متفاوتی در باره اشرف و ساکنانش و شهیدان ورهبران مجاهدین ابراز شد.نظرات با توجه به علایق و دوری و نزدیکی افراد و گروهها و نقاط وحدت و تضاد آنها با سازمان مجاهدین متفاوت بود.عده ای دل و دامن سوزاندند، عده ای ابراز تاثر کردند و نیز به نقد و بررسی پرداختند، عده ای حمایت کردند و نیز بر آشفتند و عده ای سئوالات خود را مطرح کردند.
از نوزده فروردین تا کنون در رسانه های اینترنتی انبوهی مقاله نوشته شده و اظهار نظرهای گوناگونی شده که اصلا بد نیست، و معلوم است مجاهدین منظور نظرشمار زیادی از ناقدان و حامیان و نظر دهندگان هستند. در میان و در حول و حوش این ماجرا عده ای نیز چه به حمایت از مجاهدین و چه در مخالفت، به متهم نمودن یکدیگر، بر چسب زنی،گاه هتاکی و دشنام دادن پرداخته اند تا صدای طرف مقابل را خاموش کنند، از آنجا که من هم یکی دو یاداشت و شعر در این باره نوشته ام  مورد مرحمت قرار گرفته و تعدادی برچسب و انگ و مهر را توسط میل، یا پا نوشته های فیس بوک و...پذیرا شدم،القابی نظیر فاسد، بریده، ضد مجاهدین و امثال این چیزها...
من بر سر دفاع از خود نیستم واینها مهم نیست. اینها تنها غم انگیز است و مضحک، و متاسفانه گاه به غم انگیزی و مضحکی نویسندگان این نوع چیزها، فارغ از بحثها و فحصها، به تلخی !میدانم که دموکراسی یک فرهنگ است و میدانم که اگر یک زرافه یا فیل آفریقائی سی سال در غرب زندگی کرده بود، شاید اندکی به دموکراسی و تبعاتش تن میداد ولی برخی نه!  ونیز میدانم که متاسفانه هنوز باید در مملکت استبداد زده ای چون ایران راهها طی شود تا دموکراسی در عمل و نه حرف خود را نشان دهد و ما بتوانیم مخالف هم باشیم و لی یکدیگر را تحمل کنیم،و در شرایط لازم در برابر دشمن مشترک به کمک هم بر خیزیم ،خب تا آن مقصد راهها مانده ولی قبل از نیل به دموکراسی و با تمام اینها  میتوان در رابطه با اشرف و مجاهدین وخود، نکاتی را روشن کرد شاید از عصبیتها کاسته شود و بشود بیشتر بحال آن سه هزار و چند صد تن که واقعا در خطرند مفید واقع شد. روی سخن من با کسانی است که در چهره هر کس که مثل آنها نمی اندیشد نه یک مخالف یا ناقد بلکه یک دشمن را میبینند و به دشمنی بر میخیزند. بحث مفصل است من فقط روی چند نکته بسیار ساده و پیش پا افتاده! انگشت میگذارم.
یکم:
من فکر میکنم مجاهدین همانطور که دوستان و هواداران پر و پا قرصی دارند، بعنوان یک نیروی سیاسی، ناقد و مخالف نیز دارند، ولی دشمن آنها رژیم ایران، وابستگان به رژیم ایران و کسانی هستند که از نابودی و کشتار مجاهدین سودی میجویند. فکر میکنم ماجرای آخری نشان داد که مثلث دشمنان چه کسانی هستند.
دوم:
گروهها و شخصیتهای سیاسی ایرانی در خارج کشور علیرغم اختلافاتشان، نشان دادند که دشمنان مجاهدین نیستند. اختلافات سی ساله احزاب و گروههای ایرانی با هم و بخصوص با سازمان مجاهدین چیزی نیست که بتوان پنهان کرد ولی فریاد خروشان تقریبا همه گروههاعلیه کشتار نوزده فروردین نشان داد که اختلاف هست ولی دشمنی نه و میشد و میشود این همدلی انسانی را پس از سی سال اختلاف و تضاد، سکوئی برای وحدت نسبی بیشتر نمود تا دست جلادان  جمهوری اسلامی بسته شود.
سوم
این فریاد مشترک علیه این جنایت شقاوتبار اعلام حمایتی انسانی از مجاهدین بود و معنای آن را ندارد که حمایت انسانی بسیاری گروهها با حمایت سیاسی آنان از خطوط سیاسی و ایدئولوژیک و استراتژیک مجاهدین منطبق است. این را هم باید مد نظر داشت و اگر فلان شخصیت یا فلان گروه همراه با حمایت انسانی خود نقدی هم از رفتار یا رفتارهای سیاسی مجاهدین میکند نباید بر آشفت و فکر کرد دنیا به پایان رسیده است. بلکه باید از حمایت سیاسی او سپاسگزاری کرد و نقد او را با نقد متقابل و مخالفت او را با دلیل و برهانی نفی کننده پاسخ داد. حامیان مجاهدین از کشتار شقاوتبار اعضای مجاهدین توسط مثلث جنایت بر آشفتند ولی برای بسیاری این سئوال همچنان مطرح است که سرنوشت اشرف چیست؟ رهبران مجاهدین چه میخواهند بکنند؟ واستراتژی آینده چه خواهد بود؟ و بسیاری سئوالات دیگر...
چهارم
از بمباران و کشتار اعضای مجاهدین توسط هواپیماهای فاتحان عراقدر سال دو هزار و چهار، تا امروز این سومین و یا چهارمین کشتار مجاهدین در عراق است؟ این کشتارهای وحشیانه در دنیای بیرحم کنونی و در میدانی که سرمایه و قدرت میخواهد آنسوی جهان را چون کیکی تقسیم کند میتواند تکرار شود؟ سئوال این است تا کی و چرا باید تکرار شود؟
پنجم
یکی دو سال قبل در دو نوشته تقریبا مفصل در مورد کشتار در اشرف، در مورد ماندن یا نماندن در اشرف اشاره کردم که ماندن در اشرف به هر قیمت و هر بها و تحمل کشتارها در صورتی کارساز است که به طور حقیقی مجاهدین و ارتش خلع سلاح شده آزادی بخش تنها آلترناتیو حقیقی مردم ایران، و مسعود رجوی رهبر واقعی تمامیت مقاومت رنگارنگ مردم ایران باشد در آنصورت نه با چند هزار تن بلکه با پنجاه تن هم باید ماند زیرا لحظه موعود فرا خواهد رسید. اگر این چنین است طبعا این چیزی پنهان کردنی نیست و اگر شرایط سیاسی این چنین نیست باید با درایت و هوشیاری و پرداخت بهای لازم، راهی دیگر اختیار نمود  و از برآشفتن و مارک زدن به دیگرانی که از زاویه انسانی یا زاویه سیاسی و انسانی نگران هستند خود داری کرد.مطمئن باشیم علیرغم هر چیزی بذرهای واقعیت سیاسی دیر یا زود در افق آینده خواهند روئید و نشان خواهند داد چه چیز درست بوده و چه چیز نادرست پس ، قبل از آن باید تامل کرد و راهی و طریقی درست پیدا کرد.
ششم
در بسیاری اوقات نویسندگان مقالات با تقسیم نیروها به «این طرف آب» یعنی خارج کشور، و «آن طرف آب» یعنی اشرف، بر می آشوبند که چرا مثلا «فعالان سیاسی ساده خارج کشوری!» و کسانی که از خطر دورند و یا از خطر گریخته اند میخواهند برای مبارزان و مجاهدان از جان گذشته راه آزادی تعیین تکلیف نموده، استراتژی تعیین کنند، و از آنان میخواهند سنگر را خالی نموده به خارج کشور بیایند و در امنیت و رفاه زندگی کنند!.از مجموع کلام این نوع نویسندگان بر می آید که میخواهند بقیه یا حمایت کنند و یا خاموش بمانند، یعنی بزبان ساده خفه شوند و اظهار نظری نکنند.
گذشته از اینکه باید این مساله را بررسی کرد که ماجرای «این طرف آب آمدن در چه زمانی، با چه کسی، ودر اثر چه کارکردی» شروع شد و چه شد که اکثر نیروها و سازمانهای سیاسی و شخصیتهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و هنری مجبور شدند  چند ماهی پس از بهار سال شصت به اینطرف آب بیایند و بسیاری از آنان پس از سی سال و بسیاری پس از گذرانی سخت، در غربت بمیرند، باید دقت کرد که اکثر نویسندگان این نوع نوشته ها خود از اهالی این طرف آب هستند،همچنین باید به این مساله توجه شود که برخلاف نظرو اندیشه آنان، زندگی «فعالان سیاسی ساده در رفاه و امنیت!!» این سوی آب آنچنان که آنان میپندارند نیست، بسیاری از این فعالان سیاسی تقریبا بخش اعظم نقد حیات خود را در مبارزه و در کنار همان بخون نشستگان اشرف باخته اند و فعال سیاسی شدن آنان نه بخاطرروی آوردن به رفاه و امنیت، و فرار از مبارزه بلکه بخاطر اختلاف نظرواقعی در مسائل سیاسی و ایدئولوزیک و استراتژیک بوده است.البته می توان این حقیقت را پنهان کرد و دل خوش داشت که همه نکشیده و بریده اند و رو به زن و زندگی و رفاه و امنیت آورده اند ولی این نوع برخورد تنها خود آنها را گول خواهد زد و بس. واقعیت این نیست اگر چه لباسی از این نوع بر ان پوشانده شود،وواقعیت قابل بررسی است و بسا سخنها هست که میتوان در ترازوی داوری درست، آنها را سنجید و فهمید که چرا و بخاطر کدام بیماری  این همه فعال سیاسی ساده رفاه دوست و امنیت طلب پیدا شده است.
با توجه به این نکته میخواهم دوستانه تاکید کنم که: در هر حال این فعالان سیاسی خارج کشوری به هیچ وجه نمی خواهند برای آن مجاهدان ستیهنده که در زیر ضربات لودر خامنه ای مالکی تکه پاره میشوند و در عنفوان جوانی جان میبازند تعیین تکلیف کنند، آنان نمی خواهند برای سازمان مجاهدین و سکاندار آن تعیین استراتژی کنند.  فعال سیاسی ساده رفاه طلب را چکار به دخالت در امور سازمانی این چنین و رهبری که اراده سیاسی واستراتژیک و ایدئولوزیک او در طول سی سال گذشته از سی خرداد سال شصت تا کنون یک سر سوزن تغییر نکرده است.
این فعالان سیاسی ساده رفاه طلب، به هیچ وجه نمی خواهند مجاهدان اشرف سنگر خالی کنند و به اینطرف آب بیایند و دچار زندگی معمولی شده و یا در هیئت فعالان سیاسی ساده و بریدگان! زندگی را تمام کنند.
فعالان سیاسی ساده اگر باور بکنیم و پیش داوری را کنار بگذاریم و سعی نکنیم هر کسی را که عقیده اش با ما زاویه دارد دشمن ببینیم از آنجا که دشمنان مجاهدین نیستند و بسیاری از انان سالیان دراز یا مجاهد بوده و یا از زمره حامیان مجاهدین بوده و یا هستند و یا یک یا چند تن از نزدیکترین کسانشان در اشرفند میخواهند فقط بدانند که راه به چه مقصدی ختم میشود و تکرار این کشتارهای شقاوتبار به فرماندهی سلاخان حاکم ایرانی و عراقی و... تا کجا ادامه میابد و چه بهره ای نصیب انقلاب و تحول مردم ایران میکند؟ آیا این درخواست جرم است و شایسته تحقیر و این همه بر اشفتن و بر چسب زدن.
فعالان سیاسی ساده بدون نفی آرمانگرائی و بدون تعیین استراتژی رفاه و بریدگی برای اشرفیان، فقط میخواهند بدانند استراتژی چیست تا ای بسا بتوانند در صورت فهم و قبول آن، به یاری بیشتر برخیزند. آیا این درخواستی نادرست است و ایا فقط و فقط با تکرار کشتارها و ارائه اجساد تکه پاره فرزندان مردم ایران میشود فقط درخواست نمود که : جای پرسش نیست فقط باید به جلو رفت.
در طول ماههای گذشته از یکسو شاهد سخنانی بوده ایم که مثلا: ما حاضر به منتقل شدن هستیم و حتی پول هواپیماها را هم خودمان میپردازیم. در کنار آن بارها اعلام شده است که: انتخاب آخر اشرفیان اشرف است و تا نفر اخر کشته میشویم و جابجا نمیشویم. کدام درست است.با کدام یک باید خود را تنظیم کرد. اگر واقعا اشرف و این سه هزار و پانصد چریک چنانکه گفته میشود نه تنها رقم زنندگان سرنوشت آینده ایران و سرنگونی ملاها هستند بلکه سد سدید در مقابل رشد انتگریسم و رقم زنندگان اینده خاورمیانه هستند به روشنی اعلام شود و چگونگی آن توضیح داده شود تا فعالان این طرف آب بدانند و سر تعظیم فرودآورند و با حل تناقشات خود به یاری این سازمان دهندگان آینده ایران برخیزند اما اگر کتاب تاریخ چیز دیگری میگویدو شرایط سیاسی این چنین نیست و اشرفیان نقشی این چنین ندارند، دو راه بیشتر باقی نمیماند . راه اول ماندن و ادامه کشتارها و سرانجام فرو رفتن کامل درخون تمامی اشرفیان به دست مالکی و خامنه ای و یارانشان است و رقم خوردن عاشورائی دیگر وپای فشدن بر  این که یک نیروی سیاسی حتی در شکست بر پرنسیبهای ایدئولوزیک خود استوار ماند و به دنبال حسین ابن علی مرگ سرخ را برگزید . راه دیگر درک شرایط تلاش برای جلوگیری از کشتارها ودر گام نخست  اعلام و تقاضای یاری خواستن از تمام احزاب و سازمانها و شخصیتها و نیروهای سیاسی ایرانی و خارجی برای جابجائی اشرفیان از کمین مرگ خامنه ای و مالکی و جستن راهی نو و تازه برای مبارزه، و قبول تغییر شرایط و پرداخت بهای لازم حتی در نقطه رهبری است.
توجه داشته باشیم که در بازی تاریخ و بر سر میز تاریخ در هر حال این بها پرداخته خواهد شد پس هوشیارا!و بزرگا! و دلاورا! آنکس که پیش از آنکه این بها بطور جبری از او ستانده شود مختارانه و دلاورانه بهای لازم را پرداخته و راهی دیگر پیش گامهای راهروان بگذارد .
راه اول یعنی باقی ماندن در اشرف و رقم زدن سرنوشت پیروزمندانه و نیز راه سوم یعنی جابجائی و سیاستی دیگر پیشه کردن را میتوان مورد تامل قرار داد اما اگر بدون اینکه اعلام شود، کاروان  اشرفیان  بطور خواسته، وبدون اعلام به سوی عاشورائی دیگر روانه است باید بعنوان یک فعال سیاسی ساده ولی نگران سرنوشت انسانهائی که سالیان دراز بر سر آن بوده اند تا در بنای آزادی و دموکراسی  برای ایران سهم اصلی را داشته باشند بگویم که:
 حسین ابن علی یکباراز صلب فاطمه دختر پیامبر اسلام ونخستین امام شیعه و چهارمین خلیفه اهل سنت علی ابن ابیطالب زاده شد و عاشورا در تاریخ مذهبی و سیاسی، بر پایه قانونمندیهای خاص خود یکبار به وقوع پیوست و به تاریخ و فرهنگ مذهبی و سیاسی و نیز افسانه ها پیوست و زنده ماند.
بجز این در تفکر اسلامی شیعی همانگونه که طلوع و غروب خورشید و بر آمدن ماه «تعیینی» نیست و«تکوینی» است، یعنی اراده ما در آنها دخالتی ندارد و توسط قانونی دیگرو به اراده خدا و قانونمندیهای فرا انسانی بر می ایند و فرو میروند، مقوله رسالت و امامت محصور در دوازده امام اعلام شده ( که آخوندهای حرام لقمه تلاش میکنند ولایت فقیه را نیز به آن بچسبانند) و آنچه که بر آنها میرود در قاموس شیعه تکوینی است، بنابراین فارغ از بهره مندیهای اخلاقی وآرمانی، هر نوع کپی برداری ایدئولوزیک و سیاسی از ماجرای حسین و عاشورا، برای سازمانی سیاسی که خود را آلترناتیو و آینده ساز اعلام کرده و بر این پایه از حد اکثر حمایت و اعتماد ملت ایران در طول سالیان دراز برخوردار شده است جائی را در تاریخ ایران اشغال نخواهد کرد.اگر باور نمیکنیم برویم و تاریخ ایران وتاریخ تشیع را بنگریم. در دوران عباسیان و در سرکوب شورشها بارها و بارها کشتارها و خونریزیهائی شقاوتبارتر از ماجرای کربلا رخ داد.طبری اشاره میکند کم نبودند کاروانهائی که سرهای کشتگان شورشها را در حالیکه ریه ها و قلبهای آنان به سرها آویزان بود در شهرها میچرخاندند،استخوانهای هزاران کشته جنبش استاد سیس تا سالها پس از کشتار سی هزار نفره شورشیان در بیابان ریخته بود و در طول تاریخ ایران از اشغال ایران تا آغاز حکومتهای مستقل ایرانی در شمال و سیستان، بیش از دویست شورش و انقلاب خونین بسا گسترده تر از عاشورا اتفاق افتاد ولی هیچکدام اینها در تاریخ مذهبی و فرهنگی و عواطف مردم جای عاشورا را نگرفت و چرائی این خود بحثی جداگانه و نه چندان مشکل را میطلبد.
 امید اینکه اشارات این حتی نه فعال سیاسی! ساده بلکه یک پناهنده سیاسی ساده که به اجبار سی امین سال زندگی در غربت را میگذراند و نه بر سر تعیین استراتژی است و نه خواستار انفعال هیچ کسی در مبارزه با حاکمان ایران، به درستی نگریسته شود و خیر خواهانه ارزیابی گردد. با امید به فردای آزادی و دموکراسی برای ایران چه ما باشیم و چه ما نباشیم
اسماعیل وفا یغمایی
یازده می دو هزار و یازده میلادی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه

در رهائی از میان فک تمساح وپس از آن.اسماعیل وفا یغمایی

در رهائی از میان فک تمساح وپس از آن
یادداشت روز اسماعیل وفا یغمایی
اسماعيل وفا يغمايي
سی و شش مجاهد به گروگان گرفته شده پس از هفتاد روز از میان فک تمساح رهائی یافتند و به میان یارانشان در اشرف باز گشتند و اعتصاب غذا پایان یافت. مبارک باد. بقول فرخی سیستانی:
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
ملک را هر زمان هر روز جشنی باد و نوروزی
اصطلاح فک تمساح را برای این به کار میبرم که در میان حیوانات درنده، رهائی از میان فک تمساح تقریبا محال است. فک تمساح بسیار نیرومند تر از فک درندگانی چون شیر و ببر و حتی کوسه است. در میان تمساح ها  ، تمساح آمریکائی و مصری درنده ترینها هستند اما وقتی تمساح، تمساح حکومتی ایرانی - عراقی باشد یعنی وقتی یکی از فکهای این تمساح را رژیم ولایت فقیه و دیگری را عوامل وابسته به ولایت فقیه نمایندگی کنند، یعنی در حقیقت دو تمساح در یک تمساح، کار مشکل تر خواهد بود، اما سی و شش گروگان مجاهد به مدد یک اعتصاب غذای سراسری و انبوه فعالیتهای بین المللی سرانجام از میان فکهای تمساح نجات یافتند ودر جدال و مبارزه خونینی که به طور قاطع از سی خرداد سال هزار و سیصد و شصت تا همین امروز میان رژیم ملایان ومجاهدین و شورا ادامه دارد پیروزی دیگری بر چند صد پیروزی افزوده شد و اعتصابیون به فرمان خانم رجوی اعتصاب غذا را شکستند.
این که می گویم چند صد پیروزی ، نه به طنز است و نه به طعن که نه بر سر طنز و طعنم و نه از پیروزیهای مجاهدین برآخوندهای پلید متاسف، که بدون شک این ماجرا یک پیروزی مهم است و کاریست کارستان، اما در ادامه یاداشت اشاره خواهم کرد که آیا این پیروزی گامی در نزدیک شدن به یک مقصد استراتژیک پیروزمند هست، یا اینکه در یک رفت و برگشت، و پس از یک جدال خونین و شهادت شماری از مجاهدین در زیر ضربات چماق و گلوله،  هنوز در نقطه قبل از این پیروزی و  حتی در نقطه ای قبل از آن، در کام خطرات و در کنار تمساح خون آشام ولایت ایستاده ایم و در همین جاست که همراه با تبریک به پیروزمندان این مبارزه و آرزوی موفقیتهای بیشتر برای مجاهدین، به دوستان و قلمزنان گرانمایه ای که  در جشن پیروزی آنقدر بر طبل شادی می کوبند و در شیپور مسرت میدمند  که خرناسه های تمساح ولایت فقیه تشنه گوشت و خون مجاهدین اشرف قابل شنیدن نمیشود میخواهم بگویم که:
بجاست در طریق مروت و رفاقت و دلسوزی واقعی به این مساله نیز توجه کنند که هنوز هم پس از این پیروزی،  هم تمساح با فکهای دو گانه اش وجود دارد، هم مرداب و مانداب شرایط سیاسی پیرامون تمساح وجود دارد و هم وضعیت بین المللی و بیرگی و منافع جهانداران و جهانخواران، که خود مجاهدین بهتر از هر کسی چند و چون آن را درک می کنند، به نظر من شروع و پایان موفقیت آمیز اعتصاب غذای دیگر را مورد تردید قرار میدهد بنابراین در فضائی که عجالتا تمساح ولایت  خو گرفته به دریدن و بلعیدن مجاهدین، طعمه خود را از دست داده باید از فرصت سود برد و راه چاره ای درست برای بدست آوردن یک پیروزی و سپس پیروزیهائی که مقصد اصلی را در فاصله نزدیکتری قرار دهد پیدا کرد، مثال میزنم.
کوهنوردی  که مقصد اصلی او مثلا فتح قله هیمالایا است در مسیر حرکت خود به سوی قله، عبور از هر دامنه و قله و با نزدیک شدن به سوی قله یعنی مقصد برگی بر دفتر پیروزی خود می افزاید. در این مسیر قله هیمالایا یعنی اورست، «مقصد استراتژیک» کوهنورد، عبور از هر صخره و دامنه «پیروزی های تاکتیکی» ، کل مسیر انتخاب شده «راه استراتژیک» و سرانجام فتح قله «پیروزی استراتژیک» اوست. در حقیقت مقوله نزدیک شدن به قله است که معنای پیروزی و شکست تاکتیکی و استراتژیک را مشخص می کند اما اگر بر اثر توفان و بهمن و سُر خوردن و حمله حیوانات وحشی کوهنورد مجبور شود  هر چند روز یا چند ساعت یکباربه عقب باز گردد و یا به دره ای پرتاب شود و با تلاش فراوان از دره خود را بیرون کشد و در نقطه قبلی و یا عقب تر از آن قرار گیرد علیرغم تلاشهای حماسی و قهرمانانه می توان آن را یک پیروزی در حل مشکل به حساب آورد ولی نمیتوان آن را یک پیروزی تاکتیکی ویا چنانکه گاهی خوشخیالانه و در گریز از واقعیت، اعلام میشود یک چرخش تاریخساز صد و هشتاد درجه ای  دانست.
به نظر من رهائی از فک تمساح ولایت بدون شک یک پیروزی قهرمانانه است و شایسته تبریک بخصوص به زنان و مردانی که دلاورانه با اعتصاب غذا یارانشان را نجات دادند می باشد. اما در گام بعدی و با توجه به اشاراتی که کردم و برای پیروزیهای واقعی تر باید استراتژی مجاهدین در عراق کنونی در روزها و ماههای آینده، هم در رابطه با شرایط خود مجاهدین، هم در رابطه با شرایط حاکم بر عراق و مواضع اربابان جهاندار، و هم در رابطه با شرایط داخل ایران و جنبشی که نام سبز بر خود دارد توضیح داده شود و در روشنائی قرار گیرد تا بتوان هم تحرکات و مواضع مجاهدین و شورا را به طور سیاسی و نه فقط ایدئولوزیک فهمید، هم آن را برای سئوال کنندگان غیر ایدئولوزیک توضیح داد و هم با شناخت درست به مجاهدین یاری رساند.بجز این و بجز یک انتخاب و یک حرکت درست، تردید نکنیم که:
 هم تمساح دو باره حمله خواهد کرد و هم یک بحران، بحرانی که می تواند فراتر از استراتژی و تمام قدرت و نیروی معنوی رهبری دو گانه مجاهدین، و نیز ذوب شدگی مجاهدین از کوره های متعدد انقلاب عبور کرده، ابعادی ایدئولوزیک و تشکیلاتی داشته باشد خود را نشان خواهد داد. به امید سلامت هر چه بیشتر مجاهدین و شورا و برون رفت این جنبش سی ساله از دام خطرات بعنوان بخشی ارجمند از جنبش بزرگ مردم ایران در مقابله با ولایت فقیه.
  .
اسماعیل وفا یغمایی
هشتم اوت 2009

۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

ننگ و نفرت بر قاتلان فرزندان مجاهد و مبارز مردم ایران. اسماعیل وفا یغمائی


 


