۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

یاد کمال رفعت صفائی. ک. صبحگاهان گرامی باد



یاد کمال رفعت صفائی، ک. صبحگاهان گرامی باد
تاریخ به یاد خویش بسپار//این پیکر ماست بی سر و بال//بر چنگک خونی جر اثقال
نیمه آوریل امسال شانزده سال از خاموشی کمال رفعت صفائی.ک. صبحگاهان می گذرد.کمال در شیراز متولد شد، تا جائی که در خاطرم مانده در سال هزار و سیصد و سی و پنج ، و درنیمه آوریل سال هزار و سیصد و هفتاد و سه بیماری سرطان او را از جامعه بزرگ تبعیدیان و هنرمندان ایرانی گرفت.کمال رفعت صفائی در یک کلام شاعری کم نظیر و دارای ذهنی قوی و شاعرانگی خاص و نو گرا و وسیع بود و اگر مانده بود و شکفته بود بی تردید شعرایران یکی از بهترین ذخیره های شعری خود را با خود داشت.از سال هزار و سیصد و شصت و دو تا سال هزار و سیصد وشصت و شش ما در کنار هم زیستیم و کار کردیم. بعد از آن کمال راهی دیگر را برگزید و رفت ولی در این راه دیگر نیز همچنان بر علیه ملایان حاکم بر ایران بر شوریده بود. بسیاری از زوایای مختلف تلاش کردند بر شوریدن کمال رفعت صفائی را بر علیه رزیم ملایان در سایه اختلافات جدی و برشوریدن او بر سازمانی که چنئین سال عضو آن بود یعنی سازمان مجاهدین کمرنگ کنند و در این باره همکاران ملایان نیز تلاشهای فراوان بی حاصل کردند، ولی کمال مثل بسیاری از هنرمندان در غربت به خاک رفته ، مانند ساعدی،حسن هنرمندی، اسلام کاظمیه و بسیاری دیگردر نفرت از جنایات ملایان و بیزار از جمهوری اسلامی در غربت به خاک افتاد.اختلافات اهل قلم و شاعران و نویسندگان با سازمانهای سیاسی چیز عجیبی نیست و نباید آنرا منکر شد یا کفر شمرد!ولی تلاش برای خط بطلان کشیدن برخطوط اصلی فکری شاعران و هنرمندان و نفی گرایشات مبارزاتی آنها بر علیه جلادان حاکم توسط هر کس و از هر زاویه که باشد عجیب است.کمال نخستین سراینده نخستین سرود ارتش آزادی بخش بود
ای ارتش رهائی بر شهر ما گذر کن
شب را بیا بسوزان ما را بیا سحر کن
.

او سراینده بسیار شعرهای زنده و پر طراوت و شورشگری است که از نمونه های بهترین سروده های شعر مقاومت است
ما از خزان نترسیم باغیم و پر جوانه
از تشنگی نمیرد دریای بیکرانه
من سالها با کمال در فاصله چند متری هم کار کرده ام و امیدوارم بتوانم روزی در باره او بنویسم. اندکی در باره او در صحبتهایم با م. ساقی گفته ام وبایدبیشتر از او گفت. کمال حالا دیگر نیازی به ستایش ندارد و ستایش نه چیزی به او اضافه می کند و نه کم ولی از او گفتن و درست گفتن می تواند شاید برخی کمبودها و اشتباهات را در مورد کمال جبران کند وچیزی خوب و درست به من و ما اضافه کند

