۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه

در رهائی از میان فک تمساح وپس از آن.اسماعیل وفا یغمایی

در رهائی از میان فک تمساح وپس از آن
یادداشت روز اسماعیل وفا یغمایی
اسماعيل وفا يغمايي
سی و شش مجاهد به گروگان گرفته شده پس از هفتاد روز از میان فک تمساح رهائی یافتند و به میان یارانشان در اشرف باز گشتند و اعتصاب غذا پایان یافت. مبارک باد. بقول فرخی سیستانی:
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
ملک را هر زمان هر روز جشنی باد و نوروزی
اصطلاح فک تمساح را برای این به کار میبرم که در میان حیوانات درنده، رهائی از میان فک تمساح تقریبا محال است. فک تمساح بسیار نیرومند تر از فک درندگانی چون شیر و ببر و حتی کوسه است. در میان تمساح ها  ، تمساح آمریکائی و مصری درنده ترینها هستند اما وقتی تمساح، تمساح حکومتی ایرانی - عراقی باشد یعنی وقتی یکی از فکهای این تمساح را رژیم ولایت فقیه و دیگری را عوامل وابسته به ولایت فقیه نمایندگی کنند، یعنی در حقیقت دو تمساح در یک تمساح، کار مشکل تر خواهد بود، اما سی و شش گروگان مجاهد به مدد یک اعتصاب غذای سراسری و انبوه فعالیتهای بین المللی سرانجام از میان فکهای تمساح نجات یافتند ودر جدال و مبارزه خونینی که به طور قاطع از سی خرداد سال هزار و سیصد و شصت تا همین امروز میان رژیم ملایان ومجاهدین و شورا ادامه دارد پیروزی دیگری بر چند صد پیروزی افزوده شد و اعتصابیون به فرمان خانم رجوی اعتصاب غذا را شکستند.
این که می گویم چند صد پیروزی ، نه به طنز است و نه به طعن که نه بر سر طنز و طعنم و نه از پیروزیهای مجاهدین برآخوندهای پلید متاسف، که بدون شک این ماجرا یک پیروزی مهم است و کاریست کارستان، اما در ادامه یاداشت اشاره خواهم کرد که آیا این پیروزی گامی در نزدیک شدن به یک مقصد استراتژیک پیروزمند هست، یا اینکه در یک رفت و برگشت، و پس از یک جدال خونین و شهادت شماری از مجاهدین در زیر ضربات چماق و گلوله،  هنوز در نقطه قبل از این پیروزی و  حتی در نقطه ای قبل از آن، در کام خطرات و در کنار تمساح خون آشام ولایت ایستاده ایم و در همین جاست که همراه با تبریک به پیروزمندان این مبارزه و آرزوی موفقیتهای بیشتر برای مجاهدین، به دوستان و قلمزنان گرانمایه ای که  در جشن پیروزی آنقدر بر طبل شادی می کوبند و در شیپور مسرت میدمند  که خرناسه های تمساح ولایت فقیه تشنه گوشت و خون مجاهدین اشرف قابل شنیدن نمیشود میخواهم بگویم که:
بجاست در طریق مروت و رفاقت و دلسوزی واقعی به این مساله نیز توجه کنند که هنوز هم پس از این پیروزی،  هم تمساح با فکهای دو گانه اش وجود دارد، هم مرداب و مانداب شرایط سیاسی پیرامون تمساح وجود دارد و هم وضعیت بین المللی و بیرگی و منافع جهانداران و جهانخواران، که خود مجاهدین بهتر از هر کسی چند و چون آن را درک می کنند، به نظر من شروع و پایان موفقیت آمیز اعتصاب غذای دیگر را مورد تردید قرار میدهد بنابراین در فضائی که عجالتا تمساح ولایت  خو گرفته به دریدن و بلعیدن مجاهدین، طعمه خود را از دست داده باید از فرصت سود برد و راه چاره ای درست برای بدست آوردن یک پیروزی و سپس پیروزیهائی که مقصد اصلی را در فاصله نزدیکتری قرار دهد پیدا کرد، مثال میزنم.
کوهنوردی  که مقصد اصلی او مثلا فتح قله هیمالایا است در مسیر حرکت خود به سوی قله، عبور از هر دامنه و قله و با نزدیک شدن به سوی قله یعنی مقصد برگی بر دفتر پیروزی خود می افزاید. در این مسیر قله هیمالایا یعنی اورست، «مقصد استراتژیک» کوهنورد، عبور از هر صخره و دامنه «پیروزی های تاکتیکی» ، کل مسیر انتخاب شده «راه استراتژیک» و سرانجام فتح قله «پیروزی استراتژیک» اوست. در حقیقت مقوله نزدیک شدن به قله است که معنای پیروزی و شکست تاکتیکی و استراتژیک را مشخص می کند اما اگر بر اثر توفان و بهمن و سُر خوردن و حمله حیوانات وحشی کوهنورد مجبور شود  هر چند روز یا چند ساعت یکباربه عقب باز گردد و یا به دره ای پرتاب شود و با تلاش فراوان از دره خود را بیرون کشد و در نقطه قبلی و یا عقب تر از آن قرار گیرد علیرغم تلاشهای حماسی و قهرمانانه می توان آن را یک پیروزی در حل مشکل به حساب آورد ولی نمیتوان آن را یک پیروزی تاکتیکی ویا چنانکه گاهی خوشخیالانه و در گریز از واقعیت، اعلام میشود یک چرخش تاریخساز صد و هشتاد درجه ای  دانست.
به نظر من رهائی از فک تمساح ولایت بدون شک یک پیروزی قهرمانانه است و شایسته تبریک بخصوص به زنان و مردانی که دلاورانه با اعتصاب غذا یارانشان را نجات دادند می باشد. اما در گام بعدی و با توجه به اشاراتی که کردم و برای پیروزیهای واقعی تر باید استراتژی مجاهدین در عراق کنونی در روزها و ماههای آینده، هم در رابطه با شرایط خود مجاهدین، هم در رابطه با شرایط حاکم بر عراق و مواضع اربابان جهاندار، و هم در رابطه با شرایط داخل ایران و جنبشی که نام سبز بر خود دارد توضیح داده شود و در روشنائی قرار گیرد تا بتوان هم تحرکات و مواضع مجاهدین و شورا را به طور سیاسی و نه فقط ایدئولوزیک فهمید، هم آن را برای سئوال کنندگان غیر ایدئولوزیک توضیح داد و هم با شناخت درست به مجاهدین یاری رساند.بجز این و بجز یک انتخاب و یک حرکت درست، تردید نکنیم که:
 هم تمساح دو باره حمله خواهد کرد و هم یک بحران، بحرانی که می تواند فراتر از استراتژی و تمام قدرت و نیروی معنوی رهبری دو گانه مجاهدین، و نیز ذوب شدگی مجاهدین از کوره های متعدد انقلاب عبور کرده، ابعادی ایدئولوزیک و تشکیلاتی داشته باشد خود را نشان خواهد داد. به امید سلامت هر چه بیشتر مجاهدین و شورا و برون رفت این جنبش سی ساله از دام خطرات بعنوان بخشی ارجمند از جنبش بزرگ مردم ایران در مقابله با ولایت فقیه.
  .
اسماعیل وفا یغمایی
هشتم اوت 2009

۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

ننگ و نفرت بر قاتلان فرزندان مجاهد و مبارز مردم ایران. اسماعیل وفا یغمائی


 


ننگ و نفرت بر قاتلان فرزندان مجاهد و مبارز مردم ایران. اسماعیل وفا یغمائی
در راههای تلخ تازیانه و توفان وتیغ
در راههای تبر و تیر باران و تبعید
در راههای طلب و طعنه وتهمت
در راههای راهها از پس راهها و دوباره راهها
در راههای چاه ها از پس چاه ها و دوباره چاهها
در راههای پر مه بی مهر و بی ماه و بی محبت
در راههائی که در دو سویش هزار بار جنگیدید
هزار بار کشته شدید
هزار بار خود را به خاک سپردید
و هزار بار بر گورهای خود گریستید و برخاستید
گوشتتان را ،بر آتش فروزان از چربی تان کباب کردند
و اینک قصابانند قصابانند قصابان
هنوز گرسنه وبا معده های شهوتزده و سیری ناپذیر
در دوسوی و هزار سوی جهان
بی هیچ شرمی از خالق و مخلوق
در انتظار به نیش کشیدن آخرین تکه های استخوانهاتان
قرارگاه اشرف که با مجاهدان و مبارزان خلع سلاح شده اش توسط نیروهای آمریکا تبدیل به «شهر اشرف» شد دوباره آماج وحشیانه ترین کشتارهاست.
جنایات مالکی و کسانی که بر سینه رزمندگان بی سلاحی که اکثرشان، باز ماندگان چند ده هزار کشتار شده در مسلخ «جمهوری اسلامی» و «ولایت فقیه» اند،مردان و زنانی که یا از نسل پاکباز آرمانگرای سالهای چهل تا شصت هستند [و یا در پی این نسل پا به راه نهاده اند و به سودای آزادی سالیان دراز خون دل خورده اند] بی شک ننگین و سیاه وضد بشری  است.خامنه ای بی شک جنایتکار است. کسانی که چراغ سبز داده اند جانی اند. کسی در این ها شک نمیکند.
صدها سایت و رسانه و شخصیت سیاسی و اجتماعی، فرخوان و اطلاعیه داده اند،سازمانها، شخصیتها، وکلا، وزرا،و.... دستشان مریزاد. قبل از این نیز دو باروفکر میکنم مجموعا بیشتر از دو بار این کشتار تکرار شد واعلامیه ها  همدردی ها بدینسان بود که دستشان مریزاد . بدون شک در آینده  از آنجا که «زمینه»  جنایت و جود داردو«قاتلان» بر مسند قدرتند،  «زمان» جنایت فرا خواهد رسید و مثلث جانیان بازهم  جنایت خواهند کرد ، اگر نه مالکی ، «مالکیی دیگر»، و«خامنه ای»، در سایه دستور خواهند داد «چراغ سبز دهندگان» چراغ سبز خواهند داد و بازهم تفنگها شلیک خواهند کرد و «زنان و مردان مجاهد» در مظلومیت و بی پناهیی به مراتب دردناکتر از دوران حسین ابن علی به خاک خواهند افتاد، که عاشورا چند روز بود و نه سی سال، وباز «اعلامیه ها و اطلاعیه ها» تکرار خواهند شد و «تسلیتها» تکرار خواهند شد و «تکرارها» تکرار خواهند شد!
 آیا تنها به اینها باید دلخوش بود و در فاصله بین دو جنایت چیزی قابل فکر وجود ندارد؟ آیا صحبت دیگری جز تسلیت و اطلاعیه نمیتوان انجام داد؟ و انتقاد از این و آن که این چرا اطلاعیه داد و آن نداد، و آن چرا سخت اطلاعیه داد و این شل، باید بسنده کرد؟ آیا مثلا به این جبرسیاسی یا ایدئولوژیک یا تاریخی  باید تن داد که فرزندان ملت ایران همینطوربی سلاح و بی پناه و در چنگال دشمن ایرانی و غیر ایرانی سر بریده شوند که این سرنوشت آنانست! و با این سر بریدنها شرافت ملت ایران حفظ میشود و راه استراتژیک جنبش ملت ایران و آزادی و دموکراسی گشوده میشود؟ یا میشود در آنسوی پرده های خون و احساسات سئوالات دیگری را نیز دید و شنید و به زمینه ای اندیشید که به مالکی و خامنه ای و حامیانشان اجازه میدهد کشتار کنند و خون بریزند و بنوشند، آیا این زمینه را نیز آنان بوجود آورده اند یا این جبر تاریخ و انقلاب است و اراده الهی بازهم بر این است تا  در آغاز خونین قرن بیست و یکم و بپایان رسیدن انبعاث رسولان و امامان دوازده گانه شیعه، باز هم به سنت ابراهیم خلیل  ابوالانبیا، با قربانی در پی قربانی وخروشانتر شدن رود خون و دریای خون، فراتر از هر منطق سیاسی، راه تحول برای نه تنها ملت ایران بل جهان را بگشاید.
 اگر این چنین است و فراتر از هر منطق سیاسی و فلسفی و در مداری فراتر از مدارهای انسان زمینی راهی هست که بر این مهر تائید مینهد چرا نباید اعلام شود؟ که با این اعلام: باید چشم بر افقی گشود که همه چیز در آن افق  نه چنین است که ما خاک و خاکستر  نشینان  حقیرمیپنداریم.
 من بعنوان یک شاعر و نویسنده در میان پناهندگان ایرانی، متنفر از «جمهوری اسلامی و ولایت ننگین فقیه»، و به عنوان کسی که خدا، آزادی و حیات و شرافت و کرامت انسانی را بعنوان برترین ارزشها و ناموس زندگی و فراتر از هر مکتب و مذهبی قبول دارد، و نیز کسی که از سال پنجاه و سه تا هشتاد و چهار بمدت سی و یکسال در میان ویا در کنار این فرزندان ملت گذرانده ودر آستانه شصت سالگی هیچ توشه ای جز مهر میهن و ملت خود ندارد، از پرپر شدن فرزندان مجاهد و مبارز مردم ایران در اشرف  داغ بر دل دارم وقاتلان رنگارنگ آنان را شایسته لعنت خدا و نفرت مردم میدانم. در رابطه با این کشتارها قبل از این در چند نوشته و شعر حرفهایم را زده و پیش بینی های خود را کرده ام. در شرایط حاضر چنان اندوهگین و هنوز فرسوده از بیماری ماههای گذشته هستم که سودای سخنم نیست و عجالتا به دوباره ارائه کردن همان نوشته های گذشته کفایت میکنم و آرزو میکنم پیش و بیش ازمن و ما آنان که سکاندارنند اندیشه کنند و بر آنچه شایسته روشن شدنست نور بیفشانند که فرصت تنگ است و مالکی و خامنه ای و  قاتلان هستند تا بازهم بکشند.
درود بر فرزندان رشید مردم ایران در قرارگاه اشرف
درود برروانهای پاک شهیدان رگبارهای جنایت و تزویر
سرنگون باد جمهوری ننگین خامنه ای و راه و رسم عفونت بارولایت فقیه
اسماعیل وفا یغمایی
دهم آوریل 2011

۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

به بهانه سخنان دکتر هزار خانی و سخنی با خانم رجوی

به بهانه سخنان دکتر هزار خانی و سخنی با خانم رجوی
اسماعیل وفا یغمائی

....اندرین سوگ گران بیکران آیا
صد هزاران،لردها و پارلمانترها  
صاحبان چند میلیون خط و امضا
صبحگاهان در عزای کشتگان ظلم
قهوه خود را ننوشیدئند؟
جامه اندوه پوشیدند؟
اشکی آیا هیچ از چشمان اوباما فرو غلتید؟
بانوی فرهیخته مادام هیلاری
کرده ایا سوگواری؟
بر فراز پارلمانهای اروپا بیرقی دیدیم باری؟
ای دریغا ! ای دریغا !نی
باز ما ماندیم وجوی خون فرزندانمان جاری به رود خون
باز ما ماندیم جوی خون فرزندانمان جاری به رود خون
باز ما ماندیم جوی خون فرزندانمان جاری به رود خون
(از شعر منتشر نشده کاروان.نگارنده)
دکتر منوچهر هزار خانی، عضو قدیمی و برجسته شورا و روشنفکر ارجمندی که اهل درد و مسئولیت است درمجلس بزرگداشت کشتگان ظلم خامنه ای و مالکی  و شهیدان مجاهدین سخنانی ایراد کرده که شایسته تامل است.این سخنان بصورت نوشتاری نیز منتشر شده است و من آنرا خواندم. تا جائی که من متوجه شدم ، هزارخانی بر تغییر شرایط تاکید کرده است. او اشاره کرده در کشتار اول و فشارهای قبل، شاید تصور میشد که قضایا از سر بی تجربگی بوده و راه آشتی باز است ولی این بار مالکی با ساز و برگ بمیدان آمده و اعلان جنگ نموده است.
 دکتر هزار خانی به اجمال سخن گفته ولی من اینطور میفهمم که مالکی تائید طرف سوم یعنی ارباب بزرگ یا جناح موثر آن را برای کشتار داشته است و در شرایطی که امثال کدیوربمثابه ملای مثلا سبزنگران خروج مجاهدین از لیست تروریسم هستند و دوستان مجاهدین در انتظاررای مثبت جهانداران برای خروج مجاهدین از لیست، و فعالیتهای دیپلماتیک مجاهدین و خانم رجوی در اوج و هر روز اعلامیه های حمایت این پارلمانتر و آن و کیل و شمار زیادی از وکلا که بقول خودشان جمع عظیمی از ساکنان زمین را نمایندگی میکنند منتشر میشود ناگهان کشتار مجاهدین بی سلاح به وحشیانه ترین شکل ممکن شروع میشود و به شقاوتبار ترین شکلی باز هم خون جمعی که عمری را در رنج و شکنج سپری کرده اند بر زمین میریزد.
از عکس العملها با خبریم. تقریبا همه موافقان و مخالفان، و نه دشمنان مجاهدین اعلام همدردی کردند و این کشتار را محکوم کردند. هواداران خارجی و دیپلماتیک مجاهدین هم همینطور، عکس العمل خود مجاهدین که این روزها در برخورد خانم رجوی خلاصه میشود مثل اکثر اوقات عاطفی و ایدئولوژیک و فلسفی بود و بیشتر به کار فضای درون سازمانی میاید تا دنیای بیرون از مجاهدین. در سخنانی که خانم رجوی ایراد کرد،با تکیه بر عاشورائی بودن و سخن از فدیه های مسعود و کار زار کبیر واینکه جنگ با دست خالی معیار حقانیت است و امثال این سخنان روشنائی کافی بر این مساله نیفکند که با تمام اینها و با این تغییر در کشتار و بمیدان آمدن مالکی با چراغ سبزجهانداران طرح آینده چیست و چه باید کرد؟
سئوالات روی میز علیرغم دردناک بودن آنها چندان پیچیده نیست. برخی از سئوالات اینهاست.
اگر وضعیت تغییر کرده است و دشمن خونخوار سه گانه برای کشتار و کشتارها دندان تیز کرده است طرح آینده چیست؟
- آیا با زهم امید بستن به دیپلماسی قبلی کار ساز است؟
-آیا فارغ از دیپلماسی، شما واقعا حائز چنان شرایطی در داخل ایران هستید که از کشتار چند ده مجاهد و کشتارهای آینده هراسی ندارید و بدون تردید با چیزهائی که ما نمی دانیم و شما میدانید برد با شماست و پیروزمندانه به ایران و تهران وارد میشوید و شکاکان شرمنده خواهند شد؟
- آیا فارغ از خوب و بد شرایط و فراتر از دنیای سیاست وتغییر و تلاش برای پیروزی دست آخر بر پایه تئوری عاشورائی می خواهید بمانید و دسته دسته یا یکباره به شهادت برسید و داستان را به باور خودتان به پایان و کمال برسانید و باز هم به باور خودتان ردپائی جاودان از خود برای بشریت معاصر و اینده باقی بگذارید. اگر این چنین است لطفا اعلام کرده و تکلیف را روشن کنید.
آیا و بسا ایا های دیگر که برای حامیان شما و بسیاری از مخالفان اندیشه شما  که در عین حال کشتار و ظلم به مجاهدین را نمی خواهند،مطرح است و باید پاسخ داده شود.
شما البته حق دارید راه خود را بروید.برای من محل تردید نیست که اکثریت پیروان شما و مجاهدین انقلاب کرده آماده جنگیدن با دست خالی و شهادتند.اینها چه به تبع بیست سال کار مداوم ایدئولوزی و تئوری آقای رجوی که در سال پنجاه و هشت ودر همان جلسات آغاز «طلاقهای جمعی» و به تعبیر سازمانی «فدای عواطف خانوادگی برای رهائی ملت ایران»،  اعلام کرد «برای جنگیدن با خمینی در من  ذوب شوید»، و چه به تبع شرایط و نیروی روحیه جمعی شجاعانه آماده ی مرگند. شما نیز سالهاست که منادیگر این هستید. در آن جلسات منهم چند سالی تا هنگام جدائی از سازمان مجاهدین، حضور داشتم ولی مرگ تمام قضیه نیست. بقول سیمون دو بوار همه میمیرند ، انسان از لحظه تولد محکوم به مرگ است فقط تاریخ اجرای حکم دیر و زود دارد.ما همه چه با مرگ معمولی و چه به ضرب گلوله یا طناب دار و یا هر چیز دیگرمیمیریم، ولی گویا در آغاز راه بحث، بحث اعتلای حیات بود و نه فقط شجاعانه مردن،در این ماجرا سالیان دراز بحث، بحث آزادی و دموکراسی و ایران در مسیر یک تلاش سیاسی و انقلابی درست روی میز بود و پیروزی مردم، و نه فقط مرگ شجاعانه و در خون غلتیدن در پی خون غلتیدن
....گیرم از هر موجه ای فواره زد آتشفشان هول خیز خون
گیرم اینسان و بدین راه و روش این رود خون همسنگ دریا شد
گیرم از خون شهیدان سرخ دریائی به هرجا باز پیدا شد
هان زجوی خون ز رود خون ز دریاها و اقیانوس  خون ما را چه حاصل
تا که کشتی را بر این دریا نه پیدا،
راه در دریای ملت نقشی ازمیهن  به ساحل.
(از شعر منتشر نشده کاروان.از نگارنده)
و نیز باید توجه داشته باشید که حقانیت در عرصه سیاسی از خطوط سیاسی درست و پایگاه اجتماعی و ... بیرون میاید و نه فقط با دست خالی در مقابل تانک و توپ به شهادت رسیدن و امروز سئوال این است که این خطوط در آینده چیست تااین شهادتها معنائی ملی و اجتماعی و نه فقط عاشورائی داشته باشد بگذرم از اینکه معنای عاشورا و کار حسین ابن علی در چهارده قرن قبل و در فاصله چند روز و نه سی سال برای  همه در روشنائی کامل قرار داشت و مثل روزگار کنونی سئوال بر نمی انگیخت. ولی اکنون و پس از این جنایت هولناک و افقی که در برابرست و بعنوان نیروئی که علیرغم همه چیز یک سانتیمتر از آلترناتیو بودن و سرنگون کردن کوتاه نیامده بایست به این سئوالات و امثال اینها پاسخ دهید و افق را روشن کنید.باور کنید در دنیای بیرون از جهان درونسازمانی عمیقا ایدئولوزیک مجاهدین، فعال شدن پتانسیل بخش عظیمی از ایرانیان که علیرغم همه چیز محبت مبارزان و مجاهدان را در دل دارند در گرو پاسخهاست و باور کنید فقط دوباره به خاک و خون غلتیدن چند ده مجاهد مظلوم پاسخگوی ابهامات نیست وبقول شما دست خالی به جنگ تانک رفتن و بر خاک افتادن برای بدنه اجتماعی، نمی تواند کافی باشد.شما میگوئید آلترناتیو و تنها آلترناتیو برای تمام ایران هستید و لاجرم به باور خودتان  نماینده همه هستید، پس طبعا مخاطب و نیز پاسخگوی تمام باید باشید. امیدوارم نوشته ناکافی و شتابزده من به اندازه کافی روشن باشد.
دوازده آوریل 2011

۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه

یا مقلب القلوب و الابصار والا یا ایها الساقی !اسماعیل وفا یغمایی

این نوشته پارسال نوشته شد ودر دیدگاه درج شد امسال تنها با تعویض تاریخ باز نشر میشود که حرف فقیر همانست که پارسال بود
یا مقلب القلوب و الابصار والا یا ایها الساقی !اسماعیل وفا یغمایی
شب عید است وپایان یکسال دیگر. با سال هشتاد و نه خداحافظی میکنیم وچون میدانیم مهمانی است که نمیتواند برگردد! الکی تعارف می کنیم و میگوئیم
- مفتخرمان کردید. بازهم تشریف بیاورید! منزل خودتان است. جانا زرفتن تو دانی چه ماند بر دل- از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل. البته اگر کسی از مهمان دلخور باشد می تواند در دل، جای آتشی را با پشکلی عوض کند که از کاروان هم آتش بجا می ماند و هم پشکل شتران..
و به سال نود سلام عرض میکنیم. و اضافه میکنیم
خوش آمدید. صفا آوردید.بفرمائید. باز هم منزل خودتان است. خوش آمدی که خوش آمد مرا ز آمدنت.
معلوم نیست کی صاحبخانه است و کی مهمان؟! ما یا او؟آیا زمان بی پایان و یا من و شمای فنا پذیر!؟
چه ما بخواهیم و نخواهیم زمان میگذرد زمان بسیط بی پایان که نه سر دارد و نه ته، چیزی است مثل خدا، یا زروان که همان زمان بی پایان است و مکتب زروانیسم بر آن متکی است. ما انسانها، البته همه نه!! علیرغم هارت و پورتمان! وکبر و غرور خنده دار مان و بی نهایت طلبی هایمان خیلی کوچکیم و گذرا ، من که به این ایمان آورده ام و احساس میکنم هیچ هیچم . ما آدمهای کوچک فسقلی ! در پهنه زروان بی پایان ،برای اینکه سر گیجه نگیریم و رشته کار از دستمان در نرود و دیوانه نشویم، آمده ایم و در این چند روزه هستی زمان را نامگذاری اش کرده ایم که امروز مثلا یکشنبه است و فردا دوشنبه و امسال سال هشتاد و هشت و بعدی هشتاد و نه. سالها قبل رفیق شاعری در بحثی جالب یقه یکی را گرفته بود که:
از کجا که امروز واقعا یکشنبه باشد و دوشنبه نباشد . اصلا کی می تواند ثابت کند که روز اول هستی چند شنبه بوده؟ و واقعا همه در جوابش در ماندند ولی در هر حال و با تمام این مباحث بقول برادر دانشمندمان روانشاد بزرگ انگلس( نقل بمعنا) در کتاب شریفه و مستطاب «دیالکتیک طبیعت» یکسال را از دست دادیم تا بتوانیم یکسال زندگی کنیم که برای هر لحظه زندگی باید یک لحظه مرد و طول زندگی هر انسان به اندازه طول مرگ او در زمان است تا وقت وقتش برسد و ببینیم چه خواهد شد و مردگان از قید زمان راحتند و همه در عرض هم و به همین علت خیام بزرگ که ریاضیدان و زمانشناس بوده می فرماید
فردا چو از این دیر کهن در گذریم
با هفتهزار سالگان در گذریم
یعنی به نظر من خیام می خواهد بگوید تا نفس آخر را کشیدیم همعرض میشویم با کسی که هفتهزار سال قبل فوت کرده و من با اتکا به همین شعر خیام آرزو دارم منجمله پدر و مادری را که بیست سال درد دوری مرا تحمل کردند پس ازآنکه بقول دکتر ساعدی اندکی فوت فرمودم و جراحات ناشی از ضرب وشتم نکیر و منکر و عوارض نیمسوز بر طرف شد، هم عرض خود بیابم و عذر تقصیر بخواهم وبا توجه به حوادث ایام عمر خود آن شعر معروف را در حالیکه با انگشت اشاره بخودم اشاره میکنم برای هردو بخوانم که:
به علی گفت مادرش روزی....
بگذرم و بروم سر اصل مطلب.
سال نو را خدمت تمام دوستان تبریک میگویم. با مسلمین همصدا یا مقلب القلوب میخوانم! و با مسلمین مقلد حافظ بجای مقلب القلوب، ساقی را صدا میزنم که:
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
و : ساقیا لب را شراب آلوده کن- بوسه ای ده و زغمم اسوده کن .. تا بعد ببینیم اوضاع به چه سمتی پیش میرود!
در سال نو، با اهورا پرستان سرود آتش میخوانم و با کفار و مرتدین و اته ها و کمونیستهای بی دین و با دین! و ناسیونالیستهای غیر شوونیستی که بیش از حقوق خود به حقوق ملیتهای ایرانی از جمله ملیت کور و کچل فارس اعتقاد دارند زمزمه نوروزی سرخ ارتداد سر میکنم و می گویم عید همه مبارکباد.
باید به همه تبریک گفت.به همه ی آحاد گوناگون فکری و ملیتی و مرامی الا آخوندهای حرام لقمه حکومتی که نوروز را سالهاست پای بند دیروز، آنهم دیروز آخوندی کرده اند. نوروز را باید به همه تبریک گفت به دلایل متقن ونه از سر سازشکاری و خوشخیالی.
معلم بزرگواری داشتیم که معتقد بود مرحوم عرفی شیرازی سازشکار بوده زیرا سروده است:
چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت عرفی
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند
در دنیائی که در هندوستان بر سر یک مسجد، که سابقا معبد هندوها بوده و بعد مسلمانها مسجدش کرده اند و در دور تسلسل حملات هندوها و مسلمانان تا حالا دو سه هزار هندو و مسلمان مادر مرده گرسنه کون برهنه بخاطر یک مشت خشت و خاک کشته شده اند نمیشود چندان با نیک و بد دو طرف سر کرد.
این حرف او راست بود و راست است اما در رابطه با نوروز ماجرا دیگر است. در مملکتی مثل ایران با این طول و عرض و تاریخ و با این رنگارنگی ملیتها و مذاهب و سنتها ماجرا دیگر است.
در مملکتی که در تکه اول تاریخ خود اهورا پرست بوده است و فارغ از ظلم و ستم سلاطین، یکی از دو امپراطوری بزرگ جهان و پرورنده دو پیامبر، زرتشت و مانی و یک مصلح، مزدک، و بسا چهره های دیگر،و همین نوروز هم بازمانده این دوران است صبح نوروز باید به سلام آتش و اهورا رفت! و سرود اشم وهو ی ساخته استاد پور داوود را خواند
بامداد شد بانگ زد خروس
از سرای شه برزدند کوس /چرخ شست نک روی آبنوس
موبدا تو هم خیز و روی شو /خوان اشم وهو،گو یتا اهو
گو یتا اهو،خوان اشم وهو...
ودر مملکتی که علیه گه کاری ملایان قدیم و جدید و و باریش و بی ریش مرتجع حقه باز، وافتضاحات و جنایت اسلام سیاسی حکومتی، چه سنی و چه شیعه اش، از سوی دیگر اسلام مربوط به مردم مظلوم و معتقد، چه شیعه و چه سنی اش تبدیل به فرهنگ و هوای زندگی معنوی توده ها شده و علیرغم اینکه بابک خرمدین قهرمان مبارزه بیست و پنجساله مسلحانه سرنگونی طلبانه استقلال جویانه با مامون و معتصم بود ولی مزار امام رضای مظلوم و مسموم، بنا بر اعلام یونسکو همین امروز هم بزرگترین و شلوغترین مرکز زیارتی جهان است و سازمان مجاهدین رزمنده ضد آخوندش اسم دومین عملیات بزرگ خود علیه آخوندها را نه عملیات بابک خرمدین که عملیات آفتاب خراسان می گذارد، و در جنبش سبزش مخالفان فریاد میزنند « یا حسین / میر حسین» و چماقداران نعره میکشند« یا علی/سید علی» و اسم شاه سابقش محمد رضا ، و اسم پدرش رضا و اسم شاه در تبعید کنونی اش هم رضاست یعنی هر سه همنام آفتاب خراسانند! در این مملکت! باید توجه کنیم که بجز اینکه گذشته از بزرگان ، در رابطه با ما کوچکها ، همان اول تولد اسلام عزیز از بالا در گوشمان اذان می گوید و از پائین همه ما را سنت میکنند و بقول یزدیها بر سر نفسمان مندیل میبندد تا یادمان بماند کار دست کیست!! دین با همه چیز بصورت فرهنگی آمیخته است و به همین دلیل متقن باید:
صبح عید با شیعه و سنی و مذهبی این ملت رفیقانه مقلب القلوب را خواند و صورتشان را بوسید و اسعدالله ایامکم گفت و ابوبکر و عمر و علی و امام باقرشان را بخوبی یاد کرد!، اما یادمان باشد که:
از انجا که در روی دیگر سکه، یک اسلامی وجود دارد که سرش در دست ارتجاع تاریخی مذهبی و تنه و دمبش میان مردم است و این مذهب، در کار ریش تا جیش واز ذکر یعنی دعا، تا ذکر یعنی آلت تناسلی ما دخالت میکند و از قبل از تولد تا بعد از مرگ ما را با هزاران دخالت از صبح تا شب زیر نظر دارد و بقول عبید زاکانی بزرگ(نقل به مضمون) هر دو روز یکبار دست در شلوار زن و مرد مومن ومومنه میکند تا ببیند موی زهار یعنی فلانجای اشخاص از یک دانه جو بلندتر شده یا نه، تا دستور نوره کشی را صادر کند وتا نماز درست باشد! باید حتما صبح عید به در خانه حافظ و سعدی و خیام و فروغ و شاملو و نیما ودر غربت فعلی به در خانه هادی خرسندی و اسماعیل خوئی و نعمت آزرم ومینا اسدی وشهر نوش پارسی پور و استاد یار شاطر و ... رفت و با آنها پیمانه ای صبوحی زد و ماچهای صدا دار غیر شرعی نمود تا روی آن مذهب مزاحم زیاد نشود که اگر به او رو بدهیم هم ملت را می برد جبهه به کشتن میدهد . هم دختر نه ساله مان را صیغه میکند هم دستمان را میبرد و هم بقول روانشاد بازرگان زنمان را بر ما حرام میکند وکلید اتاق خواب ما را در جیب لباده مبارک گذاشته و کرررکرررکر و هررر و هرر و هر به ریش زن و مرد ما میخندد ، شاد از اینکه ماتحت مقدس ملوکانه مبارک را بر کرسی رسول اکرم نهاده است.
در این مملکت باید صبح عید با ترکها ترکی بخوانیم با کردها کردی و با لرها لری برقصیم با بلوچها و گیلک و مازندری و عرب و ترکمن همصدا شویم و دهل و غژک و سرنا و کمانچه بزنیم و به بارگاه مقدسین و مقدسات مسیحی و کلیمی و زرتشتی و بابی و بهائی و شیخی و صوفی و درویش و اسماعیلی و شیطان پرست ایران برویم و صورت همه را ببوسیم و بگوئیم مخلص شمائیم و عیدتان مبارک. این مملکت ماست. قرنهاست این چنین بوده . با همین تنوع و رنگارنگی و بدی و خوبی و سایه روشنها ی رنگین و عطر آلود و الان با همین سایه روشنها و رنگارنگی هایش اسیر یک مشت ملای قرمساق حرامزاده حکومتی و یاران ملاست و هم در جنگ با ملاست. صبح نوروز همه کنار هم بایستیم. همه زمزمه های یکدیگر را بخوانیم. همه شربت و شراب و نقل و نبات یکدیگر را بخوریم و همه به هم نیرو بدهیم و بعد به جلو نگاه کنیم. سال هزار سیصد ونود جلوی ماست و جلادان بوم بر حضور دارند باید اگر هنوز اهل مبارزه و میهن و مردمیم و به خیل آنهائی که صرفا در شخص شخیص خودشان خلاصه نشده اند نپیوسته ایم و بیرون از حودمان ادامه داریم، باید با آنها بجنگیم و ننگشان را از این مملکت ، ما و فقط ما مردم ایران، چه در داخل و چه در خارج از ایران پاک کنیم. پس ای خواننده عزیز بوسه ی کاتب این سطور را بده! و ماچ را بستان! و این شراب بنده! که از سبوی مولانا حافظ کش رفته ام و تو نیز شربت خود را که از مشک سقای کربلا بیادگار داری مرحمت فرمای و بیا تا در آغاز سال با هم همصدا شویم که یا مقلب القلوب و اسعدالله ایامکم و الاا یا ایها الساقی و الخ.
نوروزتان مبارک.
اسماعیل وفا یغمایی