ننگ و نفرت بر قاتلان فرزندان مجاهد و مبارز مردم ایران. اسماعیل وفا یغمائی
در راههای تلخ تازیانه و توفان وتیغ
در راههای تبر و تیر باران و تبعید
در راههای طلب و طعنه وتهمت
در راههای راهها از پس راهها و دوباره راهها
در راههای چاه ها از پس چاه ها و دوباره چاهها
در راههای پر مه بی مهر و بی ماه و بی محبت
در راههائی که در دو سویش هزار بار جنگیدید
هزار بار کشته شدید
هزار بار خود را به خاک سپردید
و هزار بار بر گورهای خود گریستید و برخاستید
گوشتتان را ،بر آتش فروزان از چربی تان کباب کردند
و اینک قصابانند قصابانند قصابان
هنوز گرسنه وبا معده های شهوتزده و سیری ناپذیر
در دوسوی و هزار سوی جهان
بی هیچ شرمی از خالق و مخلوق
در انتظار به نیش کشیدن آخرین تکه های استخوانهاتان
قرارگاه اشرف که با مجاهدان و مبارزان خلع سلاح شده اش توسط نیروهای آمریکا تبدیل به «شهر اشرف» شد دوباره آماج وحشیانه ترین کشتارهاست.
جنایات مالکی و کسانی که بر سینه رزمندگان بی سلاحی که اکثرشان، باز ماندگان چند ده هزار کشتار شده در مسلخ «جمهوری اسلامی» و «ولایت فقیه» اند،مردان و زنانی که یا از نسل پاکباز آرمانگرای سالهای چهل تا شصت هستند [و یا در پی این نسل پا به راه نهاده اند و به سودای آزادی سالیان دراز خون دل خورده اند] بی شک ننگین و سیاه وضد بشری  است.خامنه ای بی شک جنایتکار است. کسانی که چراغ سبز داده اند جانی اند. کسی در این ها شک نمیکند.
صدها سایت و رسانه و شخصیت سیاسی و اجتماعی، فرخوان و اطلاعیه داده اند،سازمانها، شخصیتها، وکلا، وزرا،و.... دستشان مریزاد. قبل از این نیز دو باروفکر میکنم مجموعا بیشتر از دو بار این کشتار تکرار شد واعلامیه ها  همدردی ها بدینسان بود که دستشان مریزاد . بدون شک در آینده  از آنجا که «زمینه»  جنایت و جود داردو«قاتلان» بر مسند قدرتند،  «زمان» جنایت فرا خواهد رسید و مثلث جانیان بازهم  جنایت خواهند کرد ، اگر نه مالکی ، «مالکیی دیگر»، و«خامنه ای»، در سایه دستور خواهند داد «چراغ سبز دهندگان» چراغ سبز خواهند داد و بازهم تفنگها شلیک خواهند کرد و «زنان و مردان مجاهد» در مظلومیت و بی پناهیی به مراتب دردناکتر از دوران حسین ابن علی به خاک خواهند افتاد، که عاشورا چند روز بود و نه سی سال، وباز «اعلامیه ها و اطلاعیه ها» تکرار خواهند شد و «تسلیتها» تکرار خواهند شد و «تکرارها» تکرار خواهند شد!
 آیا تنها به اینها باید دلخوش بود و در فاصله بین دو جنایت چیزی قابل فکر وجود ندارد؟ آیا صحبت دیگری جز تسلیت و اطلاعیه نمیتوان انجام داد؟ و انتقاد از این و آن که این چرا اطلاعیه داد و آن نداد، و آن چرا سخت اطلاعیه داد و این شل، باید بسنده کرد؟ آیا مثلا به این جبرسیاسی یا ایدئولوژیک یا تاریخی  باید تن داد که فرزندان ملت ایران همینطوربی سلاح و بی پناه و در چنگال دشمن ایرانی و غیر ایرانی سر بریده شوند که این سرنوشت آنانست! و با این سر بریدنها شرافت ملت ایران حفظ میشود و راه استراتژیک جنبش ملت ایران و آزادی و دموکراسی گشوده میشود؟ یا میشود در آنسوی پرده های خون و احساسات سئوالات دیگری را نیز دید و شنید و به زمینه ای اندیشید که به مالکی و خامنه ای و حامیانشان اجازه میدهد کشتار کنند و خون بریزند و بنوشند، آیا این زمینه را نیز آنان بوجود آورده اند یا این جبر تاریخ و انقلاب است و اراده الهی بازهم بر این است تا  در آغاز خونین قرن بیست و یکم و بپایان رسیدن انبعاث رسولان و امامان دوازده گانه شیعه، باز هم به سنت ابراهیم خلیل  ابوالانبیا، با قربانی در پی قربانی وخروشانتر شدن رود خون و دریای خون، فراتر از هر منطق سیاسی، راه تحول برای نه تنها ملت ایران بل جهان را بگشاید.
 اگر این چنین است و فراتر از هر منطق سیاسی و فلسفی و در مداری فراتر از مدارهای انسان زمینی راهی هست که بر این مهر تائید مینهد چرا نباید اعلام شود؟ که با این اعلام: باید چشم بر افقی گشود که همه چیز در آن افق  نه چنین است که ما خاک و خاکستر  نشینان  حقیرمیپنداریم.
 من بعنوان یک شاعر و نویسنده در میان پناهندگان ایرانی، متنفر از «جمهوری اسلامی و ولایت ننگین فقیه»، و به عنوان کسی که خدا، آزادی و حیات و شرافت و کرامت انسانی را بعنوان برترین ارزشها و ناموس زندگی و فراتر از هر مکتب و مذهبی قبول دارد، و نیز کسی که از سال پنجاه و سه تا هشتاد و چهار بمدت سی و یکسال در میان ویا در کنار این فرزندان ملت گذرانده ودر آستانه شصت سالگی هیچ توشه ای جز مهر میهن و ملت خود ندارد، از پرپر شدن فرزندان مجاهد و مبارز مردم ایران در اشرف  داغ بر دل دارم وقاتلان رنگارنگ آنان را شایسته لعنت خدا و نفرت مردم میدانم. در رابطه با این کشتارها قبل از این در چند نوشته و شعر حرفهایم را زده و پیش بینی های خود را کرده ام. در شرایط حاضر چنان اندوهگین و هنوز فرسوده از بیماری ماههای گذشته هستم که سودای سخنم نیست و عجالتا به دوباره ارائه کردن همان نوشته های گذشته کفایت میکنم و آرزو میکنم پیش و بیش ازمن و ما آنان که سکاندارنند اندیشه کنند و بر آنچه شایسته روشن شدنست نور بیفشانند که فرصت تنگ است و مالکی و خامنه ای و  قاتلان هستند تا بازهم بکشند.
درود بر فرزندان رشید مردم ایران در قرارگاه اشرف
درود برروانهای پاک شهیدان رگبارهای جنایت و تزویر
سرنگون باد جمهوری ننگین خامنه ای و راه و رسم عفونت بارولایت فقیه
اسماعیل وفا یغمایی
دهم آوریل 2011

۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

به بهانه سخنان دکتر هزار خانی و سخنی با خانم رجوی

به بهانه سخنان دکتر هزار خانی و سخنی با خانم رجوی
اسماعیل وفا یغمائی

....اندرین سوگ گران بیکران آیا
صد هزاران،لردها و پارلمانترها  
صاحبان چند میلیون خط و امضا
صبحگاهان در عزای کشتگان ظلم
قهوه خود را ننوشیدئند؟
جامه اندوه پوشیدند؟
اشکی آیا هیچ از چشمان اوباما فرو غلتید؟
بانوی فرهیخته مادام هیلاری
کرده ایا سوگواری؟
بر فراز پارلمانهای اروپا بیرقی دیدیم باری؟
ای دریغا ! ای دریغا !نی
باز ما ماندیم وجوی خون فرزندانمان جاری به رود خون
باز ما ماندیم جوی خون فرزندانمان جاری به رود خون
باز ما ماندیم جوی خون فرزندانمان جاری به رود خون
(از شعر منتشر نشده کاروان.نگارنده)
دکتر منوچهر هزار خانی، عضو قدیمی و برجسته شورا و روشنفکر ارجمندی که اهل درد و مسئولیت است درمجلس بزرگداشت کشتگان ظلم خامنه ای و مالکی  و شهیدان مجاهدین سخنانی ایراد کرده که شایسته تامل است.این سخنان بصورت نوشتاری نیز منتشر شده است و من آنرا خواندم. تا جائی که من متوجه شدم ، هزارخانی بر تغییر شرایط تاکید کرده است. او اشاره کرده در کشتار اول و فشارهای قبل، شاید تصور میشد که قضایا از سر بی تجربگی بوده و راه آشتی باز است ولی این بار مالکی با ساز و برگ بمیدان آمده و اعلان جنگ نموده است.
 دکتر هزار خانی به اجمال سخن گفته ولی من اینطور میفهمم که مالکی تائید طرف سوم یعنی ارباب بزرگ یا جناح موثر آن را برای کشتار داشته است و در شرایطی که امثال کدیوربمثابه ملای مثلا سبزنگران خروج مجاهدین از لیست تروریسم هستند و دوستان مجاهدین در انتظاررای مثبت جهانداران برای خروج مجاهدین از لیست، و فعالیتهای دیپلماتیک مجاهدین و خانم رجوی در اوج و هر روز اعلامیه های حمایت این پارلمانتر و آن و کیل و شمار زیادی از وکلا که بقول خودشان جمع عظیمی از ساکنان زمین را نمایندگی میکنند منتشر میشود ناگهان کشتار مجاهدین بی سلاح به وحشیانه ترین شکل ممکن شروع میشود و به شقاوتبار ترین شکلی باز هم خون جمعی که عمری را در رنج و شکنج سپری کرده اند بر زمین میریزد.
از عکس العملها با خبریم. تقریبا همه موافقان و مخالفان، و نه دشمنان مجاهدین اعلام همدردی کردند و این کشتار را محکوم کردند. هواداران خارجی و دیپلماتیک مجاهدین هم همینطور، عکس العمل خود مجاهدین که این روزها در برخورد خانم رجوی خلاصه میشود مثل اکثر اوقات عاطفی و ایدئولوژیک و فلسفی بود و بیشتر به کار فضای درون سازمانی میاید تا دنیای بیرون از مجاهدین. در سخنانی که خانم رجوی ایراد کرد،با تکیه بر عاشورائی بودن و سخن از فدیه های مسعود و کار زار کبیر واینکه جنگ با دست خالی معیار حقانیت است و امثال این سخنان روشنائی کافی بر این مساله نیفکند که با تمام اینها و با این تغییر در کشتار و بمیدان آمدن مالکی با چراغ سبزجهانداران طرح آینده چیست و چه باید کرد؟
سئوالات روی میز علیرغم دردناک بودن آنها چندان پیچیده نیست. برخی از سئوالات اینهاست.
اگر وضعیت تغییر کرده است و دشمن خونخوار سه گانه برای کشتار و کشتارها دندان تیز کرده است طرح آینده چیست؟
- آیا با زهم امید بستن به دیپلماسی قبلی کار ساز است؟
-آیا فارغ از دیپلماسی، شما واقعا حائز چنان شرایطی در داخل ایران هستید که از کشتار چند ده مجاهد و کشتارهای آینده هراسی ندارید و بدون تردید با چیزهائی که ما نمی دانیم و شما میدانید برد با شماست و پیروزمندانه به ایران و تهران وارد میشوید و شکاکان شرمنده خواهند شد؟
- آیا فارغ از خوب و بد شرایط و فراتر از دنیای سیاست وتغییر و تلاش برای پیروزی دست آخر بر پایه تئوری عاشورائی می خواهید بمانید و دسته دسته یا یکباره به شهادت برسید و داستان را به باور خودتان به پایان و کمال برسانید و باز هم به باور خودتان ردپائی جاودان از خود برای بشریت معاصر و اینده باقی بگذارید. اگر این چنین است لطفا اعلام کرده و تکلیف را روشن کنید.
آیا و بسا ایا های دیگر که برای حامیان شما و بسیاری از مخالفان اندیشه شما  که در عین حال کشتار و ظلم به مجاهدین را نمی خواهند،مطرح است و باید پاسخ داده شود.
شما البته حق دارید راه خود را بروید.برای من محل تردید نیست که اکثریت پیروان شما و مجاهدین انقلاب کرده آماده جنگیدن با دست خالی و شهادتند.اینها چه به تبع بیست سال کار مداوم ایدئولوزی و تئوری آقای رجوی که در سال پنجاه و هشت ودر همان جلسات آغاز «طلاقهای جمعی» و به تعبیر سازمانی «فدای عواطف خانوادگی برای رهائی ملت ایران»،  اعلام کرد «برای جنگیدن با خمینی در من  ذوب شوید»، و چه به تبع شرایط و نیروی روحیه جمعی شجاعانه آماده ی مرگند. شما نیز سالهاست که منادیگر این هستید. در آن جلسات منهم چند سالی تا هنگام جدائی از سازمان مجاهدین، حضور داشتم ولی مرگ تمام قضیه نیست. بقول سیمون دو بوار همه میمیرند ، انسان از لحظه تولد محکوم به مرگ است فقط تاریخ اجرای حکم دیر و زود دارد.ما همه چه با مرگ معمولی و چه به ضرب گلوله یا طناب دار و یا هر چیز دیگرمیمیریم، ولی گویا در آغاز راه بحث، بحث اعتلای حیات بود و نه فقط شجاعانه مردن،در این ماجرا سالیان دراز بحث، بحث آزادی و دموکراسی و ایران در مسیر یک تلاش سیاسی و انقلابی درست روی میز بود و پیروزی مردم، و نه فقط مرگ شجاعانه و در خون غلتیدن در پی خون غلتیدن
....گیرم از هر موجه ای فواره زد آتشفشان هول خیز خون
گیرم اینسان و بدین راه و روش این رود خون همسنگ دریا شد
گیرم از خون شهیدان سرخ دریائی به هرجا باز پیدا شد
هان زجوی خون ز رود خون ز دریاها و اقیانوس  خون ما را چه حاصل
تا که کشتی را بر این دریا نه پیدا،
راه در دریای ملت نقشی ازمیهن  به ساحل.
(از شعر منتشر نشده کاروان.از نگارنده)
و نیز باید توجه داشته باشید که حقانیت در عرصه سیاسی از خطوط سیاسی درست و پایگاه اجتماعی و ... بیرون میاید و نه فقط با دست خالی در مقابل تانک و توپ به شهادت رسیدن و امروز سئوال این است که این خطوط در آینده چیست تااین شهادتها معنائی ملی و اجتماعی و نه فقط عاشورائی داشته باشد بگذرم از اینکه معنای عاشورا و کار حسین ابن علی در چهارده قرن قبل و در فاصله چند روز و نه سی سال برای  همه در روشنائی کامل قرار داشت و مثل روزگار کنونی سئوال بر نمی انگیخت. ولی اکنون و پس از این جنایت هولناک و افقی که در برابرست و بعنوان نیروئی که علیرغم همه چیز یک سانتیمتر از آلترناتیو بودن و سرنگون کردن کوتاه نیامده بایست به این سئوالات و امثال اینها پاسخ دهید و افق را روشن کنید.باور کنید در دنیای بیرون از جهان درونسازمانی عمیقا ایدئولوزیک مجاهدین، فعال شدن پتانسیل بخش عظیمی از ایرانیان که علیرغم همه چیز محبت مبارزان و مجاهدان را در دل دارند در گرو پاسخهاست و باور کنید فقط دوباره به خاک و خون غلتیدن چند ده مجاهد مظلوم پاسخگوی ابهامات نیست وبقول شما دست خالی به جنگ تانک رفتن و بر خاک افتادن برای بدنه اجتماعی، نمی تواند کافی باشد.شما میگوئید آلترناتیو و تنها آلترناتیو برای تمام ایران هستید و لاجرم به باور خودتان  نماینده همه هستید، پس طبعا مخاطب و نیز پاسخگوی تمام باید باشید. امیدوارم نوشته ناکافی و شتابزده من به اندازه کافی روشن باشد.
دوازده آوریل 2011

۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه

یا مقلب القلوب و الابصار والا یا ایها الساقی !اسماعیل وفا یغمایی

این نوشته پارسال نوشته شد ودر دیدگاه درج شد امسال تنها با تعویض تاریخ باز نشر میشود که حرف فقیر همانست که پارسال بود
یا مقلب القلوب و الابصار والا یا ایها الساقی !اسماعیل وفا یغمایی
شب عید است وپایان یکسال دیگر. با سال هشتاد و نه خداحافظی میکنیم وچون میدانیم مهمانی است که نمیتواند برگردد! الکی تعارف می کنیم و میگوئیم
- مفتخرمان کردید. بازهم تشریف بیاورید! منزل خودتان است. جانا زرفتن تو دانی چه ماند بر دل- از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل. البته اگر کسی از مهمان دلخور باشد می تواند در دل، جای آتشی را با پشکلی عوض کند که از کاروان هم آتش بجا می ماند و هم پشکل شتران..
و به سال نود سلام عرض میکنیم. و اضافه میکنیم
خوش آمدید. صفا آوردید.بفرمائید. باز هم منزل خودتان است. خوش آمدی که خوش آمد مرا ز آمدنت.
معلوم نیست کی صاحبخانه است و کی مهمان؟! ما یا او؟آیا زمان بی پایان و یا من و شمای فنا پذیر!؟
چه ما بخواهیم و نخواهیم زمان میگذرد زمان بسیط بی پایان که نه سر دارد و نه ته، چیزی است مثل خدا، یا زروان که همان زمان بی پایان است و مکتب زروانیسم بر آن متکی است. ما انسانها، البته همه نه!! علیرغم هارت و پورتمان! وکبر و غرور خنده دار مان و بی نهایت طلبی هایمان خیلی کوچکیم و گذرا ، من که به این ایمان آورده ام و احساس میکنم هیچ هیچم . ما آدمهای کوچک فسقلی ! در پهنه زروان بی پایان ،برای اینکه سر گیجه نگیریم و رشته کار از دستمان در نرود و دیوانه نشویم، آمده ایم و در این چند روزه هستی زمان را نامگذاری اش کرده ایم که امروز مثلا یکشنبه است و فردا دوشنبه و امسال سال هشتاد و هشت و بعدی هشتاد و نه. سالها قبل رفیق شاعری در بحثی جالب یقه یکی را گرفته بود که:
از کجا که امروز واقعا یکشنبه باشد و دوشنبه نباشد . اصلا کی می تواند ثابت کند که روز اول هستی چند شنبه بوده؟ و واقعا همه در جوابش در ماندند ولی در هر حال و با تمام این مباحث بقول برادر دانشمندمان روانشاد بزرگ انگلس( نقل بمعنا) در کتاب شریفه و مستطاب «دیالکتیک طبیعت» یکسال را از دست دادیم تا بتوانیم یکسال زندگی کنیم که برای هر لحظه زندگی باید یک لحظه مرد و طول زندگی هر انسان به اندازه طول مرگ او در زمان است تا وقت وقتش برسد و ببینیم چه خواهد شد و مردگان از قید زمان راحتند و همه در عرض هم و به همین علت خیام بزرگ که ریاضیدان و زمانشناس بوده می فرماید
فردا چو از این دیر کهن در گذریم
با هفتهزار سالگان در گذریم
یعنی به نظر من خیام می خواهد بگوید تا نفس آخر را کشیدیم همعرض میشویم با کسی که هفتهزار سال قبل فوت کرده و من با اتکا به همین شعر خیام آرزو دارم منجمله پدر و مادری را که بیست سال درد دوری مرا تحمل کردند پس ازآنکه بقول دکتر ساعدی اندکی فوت فرمودم و جراحات ناشی از ضرب وشتم نکیر و منکر و عوارض نیمسوز بر طرف شد، هم عرض خود بیابم و عذر تقصیر بخواهم وبا توجه به حوادث ایام عمر خود آن شعر معروف را در حالیکه با انگشت اشاره بخودم اشاره میکنم برای هردو بخوانم که:
به علی گفت مادرش روزی....
بگذرم و بروم سر اصل مطلب.
سال نو را خدمت تمام دوستان تبریک میگویم. با مسلمین همصدا یا مقلب القلوب میخوانم! و با مسلمین مقلد حافظ بجای مقلب القلوب، ساقی را صدا میزنم که:
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
و : ساقیا لب را شراب آلوده کن- بوسه ای ده و زغمم اسوده کن .. تا بعد ببینیم اوضاع به چه سمتی پیش میرود!
در سال نو، با اهورا پرستان سرود آتش میخوانم و با کفار و مرتدین و اته ها و کمونیستهای بی دین و با دین! و ناسیونالیستهای غیر شوونیستی که بیش از حقوق خود به حقوق ملیتهای ایرانی از جمله ملیت کور و کچل فارس اعتقاد دارند زمزمه نوروزی سرخ ارتداد سر میکنم و می گویم عید همه مبارکباد.
باید به همه تبریک گفت.به همه ی آحاد گوناگون فکری و ملیتی و مرامی الا آخوندهای حرام لقمه حکومتی که نوروز را سالهاست پای بند دیروز، آنهم دیروز آخوندی کرده اند. نوروز را باید به همه تبریک گفت به دلایل متقن ونه از سر سازشکاری و خوشخیالی.
معلم بزرگواری داشتیم که معتقد بود مرحوم عرفی شیرازی سازشکار بوده زیرا سروده است:
چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت عرفی
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند
در دنیائی که در هندوستان بر سر یک مسجد، که سابقا معبد هندوها بوده و بعد مسلمانها مسجدش کرده اند و در دور تسلسل حملات هندوها و مسلمانان تا حالا دو سه هزار هندو و مسلمان مادر مرده گرسنه کون برهنه بخاطر یک مشت خشت و خاک کشته شده اند نمیشود چندان با نیک و بد دو طرف سر کرد.
این حرف او راست بود و راست است اما در رابطه با نوروز ماجرا دیگر است. در مملکتی مثل ایران با این طول و عرض و تاریخ و با این رنگارنگی ملیتها و مذاهب و سنتها ماجرا دیگر است.
در مملکتی که در تکه اول تاریخ خود اهورا پرست بوده است و فارغ از ظلم و ستم سلاطین، یکی از دو امپراطوری بزرگ جهان و پرورنده دو پیامبر، زرتشت و مانی و یک مصلح، مزدک، و بسا چهره های دیگر،و همین نوروز هم بازمانده این دوران است صبح نوروز باید به سلام آتش و اهورا رفت! و سرود اشم وهو ی ساخته استاد پور داوود را خواند
بامداد شد بانگ زد خروس
از سرای شه برزدند کوس /چرخ شست نک روی آبنوس
موبدا تو هم خیز و روی شو /خوان اشم وهو،گو یتا اهو
گو یتا اهو،خوان اشم وهو...
ودر مملکتی که علیه گه کاری ملایان قدیم و جدید و و باریش و بی ریش مرتجع حقه باز، وافتضاحات و جنایت اسلام سیاسی حکومتی، چه سنی و چه شیعه اش، از سوی دیگر اسلام مربوط به مردم مظلوم و معتقد، چه شیعه و چه سنی اش تبدیل به فرهنگ و هوای زندگی معنوی توده ها شده و علیرغم اینکه بابک خرمدین قهرمان مبارزه بیست و پنجساله مسلحانه سرنگونی طلبانه استقلال جویانه با مامون و معتصم بود ولی مزار امام رضای مظلوم و مسموم، بنا بر اعلام یونسکو همین امروز هم بزرگترین و شلوغترین مرکز زیارتی جهان است و سازمان مجاهدین رزمنده ضد آخوندش اسم دومین عملیات بزرگ خود علیه آخوندها را نه عملیات بابک خرمدین که عملیات آفتاب خراسان می گذارد، و در جنبش سبزش مخالفان فریاد میزنند « یا حسین / میر حسین» و چماقداران نعره میکشند« یا علی/سید علی» و اسم شاه سابقش محمد رضا ، و اسم پدرش رضا و اسم شاه در تبعید کنونی اش هم رضاست یعنی هر سه همنام آفتاب خراسانند! در این مملکت! باید توجه کنیم که بجز اینکه گذشته از بزرگان ، در رابطه با ما کوچکها ، همان اول تولد اسلام عزیز از بالا در گوشمان اذان می گوید و از پائین همه ما را سنت میکنند و بقول یزدیها بر سر نفسمان مندیل میبندد تا یادمان بماند کار دست کیست!! دین با همه چیز بصورت فرهنگی آمیخته است و به همین دلیل متقن باید:
صبح عید با شیعه و سنی و مذهبی این ملت رفیقانه مقلب القلوب را خواند و صورتشان را بوسید و اسعدالله ایامکم گفت و ابوبکر و عمر و علی و امام باقرشان را بخوبی یاد کرد!، اما یادمان باشد که:
از انجا که در روی دیگر سکه، یک اسلامی وجود دارد که سرش در دست ارتجاع تاریخی مذهبی و تنه و دمبش میان مردم است و این مذهب، در کار ریش تا جیش واز ذکر یعنی دعا، تا ذکر یعنی آلت تناسلی ما دخالت میکند و از قبل از تولد تا بعد از مرگ ما را با هزاران دخالت از صبح تا شب زیر نظر دارد و بقول عبید زاکانی بزرگ(نقل به مضمون) هر دو روز یکبار دست در شلوار زن و مرد مومن ومومنه میکند تا ببیند موی زهار یعنی فلانجای اشخاص از یک دانه جو بلندتر شده یا نه، تا دستور نوره کشی را صادر کند وتا نماز درست باشد! باید حتما صبح عید به در خانه حافظ و سعدی و خیام و فروغ و شاملو و نیما ودر غربت فعلی به در خانه هادی خرسندی و اسماعیل خوئی و نعمت آزرم ومینا اسدی وشهر نوش پارسی پور و استاد یار شاطر و ... رفت و با آنها پیمانه ای صبوحی زد و ماچهای صدا دار غیر شرعی نمود تا روی آن مذهب مزاحم زیاد نشود که اگر به او رو بدهیم هم ملت را می برد جبهه به کشتن میدهد . هم دختر نه ساله مان را صیغه میکند هم دستمان را میبرد و هم بقول روانشاد بازرگان زنمان را بر ما حرام میکند وکلید اتاق خواب ما را در جیب لباده مبارک گذاشته و کرررکرررکر و هررر و هرر و هر به ریش زن و مرد ما میخندد ، شاد از اینکه ماتحت مقدس ملوکانه مبارک را بر کرسی رسول اکرم نهاده است.
در این مملکت باید صبح عید با ترکها ترکی بخوانیم با کردها کردی و با لرها لری برقصیم با بلوچها و گیلک و مازندری و عرب و ترکمن همصدا شویم و دهل و غژک و سرنا و کمانچه بزنیم و به بارگاه مقدسین و مقدسات مسیحی و کلیمی و زرتشتی و بابی و بهائی و شیخی و صوفی و درویش و اسماعیلی و شیطان پرست ایران برویم و صورت همه را ببوسیم و بگوئیم مخلص شمائیم و عیدتان مبارک. این مملکت ماست. قرنهاست این چنین بوده . با همین تنوع و رنگارنگی و بدی و خوبی و سایه روشنها ی رنگین و عطر آلود و الان با همین سایه روشنها و رنگارنگی هایش اسیر یک مشت ملای قرمساق حرامزاده حکومتی و یاران ملاست و هم در جنگ با ملاست. صبح نوروز همه کنار هم بایستیم. همه زمزمه های یکدیگر را بخوانیم. همه شربت و شراب و نقل و نبات یکدیگر را بخوریم و همه به هم نیرو بدهیم و بعد به جلو نگاه کنیم. سال هزار سیصد ونود جلوی ماست و جلادان بوم بر حضور دارند باید اگر هنوز اهل مبارزه و میهن و مردمیم و به خیل آنهائی که صرفا در شخص شخیص خودشان خلاصه نشده اند نپیوسته ایم و بیرون از حودمان ادامه داریم، باید با آنها بجنگیم و ننگشان را از این مملکت ، ما و فقط ما مردم ایران، چه در داخل و چه در خارج از ایران پاک کنیم. پس ای خواننده عزیز بوسه ی کاتب این سطور را بده! و ماچ را بستان! و این شراب بنده! که از سبوی مولانا حافظ کش رفته ام و تو نیز شربت خود را که از مشک سقای کربلا بیادگار داری مرحمت فرمای و بیا تا در آغاز سال با هم همصدا شویم که یا مقلب القلوب و اسعدالله ایامکم و الاا یا ایها الساقی و الخ.
نوروزتان مبارک.
اسماعیل وفا یغمایی