اسماعیل وفا یغمائی
بخشی از گفتگو با م. ساقی
در جائی به کمال رفعت صفائی و شعری از او اشاره شد، آیا کمال رفعت صفائی هم از این گروه دوم است، در باره او واین که حرفهای زیادی در موردش و اختلافاتش با مجاهدین می زنند چه می گوئید، فکر می کنم شما با هم خیلی کار کرده اید.-
درست است. کمال رفعت صفایی«ک- صبحگاهان» دقیقا از زمره شاعران خوب و توانای گروه دوم بود،کمال متاسفانه در اوایل بهار سال هزار و سیصد و هفتاد و دو در سن سی و شش سالگی به دلیل بیماری سرطان درگذشت ونه خودش که پیکر بیجانش در پرلاشز پاریس در همسایگی صادق هدایت و ساعدی و فرزند نوجوان نعمت آزرم مدفون شد. بعدها نیز دو تن از مسئولان بالای مجاهدین ، ابراهیم ذاکری که او نیز چون کمال به دلیل سرطان در گذشت و زهرا رجبی که در ترکیه توسط ماموران جمهوری اسلامی ترور شد به همسایگان او اضافه شدند ، می بینیم که دنیای غریبی است . کمال همشهری حافظ و شاعر پر استعدادی بود که شاعرانگی نیرومندی داشت و انسان گرم و حساس وزود رنج و مهربانی بود.او در گرماگرم پیوستنهای جوانان به مجاهدین، به سازمان مجاهدین پیوست، پس از سی خرداد همراه با همسرش معصومه(هنگامه) مسلح شد و همراه با طفل کوچکش موسی، اسلحه به کمر و نارنجک در جیب، و قرص سیانور در دهان مدتها آواره بود. او بعدها به کردستان و سپس پاریس آمد و تا سال 1366 در پاریس و عراق در کنار مجاهدین بود. شعر او در فاصله سالهای 1362 تا پایان زندگی اش،فارغ از محتوای سیاسی و جهت گیری های او که طبعا قابل بحث است، در حال اوج گرفتن و تراش خوردن بود و کمال حتی در بستر مرگ هم درخشان سرود و مرگ او در اوج رخ داد. در فاصله سال 1362 تا 1366 تا آخرین روزها ما در پایگاهها و قرارگاههای مختلف مجاهدین و ارتش آزادی بخش، در کنار هم بودیم و می سرودیم و می نوشتیم. او و من هر دو از اعضای تحریریه رادیو و نشریه بودیم کمال در سال 1366 تصمیم گرفت تشکیلات را ترک کند که این را بعد از بازگشت از یک عملیات رزمی که در پشت جبهه آن، کارنقل و انتقال مهمات و کمک رسانی و نقل و انتقال رزمندگان جان باخته و مجروح را به عهده داشت، مطرح کرد، من خود شاهد بودم که اوبا امکانات مجاهدین وبا احترام و بدون هیچگونه درگیری لفظی و آزار دهنده تشکیلاتی، با همسر و فرزندش روانه آلمان و سپس پاریس شد. نامه درخواست او از مسعود رجوی برای ترک عراق و پاسخ مسعود رجو ی را در قبول این درخواست من دیده بودم که برخورد در این زمینه دوستانه بود.کمال مدتی باز هم در مقر شورای ملی مقاومت در حوالی پاریس درشهر«سن لو لافوقه» درکنارمجاهدین و شورابود تا این که در خارج کشور اختلافاتش بالا گرفت و رفت و فعالیتی را با کانون نویسندگان که در ایران هم عضو آن بودشروع کرد. من تا سال 1369 هر وقت به خاطر سخنرانی یا شعر خوانی در جلسات مجاهدین یا شورا به پاریس می آمدم او را می دیدم،آخرین بار در سال 1371 در حوالی ایستگاه قطار «گغ دو نورد» در پاریس تصادفا او را دیدم، بیماری سرطان او را تراشیده بود ولی روحیه اش نیرومند مانده بود، همسر و طفل تازه اش کیوان هم با او بودند،نشستیم و علیرغم اختلاف و درگیری قلمی قبلی، قهوه ای خوردیم و صحبتی دوستانه و خداحافظی کردیم، در آنموقع او چهار سال و من چند ماهی بود که از تشکیلات بیرون آمده بودیم و من دیگر او راندیدم، حالا گاهی که گذرم به «گورستان پرلاشز» می افتد سری به مزار او و دیگر همسایگانش می زنم وبا درنگی و در مه اندوه وخیال بر می گردم تا حکایت من و ما چگونه به پایان رسد. بارها تصمیم گرفته ام چیزی در مورد کمال بنویسم که گرفتاری ها مجال نداده ولی روزگاری خواهم نوشت.-
- کمال رفعت صفائی چه ویژگی در شعر خودش داشت.-