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

راستی جه خبر است؟.اسماعیل وفا یغمایی

راستی جه خبر است؟
اسماعیل وفا یغمائی
شورش مردم تونس و فرارملک بن علی و عیال با یک تن و نیم طلا، زمین لرزه سیاسی غریبی ایجاد کرده است که از لیبی تا سوریه و اردن ومصر گرفته، تا الجزایر و احتمالا مراکش و بعد هم کشورهای اسلامی دیگر را میلرزاند. جهان اسلام  مثل شیر در اعماق جنگل روزگاربه غرش در آمده است و دیکتاتورهائی که اکثرا رئیس جمهوردند ولی تمامشان شاهانی ریاکار و حقه باز، که گویا تخت قدرت به نشیمنگاهشان میخ پرچ شده است دارند زیر فشار مردم کوتاه می ایند. شور و غلغله غریبی بر پا شده است و باید رفت و کوشش کرد و  دانست واقعا داردپس از سالیان دارد حلوای انقلاب و آزادی پخش میشود و یا دارند خر را با نمد داغ میکنند وعده ای فکر میکنند بساط سور و سات بر پاست و راستی راستی دارد انقلاب میشود .
واقع امر اینکه حضراتی که بر کشورهای مربوطه دارند حکم میرانند قدرت طلبانی فاسد و مفتخوارند که با اهل بیتشان رس ملتی را و ملتهائی را کشیده اند و در طرف دیگر مردم حق دارند و باید در برابر چنین الدنگهائی شورش کنند و بساطشان را جمع کنند اما تمام قضیه این نیست.
سی و دو سه سال قبل ما ایرانیان تجربه ایران را داریم. ایرانی که فرهنگ دو هزار و چند صد ساله اش نیمی ایرانی زرتشتی و نیمی ایرانی اسلامی بود و ملاهایش چند آب شسته تر از ملایان افغانستان و پاکستان و لبنان بودند و مصر. در فرجام یک انقلاب شاه رفت و شیخ آمد و حاصلش را همه می بینیم. متاسفانه بزرگانی!! همچون شاه خدا بیامرز ما، و نیز ملک حسین و ملک حسن و ملک اسد و ملک مبارک و ملک بن علی وملک صدام مرحوم (و به جور بردار بیگانه کشیده شده) و سایر ملکها، در کنار سایر خرابکاریهای قابل اغماض!! مثل کشتار مردم و دزدی و فساد و سرکوب  ، خرابکاری بزرگشان این بود که با درو کردن همه جیز و همه کس در حیطه سیاست مانع رشد دم و دستگاه و نیرو و اپوزیسیونی شدند که خدای ناخواسته اگر روزی شورشی شد و فاتحه حکومت خوانده شد این اپوزیسیون و نیروی مردمی بتواند از زوال مملکت و افتادنش در چنگال ارتجاع و استبداد جلوگیری کند. دیکتاتورها یا اصلا به سقوط فکر نمی کنند و یا وقتی فکر کنند میگویند بعد ازما گور بابای همه!. مرحوم شاه ما! که از خیلی از ملکهای معاصر لیبرالتر بود، با به بند کشیدن مصدق و سد کردن راه او در 28 مرداد هم فاتحه حکومت خودش را خواند و هم راه را برای خمینی هموار کرد.مصدق نمی خواست سلطنت را وازگون کند بلکه میگفت شاه کار خودش را بکند و بگذارد قانون اساسی اجرا شود و سایر قضایا. در مملکتی که مصدق سرکوب میشود و شاه منفور، و اپوزیسیون فعالی وجود ندارد و یا زیر زمینی است بساط متشکل ملایان با ریشه های چند صد ساله و شبکه مساجد و تکایا و دهها هزار طلبه و دریائی از اعتقادات مذهبی تاریک و روشن میان مردم بیگناه! و جهل رنگ شده تاریخی، در کمین و مترصد فرصتند و این چنین حضرت امام با استقبال چند میلیونی وارد ایران میشود تا بکند آنچه را کرد.
حالا برویم سر سایر کشورها. ملک ها دارند درمیروند ولی چه کسانی میایند؟ در سرزمینهائی که مثل ایران، تشکلهای بجا مانده همان تشکلهای اسلامی متکی بر پیشینه تاریخی و اعتقادی مردم است و به اندازه کافی هم، مایه  بحق و ناحق خود را در گریز مردم از کثافتکاریهای کاپیتالیسم و هرزابه های فرهنگی اش را در جان مردم تزریق کرده است چه جیزی در انتظار است؟ ما شاید نمیتوانیم در عرصه عمل کاری انجام دهیم ولی شناخت واقعیت چیز بدی نیست و اقلا میتوانیم بدانیم در جهنم روزگار چطور میتوان راه رفت و فکر کرد.
د رمصر که غول بزرگ این شورشهاست و اگرملک مبارک کله پاشود زمین لرزه سقوطش لرزه ها ایجاد خواهد کرد، اخوان المسلمینی ها با هشتاد نود سال سابقه متشکل ودر کمین اند و ریشه و مایه کافی هم دارند. اینان میخواهند یک حکومت اسلامی بر پایه شریعت ایجاد کنند و در این شورشها هم بشدت فعالند. جهادیستهای تروریست و بمب افکن هم هستند.مردم مصر با اسلام نرم و غیر متجاوز خود صحنه گردان اصلی شورشند ولی در سر بزنگاه تردید نکنیم تشکلها می توانند زمام خیلی از چیزها را در دست بگیرند.لائیسیته در مصر قدرت چندانی ندارد و اگر چه روشنفکرن مصری به آن عنایت دارند ولی در یک پایتخت بیست میلیونی با شیوخ قدرتمند الازهر و در غرش الله اکبرهای در هم آمیخته صدای لائیکها چقدر قدرت دارد با این وضع میتوان در کنار احسنت گفتنها و مرحباها به شورش ملت، کمی نگران هم بود.
این یک طرف قضیه است و طرف دیگر قضیه مساله رئیس کل جهان یعنی جهاندار بزرگ است که در این میان چه نقشی دارد؟در دوران مرحوم شاه از آنجا که بستن شال سبز اسلامی در مقابله با شوروی ضروری بود بزرگترین نیروی وابسته به جهاندار و سمبل آن شاه مورد بی مهری قرار گرفت و از جهات خارجی راه برای ورود امام راحل هموار شد. در جهان کنونی که گاه شصت پا به شقیقه ربط پیدا میکند ومثلا افغانستان با طالبانش و القاعده اش و بن لادنش که سابقه تاریخی اش با بزرگان نفت فروش و عضویتش در ارگانهای امنیتی جهاندار درخشانست، به آمریکا حمله میکند و برجهایش را میزند وبر اثراین فاجعه بجز افغانستان، معلوم نیست چرا صدام حسین لائیک و تنها دیکتاتور لائیک منطقه که ملایان را افسار زده بود و با فاندامانتالیسم و انتگریسم اسلامی میانه ای نداشت، بعد از ده سال تنبیه و تحریم مورد اتهام قرار میگیرد و راه برای حمله و اشغال عراق همراه میشود و جهاندار میخ اش را در قلب خاورمیانه میکوبد باید دید دیگ آش تازه ای که بار گذاشته شده از چه معجونهائی ترکیب شده است و آیا فقط و فقط انقلابست که دیگ را بار گذاشته یا چیزهای دیکری هم هست. ایا مقوله چین و قدرت عظیمش را در عرصه اقتصادی و سیاسی نمیتوان برای ارباب کنونی نگران کننده دانست و اینکه شال سبز دیگری باید به دور شکم مبارک بخشی از جهان اسلامی پیچیده شود؟ایا میتوان به اینده ای اندیشید که اسلام عزیز در کشورهای شورشی میخ مبارکش را کوبیده است و  قانون شریعه و ملایان رنگارنگ دارند حکم میرانند ،باید دید در این میان سود و زیان اربابان جهاندار و جهانخوار که برای جهانداری و جهانخواری لحظه به لحظه فکرهای نو میکنند چگونه حکم میکند و آنها غافل نشسته اند تا مثلا انقلابیون کارها را جلو ببرند و جهانی عادلانه را به عالمیان پیشکش کنند یا در این میان مشغول کارهائی هستند. در جریان تونس ملک بن علی بدش نمی آمد که کله ملت را بکوبد ولی از نواحی غیب ندا رسید که طلاها را بردار و برو و کار را مشکلتر نکن و بن علی هم حرف شنوی کرد وحرف بزرگان را به گوش گرفت و رفت حالا باید دید در ادامه ماجرا چه رخ خواهد داد.
در دنیای اسلام کشوری و ملتی که با رنجی سی ساله نقاب از چهره ولایت اسلامی کنده و مردمش سراپا آماده اند تا حکومتی غیر مذهبی و دموکراتیک را بنا کنند ایران است، یعنی بزبان ساده و روشن تنها کشوری که اگر در آن شورش یا انقلاب بشود دولت شریعت پناه نخواهد برد ایران است ولی معلوم نیست چرا بطور جدی بزرگان عالم مددی نمیرسانند و فقط در این باره سر تکان میدهند ولی در سایر موارد دارند هم دل میسوزاند و هم دامن.ا ین مسائل فقیر را قدری تیره بین میکند و نگران که البته امیدوارم بدبینی من از سر اشتباه باشد و انشالله تعالی تمام کشورهای شورشی بعد از دفع ملوک خود به دموکراسی و و آزادی دست یابند و ایام خوششان اغاز شود. و دودی که بلند شده است از زیر دیگهای اش و حلوا و حلیم باشد و نه از نواحی دیگر و به علل دیگر. چهارم فوریه 2011 میلادی