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

راستی جه خبر است؟.اسماعیل وفا یغمایی

راستی جه خبر است؟
اسماعیل وفا یغمائی
شورش مردم تونس و فرارملک بن علی و عیال با یک تن و نیم طلا، زمین لرزه سیاسی غریبی ایجاد کرده است که از لیبی تا سوریه و اردن ومصر گرفته، تا الجزایر و احتمالا مراکش و بعد هم کشورهای اسلامی دیگر را میلرزاند. جهان اسلام  مثل شیر در اعماق جنگل روزگاربه غرش در آمده است و دیکتاتورهائی که اکثرا رئیس جمهوردند ولی تمامشان شاهانی ریاکار و حقه باز، که گویا تخت قدرت به نشیمنگاهشان میخ پرچ شده است دارند زیر فشار مردم کوتاه می ایند. شور و غلغله غریبی بر پا شده است و باید رفت و کوشش کرد و  دانست واقعا داردپس از سالیان دارد حلوای انقلاب و آزادی پخش میشود و یا دارند خر را با نمد داغ میکنند وعده ای فکر میکنند بساط سور و سات بر پاست و راستی راستی دارد انقلاب میشود .
واقع امر اینکه حضراتی که بر کشورهای مربوطه دارند حکم میرانند قدرت طلبانی فاسد و مفتخوارند که با اهل بیتشان رس ملتی را و ملتهائی را کشیده اند و در طرف دیگر مردم حق دارند و باید در برابر چنین الدنگهائی شورش کنند و بساطشان را جمع کنند اما تمام قضیه این نیست.
سی و دو سه سال قبل ما ایرانیان تجربه ایران را داریم. ایرانی که فرهنگ دو هزار و چند صد ساله اش نیمی ایرانی زرتشتی و نیمی ایرانی اسلامی بود و ملاهایش چند آب شسته تر از ملایان افغانستان و پاکستان و لبنان بودند و مصر. در فرجام یک انقلاب شاه رفت و شیخ آمد و حاصلش را همه می بینیم. متاسفانه بزرگانی!! همچون شاه خدا بیامرز ما، و نیز ملک حسین و ملک حسن و ملک اسد و ملک مبارک و ملک بن علی وملک صدام مرحوم (و به جور بردار بیگانه کشیده شده) و سایر ملکها، در کنار سایر خرابکاریهای قابل اغماض!! مثل کشتار مردم و دزدی و فساد و سرکوب  ، خرابکاری بزرگشان این بود که با درو کردن همه جیز و همه کس در حیطه سیاست مانع رشد دم و دستگاه و نیرو و اپوزیسیونی شدند که خدای ناخواسته اگر روزی شورشی شد و فاتحه حکومت خوانده شد این اپوزیسیون و نیروی مردمی بتواند از زوال مملکت و افتادنش در چنگال ارتجاع و استبداد جلوگیری کند. دیکتاتورها یا اصلا به سقوط فکر نمی کنند و یا وقتی فکر کنند میگویند بعد ازما گور بابای همه!. مرحوم شاه ما! که از خیلی از ملکهای معاصر لیبرالتر بود، با به بند کشیدن مصدق و سد کردن راه او در 28 مرداد هم فاتحه حکومت خودش را خواند و هم راه را برای خمینی هموار کرد.مصدق نمی خواست سلطنت را وازگون کند بلکه میگفت شاه کار خودش را بکند و بگذارد قانون اساسی اجرا شود و سایر قضایا. در مملکتی که مصدق سرکوب میشود و شاه منفور، و اپوزیسیون فعالی وجود ندارد و یا زیر زمینی است بساط متشکل ملایان با ریشه های چند صد ساله و شبکه مساجد و تکایا و دهها هزار طلبه و دریائی از اعتقادات مذهبی تاریک و روشن میان مردم بیگناه! و جهل رنگ شده تاریخی، در کمین و مترصد فرصتند و این چنین حضرت امام با استقبال چند میلیونی وارد ایران میشود تا بکند آنچه را کرد.
حالا برویم سر سایر کشورها. ملک ها دارند درمیروند ولی چه کسانی میایند؟ در سرزمینهائی که مثل ایران، تشکلهای بجا مانده همان تشکلهای اسلامی متکی بر پیشینه تاریخی و اعتقادی مردم است و به اندازه کافی هم، مایه  بحق و ناحق خود را در گریز مردم از کثافتکاریهای کاپیتالیسم و هرزابه های فرهنگی اش را در جان مردم تزریق کرده است چه جیزی در انتظار است؟ ما شاید نمیتوانیم در عرصه عمل کاری انجام دهیم ولی شناخت واقعیت چیز بدی نیست و اقلا میتوانیم بدانیم در جهنم روزگار چطور میتوان راه رفت و فکر کرد.
د رمصر که غول بزرگ این شورشهاست و اگرملک مبارک کله پاشود زمین لرزه سقوطش لرزه ها ایجاد خواهد کرد، اخوان المسلمینی ها با هشتاد نود سال سابقه متشکل ودر کمین اند و ریشه و مایه کافی هم دارند. اینان میخواهند یک حکومت اسلامی بر پایه شریعت ایجاد کنند و در این شورشها هم بشدت فعالند. جهادیستهای تروریست و بمب افکن هم هستند.مردم مصر با اسلام نرم و غیر متجاوز خود صحنه گردان اصلی شورشند ولی در سر بزنگاه تردید نکنیم تشکلها می توانند زمام خیلی از چیزها را در دست بگیرند.لائیسیته در مصر قدرت چندانی ندارد و اگر چه روشنفکرن مصری به آن عنایت دارند ولی در یک پایتخت بیست میلیونی با شیوخ قدرتمند الازهر و در غرش الله اکبرهای در هم آمیخته صدای لائیکها چقدر قدرت دارد با این وضع میتوان در کنار احسنت گفتنها و مرحباها به شورش ملت، کمی نگران هم بود.
این یک طرف قضیه است و طرف دیگر قضیه مساله رئیس کل جهان یعنی جهاندار بزرگ است که در این میان چه نقشی دارد؟در دوران مرحوم شاه از آنجا که بستن شال سبز اسلامی در مقابله با شوروی ضروری بود بزرگترین نیروی وابسته به جهاندار و سمبل آن شاه مورد بی مهری قرار گرفت و از جهات خارجی راه برای ورود امام راحل هموار شد. در جهان کنونی که گاه شصت پا به شقیقه ربط پیدا میکند ومثلا افغانستان با طالبانش و القاعده اش و بن لادنش که سابقه تاریخی اش با بزرگان نفت فروش و عضویتش در ارگانهای امنیتی جهاندار درخشانست، به آمریکا حمله میکند و برجهایش را میزند وبر اثراین فاجعه بجز افغانستان، معلوم نیست چرا صدام حسین لائیک و تنها دیکتاتور لائیک منطقه که ملایان را افسار زده بود و با فاندامانتالیسم و انتگریسم اسلامی میانه ای نداشت، بعد از ده سال تنبیه و تحریم مورد اتهام قرار میگیرد و راه برای حمله و اشغال عراق همراه میشود و جهاندار میخ اش را در قلب خاورمیانه میکوبد باید دید دیگ آش تازه ای که بار گذاشته شده از چه معجونهائی ترکیب شده است و آیا فقط و فقط انقلابست که دیگ را بار گذاشته یا چیزهای دیکری هم هست. ایا مقوله چین و قدرت عظیمش را در عرصه اقتصادی و سیاسی نمیتوان برای ارباب کنونی نگران کننده دانست و اینکه شال سبز دیگری باید به دور شکم مبارک بخشی از جهان اسلامی پیچیده شود؟ایا میتوان به اینده ای اندیشید که اسلام عزیز در کشورهای شورشی میخ مبارکش را کوبیده است و  قانون شریعه و ملایان رنگارنگ دارند حکم میرانند ،باید دید در این میان سود و زیان اربابان جهاندار و جهانخوار که برای جهانداری و جهانخواری لحظه به لحظه فکرهای نو میکنند چگونه حکم میکند و آنها غافل نشسته اند تا مثلا انقلابیون کارها را جلو ببرند و جهانی عادلانه را به عالمیان پیشکش کنند یا در این میان مشغول کارهائی هستند. در جریان تونس ملک بن علی بدش نمی آمد که کله ملت را بکوبد ولی از نواحی غیب ندا رسید که طلاها را بردار و برو و کار را مشکلتر نکن و بن علی هم حرف شنوی کرد وحرف بزرگان را به گوش گرفت و رفت حالا باید دید در ادامه ماجرا چه رخ خواهد داد.
در دنیای اسلام کشوری و ملتی که با رنجی سی ساله نقاب از چهره ولایت اسلامی کنده و مردمش سراپا آماده اند تا حکومتی غیر مذهبی و دموکراتیک را بنا کنند ایران است، یعنی بزبان ساده و روشن تنها کشوری که اگر در آن شورش یا انقلاب بشود دولت شریعت پناه نخواهد برد ایران است ولی معلوم نیست چرا بطور جدی بزرگان عالم مددی نمیرسانند و فقط در این باره سر تکان میدهند ولی در سایر موارد دارند هم دل میسوزاند و هم دامن.ا ین مسائل فقیر را قدری تیره بین میکند و نگران که البته امیدوارم بدبینی من از سر اشتباه باشد و انشالله تعالی تمام کشورهای شورشی بعد از دفع ملوک خود به دموکراسی و و آزادی دست یابند و ایام خوششان اغاز شود. و دودی که بلند شده است از زیر دیگهای اش و حلوا و حلیم باشد و نه از نواحی دیگر و به علل دیگر. چهارم فوریه 2011 میلادی