ویژگی شعرکمال رفعت صفایی در نگاه تازه و شخصی و مدرن او به پدیده ها بود که در استعاره هایش خود را نشان می داد. درخشندگی وزیبائیی از آن دست که در کارهای لورکا و ریتسوس وپاچه کو و شاعران اسپانیائی زبان وجود دارد که کمال از آنها البته متاثر بود ولی تاثیر پذیری اش زبان مستقل او را خدشه دار نکرده بود.اودر کشف استعاره ها و رنگها و آهنگهای شاعرانه توانا بود، وشعر کهن و غزل را با همان محتوای شعرهای سپید و مدرنش می سرود. اولین سرود برای ارتش آزادی بخش را با مطلع:ای ارتش رهائی بر شهر ما گذر کنشب را بیا بسوزان، ما را بیا سحر کناو سرود. ذهنی چون ذهن او کمیاب است و تنها شاعری دیگر بنام «بهداد» که در سال 1367 در «عملیات فروغ جاویدان» و تهاجم مجاهدین برای فتح تهران، در سن بیست سالگی بسیار شجاعانه وتا آخرین فشنگ جنگید و در میان اجساد پاسداران جمهوری اسلامی به خاک افتاد چنین استعدادی را داشت، در همین عملیات شاعر جوان دیگری نیز بنام بیژن حسن نژاد فرید«نیما» نیز در اولین درگیری ها به خاک افتاد.--
با همه اینها، پس زمینه اختلاف، و این حرفهائی که زده میشود بخصوص در رابطه با اختلاف و درگیری قلمی خود شما با او چه بود؟-
من از کمال به عنوان یک شاعر دارم می گویم و محسنات ادبی او اینهاست، اما کمال به عنوان یک عضو جدا شده از مجاهدین و تحت تاثیر فضای پیرامونش در مخالفت با مجاهدین راه دیگری را رفت، من در مخالفت او ایرادی نمی بینم و بارها گفته و نوشته ام مخالفت و انتقاد حقی است که نباید سرکوبش کرد، زیرا سرکوب منتقدان یشتر شخص مورد انتقاد را به تباهی می کشد تا انتقاد کننده را، اما اوبعدها زیر بیانیه ای را امضا کرد که اطلاعات نادرستی را تبلیغ می کرد و در آن نوشته شده بود که مجاهدین در سال 1368 درقرارگاههایشان زندان درست کرده و اعضای ناراضی خود را محبوس کرده اند. این درست نبود. باید درست انتقاد کرد و حقیقت را گفت و از دایره انصاف و مروت خارج نشد. من در آنموقع در قرارگاههای مجاهدین بودم و مجاهدین نه تنها زندان نداشتند بلکه پاسداران اسیر را هم آزاد می کردند.من به عنوان یک رزمنده که در قرارگاهها زندگی می کردم و شاهد واقعیت بودم و در اعتراض به این بیانیه یاداشتی نوشتم که منتشر شد و کمال از آن بسیار ناراحت شده بود. الان ابائی ندارم که بگویم در آن یاداشت تند رفته بودم ومی توانستم با زبانی بهتر آن را بنویسم ولی در اصل مطلب تغییری رخ نمی دهد. امضا زیر آن بیانیه درست نبود زیرا زندانی وجود نداشت . در آخرین بار که همدیگر را دیدیم، او گله کرد و من نیز به او گفتم که یاداشت من در جواب امضای او در زیر بیانیه نادرست بوده است و یکدیگر را بوسیدیم و دوستانه جدا شدیم که همسرش هم شاهد بود، در هر حال من از این قضیه متاسفم بخصوص که کمال جوان افتاد. بعد از آن بسیار کسان از جمله ملاها خواستد ازمواضع و نیز مرگ نابهنگام کمال، استفاده برند ولی چندان نتوانستند. عده ای هم شعرهای او را تجزیه و تحلیل نمودند و کارهای او را در حمایت از مبارزه مسلحانه علیه جمهوری اسلامی به نقد کشیدند و خواستند با محبت! بخشی از زندگی مبارزاتی او را محو کنند که کارشان نادرست بود. کمال با مجاهدین به طور جدی دچار اختلاف شد، آن هم دوسال پس از خروجش از درون مجاهدین و تحت تاثیر دوستانی که از او خواستند زیر بیانیه ای نا درست را امضا کند ولی او از جمهوری اسلامی نفرت داشت و در زندگی کوتاهش با شعرهایش علیه جمهوری نکبت مبارزه کرد و شعرهایش شاهد صادق نفرت و خشم او از حکومت خونین ملایان در ایران است.فکر می کنم خواهر نوجوان او نیز که در زندانهای رژیم بود در کشتارهای سال 1367 به جوخه اعدام سپرده شد
سه شعر از کمال رفعت صفائی
مهارت غمناک

۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

اپوزیسیونها، دموکراسی و مساله اشرف

اپوزیسیونها، دموکراسی، و مساله اشرف
اسماعیل وفا یغمائی
9/4/2009
به احتمال زیاد کسی شکی ندارد که بعد از آن «اتفاق تاریخسوز فاجعه بار موسوم به انقلاب ضد سلطنتی»، در ایران، پوزیسیون سلطنتی سرنگون شد وچاله رفت و چاه آمد و شاه رفت و امام آمد وجمهوری اسلامی با نگین ولایت فقیه پوزیسیون شد. کارنامه این پوزیسیون هم، برای اپوزیسیون یا اپوزیسیونهای مختلف روشن است.
این پوزیسیون که تا ریش مبارک در رنج و خون و اشک اکثریت مردم ایران فرو رفته، و در پی تجاوزات متواتر به همه چیز ، یعنی ، هم مال و هم جان و هم ناموس و هم دین و مذهب و فرهنگ مردم، مشغول انواع غسلهای ترتیبی و ارتماسی و کسب آمادگی برای ادامه تجاوزات خویش است از همان سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت تا همین الان، نه یک اپوزیسیون که انواع مختلف اپوزیسیونها را داشته و دارد و صابونش در انجام جرم و جنایت به تن همه از دموکرات ، لیبرال، سلطنت طلب، فدائی، مجاهد، توده ای، اکثرِیت، اقلیت، پیکار، کومله، راه کارگرف ملی مذهبی و..... خورده است. این انواع مختلف اپوزیسیونها و شخصیتهای اپوزیسیون، سالهاست که تمامشان، حتی رضاشاه دوم، و ملکه سابق ایران، خود را دموکرات و اهل دموکراسی میدانند ودر هر نوشته و سخنرانی و مصاحبه و غیره بارها و بارها کلمه دموکراسی را زیب بیانات و نوشته های خود می کنند.
فرض را بر این می گیریم که تمام این انواع اپوزیسیونها و شخصیت ها، که در مقابل یک پوزیسیون فی الواقع خونریز و بسیار مرتجع قرار دارند معنای حرف خودشان را می دانند و فی الواقع دموکرات و اهل دموکراسی اند. فقیر اذعان می کنم که به اندازه اپوزیسیونهای مختلف معنای دموکراسی را نمی دانم، و به همین علت هم با وسواس و احتیاط از این کلمه استفاده می کنم، ولی اینقدر می دانم، که اگر فی الواقع بخواهیم دموکراسی را نه به عنوان یک «لغت بی معنا» چون «زنگوله» ای به سر گیس وچارقد یا بند تنبان خود آویزان کنیم ،بلکه در صدد باشیم که معنای آنرا بفهمیم و بدانیم و عوارض آن! را تحمل کنیم باید بدانیم که از جمله نشانهای دموکرات بودن و به دموکراسی پای بند بودن این است که:
باید از حقوق انسانی مخالفان خود و کسانی که با آنها مخالفیم و بالاتر از مخالف بودن با آنها تضادهای جدی داریم باید «بخصوص» در مقابل «جانور خونخواری چون پوزیسیون در حاکمیت جمهوری اسلامی» دفاع کنیم. تعارف را کنار بگذارم معنای دموکرات بودن واقعی این است که حتی فردا پس از به زیر کشیده شدن جنایتکاران حاکم از حق قانونی و انسانی آنها برای یک محاکمه عادلانه و در دادگاههای صالح و در حضور نمایندگان مردم و با حضور وکیل مدافع با صلاحیت دفاع کنیم و عطش کشتار و محاکمات خشن و غیر انسانی را مهار کنیم. بنابر این قبل از این ها لازم است بدانیم که معنای دموکرات بودن این است که باید از سایر انواع اپوزیسیونها، وقتی مورد هجوم و حمله دشمن همگانی قرار می گیرند و خطر حذف فیزیکی و کشتار انها وجود دارد دفاع کنیم، و اگر نه به طور عملی، اقلا زبان باز کنیم و حرفی بزنیم.
با این مقدمه، قریب به سه هزار و ششصد ، هفتصد رزمنده مجاهد و مبارز، که تمامشان از رزمندگانی که رزمندگان تشکل بزرگ سیاسی و نظامی مسلحی بنام ارتش آزادی بخش ملی ایران بوده اند، در قرارگاه اشرف، در فاصله نه چندان زیادی از مرز ایران، فی الواقع در شرایط دردناک، خطرناک و تاسف بار و غیر انسانی و طاقت فرسائی قرار دارند.
اخبار مربوطه به راحتی قابل دسترس است. می شود فهمید در آنسوی تمام گرد و خاکها و اختلافها و تضادها ی تاسف بار اپوزیسیونهای جمهوری اسلامی، این رژیم ولایت فقیه و آمران جمهوری اسلامی اند که با محملهای مختلف می خواهندترتیب کار را داده و از شر این چند هزار تن اعضای اپوزیسیون که طی سی سال گذشته با انحاء مختلف با ملاها مبارزه کرده اند راحت شوند.
می توانیم با خیلی چیزهای این گروه از اپوزیسیون، که اندکی بعد از سی خرداد شصت خودش را آلترناتیو جمهوری اسلامی معرفی کرده است و هنوز هم می کند مخالف باشیم.می توانیم با رهبری آنها، با اندیشه ای ایدئولوزیک، با کار کردهای درون تشکیلات، با فرماسیون ارائه شده آنها برای دولت و حکومت مورد نظرشان، با انقلاب درونی آنها در سال 1364، با فرهنگ حاکم بر آنها، و با استراتژی آنها و هر چیز دیگر مخالف باشیم و آن را به نقد بکشیم که این اقتضای دموکراسی و جدال اندیشه است، ولی اینکه اینها، (این چند هزار تن که ریشه در چند ده هزار تن کشتگان و شهیدان خویش در طول سالیان گذشته دارند) از زمره اپوزیسیون هستند، و باید از زاویه انسانی، و در هنگامه فاجعه باری که ملایان حاکم بر ایرا ن به مدد کارگزاران و ایادیشان در عراق، آب و نان و دارویشان را قطع کرده اند و قصد جانشان را دارند از آنها دفاع کرد که دیگر جای حرف ندارد.
نمیدانم فیلمهائی را که گرگها، مسافرانی تنها را در میان یخ و برف محاصره می کنند دیده اید یا نه،مسافران، آتشی بر می افروزند و وجود آتش موجب می شود که تا گرگها با چشمهای درخشان و دندانهای نمایان و له له زنان و بخار کنان گرداگرد مسافران و اتش شعله ور انتظار بکشند تا مسافران از شدت خستگی از پای در ایند و یا آتش خاموش شود و آنوقت هجوم دسته جمعی شان را شروع کنند.
باور کنیم که در آنسوی تبلیغات و جار و جنجالها و اختلافات و تضادها، وضعیت کنونی اشرف و ساکنانش چنین است.
آتش مقاومت مجاهدین و مبارزین زیر ضرب رفته وخلع سلاح شده توسط امریکا و بمباران شده توسط هواپیماهای انگلیس و ربوده شده و به ایران برده شده توسط رژیم ملایان وبه رگبار بسته شده و اعدام شده در روزهای شروع جنگ در سال دو هزار و چهار، و وضعیت همراهانشان تا بحال گرگها را از هجوم باز داشته است.
آخوندها و از نمونه های کنونی همان کسانی که در طول سی سال گذشته هزاران مبارز و مجاهد و فدائی و دموکرات و لیبرال و کمونیست وشاعر و نویسنده وهنرمند و... را دریده و شکنجه داده و تیرباران کرده و کشته اند، گرداگرد رزمندگان اشرف با کمک ایادی داخلی شان در عراق له له می زنند و منتظرند دندان در خون و گوشت زنان و مردانی بچرخانند که از زمره اپوزیسیونند و سالیان دراز مبارزه کرده اند.
می توان فهمید که نوشتن چند صد مقاله در مورد کشتگان مدفون در خاوران و قتلهای زنجیره ای و حتی دفاع از قاتلان عادی و قاچاقچیان و متجاوزانی که به طور ناعادلانه و با قوانین عقب مانده و خشن دادگاههای شرع در جمهوری اسلامی محاکمه می شوند مشروع است و نشان از احترام به دموکراسی و دموکرات بودن را بر خود دارد ولی نمیتوان فهمید که دلیل این سکوت فی الواقع شرم آور در مقابل هجوم گرگان دربار ولایت فقیه به چند هزار نفر از اعضای اپوزیسیون در خطر چیست.آیا منتظریم آنها، قتل عام شوند و بعد سکوت را بشکنیم؟ آیا اینها را اساسا اپوزیسیون نمیدانیم؟ آیا بیرحمانه و در نهایت، نابود شدن فیزیکی این بخش از اپوزیسیون را مانند ملایان به نفع خود می دانیم؟ من به اینها نمی خواهم فکر کنم، وبیشتر به معنای دموکرات بودن واقعی اپوزیسیونها و نیز شخصیتها و چهره های اپوزیسیونهافکر می کنم و فکر می کنم بد نیست سکوت کنندگان، مقداری منصفانه به این فکر کنند تا بهتر بدانند اپوزیسیون دموکرات هستند و به دموکراسی به عنوان یک فرهنگ که کاربرد نیرومند عملی حتی در رابطه با مخالفان دارد اعتقاد دارند یا بواقع اهل این حرفها نیستند.

۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه

گفتگو. جمال بامداد. اسماعیل وفا


هجوم فقيهان و برهم زدن خلوت درويشان!
گفتگوي جمال بامداد با اسماعيل وفا يغمائي23فوريه2006ب
بامداد:طي روزهاي اخير وقايع زيادي اتفاق افتاده است كه همه از آن با خبرند دوسه تا از آنها عبارتند از حمله به عبادتگاهها و خانقاههاي درويشان و ضرب و شتم دراويش و آنطور كه خبر دارم دستگيرى بيش از هزار تن از اهل طريقت و خانقاه، همزمان شاهد اعدام مجاهد خلق حجت زماني شديم كه طي دوسه سال اخير سمبلي از زندانيان سياسي ايران بود و اعدام او خيلي چيزها را روشن كرد،مسئله تاسف انگيز ديگر انفجار حرم امامان شيعه در سامرا بود كه بجز خرابي ها تا كنون به قتل و كشتار دهها نفر انجاميده و هنوز هم ماجر ادامه دارد، ماجراهاي ديگري هم هست كه وجه مشترك آنها خشونت و كشتار و سركوب است، نقش جمهورى اسلامى درقضيه ضرب و شتم درويشان و اعدام مجاهد خلق حجت زماني روشن است و ماجراي انفجار در سامرا هم روشن خواهد شد ،يعني از زاويه اين كه جمهوري اسلامي در آن دست دارد يا نه روشن خواهد شد، اميدوارم فرصتهائى باشد كه بتوانيم در مورد اين مسائل صحبتهائى داشته باشيم اما نخست در مورد درويشها،شما فكر مي كنيد كه رژيم آخوندها چرا در اين شرايط به قول معروف به پر و پاي دراويش مي پيچد ومزاحم آنها مي شود ، سئوا ل اين است كه آيا دراويش مورد نظر مثلا مثل برخى درويشان و جنبشهاى درويشان و صوفيان، امثال حروفيه و سربداران و درويشها ئى كه به پا گرفتن حكومت صفوى كمك رساندند، مزاحم حكومت كردن ملاها هستند و مي خواهند جمهوري اسلامي را مثلا سرنگون كنند كه اين وقايع اتفاق مي افتد و چه سودي از اين ماجرا مي برند كه جنجال به پا مي كنند.


يغمائي:نكته نخست اين است كه رژيم جمهوري اسلامي از روز پا گرفتن و بر خشت افتادنش مزاحم تمامي مردم ايران و از جمله درويشان مملكت ما هست و درويش ايراني هم از هر مرام و گروه و فرقه اي باشد به عنوان يك ايراني نمي تواند از ظلم و ستم حكومتي ديكتاتوري و مذهبي كه جز ولايت فقيه هيچ چيزى را بر نمي تابد در امان بماند. بخصوص كه دراويش هم اهل طريقت اند كه مي دانيد جنگ شريعت و طريقت در مملكت ما سابقه اي طولاني دارد و قربانيان فراوان گرفته است و نيز درويشان پير و مراد خودشان را دارند و لاجرم زير علم ولايت فقيه نمي روند و بجز اينها حدس من اين است كه با خرابكاري هاي اهل شريعت بازار طريقت و روي آوردن به مرامهاي دراويش در ايران رونق گرفته و اين مسئله ملا را خوش نمي ايد بنابراين طبيعي است كه به خانقاهها حمله كند، و گرنه درويّشان معاصر نه سوداى سرنگون كردن دارند و نه جنبشى ايجاد كرده اند كه اساسا از قرن نهم هجرى به بعد اهل طريقت در خلوت خود به كار خود مشغولند و دوران درويشان شورشى قرنهاست سپرى شده است.

بامداد:به نظر مي رسد اختلاف ايدئولوژيك شيخ و درويش در جدال طريقت و شريعت باشداما اين جنگ را شريعت
شروع كرده است يا طريقت؟

يغمائي:بحث مفصل است و بايد رفت و تاريخ ايران را خواند و وارد دنيائي شد كه شريعت و طريقت مي جنگند يا مى جنگيدند اما جنگ را شريعت شروع كرد. درويشان، اگر تاريخ را بخوانيم بدون شريعت نبودند، انها مسائلي را كه شريعت مي خواست رعايت مي كردند ولي دنياي سفت و سخت آخوندي را بر نمي تافتند و به دنبال دنيائي انساني تر و مهربانانه تر بودند به همين دليل هم از همان آغاز، از قرن اول و دوم هجري ما شاهد پا گرفتن طريقت در مقابل شريعت رسمي هستيم ، در آغاز عرفان اسلامي و بعد عرفان ايراني با شاخصهاي ابوسعيد و بايزيد و عطار و مولانا و امثالهم. جنگ هم از همان موقع شروع شد. شايد با مسامحه بتوان گفت ما در نحله هاى عارفان و صوفيان و درويشان حقيقى شاهد بروز نوعى مثلا از پروتستانيزم در مقابل شريعتى كه مى توان سفت و سختى آن را با كاتوليزم منجمد و سختگير مقايسه كردهستيم. در اين زمينه استادان فرهنگ و ادب ايران از جمله زرين كوب و صفا تحقيقات ارزشمندي دارند كه مي شود مراجعه كرد.

بامداد:اگر بخواهيم نقطه اصلي جنگ را ميان شريعت و طريقت پيدا كنيم آيا مي توانيم بگوئيم مقوله انساندوستي وسهل انگاري و مهرباني فارغ از تفاوت مذاهب نقطه اصلي جنگ شريعت و طريقت است؟

يغمائي:نقطه اصلي جنگ همين است، مي توانيم با مسامحه بگوئيم دراويش حقيقى اومانيستهاي بزرگي بودند،

انساندوستان بزرگى بودند و با تلاش خودشان و نخبگانشان در بناى فرهنگى انساندوستانه بخصوص در شعر و ادب نقشى اساسى ايفا كرده اند ولىآخوندها اساسا دكانشان با اتكا بر روي اين كه بقيه اهل ضلالتند و فقط مسلمانها آنهم مسلمانهاي پيرو آنها انسانهاي مشروع هستند رونق داشت و دارد، بجز اين تاريخ ايران گواهي مي دهد كه در اكثر اوقات فقيهان در كنارقدرت حاكم بوده اند و درويشان در كنار مردم و بيزار از همكاري با حكام اين هم نقطه جنگ است.