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

تاملاتی ساده و پراکنده در باره مذهب و لامذهبی


تاملاتی ساده وپراكنده در باره مذهب و لامذهبىاسماعيل وفا يغمائى(1)
در كار گلاب و گل حكم ازلى اين بود
كان شاهد بازارى اين پرده نشين باشد
(حافظ)
احتياجى به تاكيد ندارد كه جنجال و غوغاى در بسيارى موارد خونين و خشن مذهب و لامذهبى، ــ بهتر است گفته شود جدال مذهبى و لامذهب ــ حكايتى است كه بخصوص در ايران نيز مثل ساير نقاط دنيا از قديم و نديم شروع شده و هنوز هم متاسفانه به اشكال گوناگون ادامه دارد،اما جالب است كه بدانيم تا جائى كه به بخش اعظم قضيه بر مى گردد جنگ و جدال ميان لامذهبى عليه مذهب خيلى كم بوده( لامذهب ها به طور معمول آدمهاى صلح طلبى هستند) وجدال مذهب عليه لامذهبى چندان وجود نداشته! بلكه جنگ ميان مذهب با مذهب يا مذهبى با مذهبى بوده و هنوز هم هست.
به بيان ساده هر مذهبى قرص و محكمى كه با اعتقادات خودش شوخى نداشته و خدا و پيامبر و امام و دين و مذهب و ولى فقيه و مرجع مورد اعتقاد خودش را برحق و برترين وآخرين مى دانسته، دين و مذهب سايرين را در ته ذهن وضميرش كمابيش ناحق و لاجرم آنها رالامذهب(داراى مذهبى ضاله= لامذهبى) مى دانسته و اگر شرايط اجازه مى داده يعنى اگر حكومتها و قدرتهائى كه زمام جامعه را در دست داشتند اين جنگ و جدال را به نفع خودشان مى ديدند، تيغش را برمىكشيده و خون لامذهبان(بخوانيد پيروان ديگر اعتقادات ) را مى ريخته.
مثالها اينقدر زياد است كه كافى است سرانگشتى كتابهاى تاريخ را ورق بزنيم و ماجرا را نگاه كنيم، بدون تعارف ،هزاران نمونه را خواهيم يافت و شاهد دشتهائى از اجساد و رودهائى از خون و اشك خواهيم بود كه حاصل جدال پيروان انواع و اقسام مذاهب با يكديگر بوده است. نمى دانم در كجا ! ولى سالها پيش در جائى خواندم كه بى ايمانى هرگز به اندازه ايمان و لامذهبى هرگز به اندازه مذهب تشنه خونريزى نيست و خون نريخته است. اين حرف تا اندازه زيادى درست است.از ساير كشورها بگذريم و به نمونه هائى از كشور خودمان توجه كنيم.
مانى و مزدك دو مصلح و پيام آور نامدار ايرانى، هيچكدام لامذهب نبودند، هر دوى آنها با احتساب زرتشت دومين و سومين پيامبران ايرانى و دست كم دومصلح رفورميست الهى و خدا پرست زرتشتى بودند كه از كهنگى دين وآئين رسمى و دولتى زرتشتى كه بازيچه دست علما و بزرگان دينى و پادشاهان وقت بود، و ازفقر و فساد و شرايط اجتماعى دوران خودشان به تنگ آمده بودند و لاجرم تصميم گرفتند عالمى از نو بنا كنند كه سرانجام توسط مذهبيون حاكم، و از جمله با مهر ارتداد وكفر بر پيشانى به وضعيتى فجيع خود و پيروانشان مورد كشتار قرار گرفتند و با اين كشتارها و بخصوص كشتارمزدكيان كه مى توانستند جانشين طبيعى و ايرانى دولت ساسانى باشند، ايران از آلترناتيو واقعى خود محروم و از سير طبيعى خود در جاده تاريخ خارج شد و در گلوى مهاجمان عرب، ونه در آغوش يك ايدئولوژى كه با پيام انسانى و فرهنگى و اجتماعى خود مرزهاى جغرافيائى را پشت سر مى گذارد، متاسفانه! فرو رفت.
و اما بعد، در مقطع حمله اعراب، وقبل از آن، ايرانيان مردمانى لامذهب نبودند، ايرانيان قرنها قبل از آن بانى و معمار يكى از قابل تامل ترين اديان بودند در مقطع حمله اعراب اكثر ايرانيان زرتشتى و مومن به دين و آئين خودشان (مزد يسنا) بودند و صدها سال بود كه آتش معابد زرتشت در ايران فروزان بود و اهورا مزدا ، پروردگارى كه از خونريزى بيزار بود و گفتار و پندار و كردار نيك، پيام برجسته او ودفاع از حيات انسان و حيوان و گياه سرخط آئينش بود توسط ايرانيان پرستيده مي شد ولى تيغهاى خروشان دلاوران مهاجم و متجاوزى كه به بهانه اسلام بركشيده شده بود ،نه تنها بر گردن امپراطورى فاسد و رو به زوال ساسانى نشست بلكه جمعيتهاى كثيرى از ايرانيان كشتار شدند و به بردگى گرفته شدند وملتى كه بنيادگذار يكى از نخستين تمدنها و دولتهاى جهان بود و قرنها مستقل زيسته بود به زير جزيه كشيده ودر زير يوغ استثمارى وحشيانه تسمه از گرده اش كشيده شد و تا سه چهار قرن بسيارى از مبارزان و روشنفكران مذهبى اش بنام ملحد و زنديق و قرمطى و مجوس نابود شدند و تهمت ارتداد بر پيشانى جنبشهاى مبارزاتى اش كوبيده شد تا ميخ مذهبى ديگر، اسلام عزيز،عليه مذهب قبلى كوبيده شود و همين طور هم شد.
درهمين دوران تنها ميان اسلام و زرتشتيگرى جدال بر پا نبود بلكه در سرزمينهاى اسلامى و عرب، جناح قدرتمند، با نام وبهانه مذهب و لامذهبى به كشتار مخالفان و شورشيان عدالتخواه مسلمان، بخصوص فرزندان على و فاطمه مشغول بودند و حسين ابن على به عنوان ملحدى خارج از دين و بر شوريده بر خليفه وقت(اميرالمومنين يزيد) كشته شد. در اين زمينه چون قبل از اين در مقالات و نوشته هاى مربوط به تاريخ ايران اشاره كرده ام اشاره اى نمىكنم و شما را به آنها ارجاع مى دهم.
تقريبا در پايان قرن چهارم هجرى ميخ اسلام، اسلام اهل تسنن به عنوان مذهب رسمى و دولتى در اكثر نقاط ايران ،و اسلام شيعى به عنوان اسلام اقليت در برخى نواحى ايران ــ كوبيده شده بود. در فاصله اين ايام تا آغاز دوران صفويه ماجراى كشتارها به شكلى ديگر ادامه داشت، ملحدان و لامذهبان وقت از نظر حكومتها اسماعيليان و حروفيان و عارفان وخردمندان و دانشمندانى چون حلاج و عين القضاه همدانى و شيخ شهاب الدين سهروردى و امثالهم بودند كه پا را از گليم افكار و عقايد وقت درازتر كرده بودند و يا بر عليه حكومتها برشوريده بودند. حاصل كار طبق معمول كشتار بود و نطع و تيغ جلاد و حكم سلطان و فتواى فقيهان.
با طلوع دولت صفوىه يكبار ديگر در سراسر ايران مذهب عليه مذهب به خشن ترين وجه تيغ بركشيد و ايران در گذر از سيلابهاى خون اكثريت سنى مذهب مردم ايران ، به آغوش تشييع رسمى و دولتى متجاوز و بيرحم كشانده شد و كاروانى از علماى شيعه از ساير نقاط و بويژه جبل عامل روانه ايران شدند. از آن روزگار تا روزگار ما ماجرا بر روال كهن خود ادامه يافته است ومذهب رسمى ودولتى و قدرتمند حاكم، به بهانه لامذهبى، هر جا كه لازم شده است و مصلحت نظام اقتضا كرده، تيغ بر گردن مخالفان خود نهاده است و خر مراد رانده است. نمونه هاى برجسته را بخصوص دردوران قاجاريه و كشتارهاى بابيان و بهائيان به عنوان لامذهبى و كفر و سرانجام جنگ خونين جمهورى اسلامى ايران با مخالفان فكرى خود ازجمله روشنفكران و دگر انديشان و صاحبان عقايد متفاوت و مجاهدين مى توان باز نگريست.اين جدال خونين و خشن اگر چه بدون شك زمينه اى سياسى دارد و براى به دست گرفتن قدرت سياسى وحاكميت است اما زواياى ايدئولوژيك آن را نمى توان انكار كرد. كمى به سفر تاريخ برويم.
(2)
با تلقى فلسفى و ذهنى خاص و شخصى خود از مذهب و خدا و پيامبر و... شايد فكر كنيم تمام يا اكثريت ستمگران لامذهب بوده اند. خيلى از مذهبى ها ئى كه به طور شخصى انسانهاى شريفى هستندو تلقى شان از دين و مذهب با انسانيت و گرايشات اخلاقى پاكيزه آميخته است ممكن است فكر كنند كسانى چون خمينى يا شاه آدمهاى بيدين و لامذهبى بوده اند و جناياتشان ناشى از لامذهبى آنها بوده است. اين تلقى يك تلقى ذهنى و شخصى از دين و مذهب افراد است. اگر مقدارى دقيق باشيم متوجه خواهيم شد كه خطاهاى ناشى از لامذهبى بيشتر در جغرافياى فقير گناه قابل دسترسى است و نه در وادى جنايات عظيم تاريخى كه براى آنجام آن كميت لامذهبى لنگ است، و بايد سفت و سخت مثل پاسداران خمينى پشتوانه مكتبى و مذهبى داشت تا بعد از زدن سى چهل تا تير خلاص غسل كرد و وضو گرفت و به نماز ايستاد.
خيال خودمان را راحت كنيم! و من مثال را از تاريخ ايران كه تسلط بيشترى بر ان دارم مى زنم. در تاريخ ايران ما كمتر با شاه و سلطان و امير و وزير لامذهب و بيدينى روبرو مى شويم، عليرغم تمام منكرات و عيش و عشرتها ومجالس شراب و شاهد و زنا و لواط و ساقى و كباب و رباب ، شاه و امير و سلطان و خان، مذهبى بوده اند وبسيارى از آنها نماز و روزه اشان ترك نمى شده و از دستگيرى سادات و علما و فقرا و تعمير مساجد و زيارتگاهها و امثالهم كوتاهى نمى كرده و در سركوب كفار و مخالفان اسلام سستى روا نداشته اند. نمونه ها در تاريخ ايران قابل دسترسى است. ازسلطان محمود غزنوى گرفته تا محمد رضا شاه پهلوى و آيه الله خمينى وآيه الله خامنه اى، ورجائى ورفسنجانى تا رئيس جمهور جوانبخت! و مكتبى! احمدى نژاد.
خونريز بزرگ و معمار و آرشيتكت منارها از سرهاى بريده ، اميرتيمور، هميشه مسجدى متحرك را با خود حمل مى كرد و آقا محمد خان قاجار كه در قساوت كم نظير بود اما سه تار را خوش مى نواخت! هنگام زيارت در حرم امام رضا بيهوش مى شد و بر سر سجاده نمازاز خود بيخود مى گرديد. در اين ميان ما با چهار نفر كه اولى لائيك وبقيه اهل مسامحه بودند روبروئيم. اولين نفر چنگيز خان مغول بود كه بنا بر گزارش تاريخنويسان عليرغم اين كه جهانى را و از جمله ايران را به دليل حماقتهاى سلطان خوارزمشاه با كشتارهاى جمعى و ترور عمومى به خاك و خون كشيد، تعصب مذهبى نداشت و به همين دليل به دلائل مذهبى كشتار نمى كرد و مسلمانان را بدون اين كه متعرض مذهبشان بشود به خدمت و حتى مقامات بسيار بالاى حكومتى را به آنها سپرد گرفت. اين بزرگوار آسمان آبى جاويدان يا مونگكا تانگرى را مى پرستيد . دومين نفر كريمخان زند بود كه در زمينه مذهب اهل مسامحه و گذشت بود و به همين دليل به آخوندها ميدان نداد. و دو نفر ديگر رضا شاه و محمد رضا شاه بودند كه خيلى زياد اهل مذهب نبودند و تنها به دنياى امتشان اكتفا كرده و به آخرت مردم كارى نداشتند و آن را به دست علماى مومن و مسلمان سپرده بودند!!از اينها گذشته بقيه سران مملكت ما از آول تا آخر مذهبى و كمابيش در مذهب متعصب و اهل بگير و ببند بودند.
(3)
در طول تاريخ و تاريخ ايران شاه و شيخ در اكثر اوقات و در كنار هم و پشتيبان هم و حامى وداعيه دار و نگهبان مذهب( به عنوان ملاط استحكام بخش بناى شرع و ملك) بوده اند. برويم و تاريخ ايران را بخوانيم وحقايق را بنگريم. خيلى ها از ضعف و ناتوانى و كمبود حافظه ما استفاده لازم را كرده و بخصوص در دوران شاه كه آتش مبارزه اندك اندك بر افروخته شد و بخصوص پاى مجاهدين به عنوان يك نيروى قدرتمند و مردمى با ايدئولوژى اسلام به ميان آمد بر روى اين حقيقت( گاه با نيت خير و يا ترس از خداوند و شرم از ائمه و احترام به هويت مذهبى خود به عنوان هويتى ملى!) گل كشيدند وتلاش مخلصانه فراوان كردند كه به دور از وادى نقد و بررسى تاريخى و اجتماعى ، به تشيع به طور مطلق سيمائى شورشى و مثبت در تماميت خود ببخشند و آن را مكتبى سازمان يافته و برتر كه قرنها عليه ظلم و ستم شاهان جنگيده است و در نوك پيكان تكامل و انقلاب قرار دارد و تنها راه رهائى تمام بشريت از چنگال ظلم و ستم و استثمار است قلمداد كنند. همين جاست كه من بر مى گردم به نكته اى كه در آغاز اشاره كردم يعنى نقطه افتراق كسى كه دين و مذهب خود را مطلقا برترين و بر حق مى داند و لاجرم با ديگران در تضاد قرار مى گيرد و حتى تواضعش در رابطه با پيروان ساير اعتقادات تواضعى انباشته از تكبرى پنهان است . من فكر مى كنم بجاى اين همه براى شناخت واقعيت باىد اقدام كرد و واقعيت چيز ديگرى است و وقت آن رسيده كه از خيالات عطر آگين و طلائى بيرون آمده و با سفر در پهنه تاريخ و در قسمت گسترده آن روايح ديگرى را هم استشمام كنيم. بعد از اين به دين و مذهب غير ازار دهنده مردم اشاره خواهم كرد ولى در عرصه واقعيت تشيع نيز مثل تسنن در كليت خود، به عنوان يك واقعيت تاريخى ( و نه خيالى) كه در پهنه تاريخ ايران قابل دسترسى است، دينى است كه ( جدا از اعتقادات معصومانه مردم) به صورت سازمانيافته استحكام بخش دولت هاى حاكم از صفويه به بعد بوده است و در عالم واقعيت همواره در ديواره حكومتها به عنوان فرهنگ به كار گرفته شده است، آخرين نمونه اش را هم اكنون در حال تجربه، و مستفيض شدن از بركات دائمى اش هستيم.
ممكن است در مقابل اين واقعيت فشار خونمان بالا برود و خدا و مذهب خودمان را در خطر ببينيم، ما از كدام تشييع سخن مى گوئيم؟ آنچه كه نگاه ما به آن دوخته شده آن تشييع رمانتيك و آرمانى است كه با تلقى مومنين و مومنات در امامان شيعه خود را نشان مى دهد. خود اين مقوله كاملا قابل تحقيق است و نگارنده سالهاست در كوچه پسكوچه هاى اين تشيع آرمانى نه به عنوان يك لامذهب اهل شيطنت، بلكه به دليل علاقه به مقولات فلسفى و مذهبى و كشف اندكى از بسيار در حال پرسه زدن است و اندكى از دستاوردهايش را در دهها مقاله پى در پى كه در نبرد خلق به چاپ رسيد و نيز در سلسله مقالات تلاشى براى شناخت تاريخ مقدس تشييع ارائه كرده است.
در يك تحقيق تاريخى ما در عين اينكه بايد به تمام مثبتات و جنبه هاى مبارزاتى و ضد ظلم تشييع و شخصيتهاى مردمى و تاريخى و جنبشهاى آن توجه كنيم نمى توانيم در همين مرز متوقف بمانيم. تشيع آرمانى مورد نظر ما بايد از مه رنگين و ابرهاى عطرآگين رماتيزم انقلابى در آيد و با تاريخ حقيقى و نه خيالى ما تطبيق داده شود و دستاوردهايش مشخص شود. بايدهستى شناسى، انسانشناسى و جامعه شناسى، و نظرات بزرگان و از جمله امامان بزرگوار شيعه كه جز دو تن هيچكدام به حاكميت نرسيدند از مه و ابر بيرون آيد و صرفا به حيطه عواطف و علائق، و اين كه چون فلان كس چنين مى گويد، يا بهمان شخصيت چنين اعتقاد دارد اكتفا نشود . وقت اين كار هم فردا نه كه همين امروز است وتقليد نه در اصول دين و نه در شناخت تاريخ درست نيست!. ما نمى توانيم فاصله ميان امامان وامروز و امروز تا مقصد آرمانى را با خيالات و يا احكام و فتواهاى شخصى يا گروهى و سازمانى پر كنيم و تنها با مدد گرفتن از دنياى عواطف به تثبيت نظريه هاى فلسفى و مذهبى خود بپردازيم، زيرا مذهب سازمانيافته چه بخواهيم و چه نخواهيم پس از عبور از تونل عواطف و ورود به زندگى ما ،به همه چيز و همه جاى هستى هاى مختلف فردى و اجتماعى و سياسى و... ما كار دارد. به همين دليل بايد آن را شناخت و قبل از همه در زمينه تاريخ و كاركردهاى واقعى تاريخى آن به جستجو پرداخت.
(4)
اما تمام ماجرا اين نيست و بايد منصف بود. تا آنجا كه به واقعيت بر مى گردد، در بخش غير رسمى و غير دولتى و در دورانى كه ايران در حٍيطه مذهب اهل سنت تنفس مى كرد ما با چند شورش و جنبش شيعى از جمله اسماعيليان و سربداران و علويان روبروئيم. ساير جنبشها بيشتر جنبه ملى داشته اند و يا در حيطه ساير ايدئولوژىها قابل بررسى اند.جنبش اسماعيليان از نظر مكتبى انشعابى از انشعابات نه چندان اندك در شيعه است ولى در رابطه با علويان و سربداران عليرغنم نقاط مثبت ضد ظلم ابتدائى، هر دوى آنها نهايتا در گرداب خشونت فرو رفتند و اگر به طور واقعى آنها را بررسى كنيم و از خيالات ارمانگرايانه دورى كنيم چيزى بيشتر از حكومت كنونى ايران وسلطه نوعى حكومت مذهبى غليظ را ارائه نمى دهند. علويان در نهايت چنان به استثمارمردم پرداختند كه مردم در برافكندن آنها به سامانيان متوسل شدند وسربداران اگر چه در آغاز بر عليه مغولان شوريدند و از اين زاويه نام نيكى در تاريخ از خود بر جاى گذاشتند اما در اندرونه خود يك حكومت مذهبى و مكتبى بودند كه از سنگسار و كشتن زنان خراباتى و برپائى دستگاه عريض و طويل جاسوسى و ترورهاى مختلف ابائى نداشتند و جنگ خونين جناحهاى حاكميت درسلسله سربداران، در ميان سلسله هاى ايرانى بى نظير است. تمام اميران سربدار بجز يك تن در جنگ قدرت كشته شدند و آخرين امير سربدار از خادمان امير تيمور و از مجاهدان ركاب او بود كه در ركاب كشتارگر بزرگ مردم ايران شربت شهادت نوشيد.
(5)