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

تاملاتی ساده و پراکنده در باره مذهب و لامذهبی


تاملاتی ساده وپراكنده در باره مذهب و لامذهبىاسماعيل وفا يغمائى(1)
در كار گلاب و گل حكم ازلى اين بود
كان شاهد بازارى اين پرده نشين باشد
(حافظ)
احتياجى به تاكيد ندارد كه جنجال و غوغاى در بسيارى موارد خونين و خشن مذهب و لامذهبى، ــ بهتر است گفته شود جدال مذهبى و لامذهب ــ حكايتى است كه بخصوص در ايران نيز مثل ساير نقاط دنيا از قديم و نديم شروع شده و هنوز هم متاسفانه به اشكال گوناگون ادامه دارد،اما جالب است كه بدانيم تا جائى كه به بخش اعظم قضيه بر مى گردد جنگ و جدال ميان لامذهبى عليه مذهب خيلى كم بوده( لامذهب ها به طور معمول آدمهاى صلح طلبى هستند) وجدال مذهب عليه لامذهبى چندان وجود نداشته! بلكه جنگ ميان مذهب با مذهب يا مذهبى با مذهبى بوده و هنوز هم هست.
به بيان ساده هر مذهبى قرص و محكمى كه با اعتقادات خودش شوخى نداشته و خدا و پيامبر و امام و دين و مذهب و ولى فقيه و مرجع مورد اعتقاد خودش را برحق و برترين وآخرين مى دانسته، دين و مذهب سايرين را در ته ذهن وضميرش كمابيش ناحق و لاجرم آنها رالامذهب(داراى مذهبى ضاله= لامذهبى) مى دانسته و اگر شرايط اجازه مى داده يعنى اگر حكومتها و قدرتهائى كه زمام جامعه را در دست داشتند اين جنگ و جدال را به نفع خودشان مى ديدند، تيغش را برمىكشيده و خون لامذهبان(بخوانيد پيروان ديگر اعتقادات ) را مى ريخته.
مثالها اينقدر زياد است كه كافى است سرانگشتى كتابهاى تاريخ را ورق بزنيم و ماجرا را نگاه كنيم، بدون تعارف ،هزاران نمونه را خواهيم يافت و شاهد دشتهائى از اجساد و رودهائى از خون و اشك خواهيم بود كه حاصل جدال پيروان انواع و اقسام مذاهب با يكديگر بوده است. نمى دانم در كجا ! ولى سالها پيش در جائى خواندم كه بى ايمانى هرگز به اندازه ايمان و لامذهبى هرگز به اندازه مذهب تشنه خونريزى نيست و خون نريخته است. اين حرف تا اندازه زيادى درست است.از ساير كشورها بگذريم و به نمونه هائى از كشور خودمان توجه كنيم.
مانى و مزدك دو مصلح و پيام آور نامدار ايرانى، هيچكدام لامذهب نبودند، هر دوى آنها با احتساب زرتشت دومين و سومين پيامبران ايرانى و دست كم دومصلح رفورميست الهى و خدا پرست زرتشتى بودند كه از كهنگى دين وآئين رسمى و دولتى زرتشتى كه بازيچه دست علما و بزرگان دينى و پادشاهان وقت بود، و ازفقر و فساد و شرايط اجتماعى دوران خودشان به تنگ آمده بودند و لاجرم تصميم گرفتند عالمى از نو بنا كنند كه سرانجام توسط مذهبيون حاكم، و از جمله با مهر ارتداد وكفر بر پيشانى به وضعيتى فجيع خود و پيروانشان مورد كشتار قرار گرفتند و با اين كشتارها و بخصوص كشتارمزدكيان كه مى توانستند جانشين طبيعى و ايرانى دولت ساسانى باشند، ايران از آلترناتيو واقعى خود محروم و از سير طبيعى خود در جاده تاريخ خارج شد و در گلوى مهاجمان عرب، ونه در آغوش يك ايدئولوژى كه با پيام انسانى و فرهنگى و اجتماعى خود مرزهاى جغرافيائى را پشت سر مى گذارد، متاسفانه! فرو رفت.
و اما بعد، در مقطع حمله اعراب، وقبل از آن، ايرانيان مردمانى لامذهب نبودند، ايرانيان قرنها قبل از آن بانى و معمار يكى از قابل تامل ترين اديان بودند در مقطع حمله اعراب اكثر ايرانيان زرتشتى و مومن به دين و آئين خودشان (مزد يسنا) بودند و صدها سال بود كه آتش معابد زرتشت در ايران فروزان بود و اهورا مزدا ، پروردگارى كه از خونريزى بيزار بود و گفتار و پندار و كردار نيك، پيام برجسته او ودفاع از حيات انسان و حيوان و گياه سرخط آئينش بود توسط ايرانيان پرستيده مي شد ولى تيغهاى خروشان دلاوران مهاجم و متجاوزى كه به بهانه اسلام بركشيده شده بود ،نه تنها بر گردن امپراطورى فاسد و رو به زوال ساسانى نشست بلكه جمعيتهاى كثيرى از ايرانيان كشتار شدند و به بردگى گرفته شدند وملتى كه بنيادگذار يكى از نخستين تمدنها و دولتهاى جهان بود و قرنها مستقل زيسته بود به زير جزيه كشيده ودر زير يوغ استثمارى وحشيانه تسمه از گرده اش كشيده شد و تا سه چهار قرن بسيارى از مبارزان و روشنفكران مذهبى اش بنام ملحد و زنديق و قرمطى و مجوس نابود شدند و تهمت ارتداد بر پيشانى جنبشهاى مبارزاتى اش كوبيده شد تا ميخ مذهبى ديگر، اسلام عزيز،عليه مذهب قبلى كوبيده شود و همين طور هم شد.
درهمين دوران تنها ميان اسلام و زرتشتيگرى جدال بر پا نبود بلكه در سرزمينهاى اسلامى و عرب، جناح قدرتمند، با نام وبهانه مذهب و لامذهبى به كشتار مخالفان و شورشيان عدالتخواه مسلمان، بخصوص فرزندان على و فاطمه مشغول بودند و حسين ابن على به عنوان ملحدى خارج از دين و بر شوريده بر خليفه وقت(اميرالمومنين يزيد) كشته شد. در اين زمينه چون قبل از اين در مقالات و نوشته هاى مربوط به تاريخ ايران اشاره كرده ام اشاره اى نمىكنم و شما را به آنها ارجاع مى دهم.
تقريبا در پايان قرن چهارم هجرى ميخ اسلام، اسلام اهل تسنن به عنوان مذهب رسمى و دولتى در اكثر نقاط ايران ،و اسلام شيعى به عنوان اسلام اقليت در برخى نواحى ايران ــ كوبيده شده بود. در فاصله اين ايام تا آغاز دوران صفويه ماجراى كشتارها به شكلى ديگر ادامه داشت، ملحدان و لامذهبان وقت از نظر حكومتها اسماعيليان و حروفيان و عارفان وخردمندان و دانشمندانى چون حلاج و عين القضاه همدانى و شيخ شهاب الدين سهروردى و امثالهم بودند كه پا را از گليم افكار و عقايد وقت درازتر كرده بودند و يا بر عليه حكومتها برشوريده بودند. حاصل كار طبق معمول كشتار بود و نطع و تيغ جلاد و حكم سلطان و فتواى فقيهان.
با طلوع دولت صفوىه يكبار ديگر در سراسر ايران مذهب عليه مذهب به خشن ترين وجه تيغ بركشيد و ايران در گذر از سيلابهاى خون اكثريت سنى مذهب مردم ايران ، به آغوش تشييع رسمى و دولتى متجاوز و بيرحم كشانده شد و كاروانى از علماى شيعه از ساير نقاط و بويژه جبل عامل روانه ايران شدند. از آن روزگار تا روزگار ما ماجرا بر روال كهن خود ادامه يافته است ومذهب رسمى ودولتى و قدرتمند حاكم، به بهانه لامذهبى، هر جا كه لازم شده است و مصلحت نظام اقتضا كرده، تيغ بر گردن مخالفان خود نهاده است و خر مراد رانده است. نمونه هاى برجسته را بخصوص دردوران قاجاريه و كشتارهاى بابيان و بهائيان به عنوان لامذهبى و كفر و سرانجام جنگ خونين جمهورى اسلامى ايران با مخالفان فكرى خود ازجمله روشنفكران و دگر انديشان و صاحبان عقايد متفاوت و مجاهدين مى توان باز نگريست.اين جدال خونين و خشن اگر چه بدون شك زمينه اى سياسى دارد و براى به دست گرفتن قدرت سياسى وحاكميت است اما زواياى ايدئولوژيك آن را نمى توان انكار كرد. كمى به سفر تاريخ برويم.
(2)
با تلقى فلسفى و ذهنى خاص و شخصى خود از مذهب و خدا و پيامبر و... شايد فكر كنيم تمام يا اكثريت ستمگران لامذهب بوده اند. خيلى از مذهبى ها ئى كه به طور شخصى انسانهاى شريفى هستندو تلقى شان از دين و مذهب با انسانيت و گرايشات اخلاقى پاكيزه آميخته است ممكن است فكر كنند كسانى چون خمينى يا شاه آدمهاى بيدين و لامذهبى بوده اند و جناياتشان ناشى از لامذهبى آنها بوده است. اين تلقى يك تلقى ذهنى و شخصى از دين و مذهب افراد است. اگر مقدارى دقيق باشيم متوجه خواهيم شد كه خطاهاى ناشى از لامذهبى بيشتر در جغرافياى فقير گناه قابل دسترسى است و نه در وادى جنايات عظيم تاريخى كه براى آنجام آن كميت لامذهبى لنگ است، و بايد سفت و سخت مثل پاسداران خمينى پشتوانه مكتبى و مذهبى داشت تا بعد از زدن سى چهل تا تير خلاص غسل كرد و وضو گرفت و به نماز ايستاد.
خيال خودمان را راحت كنيم! و من مثال را از تاريخ ايران كه تسلط بيشترى بر ان دارم مى زنم. در تاريخ ايران ما كمتر با شاه و سلطان و امير و وزير لامذهب و بيدينى روبرو مى شويم، عليرغم تمام منكرات و عيش و عشرتها ومجالس شراب و شاهد و زنا و لواط و ساقى و كباب و رباب ، شاه و امير و سلطان و خان، مذهبى بوده اند وبسيارى از آنها نماز و روزه اشان ترك نمى شده و از دستگيرى سادات و علما و فقرا و تعمير مساجد و زيارتگاهها و امثالهم كوتاهى نمى كرده و در سركوب كفار و مخالفان اسلام سستى روا نداشته اند. نمونه ها در تاريخ ايران قابل دسترسى است. ازسلطان محمود غزنوى گرفته تا محمد رضا شاه پهلوى و آيه الله خمينى وآيه الله خامنه اى، ورجائى ورفسنجانى تا رئيس جمهور جوانبخت! و مكتبى! احمدى نژاد.
خونريز بزرگ و معمار و آرشيتكت منارها از سرهاى بريده ، اميرتيمور، هميشه مسجدى متحرك را با خود حمل مى كرد و آقا محمد خان قاجار كه در قساوت كم نظير بود اما سه تار را خوش مى نواخت! هنگام زيارت در حرم امام رضا بيهوش مى شد و بر سر سجاده نمازاز خود بيخود مى گرديد. در اين ميان ما با چهار نفر كه اولى لائيك وبقيه اهل مسامحه بودند روبروئيم. اولين نفر چنگيز خان مغول بود كه بنا بر گزارش تاريخنويسان عليرغم اين كه جهانى را و از جمله ايران را به دليل حماقتهاى سلطان خوارزمشاه با كشتارهاى جمعى و ترور عمومى به خاك و خون كشيد، تعصب مذهبى نداشت و به همين دليل به دلائل مذهبى كشتار نمى كرد و مسلمانان را بدون اين كه متعرض مذهبشان بشود به خدمت و حتى مقامات بسيار بالاى حكومتى را به آنها سپرد گرفت. اين بزرگوار آسمان آبى جاويدان يا مونگكا تانگرى را مى پرستيد . دومين نفر كريمخان زند بود كه در زمينه مذهب اهل مسامحه و گذشت بود و به همين دليل به آخوندها ميدان نداد. و دو نفر ديگر رضا شاه و محمد رضا شاه بودند كه خيلى زياد اهل مذهب نبودند و تنها به دنياى امتشان اكتفا كرده و به آخرت مردم كارى نداشتند و آن را به دست علماى مومن و مسلمان سپرده بودند!!از اينها گذشته بقيه سران مملكت ما از آول تا آخر مذهبى و كمابيش در مذهب متعصب و اهل بگير و ببند بودند.
(3)