بامداد:و در هر دو زمينه هم اهل شريعت از اهل طريقت قرباني گرفته اند؟

يغمائي:از همان قرن اول و دوم هجري تا همين امروز،در آغاز راه منصور حلاج سمبل است وعين القضات همداني و بعدها نسيمي و نعيمي و در دوران زند مشتاق را كشتند و در دوران قاجارها بازار درويش كشي رونق داشت و امروز هم پس از مدتها كه اين درويش آزاري تمام شده بود دوباره به لطف جمهوري اسلامي و احمدى نژاد همانطور كه بازار آنتى سميتيزم، بازار آنتى درويشيزم هم رونق گرفته است.

بامداد:در رابطه با پير و مراد در ميان درويشان آيا اين مسئله در رابطه با آخوندها تضادى جدى ايجاد مي كند؟

يغمائي:تضاد اين است كه اهل طريقت مراد خودشان را دارند و طبعا نيازى به ولى فقيه جمهورى اسلامى احساس نمى كنند، بنابراين رودرروي ولايت فقيه اجباري قرار مي گيرند. درويشان مرجع و مراد خودشان را بالاترين نقطه مي دانند و از طريق اوست كه به خداي مورد اعتقاد خودشان وصل مي شوند،البته درويشاني هم هستند كه بدون پير و مرادند و خودشان با نقطه مورد نظرشان ارتباط روحي ايجاد مي كنند ولي در اكثر نحله هاي درويشي ما با پير و مرادي روبرو هستيم كه به طور تئوريك جا را بر ولي فقيه تنگ مي كند بنابراين در اينجا آخوند بر مي شورد ولي به نظر من نقطه اصلي، جنگ سياسي است، در دوران ما لااقل سياسي است.

بامداد:آيا اين مساله، جنگ يك ولايت فقيه در برابر ولايت فقيه ديگر نيست؟ منظورم اين مقوله مراد و نقطه اتصال به حق است كه هم در شريعت وجود دارد و هم در طريقت.

يغمائي:ما وقتي مي گوئيم ولايت فقيه به كاربرد هولناك سياسي و اجتماعي آن نظر داريم كه روزگار ملتي را سياه كرده است. فارغ از اين آزادي ايجاب مي كند كه اگر كسي مي خواهد مرادي انتخاب كند يا علاقه دارد خودش مريد كسي بشود ومزاحم بقيه هم نباشد اين آزادي را داشته باشد. حتى در اروپا هم ما شاهد اين مساله هستيم، بنابراين درويش و عارف اگر در دنياي خودش با مراد خود خوش است چه اشكالي ايجاد مي كند، دنياي ما دنياي بزرگ و پيچيده اي است و مقوله مذهب و اعتقاد هم همينطور كه بايد با آن ساده بر خورد نكرد، دعوائي هم اگر هست دعوائي فرهنگي است براي زدودن خرافات و نه اين كه كسي را صرفا به جرم اعتقاد داشتن دستگير كنند. اين در رژيمي استبدادي و مذهبي مثل جمهوري اسلامي است كه عقيده را بر نمي تابد، چون خودش دارد حكومت مي كند وخيلي خوب مي داند درويش خلوت نشين مي تواند مشكل ايجاد كند. گاهى مشكل سياسي ومثل دوران حلاج و المقتدر كه از يك طرف علما شوريدند و از يكطرف خليفه عصباني شد و آخر و عاقبت حلاج بر دار رفت.

بامداد:فكر مي كنم توضيح بيشتر در اين موردد جالب باشد

يغمائي:توضيح كلي اين است كه در طى تاريخ هروقت مسائل اعتقادي مشكل سياسي و اجتماعي ايجاد مي كنند تيغها كشيده مي شود، وگرنه صرف مساله گناهان شخصى و اعتقاد مشكلى ايجاد نمى كند. برويم و كتاب ارزشمند مغازى را بخوانيم. اين كتاب ىكى از ارزشمند ترين اسناد در باره و در رابطه با جنگهاى پيغمبر اسلام است. در اين كتاب و در كنار پيغمبر كسى مثل عبدالله خمار( عبدالله بسيار شرابخوار) را مى بينيم كه با و جود شرابخوارى از آنجا كه از ياران صميمى پيامبر و دوستدار اوست مورد محبت پيامبر است. يا يك يهودى دوستدار پيامبر را كه با حفظ دين اجدادى خود از سپاهيان محمد است و چون در جنگ كشته مى شود محمد متاثر مى شود و براى او طلب بهشت مى كند، مى بينيد بحث صرفا ايدئولوژيك و اخلاقى نيست. در تاريخ ايران هم اگر ماني و مزدك صرفا مي خواستند رفرم در اعتقادات زرتشتيسم ايجاد كنند كسي كاري به كارشان نداشت. اما وقتي درب انبارهاي گندم باز شد و زنهاي حرمسراها تقسيم شدند و فقرا به نوائي رسيدند، دربار وقت، علماي بزرگ زرتشتي و مسيحي و اشراف پوست ماني و مزدك را پر كاه كردند. در دوران حلاج هم اگر منصور حلاج صرفا در كوچه و بازار راه مي رفت و تبليغ و حدت وجود مي كرد و مي گفت اساسا من خود خدا هم هستم كاري به كارش نداشتند و مي گفتند بنده خدا عقل و شعورش را از دست داده. تاريخ دوران مقتدر نشان مي دهد كه نسبت به كساني كه صرفا ادعاهاي تئوريك داشتند با مسامحه رفتار مي شده است.