تا اينجاى قضيه همانطور كه متوجه شديد بحث، بحث سياسى بود يعنى آميختگى مذهب با سياست و قدرت، چه با حاكميتهاى سركوبگر و ارتجاعى و استبدادى كه بيش از نود و پنج در صد تاريخ ايران بعد از اسلام را به خودشان اختصاص داده اند و چه با حاكميتهاى باصطلاح مترقى و غير ارتجاعى كه به نظر نگارنده نه مترقى بودند و نه غير ارتجاعى. اما تمام داستان اين نيست. مذهب در سياست و حاكميت هميشه ابزار بوده و هنوز هم هست و تا هنگامى كه مذهب باسياست و حاكميت آميخته باشد ، تهى از روح واقعى اخلاقى و فلسفى خود چيزى جز ابزار اعمال قدرت نخواهد بود. ترديد نكنيم كه در آميختگى مذهب با سياست، حتي خدا و پيغمبر و امامان و ارزشهاى مقدس مذهبى هم در دست حاكمان و بازيگران دنياى سياست، دست آخر تهى شده از محتواى فلسفى مورد نظر معتقدانشان، جز ابزار و ابزارچه هائى براى اعمال حاكميت و قدرت و كنترل دل و جان و انديشه و به قناره كشيدن و سلاخى كردن ارواح و عواطف نيستند. اما ماجراى مذهب تنها اين نيست و به اين سادگى ها هم نيست. برويم به ميان مردم و ببينيم مردم با خدا و دين و مذهب واعتقادات خودشان چه مى كنند و چه حال و هوائى دارند.
(6)
مردم، با خدا و دين و مذهب خودشان نه مى خواهند اعمال قدرت كنند وبه حكومت برسند و سر كسى را كلاه بگذارند و نه مى خواهند ( تا وقتى كه بازيچه و آلت دست از ما بهتران و حكومتها نشده اند) به كسى زور بگويند. اگر امثال ابى الخير و عطار وسنائى و مولانا و حافظ و سعدى وشيخ خرقان و دهها و صدها نفر از خانواده اين بزرگان را جزء اهل بيت فكرى و معماران شرعى حكومتها ندانيم، لاجرم بايد اينها را شاخصهاى تراش خورده فكرى سطح بالاى مردم بدانيم. اينها لامذهب وضد مذهب نبودند و علاقه اى به اعمال قدرت و به دست گرفتن حاكميت و كنترل جسمى و روحى مريدانشان نداشتند.
اينان مسلمانانى معتقد بودند اما به ضرب و زور قرآن و حديث ونهج البلاغه و مسند ووعده و وعيدهاى آسمانى و امثالهم و سرهم كردن انواع حقايق با خرافات ، وساعتها آسمان ريسمان بافتن بر بالاى منبر و مسند نمى خواستند به اينجا و انجا لشكر كشى كنند. آنها در مقابل شريعت متجاوز و خشن( وخدائى كه از زمان مردوك و مولوك خدايان بابليان فينيقيان تا دوران خداى سلاطين و فقيهان تشنه خون بندگانشان بودند و هستند) با مذهب و خداى خودشان راه طريقت را هموار مى كردند ، دريچه هائى به روى روشنى و هواى پاكيزه مى گشودند ، زندگى اخلاقى و فرهنگى و اجتماعى خود و پيرامون خودشان را سامان و سازمان مى دادند،هراس از خدا را به عشق به خدا تبديل مى كردند وبا خلق اخلاقى انسانى ودرونجوش و غير تحميلى اهل مذهب رابه سوى گذشت و تسامح و آزاد انديشى و انسانيت بيشتر مى كشاندند.
مى شود باوركرد كه به احتمال زياد سلطان محمود غزنوى و شاه اسماعيل صفوى وامام خمينى اعتقادى به شعر:
بنى آدم اعضاى يكديگرند
يا شعر:
خلق يكايك همه نهال خدايند
يا نظرگاه عارف بزرگ مسلمان ابوالحسن خرقانى كه مى گفت:
هركه به خانقاه من آيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد، كه هركه در نزد پروردگار به جان ارزد، در خانقاه بوالحسن به نان ارزد و...
يا:
اگر از اينجا تا تركستان خارى به پاى كسى رود آن خار در قلب بولحسن نشسته است
يا:
مريد من آنست كه بر كناره دوزخ بايستد و هر گناهكارى را كه خواهند به دوزخ برند نجات دهد و خود بجاى او به دوزخ رود و...
يا:
اى كاش هر چه غم در جهان بودى مرا بودى تا كسى غمگين نبودى...
نداشتند. چون با اين نظرات انسانى بالا بلند و هنوز درخشان و تازه، نمىشد سيصد هزار تن از مردم دهلى را(دوران نادر) كشتار و به اكثريت زنان و دختران و پسران جوان تجاوز كرد يا فقط در شهر طبس( دوران شاه اسماعيل) سر چند هزار سنى را بريد، و در كرمان چند من چشم مردم را از حدقه بيرون آورد(دوران آقا محمد خان) ودرقلبهاى بابيان با چكش ميخ طويله كوبيد(دوران قاجار) وفتوا داد كه دهها هزار جوان مبارز و مجاهد را به جرم آزاديخواهى و در زمره آنان دختر مسلمان يازده ساله را به جوخه اعدام بسپارند (دوران خمينى) و لاجوردى را پيشانى نظام دانست(دوران خاتمى)، زيرا وقتى مى گوئيم بنى آدم! هم قيد ايدئولوژيك و هم بند نژادى و جغرافيائى برداشته مى شود و بنى آدم كه همان بنى حوا هم هست! كسانى هستند كه حاصل شيطنت آن پدر و مادر اوليه اند كه بعدها بعضى از بچه هايشان زرد و بعضى سرخ و بعضى سياه و يا سفيد در آمده اند و به نژادها و شعبه هاى گوناگون تقسيم شدند وگويا به دليل تبليغات اين و آن رهبر مذهبى يا سياسى، دينها و مسلكهاى مختلف را پذيرفته اند واحتمالا بر اثر برداشتهاى غلط يا پدر سوختگى زعماى مذهبى و سياسى شرو ع كرده اند كه بر سر و مغز هم بكوبند و همديگر را بكشند.
در اين ديدگاه ، ديدگاه غير حكومتى متعلق به مردم ،تنها انسان، فارغ از هر قيد و بندى به رسميت شناخته شده است. هفت قرن پس از سعدى و ده قرن پس از ابوالحسن خرقانى نرودا همين مضمون را به زبانى ديگر تكرار مى كند:
من مرزها را به رسميت نمى شناسم
براى من تنها زمين رسميت دارد
و انسان بر آن.
اين كه اين افكار بلند از كجا آمده است و آيا در جهان پر تضاد و كشاكش كنونى مى توان به چنين اومانيسمى پاى بند بود يا نه، داستان ديگرى است كه بايد در جاى ديگر به آن پرداخت اما تا همين جاواز همين جا، ما با دو رويكرد روبرو مى شويم:
ـــ مذهبى بازيچه سياست و قدرت حكومتها و احزاب و گروههاى مذهبى، مذهبى نهايتا تهى و پوك و بازيچه، و ابزارى قدرتمند و سهمگين و مقدس وفوق العاده بيرحم! كه عامل از خود بيگانه كردن انسان و تهى كردن و تلمبه زدن و تخليه روانى و اخلاقى و شخصيتى او به نفع ارباب قدرت است .
مذهبى كه خدا در آن آفريدگار، پروردگار ورب وخالق نيست بلكه يك قاضى خشن و يك حاكم شرع بى نهايت است كه عقل و شعور بندگان خود را برسميت نمى شناسد وآنان را سفيه مى داند و مى خواهد ريز و درشت حيات شخصى وسياسى و اجتماعى آنها را از چگونه غذا خوردن و چگونه دفع كردن و چگونه فكر كردن وچگونه عشق ورزيدن و چگونه نفرت داشتن را از ازل تا ابد به مد د ولى فقيه و حاكم و خليفه و امام در دست داشته باشد و براى تحكيم قدرت خود بريدن دست و پا و در آوردن چشم و زبان و سنگسار و امثالهم را در اين جهان، و دوزخ شعله ور را در جهان ديگر مشروع و مقرر وبا آيات اسمانى ممهور نموده است. اين نگرش و اين شريعت و اين دستگاه فكرى اره اى است كه نه تنها به مردم و توده هاى پيرو رحمى نخواهد كرد، بلكه در نهايت محور اصلى خود را نيزاره خواهد كرد و خواهد بلعيد و تبديل به تفاله خواهد نمود . اين چنين نگرشى به هر رنگى كه باشد ، از رنگ سياه غليظ تا رنگهاى شاد نارنجى و سبز و آبى ، نهايتا ادامه حيات خود را در نفى دموكراسى حاصل رنج و تجربه انسان زمينى خواهد يافت و به بر پائى حكومتى مذهبى حال يا از نوع سلطنتى و يا از نوع جمهورى هائى كه مانند حكومت ايران يك فقيه براى تمام عمر زمام قدرت را در دست دارد همت خواهد گماشت.
ـــ اما نوع ديگر، مذهب وطريقت مردم است، مذهبى كه مردم به عنوان سقفى فلسفى و وسيع براى تنفس، و پلى براى رابطه روحى و شخصى خود و فارغ از سرخرهاى دولتى و حكومتى، درحيطه آن احساس امنيت و آرامش مى كنند. نمى خواهم ذهنى با قضيه برخورد كنم و بگويم كه شاهان و اميران، لشكريان خود را از كرات آسمانى مى آوردند و آن چند ميليونى كه به پيشوازامام خمينى رفتند همراه خود امام از ماه آمده بودند ، نه! انها بدون ترديد از مردم بودند، واعتقاد نگارنده اين است كه مردم را بايد دوست داشت اما از مردم با تمام تقدس تاريخى اش نبايد تصويرى ذهنى درست كرد، اما نكته اين است كه اگرهمين مردم مقدس و غير ذهنى را را به حال خودشان بگذارند و بازيچه دست مكتب و سياست نكنند، مذهب مردم، مذهب دوستى و اخلاق و محبت خواهد بود و نه مذهب جنگ و لشكر كشى. من اين را نه تنها به طور تئوريك در متون فراوانى كه از نظر گذرانده ام، بلكه طى بيست و نه سالى كه در ميان مردم و بر خاك ميهن خود زندگى كردم به طور تجربى احساس كرده ام.
(7)
مذهب مقوله اى سهل و ممتنع است ، در برخورد با آن فارغ از خوش آمدن يا بد آمدن بجاست كه مقدارى از حقايق تئوريك والبته ارزشمند، به حقايقى ساده و گاه پيش پا افتاده كه مى شود لمسشان كرد نزديك شويم. ميلياردها انسان تا حالا متولد شده اند و مرده اند و اگر خداى ناكرده بلائى بر سرزمين نيايد، وجان سالمى از دست حاكمان مخبطش بدر ببرد، به حول و قوه الهى وهمت شبانه ى انسانها، ميلياردها ميلياردتن ديگر هم متولد خواهند شد و خواهند مرد تا بقيه بتواانند متولد شوند.
آدمها براى زنده بودن به نان و آب وهوا و غذا وفعاليت جنسى، به آزادى و شغل، به كتاب و روزنامه و شعر و موسيقى به دارو ودرمان به سقفى بالاى سر و فرشى زير پا وچيزهائى از اين قبيل نيازمندند. اما اين تمام قضيه نيست. ممكن است عده اى بشورند كه همين ها كافى است! ولى من با اين كه مسيحى نيستم حرف مسيح را واقعى و زيبا مى يابم كه گفته است:
فرزند انسان تنها به نان زنده نيست.
نه فقط واقعيت هاى مذهبى وفلسفى، بلكه واقعيت مادى زندگى انسانها، از همان آغاز و حتى از دوران اجداد نئاندرتال مى گويند كه اينها كافى نبوده وآدم حتى قبل از آنكه كاملا آدم شود به دليل نيازهائى واقعى و بدون انكه پيغمبرى از اسمان نازل شده باشد، و يا فقيهى خرخره كسى را چسبيده باشد، خودش پيامبر طبيعى خودش شده و مذاهب طبيعى و خاكى اوليه خودش راپديد آورده. تابوئيزم، فيتيشيزم، آنيميزم و دهها و صدها نوع مذهب طبيعى و نه آسمانى ، حاصل نيازهاى بشر آغازين به چيزى فراتر از خور و خواب و خشم و شهوت، والبته در رابطه با اين پديده ها بوده است.
نظريه اى مشهور هست كه مى گويد ترس و مرگ و ناتوانى خالق مذهب بوده است. مى توان اين نظريه را پذيرفت و گفت اشكالى ندارد وبادا كه چنين باشد!. مذهب سپر دفاعى آن جد بعد از نئاندرتال ما در برابر اين پديده ها بوده وبه او نيروئى كم يا زياد براى مقابله روحى با اين وجودها در آن دنياى تراش ناخورده آغازين كه انسان شايد بيدفاع ترين موجود آن بود داده است. اما تمام قضيه اين نيست و اوضاع عوض شده و برداشتها و مفاهيم ديگر گون شده اند:
ترس براى انسان انديشمند امروزى جاى خود را به اعجاب و حيرت داده است، من فكر مى كنم ديگر نمى شود ترسيد و باور كرد كه خدا بندگان خودش را مثل هيزم و بى رحمانه مى سوزاند ( و اگر چنين اشاراتى وجود دارد كه دارد انديشمندان مذهبى زودتر بايد فكرى براى تفسير و تاويل آن بكنند كه جدا مايه آبرو ريزى است).
انسان امروزى، ديگر به مرگ چون گذشته و تنها از زاويه ترس نگاه نمى كند. در روزگار ما مرگ يكى از بحث انگيز ترين موضوعات، نه تنها در حيطه مذهب، بلكه در حيطه هاى فلسفه و روانشناسى و يكى از موضوعاتى است كه بسيارى از آثار ادبى روى آن تكيه دارند( و من خود دهها شعر در رابطه با مرگ سروده ام) اينجا يكى از نقاط اتكاى غول آساى مذهب است كه بايد بويژه در سطح عمومى و مردم به آن توجه داشت. گرفتارى هاى عادى و در بسيارى اوقات كم ارج و پيش پا افتاده زندگى چندان فرصتى به ما نمى دهد كه به زندگى و نيز پديده مرگ بينديشيم و نيمه شبى با فراغت و آرامش و ايستاده در زير صورتهاى فلكى غول آسا و آسمان سنگين از ميلياردها ستاره و درك كوچكى خود، مثل مولانا زمزمه كنيم:
زكجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به كجا ميروم آخر ننمائى وطنم
يا مثل سهراب سپهرى از خودمان بپرسيم:
چرا من اين قدر كوچكم؟
يا مثل پابلو نرودا شاعر كمونيست و انديشمند بزرگ با حيرت زمزمه كنيم:
چه كسى خورشيد را بيدار مى كند؟
وقتى در رختخواب سوزانش خفته؟
در موسيقى كائنات
آيا زمين مثل يك زنجره مى خواند؟
آيا گياهان در رؤيا شكوفه مى دهند؟
با اين همه مساله سر جاى خودش هست و هميشه بحث انگيز است. ما ميلياردها سال به هيئت كنونى نبوده ايم. در فرصت اندكى زندگى ميكنيم، آميزه اى از ماده، گوشت و خون و عصب و چند حس كه با آن جهان پيرامونمان را حس مى كنيم و بعد بايد بميريم، به طور قطعى بايد بميريم و تا دامن جنون آور ابد و بى نهايت، نباشيم، مثل يك ريگ كه در دريائى فرو رود، اينجاست كه مذهب پل مى زند و تنها پلى كه وجود دارد پل مذهب است، ممكن است ما با نوعى اپيكوريسم و يا هدونيسم و يا كلبى مسلكى بگوئيم ولش كن! ولى مجموع انسانهاى يك جامعه نمى توانند اين چنين بينديشند و در همين جا نگاه مذهبى و اعتقادات مذهبى به كمكشان مى آيد و اگر در اين ميان ولى فقيه سر و كله اش پيدا نشود مذهب چيز بدى نيست. ناتوانىهاى انسان معاصر هم ديگر از نوع آن ناتوانىهاى گذشته نيست اما با توجه به شناخت كنونى خود از جهانى كه مرزهايش مشخص نيست و انديشه در آن راه گم مى كند هنوزنگاه فلسفى ــ مذهبى راهنماى جمعيت عظيمى از انسانها بسوى گذرگاههاى ناشناس و خدائى است كه نه حاكم شرع و قاضى بلكه سقفى بسيار وسيع و فراتر از تمام مذاهب و هوائى براى تنفسى فلسفى است .
بجز اينها نه مذهب معمول و بازيچه قدرتى كه طبعا از آن فرارى هستيم، بلكه مقوله مذهب به عنوان پديده اى اجتماعى و فرهنگى جاى تامل دارد. روانشناسى در روزگار ما حيطه هاى وسيعى را در رابطه با مذهب كشف كرده است و بر جسته ترين روانشناسان در اين باره حرفهائى نو در باره انسانى دارند كه در بيرون از خود ادامه دارد و نمى شود او را تنها در پيكره مادى و كنش و واكنشهائ مادى اش بررسى كرد. در حيطه فرهنگ و در جايگاه بزرگان و انديشمندان مى توانيم بشنويم و بخوانيم كه بخش عظيمى از فرهنگ سودمند و انسانى بشريت ريشه هاى مذهبى دارد و با حذف اين پايه هاى مذهبى ما قرنها به عقب باز خواهيم گشت. به قولى، نخستين مناديي كه فرضا ندا داد كه:
كشتن انسانى بى دفاع كه در زير درخت به خواب رفته است( به سوداى ربودن رخت و لباس و ابزارش) ممنوع است و تو با كشتن او و غارت اموالش پا به حريمى ممنوع گذاشته اى ، منادى مذهب و انديشه مذهبى بود و از همين زاويه جهان اخلاق پايه گذارى شد ، وهنوز هم شاهديم كه با حذف مذهب جهان اخلاق در قسمت اعظم خود به لرزه مى افتد و...
صحبت در اين باره مفصل است و در ظرفيت اين ياداشت نيست اما اگر بخواهم خلاصه كنم ما با سه جنس از مذهب روبروئىم:
مذهبى كه ابزار حكومت و بازيچه دست قدرتمندان است
مذهب ساده مردم كوچه و بازار به عنوان مقوله اى شخصى وانسانى و اخلاقى
مذهبى كه برجستگان فكرى مردم در افقى ديگر سعى در شناخت و كشف آن دارند.
مى دانم كه در همين جا مى توان دريچه بحث ديگرى راباز كرد و ساعتها گفت و نوشت، اين را مى گذارم براى فرصتهاى ديگر اما به عنوان نظر و اعتقاد شخصى و در رابطه با مقوله مذهب و لامذهبى و بر اساس تجارب شخصى بويژه در رابطه با ظهور جمهورى ولايت فقيه به نظر من در رابطه با نخستين نوع مذهب بايست كاملا لامذهب بود و به هيچ وجه به اين ابزار هولناك كه به قول پاز :
شيره زندگى را از درون استخوانهايمان تلمبه مى زند
لحظات زندگى را به پشيزهائى از گه ناب ومجرد تبديل مى كندو...
تن نداد و با تمام قوا بر عليه آن شوريد.
به اعتقادات شخصى و مذهبى مردم بايد احترام گذاشت در نهايت از ميان درياى مواج همين اعتقادات و كنش واكنشهاى پيچيده بوده است كه راه طريقت گشوده شده و عارفان و بزرگان ادب و فرهنگ ملى ما سر بر آورده اند. حافظ و مولوى و خيام و عين القضاه در همين پهنه سر بر آورده و در همين پهنه حفظ شده اند.
و سومين حيطه؛، حيطه تكاپوى فرهيختگان دانش و فلسفه و هنر، آوردگاهى است كه در آن مى توان به سوى مقصدى اگر چه دور دست، براى به دست آوردن پاسخ جنگيد . سومين حيطه دريائى است كه اگر علاقه داشته باشيم مى توان براى به دست آوردن حقيقت، فارغ از بساط فقيه و سادگى معصومانه عوامانگى، سر در امواج آن فرو برد و به بيان حافظ زمزمه كرد.
عشق دردانه است و من غواص و دريا ميكده
سر فرو بردم خدايا تا كجا سر بركنم
گرچه گرد آلود فقرم شرم باداز همتم
گر به آب چشمه خورشيد دامن تر كنم...
19 اوت 2005