در طول تاريخ و تاريخ ايران شاه و شيخ در اكثر اوقات و در كنار هم و پشتيبان هم و حامى وداعيه دار و نگهبان مذهب( به عنوان ملاط استحكام بخش بناى شرع و ملك) بوده اند. برويم و تاريخ ايران را بخوانيم وحقايق را بنگريم. خيلى ها از ضعف و ناتوانى و كمبود حافظه ما استفاده لازم را كرده و بخصوص در دوران شاه كه آتش مبارزه اندك اندك بر افروخته شد و بخصوص پاى مجاهدين به عنوان يك نيروى قدرتمند و مردمى با ايدئولوژى اسلام به ميان آمد بر روى اين حقيقت( گاه با نيت خير و يا ترس از خداوند و شرم از ائمه و احترام به هويت مذهبى خود به عنوان هويتى ملى!) گل كشيدند وتلاش مخلصانه فراوان كردند كه به دور از وادى نقد و بررسى تاريخى و اجتماعى ، به تشيع به طور مطلق سيمائى شورشى و مثبت در تماميت خود ببخشند و آن را مكتبى سازمان يافته و برتر كه قرنها عليه ظلم و ستم شاهان جنگيده است و در نوك پيكان تكامل و انقلاب قرار دارد و تنها راه رهائى تمام بشريت از چنگال ظلم و ستم و استثمار است قلمداد كنند. همين جاست كه من بر مى گردم به نكته اى كه در آغاز اشاره كردم يعنى نقطه افتراق كسى كه دين و مذهب خود را مطلقا برترين و بر حق مى داند و لاجرم با ديگران در تضاد قرار مى گيرد و حتى تواضعش در رابطه با پيروان ساير اعتقادات تواضعى انباشته از تكبرى پنهان است . من فكر مى كنم بجاى اين همه براى شناخت واقعيت باىد اقدام كرد و واقعيت چيز ديگرى است و وقت آن رسيده كه از خيالات عطر آگين و طلائى بيرون آمده و با سفر در پهنه تاريخ و در قسمت گسترده آن روايح ديگرى را هم استشمام كنيم. بعد از اين به دين و مذهب غير ازار دهنده مردم اشاره خواهم كرد ولى در عرصه واقعيت تشيع نيز مثل تسنن در كليت خود، به عنوان يك واقعيت تاريخى ( و نه خيالى) كه در پهنه تاريخ ايران قابل دسترسى است، دينى است كه ( جدا از اعتقادات معصومانه مردم) به صورت سازمانيافته استحكام بخش دولت هاى حاكم از صفويه به بعد بوده است و در عالم واقعيت همواره در ديواره حكومتها به عنوان فرهنگ به كار گرفته شده است، آخرين نمونه اش را هم اكنون در حال تجربه، و مستفيض شدن از بركات دائمى اش هستيم.
ممكن است در مقابل اين واقعيت فشار خونمان بالا برود و خدا و مذهب خودمان را در خطر ببينيم، ما از كدام تشييع سخن مى گوئيم؟ آنچه كه نگاه ما به آن دوخته شده آن تشييع رمانتيك و آرمانى است كه با تلقى مومنين و مومنات در امامان شيعه خود را نشان مى دهد. خود اين مقوله كاملا قابل تحقيق است و نگارنده سالهاست در كوچه پسكوچه هاى اين تشيع آرمانى نه به عنوان يك لامذهب اهل شيطنت، بلكه به دليل علاقه به مقولات فلسفى و مذهبى و كشف اندكى از بسيار در حال پرسه زدن است و اندكى از دستاوردهايش را در دهها مقاله پى در پى كه در نبرد خلق به چاپ رسيد و نيز در سلسله مقالات تلاشى براى شناخت تاريخ مقدس تشييع ارائه كرده است.
در يك تحقيق تاريخى ما در عين اينكه بايد به تمام مثبتات و جنبه هاى مبارزاتى و ضد ظلم تشييع و شخصيتهاى مردمى و تاريخى و جنبشهاى آن توجه كنيم نمى توانيم در همين مرز متوقف بمانيم. تشيع آرمانى مورد نظر ما بايد از مه رنگين و ابرهاى عطرآگين رماتيزم انقلابى در آيد و با تاريخ حقيقى و نه خيالى ما تطبيق داده شود و دستاوردهايش مشخص شود. بايدهستى شناسى، انسانشناسى و جامعه شناسى، و نظرات بزرگان و از جمله امامان بزرگوار شيعه كه جز دو تن هيچكدام به حاكميت نرسيدند از مه و ابر بيرون آيد و صرفا به حيطه عواطف و علائق، و اين كه چون فلان كس چنين مى گويد، يا بهمان شخصيت چنين اعتقاد دارد اكتفا نشود . وقت اين كار هم فردا نه كه همين امروز است وتقليد نه در اصول دين و نه در شناخت تاريخ درست نيست!. ما نمى توانيم فاصله ميان امامان وامروز و امروز تا مقصد آرمانى را با خيالات و يا احكام و فتواهاى شخصى يا گروهى و سازمانى پر كنيم و تنها با مدد گرفتن از دنياى عواطف به تثبيت نظريه هاى فلسفى و مذهبى خود بپردازيم، زيرا مذهب سازمانيافته چه بخواهيم و چه نخواهيم پس از عبور از تونل عواطف و ورود به زندگى ما ،به همه چيز و همه جاى هستى هاى مختلف فردى و اجتماعى و سياسى و... ما كار دارد. به همين دليل بايد آن را شناخت و قبل از همه در زمينه تاريخ و كاركردهاى واقعى تاريخى آن به جستجو پرداخت.
(4)
اما تمام ماجرا اين نيست و بايد منصف بود. تا آنجا كه به واقعيت بر مى گردد، در بخش غير رسمى و غير دولتى و در دورانى كه ايران در حٍيطه مذهب اهل سنت تنفس مى كرد ما با چند شورش و جنبش شيعى از جمله اسماعيليان و سربداران و علويان روبروئيم. ساير جنبشها بيشتر جنبه ملى داشته اند و يا در حيطه ساير ايدئولوژىها قابل بررسى اند.جنبش اسماعيليان از نظر مكتبى انشعابى از انشعابات نه چندان اندك در شيعه است ولى در رابطه با علويان و سربداران عليرغنم نقاط مثبت ضد ظلم ابتدائى، هر دوى آنها نهايتا در گرداب خشونت فرو رفتند و اگر به طور واقعى آنها را بررسى كنيم و از خيالات ارمانگرايانه دورى كنيم چيزى بيشتر از حكومت كنونى ايران وسلطه نوعى حكومت مذهبى غليظ را ارائه نمى دهند. علويان در نهايت چنان به استثمارمردم پرداختند كه مردم در برافكندن آنها به سامانيان متوسل شدند وسربداران اگر چه در آغاز بر عليه مغولان شوريدند و از اين زاويه نام نيكى در تاريخ از خود بر جاى گذاشتند اما در اندرونه خود يك حكومت مذهبى و مكتبى بودند كه از سنگسار و كشتن زنان خراباتى و برپائى دستگاه عريض و طويل جاسوسى و ترورهاى مختلف ابائى نداشتند و جنگ خونين جناحهاى حاكميت درسلسله سربداران، در ميان سلسله هاى ايرانى بى نظير است. تمام اميران سربدار بجز يك تن در جنگ قدرت كشته شدند و آخرين امير سربدار از خادمان امير تيمور و از مجاهدان ركاب او بود كه در ركاب كشتارگر بزرگ مردم ايران شربت شهادت نوشيد.
(5)
تا اينجاى قضيه همانطور كه متوجه شديد بحث، بحث سياسى بود يعنى آميختگى مذهب با سياست و قدرت، چه با حاكميتهاى سركوبگر و ارتجاعى و استبدادى كه بيش از نود و پنج در صد تاريخ ايران بعد از اسلام را به خودشان اختصاص داده اند و چه با حاكميتهاى باصطلاح مترقى و غير ارتجاعى كه به نظر نگارنده نه مترقى بودند و نه غير ارتجاعى. اما تمام داستان اين نيست. مذهب در سياست و حاكميت هميشه ابزار بوده و هنوز هم هست و تا هنگامى كه مذهب باسياست و حاكميت آميخته باشد ، تهى از روح واقعى اخلاقى و فلسفى خود چيزى جز ابزار اعمال قدرت نخواهد بود. ترديد نكنيم كه در آميختگى مذهب با سياست، حتي خدا و پيغمبر و امامان و ارزشهاى مقدس مذهبى هم در دست حاكمان و بازيگران دنياى سياست، دست آخر تهى شده از محتواى فلسفى مورد نظر معتقدانشان، جز ابزار و ابزارچه هائى براى اعمال حاكميت و قدرت و كنترل دل و جان و انديشه و به قناره كشيدن و سلاخى كردن ارواح و عواطف نيستند. اما ماجراى مذهب تنها اين نيست و به اين سادگى ها هم نيست. برويم به ميان مردم و ببينيم مردم با خدا و دين و مذهب واعتقادات خودشان چه مى كنند و چه حال و هوائى دارند.
(6)
مردم، با خدا و دين و مذهب خودشان نه مى خواهند اعمال قدرت كنند وبه حكومت برسند و سر كسى را كلاه بگذارند و نه مى خواهند ( تا وقتى كه بازيچه و آلت دست از ما بهتران و حكومتها نشده اند) به كسى زور بگويند. اگر امثال ابى الخير و عطار وسنائى و مولانا و حافظ و سعدى وشيخ خرقان و دهها و صدها نفر از خانواده اين بزرگان را جزء اهل بيت فكرى و معماران شرعى حكومتها ندانيم، لاجرم بايد اينها را شاخصهاى تراش خورده فكرى سطح بالاى مردم بدانيم. اينها لامذهب وضد مذهب نبودند و علاقه اى به اعمال قدرت و به دست گرفتن حاكميت و كنترل جسمى و روحى مريدانشان نداشتند.
اينان مسلمانانى معتقد بودند اما به ضرب و زور قرآن و حديث ونهج البلاغه و مسند ووعده و وعيدهاى آسمانى و امثالهم و سرهم كردن انواع حقايق با خرافات ، وساعتها آسمان ريسمان بافتن بر بالاى منبر و مسند نمى خواستند به اينجا و انجا لشكر كشى كنند. آنها در مقابل شريعت متجاوز و خشن( وخدائى كه از زمان مردوك و مولوك خدايان بابليان فينيقيان تا دوران خداى سلاطين و فقيهان تشنه خون بندگانشان بودند و هستند) با مذهب و خداى خودشان راه طريقت را هموار مى كردند ، دريچه هائى به روى روشنى و هواى پاكيزه مى گشودند ، زندگى اخلاقى و فرهنگى و اجتماعى خود و پيرامون خودشان را سامان و سازمان مى دادند،هراس از خدا را به عشق به خدا تبديل مى كردند وبا خلق اخلاقى انسانى ودرونجوش و غير تحميلى اهل مذهب رابه سوى گذشت و تسامح و آزاد انديشى و انسانيت بيشتر مى كشاندند.
مى شود باوركرد كه به احتمال زياد سلطان محمود غزنوى و شاه اسماعيل صفوى وامام خمينى اعتقادى به شعر:
بنى آدم اعضاى يكديگرند
يا شعر:
خلق يكايك همه نهال خدايند
يا نظرگاه عارف بزرگ مسلمان ابوالحسن خرقانى كه مى گفت:
هركه به خانقاه من آيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد، كه هركه در نزد پروردگار به جان ارزد، در خانقاه بوالحسن به نان ارزد و...
يا:
اگر از اينجا تا تركستان خارى به پاى كسى رود آن خار در قلب بولحسن نشسته است
يا:
مريد من آنست كه بر كناره دوزخ بايستد و هر گناهكارى را كه خواهند به دوزخ برند نجات دهد و خود بجاى او به دوزخ رود و...
يا:
اى كاش هر چه غم در جهان بودى مرا بودى تا كسى غمگين نبودى...
نداشتند. چون با اين نظرات انسانى بالا بلند و هنوز درخشان و تازه، نمىشد سيصد هزار تن از مردم دهلى را(دوران نادر) كشتار و به اكثريت زنان و دختران و پسران جوان تجاوز كرد يا فقط در شهر طبس( دوران شاه اسماعيل) سر چند هزار سنى را بريد، و در كرمان چند من چشم مردم را از حدقه بيرون آورد(دوران آقا محمد خان) ودرقلبهاى بابيان با چكش ميخ طويله كوبيد(دوران قاجار) وفتوا داد كه دهها هزار جوان مبارز و مجاهد را به جرم آزاديخواهى و در زمره آنان دختر مسلمان يازده ساله را به جوخه اعدام بسپارند (دوران خمينى) و لاجوردى را پيشانى نظام دانست(دوران خاتمى)، زيرا وقتى مى گوئيم بنى آدم! هم قيد ايدئولوژيك و هم بند نژادى و جغرافيائى برداشته مى شود و بنى آدم كه همان بنى حوا هم هست! كسانى هستند كه حاصل شيطنت آن پدر و مادر اوليه اند كه بعدها بعضى از بچه هايشان زرد و بعضى سرخ و بعضى سياه و يا سفيد در آمده اند و به نژادها و شعبه هاى گوناگون تقسيم شدند وگويا به دليل تبليغات اين و آن رهبر مذهبى يا سياسى، دينها و مسلكهاى مختلف را پذيرفته اند واحتمالا بر اثر برداشتهاى غلط يا پدر سوختگى زعماى مذهبى و سياسى شرو ع كرده اند كه بر سر و مغز هم بكوبند و همديگر را بكشند.
در اين ديدگاه ، ديدگاه غير حكومتى متعلق به مردم ،تنها انسان، فارغ از هر قيد و بندى به رسميت شناخته شده است. هفت قرن پس از سعدى و ده قرن پس از ابوالحسن خرقانى نرودا همين مضمون را به زبانى ديگر تكرار مى كند:
من مرزها را به رسميت نمى شناسم
براى من تنها زمين رسميت دارد
و انسان بر آن.
اين كه اين افكار بلند از كجا آمده است و آيا در جهان پر تضاد و كشاكش كنونى مى توان به چنين اومانيسمى پاى بند بود يا نه، داستان ديگرى است كه بايد در جاى ديگر به آن پرداخت اما تا همين جاواز همين جا، ما با دو رويكرد روبرو مى شويم:
ـــ مذهبى بازيچه سياست و قدرت حكومتها و احزاب و گروههاى مذهبى، مذهبى نهايتا تهى و پوك و بازيچه، و ابزارى قدرتمند و سهمگين و مقدس وفوق العاده بيرحم! كه عامل از خود بيگانه كردن انسان و تهى كردن و تلمبه زدن و تخليه روانى و اخلاقى و شخصيتى او به نفع ارباب قدرت است .
مذهبى كه خدا در آن آفريدگار، پروردگار ورب وخالق نيست بلكه يك قاضى خشن و يك حاكم شرع بى نهايت است كه عقل و شعور بندگان خود را برسميت نمى شناسد وآنان را سفيه مى داند و مى خواهد ريز و درشت حيات شخصى وسياسى و اجتماعى آنها را از چگونه غذا خوردن و چگونه دفع كردن و چگونه فكر كردن وچگونه عشق ورزيدن و چگونه نفرت داشتن را از ازل تا ابد به مد د ولى فقيه و حاكم و خليفه و امام در دست داشته باشد و براى تحكيم قدرت خود بريدن دست و پا و در آوردن چشم و زبان و سنگسار و امثالهم را در اين جهان، و دوزخ شعله ور را در جهان ديگر مشروع و مقرر وبا آيات اسمانى ممهور نموده است. اين نگرش و اين شريعت و اين دستگاه فكرى اره اى است كه نه تنها به مردم و توده هاى پيرو رحمى نخواهد كرد، بلكه در نهايت محور اصلى خود را نيزاره خواهد كرد و خواهد بلعيد و تبديل به تفاله خواهد نمود . اين چنين نگرشى به هر رنگى كه باشد ، از رنگ سياه غليظ تا رنگهاى شاد نارنجى و سبز و آبى ، نهايتا ادامه حيات خود را در نفى دموكراسى حاصل رنج و تجربه انسان زمينى خواهد يافت و به بر پائى حكومتى مذهبى حال يا از نوع سلطنتى و يا از نوع جمهورى هائى كه مانند حكومت ايران يك فقيه براى تمام عمر زمام قدرت را در دست دارد همت خواهد گماشت.
ـــ اما نوع ديگر، مذهب وطريقت مردم است، مذهبى كه مردم به عنوان سقفى فلسفى و وسيع براى تنفس، و پلى براى رابطه روحى و شخصى خود و فارغ از سرخرهاى دولتى و حكومتى، درحيطه آن احساس امنيت و آرامش مى كنند. نمى خواهم ذهنى با قضيه برخورد كنم و بگويم كه شاهان و اميران، لشكريان خود را از كرات آسمانى مى آوردند و آن چند ميليونى كه به پيشوازامام خمينى رفتند همراه خود امام از ماه آمده بودند ، نه! انها بدون ترديد از مردم بودند، واعتقاد نگارنده اين است كه مردم را بايد دوست داشت اما از مردم با تمام تقدس تاريخى اش نبايد تصويرى ذهنى درست كرد، اما نكته اين است كه اگرهمين مردم مقدس و غير ذهنى را را به حال خودشان بگذارند و بازيچه دست مكتب و سياست نكنند، مذهب مردم، مذهب دوستى و اخلاق و محبت خواهد بود و نه مذهب جنگ و لشكر كشى. من اين را نه تنها به طور تئوريك در متون فراوانى كه از نظر گذرانده ام، بلكه طى بيست و نه سالى كه در ميان مردم و بر خاك ميهن خود زندگى كردم به طور تجربى احساس كرده ام.
(7)
مذهب مقوله اى سهل و ممتنع است ، در برخورد با آن فارغ از خوش آمدن يا بد آمدن بجاست كه مقدارى از حقايق تئوريك والبته ارزشمند، به حقايقى ساده و گاه پيش پا افتاده كه مى شود لمسشان كرد نزديك شويم. ميلياردها انسان تا حالا متولد شده اند و مرده اند و اگر خداى ناكرده بلائى بر سرزمين نيايد، وجان سالمى از دست حاكمان مخبطش بدر ببرد، به حول و قوه الهى وهمت شبانه ى انسانها، ميلياردها ميلياردتن ديگر هم متولد خواهند شد و خواهند مرد تا بقيه بتواانند متولد شوند.
آدمها براى زنده بودن به نان و آب وهوا و غذا وفعاليت جنسى، به آزادى و شغل، به كتاب و روزنامه و شعر و موسيقى به دارو ودرمان به سقفى بالاى سر و فرشى زير پا وچيزهائى از اين قبيل نيازمندند. اما اين تمام قضيه نيست. ممكن است عده اى بشورند كه همين ها كافى است! ولى من با اين كه مسيحى نيستم حرف مسيح را واقعى و زيبا مى يابم كه گفته است:
فرزند انسان تنها به نان زنده نيست.
نه فقط واقعيت هاى مذهبى وفلسفى، بلكه واقعيت مادى زندگى انسانها، از همان آغاز و حتى از دوران اجداد نئاندرتال مى گويند كه اينها كافى نبوده وآدم حتى قبل از آنكه كاملا آدم شود به دليل نيازهائى واقعى و بدون انكه پيغمبرى از اسمان نازل شده باشد، و يا فقيهى خرخره كسى را چسبيده باشد، خودش پيامبر طبيعى خودش شده و مذاهب طبيعى و خاكى اوليه خودش راپديد آورده. تابوئيزم، فيتيشيزم، آنيميزم و دهها و صدها نوع مذهب طبيعى و نه آسمانى ، حاصل نيازهاى بشر آغازين به چيزى فراتر از خور و خواب و خشم و شهوت، والبته در رابطه با اين پديده ها بوده است.
نظريه اى مشهور هست كه مى گويد ترس و مرگ و ناتوانى خالق مذهب بوده است. مى توان اين نظريه را پذيرفت و گفت اشكالى ندارد وبادا كه چنين باشد!. مذهب سپر دفاعى آن جد بعد از نئاندرتال ما در برابر اين پديده ها بوده وبه او نيروئى كم يا زياد براى مقابله روحى با اين وجودها در آن دنياى تراش ناخورده آغازين كه انسان شايد بيدفاع ترين موجود آن بود داده است. اما تمام قضيه اين نيست و اوضاع عوض شده و برداشتها و مفاهيم ديگر گون شده اند:
ترس براى انسان انديشمند امروزى جاى خود را به اعجاب و حيرت داده است، من فكر مى كنم ديگر نمى شود ترسيد و باور كرد كه خدا بندگان خودش را مثل هيزم و بى رحمانه مى سوزاند ( و اگر چنين اشاراتى وجود دارد كه دارد انديشمندان مذهبى زودتر بايد فكرى براى تفسير و تاويل آن بكنند كه جدا مايه آبرو ريزى است).
انسان امروزى، ديگر به مرگ چون گذشته و تنها از زاويه ترس نگاه نمى كند. در روزگار ما مرگ يكى از بحث انگيز ترين موضوعات، نه تنها در حيطه مذهب، بلكه در حيطه هاى فلسفه و روانشناسى و يكى از موضوعاتى است كه بسيارى از آثار ادبى روى آن تكيه دارند( و من خود دهها شعر در رابطه با مرگ سروده ام) اينجا يكى از نقاط اتكاى غول آساى مذهب است كه بايد بويژه در سطح عمومى و مردم به آن توجه داشت. گرفتارى هاى عادى و در بسيارى اوقات كم ارج و پيش پا افتاده زندگى چندان فرصتى به ما نمى دهد كه به زندگى و نيز پديده مرگ بينديشيم و نيمه شبى با فراغت و آرامش و ايستاده در زير صورتهاى فلكى غول آسا و آسمان سنگين از ميلياردها ستاره و درك كوچكى خود، مثل مولانا زمزمه كنيم:
زكجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به كجا ميروم آخر ننمائى وطنم
يا مثل سهراب سپهرى از خودمان بپرسيم:
چرا من اين قدر كوچكم؟
يا مثل پابلو نرودا شاعر كمونيست و انديشمند بزرگ با حيرت زمزمه كنيم:
چه كسى خورشيد را بيدار مى كند؟
وقتى در رختخواب سوزانش خفته؟
در موسيقى كائنات
آيا زمين مثل يك زنجره مى خواند؟
آيا گياهان در رؤيا شكوفه مى دهند؟
با اين همه مساله سر جاى خودش هست و هميشه بحث انگيز است. ما ميلياردها سال به هيئت كنونى نبوده ايم. در فرصت اندكى زندگى ميكنيم، آميزه اى از ماده، گوشت و خون و عصب و چند حس كه با آن جهان پيرامونمان را حس مى كنيم و بعد بايد بميريم، به طور قطعى بايد بميريم و تا دامن جنون آور ابد و بى نهايت، نباشيم، مثل يك ريگ كه در دريائى فرو رود، اينجاست كه مذهب پل مى زند و تنها پلى كه وجود دارد پل مذهب است، ممكن است ما با نوعى اپيكوريسم و يا هدونيسم و يا كلبى مسلكى بگوئيم ولش كن! ولى مجموع انسانهاى يك جامعه نمى توانند اين چنين بينديشند و در همين جا نگاه مذهبى و اعتقادات مذهبى به كمكشان مى آيد و اگر در اين ميان ولى فقيه سر و كله اش پيدا نشود مذهب چيز بدى نيست. ناتوانىهاى انسان معاصر هم ديگر از نوع آن ناتوانىهاى گذشته نيست اما با توجه به شناخت كنونى خود از جهانى كه مرزهايش مشخص نيست و انديشه در آن راه گم مى كند هنوزنگاه فلسفى ــ مذهبى راهنماى جمعيت عظيمى از انسانها بسوى گذرگاههاى ناشناس و خدائى است كه نه حاكم شرع و قاضى بلكه سقفى بسيار وسيع و فراتر از تمام مذاهب و هوائى براى تنفسى فلسفى است .
بجز اينها نه مذهب معمول و بازيچه قدرتى كه طبعا از آن فرارى هستيم، بلكه مقوله مذهب به عنوان پديده اى اجتماعى و فرهنگى جاى تامل دارد. روانشناسى در روزگار ما حيطه هاى وسيعى را در رابطه با مذهب كشف كرده است و بر جسته ترين روانشناسان در اين باره حرفهائى نو در باره انسانى دارند كه در بيرون از خود ادامه دارد و نمى شود او را تنها در پيكره مادى و كنش و واكنشهائ مادى اش بررسى كرد. در حيطه فرهنگ و در جايگاه بزرگان و انديشمندان مى توانيم بشنويم و بخوانيم كه بخش عظيمى از فرهنگ سودمند و انسانى بشريت ريشه هاى مذهبى دارد و با حذف اين پايه هاى مذهبى ما قرنها به عقب باز خواهيم گشت. به قولى، نخستين مناديي كه فرضا ندا داد كه:
كشتن انسانى بى دفاع كه در زير درخت به خواب رفته است( به سوداى ربودن رخت و لباس و ابزارش) ممنوع است و تو با كشتن او و غارت اموالش پا به حريمى ممنوع گذاشته اى ، منادى مذهب و انديشه مذهبى بود و از همين زاويه جهان اخلاق پايه گذارى شد ، وهنوز هم شاهديم كه با حذف مذهب جهان اخلاق در قسمت اعظم خود به لرزه مى افتد و...
صحبت در اين باره مفصل است و در ظرفيت اين ياداشت نيست اما اگر بخواهم خلاصه كنم ما با سه جنس از مذهب روبروئىم:
مذهبى كه ابزار حكومت و بازيچه دست قدرتمندان است
مذهب ساده مردم كوچه و بازار به عنوان مقوله اى شخصى وانسانى و اخلاقى
مذهبى كه برجستگان فكرى مردم در افقى ديگر سعى در شناخت و كشف آن دارند.
مى دانم كه در همين جا مى توان دريچه بحث ديگرى راباز كرد و ساعتها گفت و نوشت، اين را مى گذارم براى فرصتهاى ديگر اما به عنوان نظر و اعتقاد شخصى و در رابطه با مقوله مذهب و لامذهبى و بر اساس تجارب شخصى بويژه در رابطه با ظهور جمهورى ولايت فقيه به نظر من در رابطه با نخستين نوع مذهب بايست كاملا لامذهب بود و به هيچ وجه به اين ابزار هولناك كه به قول پاز :
شيره زندگى را از درون استخوانهايمان تلمبه مى زند
لحظات زندگى را به پشيزهائى از گه ناب ومجرد تبديل مى كندو...
تن نداد و با تمام قوا بر عليه آن شوريد.
به اعتقادات شخصى و مذهبى مردم بايد احترام گذاشت در نهايت از ميان درياى مواج همين اعتقادات و كنش واكنشهاى پيچيده بوده است كه راه طريقت گشوده شده و عارفان و بزرگان ادب و فرهنگ ملى ما سر بر آورده اند. حافظ و مولوى و خيام و عين القضاه در همين پهنه سر بر آورده و در همين پهنه حفظ شده اند.
و سومين حيطه؛، حيطه تكاپوى فرهيختگان دانش و فلسفه و هنر، آوردگاهى است كه در آن مى توان به سوى مقصدى اگر چه دور دست، براى به دست آوردن پاسخ جنگيد . سومين حيطه دريائى است كه اگر علاقه داشته باشيم مى توان براى به دست آوردن حقيقت، فارغ از بساط فقيه و سادگى معصومانه عوامانگى، سر در امواج آن فرو برد و به بيان حافظ زمزمه كرد.
عشق دردانه است و من غواص و دريا ميكده
سر فرو بردم خدايا تا كجا سر بركنم
گرچه گرد آلود فقرم شرم باداز همتم
گر به آب چشمه خورشيد دامن تر كنم...
19 اوت 2005