بامداد:با اين حساب حلاج تبليغ سياسي مي كرده است.

يغمائي:در باره حلاج تحقيق زياد شده است و حتي رد و نشان او در جنبش زنگيان هم پيداست اما مساله خطرناك اين نبود كه مي گفت: نيست اندر جبه ام غير از خدا! مساله جيزي بود كه او تبليغ مي كرد و مي گفت خدا در همه چيز و جود دارد، حتي بقال و سبزي فروش سر گذر هم حامل خدا هستند.
بامداد:اين چه اشكال شرعى و سياسي ايجاد مي كند؟
يغمائي اشكال شرعي نداردولي اشكال سياسي ايجاد مي كند و رابطه و فاصله چوپان و گوسفند را به هم مي زند. اگر قرار باشد كه گوسفند فكر كند كه در من هم خدا وجود دارد كه ديگر رضايت نمي دهد چوپان پس از اين كه سالها از شير و پشمش استفاده كرد به سيخش بكشد. برويم به زمان حلاج! فر خدائي و الهي و فروغ رسالت و خلافت فقط در خليفه وجود داشت و اين فروغ و وجود بود كه به حكومت او قوام شرعي مي بخشيد. خلافتي بود كه از خدا به پيغمبر و بعد از او هم به خلفا و در سلسله خلفا هم به خليفه وقت رسيده بودحالا توده هاي كوچه و بازار هم اگر راه بيفتند دنبال تئوري حلاج و قبول كنند كه همان خدائي كه در خليفه وجود دارد در من هم وجود دارد ديگر فاصله دور و دراز ميان خليفه و مردم از بين مى رود و خلق الله تن نمي دهند كه هم شلاق بخورند و هم باج و خراج بپردازند و هم پسرشان به درباني حرمسرائى تا صبح بيدار بماند كه حضرت خليفه در ىكى از حجره هاى آن با دختركشان در يك بستر آرميده است ورضا نمى دهند كه هر نكبتي را تحمل كنند لاجرم شورش مي كنند و همين جاست كه حلاج دستگير و زنداني مي شود و آخر الامر ملا و خليفه و نيز علماي والامقام شيعه با هم به دارش مي كشند تا ديگر كسي به هژموني حضرت خليفه و مقام معظم رهبري لطمه نزند، اين بعد سياسي قضيه است اگر چه در عالم تحقيق در مورد حلاج بسياري راه به آسمانها برده اند!.

بامداد:چرا علماي شيعه. چون علي القاعده وقتي حكومت دست خليفه است علماي شيعه بايد روي موافقي به حلاج نشان بدهند.
يغمائي:قبل از اين درنوشته هايم راجع به تاريخ مقدس شيعه كمي توضيح داده ام و بعد از اين در ادامه سلسله مقالات مفصل خواهم نوشت. حلاج در دوران غيبت صغري زندگي مي كرد و با يكي از نايبان سرشاخ شد وان نايب بزرگوار هم طي توقيعى(نامه اي از امام) حكم ارتداد ولعنت حلاج را گرفت. نوشته اند حلاج هم در دوره اي ادعاي نيابت امام زمان را داشته و اين ماجرا آتش اختلاف را شعله ور كرده است در هر حال به طور روشن به اين بحث خواهم پرداخت و الان بهتر است به درويشان روزگار خودمان بپردازيم.

بامداد:درويشان روزگار ما به طور خاص چه مشكل سياسي ايجاد مي كنند؟

يغمائي:اشاره كردم كه مشكل عام درويش روزگار ما همان مشكل مردم ايران است. در مملكت ما هزاران درويش وجود دارد و آنها تحت فشار قرار دارند . درويشان هم مشكلات عام مردم را دارند و از اين حكومت دلخور و بيزارند و هم اضافه بر اين من فكر مي كنم حتي بدون اين كه خودشان بخواهند دارند ازجمعيت ملا نيرو مي خورند و به احتمال زياد موجب اين شده اند كه توجه ملا به انها جلب شود.بامداد:يعني خانقاهها و نحله هاي درويشي پيرواني را به خانقاههاي خود پذيرفته اند و اين باعث خشم ملا شده است.يغمائي:همين طور است. بايد به ساخت و بافت جامعه ايران توجه داشت. جامعه غول آساي ايران جامعه اي مذهبي است و اين جامعه مذهبي بارها نشان داده است كه به طور عام از مذهب به سوي مذهب گريخته است و نه از مذهب به سوي ماترياليسم. من چنانكه بارها گفته ام تاكيد مي كنم بدون اين كه مثلا مرعوب عوامانگي بشويم بايد پيچيدگي قضيه را درك كنيم. اكثرا از كار كرد سياسى و مزاحمتهاى اجتماعى و فرهنگى ناشى از آن از مذهب رو بر مى گردانند و يا با مذهب مشكل پيدا مى كنند، اما تمام ماجرا اين نيست و مقوله مذهب تنها سياسي نيست و اين كه چون يك حكومت مذهبي بر سر كار است پس بزودي ما شاهد يك جامعه فارغ از مذهب خواهيم شد. مذهب در اخلاقيات و سنتها و سوگ و سرور و عادات و رفتار و فرهنگ و خورد و خوراك ومعمارى و دنياى بيدارى و خواب و در هزاران پديده خود را نشان مي دهد. يك بار دكتر ساعدى مى گفت كه مذهب در طول قرنها يك دم و دستگاه در عمق روح و روان مشترك و جمعى جامعه ما ايجاد كرده كه باىد به آن توجه داشت. در خيلي وقتها مذهب با عقل و منطق سر و كاري ندارد از يك احساس نياز سرچشمه مي گيرد و در همان هم پايدار مي ماند. ماهيت در بسيارى اوقات تراژيك و راز آلود حيات و بى كرانگى وجود به قوام مذهب كمك مى رساند، مذهب براي توده ها تنها مقوله اى سياسى نيست و همزمان نقش فرهنگ و هنر را هم بر عهده دارد و خلاصه اين مركب و اسب راز آلود با ان پالان و زيني كه ملا و شيخ و دكانداران دين و حكومت بر پشتش مي گذارند يكي نيست. حالا شما اسم آن پالان را بگذاريد شريعت و اسم خركچي را هم بگذاريد ملا و مقام معظم رهبرى ،ولي با خود اسب چه مي كنيد؟ اسبي كه خلق الله با آن در عالم واقعيت و رويا به سفر دنيا و آخرتشان مي روند و نه تنها پهنه زندگي بلكه وسعت غماور و نگران كننده گورستانها را با سوداي حياتي ديگر مي نوردند. مركبى كه با آن بر زخم ناجاودانگى خود در راههاى زمان جاودانه مرهم مى گذارند، گاهى فكر مى كنم كه ما چون ناجاودانه ايم و سودا و درد جاودانگى داريم به مذهب رو مى آوريم به همين علت هم هست كه مي شود فكر كرد عده اي گريخته از شريعت و در نفرت از مذهب سياسى ملا حلقه بر درب خانقاهها كوفته اند و اين مساله در ايران تبديل به جرياني شده است كه خشم ملا را بر انگيخته و ما باز هم صاحب صف كشيدن مسجد و خانقاه در برابر هم شده ايم.