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

شانزده آذر.جنبش دانشجویان. گفتگو. م. ساقی . اسماعیل وفا یغمائی قسمت چهارم

شانزده آذر
 
گفتگوی م. ساقی، با اسماعیل وفا یغمائی( قسمت چهارم)
(سری دوم گفتگوها، گفتگوی چهادهم)
 
 
 پس از قرنها، با بازیهای روزگار و بر امواج اقبال عمومی و فضای ضد شاهی یک مشت مرتجع گندیده و نامردم و نامرد بر سر کار آمدند و تا توانستند کشتند و تا هستند می کشند در هر حال فقط  با سقوط سیاسی اینها و سپس با رشد یک دموکراسی نیرومند و فرهنگ آن است که می شود جلوی اینکارها را گرفت.
 
 
 
 
 ساقی:
واقعا کشتار پیشگامان جنبش دانشجوئی در دوران شاه به دست آخوندها وحشتناک است. بیرحمی ملاها حد ندارد و در همه گوشه و کنارایران جنایت کرده اند.
 
یغمایی:
 اینها حتی دستور کشتن بچه های خودشان را دادند. وقتی مثلا گیلانی دستور اعدام فرزندان خود را بدهد وضع بقیه روشن است، پسر و عروس آخوند جنتی هر دو مجاهد بودند که هر دو از جانباختگان آزادی اند، اولی در سال شصت یا شصت و یک و دومی در سال شصت و هفت بخون خفتند، ولی بجز این توجه باید بکنیم که در بازی قدرت و سیاست اساسا رحمی وجود ندارد، مروتی وجود ندارد، در بازی قدرت و سیاست رحم و مروت ، تعارف وحرف مفت است و این ماجرا در سراسر دنیا و منجمله در ایران تکرار شده است و هنوز هم میشود. مرگ مشکوک آیه الله لاهوتی، مرگ احمد خمینی، کشتن سعید امامی که خودش رئیس کشتارگران بود از این زمره اند. در گذشته پدر کشی و پسر کشی و رفیق کشی فراوان بوده است. از قتل خسرو پرویز به دست پسرش شیرویه، تا کشتن امین توسط برادرش مأمون، تا روزگار صفویان و آنهمه قتل پدر به دست پسر و برادر به دست خواهر و خواهر به دست برادر مثل قتل شاه اسماعیل دوم به دست پریخان خانم و قتل پریخان به دست شاه بعدی و قتل و کور کردن پسران شاه عباس به دستور پدر، تا دوره نادرشاه و بسیاری دورانهای دیگر نشان میدهد در بازی قدرت، داور اصلی تیغ و ساطور است و خون و جنایت و تزویر و ریا. در روشن ترین و پر مایه ترین انقلاب جهان انقلاب کبیر فرانسه وقتی قدرت نوپا بخطر افتاد یاران قدیمی یکدیگر را روانه به زیر تیغه گیوتین کردند و سر کسی مثل دانتون و نیز شش هفت هزار دهقان و کارگری که آماج کشتارهای اولیه دوران ترور قرار گرفتند با همان گیوتینی زده شد که سر لوئی شانزدهم، در مثلا بحث تقی شهرام و وضعیت سازمان مجاهدین در سال پنجاه وچهار بجز ضعفهای پایه ای ایدئولوژیک ترمیم نشده، باید حتما مقوله قدرت طلبی وهژمونی فردی مطلق و عوارض روانشناسانه آن را خوب فهمید تا قضیه روشن شود، هیچ انقلابی و قدرت نو رسیده ای از انقلاب کبیر فرانسه گرفته تا انقلاب اکتبر به کسانی که قدرتشان را بخطر بیاندازند رحم نکرده است، حالا ملاها که جای خود دارند! بعد از قرنها با بازیهای روزگار و بر امواج اقبال عمومی و فضای ضد شاهی یک مشت مرتجع گندیده و نامردم و نامرد بر سر کار آمدند و تا توانستند کشتند و تا هستند می کشند در هر حال فقط  با سقوط سیاسی اینها و سپس با رشد یک دموکراسی نیرومند و فرهنگ آن است که می شود جلوی اینکارها را گرفت.
 
ساقی:
آیا این فرهنگ هنوز بوجود نیامده است؟
 
یغمائی:
در کجا؟ اگر در ایران منظورتان است به نظر من نه! بوجود نیامده. حرفش فراوان زده می شود ولی در عمل همان روح قدیمی و کهنه استبداد و فقط من و فقط ماست که می تازد. روزی که این فرهنگ واقعا بوجود بیاید آن را احساس خواهیم کرد. مثل نخستین نسیمهای بهاری که کاملا قابل حس است. فعلا بادهای یخزده اند که دارند می تازند.
 
ساقی:
به نظر شما این ناامید کننده نیست؟
 
یغمائی:
چرا ناامید کننده. مقوله امید و ناامیدی هم مثل بقیه چیزها نسبی است، مثل مرگ،  مرگ فیزیکی من بمعنای مرگ عموم نیست! پس از من زندگی ادامه خواهد یافت، در مقوله نومیدی هم زیاد نترسیم، می شود من ناامید بشوم ولی من که تمام واقعیت امید و نومیدی نیستم. امیدهای تازه و امیدواران تازه در راهند. مثلا در خارج کشور بنظر من وضع چندان درخشان نیست، پراکندگی است و حرف، ولی در داخل ایران جای نومیدی نیست مبارزه باتلاش نسل نو و امیدهای نو ادامه دارد. کار زندگی اینطوری جلو میرود بنابراین میشود امیدوار بود که فرهنگ واقعی دموکراسی بعد از این همه کهنگی بوجود بیاید. الان هم جوانه هایش در نسل جوان قابل رویت است و آنانی که با زمان حال و آینده زندگی میکنند، اگر جائی برای نومیدی باشد در میان انها نیست در میان کهنگان است.
 
ساقی:
 برویم بر سر گفتمان اصلی. در میان افرادی که برشمردید، نام مهندس حسین برازنده که شهید قتلهای زنجیره ای است برده شد .آیا او هم از اعضای جنبش دانشجوئی در مشهد بود و مجاهد بود.
 
یغمائی:
 مهندس حسین برازنده در سالهای پنجاه و شش و هفت، مهندسی جوان و مسلمان و خوش سیما با موهائی بور و چشمانی آبی بود که بسیار خوشقلب، با ادب و آزرم، و مردم دوست بود. او امکانات مادی بسیار خوبی برای یک زندگی کاملا مرفه داشت ولی درویش وار و مردمی و ساده زندگی میکرد. یادم نمیرود من کت و شلوار او را برای مراسم ازدواجم به امانت گرفتم زیرا در آن دوران کت و شلوار نمی پوشیدیم و بیشتر کاپشن نظامی و شلوار لی و کفش اسپرت لباس دانشجویان بود. او با اینکه از مجاهدین هم هواداری میکرد بیشتر پیرو اندیشه های دکتر شریعتی و مهندس بازرگان بود. مهندس برازنده فرد باسوادی بود و روی متون قرآن و نهج البلاغه تسلط خوبی داشت و تا جائی که یادم می آید؛ کلاسهائی برای قرآن و نهج البلاغه داشت. این کلاسها را سالهای بعد مدتی بعد از انقلاب، در دانشگاه ، فکر میکنم دانشکده پزشکی، با تعدادی از دانشجویان پسر و دختر و با حجاب و بی حجاب ادامه داد. او فردی معتقد به اسلام ولی دموکرات و دارای فکری باز بود که طبعا با ملاها در تضاد قرار می گرفت. بعدها ملایان فعالیت او را تحمل نکردند و در سال 1373 در جریان قتلهای زنجیره ای او را ربودند و بیرحمانه خفه کردند. فکر میکنم دو برادر او مجاهد بودند و در تهاجمات سال شصت و شصت و یک به پایگاههای مجاهدین بخون خفتند. مهندس برازنده و همسرش فرزانه یزدانی هر دو از مبارزان فعال جنبش دانشجوئی و در ارتباط نزدیک با ابوالقاسم مهریزی زاده بودند و از تمام توان خود مایه میگذاشتند. پدر فرزانه که بازاری متمکن و نیکنام و مردم دوستی بود نیز در این مسیر همراهی فراوان داشت. اگر اشتباه نکنم پس از باز شدن درهای زندان سیاسی مشهد، ظهر روز آزادی چند تن از زندانیان مجاهد و فدائی از جمله محمود عطائی، شکرالله پاکنژاد ، علی نمدمال زاده و...مهمان این حاجی نیکنام بودند. در آن روزگار جنبش دانشجوئی پیوندهائی این چنین با اطراف خود داشت با انسانهائی مردمی و والا که یاد تمامشان بخیر باد.
 
ساقی:
عجیب است خوب است که از بقیه هم مقداری بگوئید.
 
یغمائی:
از دیگر فعالان جنبش دانشجوئی طاهره مهدوی بود. شاهرودی بود و برادرش به دست ساواک به شهادت رسیده بود. دانشجوئی غمگین. کم حرف و فعال بود که در ته پل المحله مشهد حوالی حرم اتاقکی داشت و زندگی میکرد. او گذرانی چون راهبه ها داشت و بسیار ساده زیست بود. طاهره بعدها به ازدواج منصور بازرگان برادر پوران بازرگان، از مجاهدین قدیمی در آمد. سال 1367 در عملیات فروغ هر دو جان باختند. البته اخباری هم بود که طاهره دستگیر شده است ولی بنظر من اگر هم دستگیر شده باشد در تیربارانهای سال شصت و هفت دفتر زندگی خاکی او بسته شد.
 
ساقی:
واقعا عجب سرنوشتهائی. لبالب کار و تلاش و رنج و شکنج، و سرانجامهائی عجیب.
 
یغمائی:
  هر کدام سرنوشتی پیدا کردند که واقعا اگر بخواهیم از تک تک آنها صحبت کنیم جایش اینجا نیست و وقت زیادی میطلبد. هر کدام سالها تلاش کرده بودند ومرگشان یک گوشه از زندگی آنهاست. بعضی ها نامدار بودند مثل کرم محمودی زاده که اهل شهر کرد بود و در محاصره پاسداران با سیانور به زندگی خودش پایان داد. یا مثل احمد پرور که بیرجندی بود و بر تخت شکنجه کشتندش و محمود غلامی که قوچانی بود و با نارنجک به شهادت رسید یا علیرضا کاظمی که اهل گناباد بود و سیمائی بسیار معصوم داشت و تیر باران شد و حسن محدث ارموی خواهر زاده نویسنده نامدار جلال آل احمد و فرزند محقق بر جسته جلال الدین محدث ارموی که بر تخت شکنجه جانباخت و نصر الله مروج که شیرازی بود و تیر باران شد و جعفر حسینی که تهرانی بود و مفقود شد و بسیاری دیگر و بسیاری دیگر زنان و مردانی شفاف و شجاع و اهل شناخت و دانش  با سالها تجربه و تمام عیار اهل مبارزه و تلاش برای مردم که اکثرشان بخون خفتند این یک گوشه از حکایت نسل ماست. متاسفانه تمامش قابل بیان نیست. واقعا قابل بیان نیست که نفس آدم را میبرد و پیشنهاد میکنم صحبت بیشتر در باره آنها را بگذاریم برای فرصتی دیگر.
 
ساقی:
بسیار خوب میگذاریم برای یک فرصت دیگر و بر میگردیم به صحبت اصلیمان. داشتیم در باره ایدئولوژیک بودن جنبش دانشجوئی در آن سالها و تفاوتهایش با جنبش دانشجوئی کنونی  و ارتباط و عدم ارتباط این جنبش با مقاومت شهر اشرف صحبت میکردیم.
 
یغمائی:
  همانطور که قبل هم اشاره شد، پس از 22 بهمن هم جنبش و دسته ها و گروههای دانشجوئی همه ایدئولوژیک بودند چه طرفداران نیروهای انقلابی و چپ و چه طرفداران خمینی و گروههائی مثل گروه عبدالحمید یا عبدالمجید دیالمه در مشهد بنام انجمن احیا تفکرات شیعی، که خودش بعدها نماینده و وکیل شد و در انفجار حزب جمهوری اسلامی دفتر عمرش بسته شد. این وضعیت آن روزها بود ولی واقعیت امروزی چیست؟ جنبش کنونی دانشجوئی به نظر من اساسا جنبشی ایدئولوژیک نیست. و در کلیتش هم از هیچ گروه ایدئولوژیکی پیروی نمی کند این جنبش حتما از فرهنگهای دموکراتیک و چپ و نیز اسلام در چهره های مختلفش بهره هائی برده است و افراد مختلفی در آن ممکن است دارای این یا آن ایدئولوژی باشند ولی جنبش دانشجوئی، جنبشی ایدئولوژیک و دارای ایدئولوژی مشخصی نیست. جنبشی است ضد استبداد و ارتجاع ولایت فقیه خامنه ای و دار و دسته اش، که نفسش از فشار تنگ شده و مقداری آزادی و استقلال و دموکراسی می خواهد. این جنبش با اینکه شعار علیه ولایت فقیه می دهد و حتی گاهی عکس فقیه می سوزاند و مرگ بر دیکتاتور می گوید ولی جنبشی نیست که در شرایط کنونی سرنگونی کل نظام را بخواهد. این جنبش هنوز علیه خمینی به دلائل خاص خودش شعار نمی دهد. البته این جنبش راهی را که میرود با توجه به شرایط خطیر ایران و کارکرد ملاها ممکن است توفان ایجاد کند ولی شعارش نابودی دستگاه سیاسی در کل نیست. پیوندهایش را با موسوی و کروبی و جنبش سبز ببینید. شعارهایش را! حال باید دید منهای استبداد ستیزی این جنبش، اگر منظورتان ارتباط تشکیلاتی با پایگاه نظامی اشرف یا شهر اشرف است چطور این جنبش غیر ایدئولوژیک می تواند با یک جنبش مشخص برانداز که در نقطه محوری آن کاملا ایدئولوژیره است و فرمانده نامدارش رهبر اعتقادی مجاهدین است و تفکری مشخص از اسلام شیعی را ارائه میکند ارتباط تشکیلاتی و سازمانیافته داشته باشد. فکر میکنم همین قدر گویا باشد که چرا من اعتقاد دارم منظور از مقاومت اشرف نشان پل زدن بین دو مقاومت متفاوت و غیر همجنس است در مقابل یک پدیده ارتجاعی جمهوری ملا و نه ارتباط تشکیلاتی.
 
ساقی:
آیا می توانید طرحی از حرکت و چرخش جنبش دانشجوئی ایران را از ایدئولوژیک بودن تا وضعیت الان بدهید؟
 
یغمائی:
بطور خلاصه جنبش دانشجوئی ایران از آغاز تا سال 1357 جنبشی دارای ایدئولوژی و بیشتر ایدئولوژی چپ بود. می دانید دانشگاه را مثل خیلی کارهای مثبت دیگر، رضاشاه بنیاد گذاشت و چند روز پس از خروج رضاشاه، آن پنجاه و سه نفر چپ نامدار از زندان آزاد شدند و بنیاد حزب توده را نهادند. سال 1325 دانشگاه تهران چهارهزار دانشجو داشت، که اکثر آنها بنا بر اسناد موجود گرایش چپ و بیشتر حزب توده داشتند. سال 1326 حزب توده اعلام کرد نیمی از دانشجویان دانشگاه تهران عضو حزب هستند. انجمن اسلامی دانشجویان در دانشگاه سال 1322 تاسیس شد و سال 1329سازمان دانشجوئی جبهه ملی، بعدها دانشگاه جولانگاه اندیشه فدائیان و مجاهدین شد و این وضع اگر چه در رابطه با مجاهدین در سال 1355 و ماجرای تغییر ایدئولوژی ضربه ای خورد و موجب رشد نوعی اسلامگرائی به نفع خمینی و اسلام سنتی گردید ولی تا سال 1357 ادامه داشت این دور اول بود از سال 1320 تا 1357، که اساس دانشگاه در وجه غالبش این چنین بود و بعد نوبت رشد اسلامگرائی با گرایش به اسلام سنتی شد.
 
ساقی:
این موج آیا از سال 1332 وجود نداشت؟
 
یغمائی:
وجود داشت ولی ضعیف بود. دانشگاه اساسا در دست موج قدرتمند چپ بود. چپ غیر مذهبی. اسلامگرائی تا وقتی که سازمان مجاهدین فعالیتش را شروع کرد، نمی توانست زیاد سری بلند کند. فقط در جبهه ای که مهندس بازرگان و یارانش فعالیت میکردند حرمت و حیثیتی داشت، چنانکه بنیادگذاران مجاهدین هم از همین پایه و مایه برخاستند. در هر حال این ماجرا تا وقتی که رژیم جدید مستقر شد ادامه داشت و جنبش اسلامگرای دانشجوئی بر خلاف جنبش قبلی، اساسا نه بطور مستقل بلکه با حمایت نیرومند رژیم جدید،  که میخواست دانشگاهها را تسخیر کند شکل گرفت و رویاروی جنبش قدیمی ایستاد. سه سالی این کشاکش ادامه یافت و در سالهای بعد، اعضای جنبش دانشجوئی قدیم بیشتر تبدیل به چریک مسلح شدند و اعضای جنبش دانشجوئی جدید در آغاز کار خیلیهاشان تبدیل به مامور مسلح حکومت در سپاه و کمیته و بسیج . داستان در این برهه بسیار تلخ و صحنه هایش تکان دهنده است. مثلا شکنجه شدن یک دانشجوی مجاهد یا فدائی و یا... به دست و زیر شلاق دانشجوئی که عضو کمیته و بسیج است و هر دو قبلا در کلاس درس، کنار هم می نشستند و فعالیت داشتند.
 
ساقی:
آیا همه اینطور بودند یعنی مزدور و مامور رژیم بودند؟
 
یغمائی:
تا از چه زاویه ای بنگریم. قضیه مقداری پیچیده است. یک انقلاب و تحول عظیم رخ داده است. سلطنت سرنگون شده و مثلا جمهوری آمده. جوّ ضد آمریکا در اوج است من اسمش را نمیگذارم جوّ ضد امپریالیستی، چون چنین شناختی در میان اکثریت مردم وجود نداشت. ابائی ندارم که بگویم خیلی از مدعیان صاحب ادعا هم شناختی سطحی از این پدیده داشتند. در میان مردم این ضدّیت، یک احساس نیرومند عجیب و غریب و آمیخته با کنش و واکنشهای مذهبی بود و نه چیز دیگر زیرا شناخت درست امپریالیسم یک حکایت دیگر است و نه نعره ضد طاغوت کشیدن. یک شاه که اکثریت مردم علیه اش به خیابانهاریختند و اسم طاغوت به او داده شده رفته و یک شیخ در سیمای امام و جانشین خدا و پیامبر امده است. خمینی در اوج محبوبیت است و جوّ اسلامی در اوج قدرت. میلیونها عکس و شعار به نفع خمینی و اسلام بر در و دیوار است. سخنان خمینی را مثل قند و شکر میبرند.
 
ساقی:
واقعا جوّ به این قدرتی بود که میگوئید؟
 
یغمائی:
از این هم قدرتمند تر بود. من در آن هنگام مثل ماهی که دریا پیرامون اوست جامعه را پیرامون خود حس میکردم. دهها خاطره در این زمینه دارم. یکی از اینها را مثال میزنم: شبی که خمینی قرار بود پرواز کند و به ایران بیاید من و احمد پرور و محمود غلامی و کرم محمودی زاده و چند تن دیگر می خواستیم به کوه برویم. شب قبل از حرکت در حوالی کوهسنگی مشهد در خانه ای  جمع شدیم. تمام حاضران منهای مرد شصت هفتاد ساله ای که از بستگان احمد پرور بود، از اعضای جنبش دانشجوئی و از هوادارن نزدیک مجاهدین و یا زندانی سیاسی سابق بودیم. اکثر حاضران از آگاهی سیاسی بالائی برخوردار واز چشم و چراغهای آن روزگار بودند ولی فراموش نمیکنم که اکثرا نگران توطئه امپریالیسم و سقوط هواپیما و مرگ خمینی و خاموشی جنبش بودیم! تنها آن پیرمرد با ما موافق نبود و میگفت دارند این ملا را می آورند تا پدر همه را در آورد. میبینید جوّ روزگار را. اکثریت حاضران بعدها به دست حکومت تیر باران شدند و یا در جریان درگیری جان باختند ولی در آن شب سرد هرگز به این نمی اندیشیدند. حالا وضع مردم عادی را ببینید! به همین دلیل قضاوت در مورد کسانی که بعد از سال 57 جنبش دانشجوئی اسلامی را دنبال کردند. مقداری صبوری و ادراک می طلبد. آنها البته مامور رژیم شدند ولی خود خواسته و با ادراک ایدئولوژیک و با حمایت نیرومند حکومت. در حقیقت دو نوع دانشجوی ایدئولوژیک در این دوران در مقابل هم صف کشیدند.
 
ادامه دارد
 
26.12.2010