بامداد:فكر مي كنيد كار به كجا ختم مي شود؟

يغمائي:تا اين رژيم نادرويش بر سركار هست كار خاتمه اي ندارد و آزار و اذيت و سركوب درويشان مخصوصا با قيد وجود رئيس جمهوري متشرع و حزب اللهي مثل احمدي نژاد خاتمه ا ي ندارد،در ماههاي اخير و پس از احمدي نژاد رژيم جمهوري اسلامي تيغ خود را كاملا از غلاف كشيده است والبته چاره اي هم ندارد چون يا بايد ماهيت عوض كند كه شدني نيست و يا بايد تا لحظه اخر همانطور كه در موج خون بر تخت حكومت نشست بر موج خون هم برود دنبال كارش .

۱۳۸۷ آذر ۲۸, پنجشنبه

افسانه بابا نوئل


افسانه بابانوئل از کجا آغاز شد
برگرديم به ۱۷۰۰ سال پيش. در ساحل جنوبی ترکيه امروز بقايای يک شهر باستانی هستش شهری به اسم مايرا که زادگاه بابانوئل ما، يعنی نيکولای قديس بوده است
در يک قسمت از اين شهر خانه های غار مانند وجود داشته که از صخره ها تراشيده شده بودن و قسمت ديگرش خانه های سنگی.
در اين شهر رومی ها حکومت می کردن و مسيحيان رو که اون زمان يک فرقه مخفی بودن سرکوب می کردن.
بابانوئلی که ما ازش حرف می زنيم و اينجا بهش سانتا کلاز می گن در اون شهر و در اون شرايط به دنيا می آد. فرانکو يک پژوهشگر ايتاليائی که رد پای بابانوئل رو دنبال کرده درباره اين شهر می گه:
اين شهر باستانی سرشار از احساسات مذهبی مسيحيه. جائيه که کارهای خير نيکولا سر زبانها افتاد و بعدها بصورت مراسم کريسمس مثل کادو گذاشتن زير درخت کاج رواج پيدا کرد. اينجا بود که ۱۷۰۰ سال پيش در دور افتاده ترين گوشه امپراتوری روم افسانه بابانوئل زاده شد.
نيکولا یا همان بابانوئل
نيکولا در همون خردسالی پدر و مادرش را از دست می ده و ثروت زيادی رو براش به ارث می ذارن. نيکولا در سنين بالاتر به يک روحانی خير خواه شهرت پيدا می کنه.
کارهای خير نيکولا زبانزد مردم می شه. کارهای خيری که بعدأ جزو رسم و رسوم کريسمس امروزی می شه.
تاريخدانان معتقدن که رسم کادوهای کريسمس به يکی از کارهای خير نيکولا مربوط می شه. "نيکولای قديس باخبر می شه پدر فقيری در شهرش می خواد از فرط تنگدستی دخترانش رو بفروشه. نيکولا شبانه و مخفيانه از پنجره خانه اون مرد کيسه سکه ها ی طلا به داخل خونه می اندازه و فرار می کنه. شب سوم پدر فقير کمين می شينه و نيکولا رو شناسايی می کنه و دستش رو می شه."
کم کم نيکولا از يک روحانی به يک اسقف و بعد در زمان خودش به يک قديس نيکو کار مشهور می شه.
بابانوئل خیلی بداخلاق و با دست بزن بوده!!!
ولی برخلاف اين نيکو کاريش و برخلاف اونچه که در چهره بابانوئل امروز ديده می شه. نيکولای قديس يک مرد خوش اخلاق و خندان نبوده. کتک کاری نيکولا با يک اسقف همزمان خودش موضوع چندبن نقاشی قرون وسطی بوده.
از استخوانهايی که از نيکولا باقی مونده و امروز در زيارتگاهی در شهر باری در جنوب شرقی ايتاليا نگهداری می شه، آثار شکستگی روی صورتش ديده می شه که نشون می ده نيکولا در طول زندگيش دعواها و زد و خوردهای زيادی داشته.
بابانوئل به بیان دیگر ، افسانه اي از هلند
نام آمريكايي Santa Claus (بابانوئل)، از افسانه هلندي Sinter Kiaas الهام گرفته شده است كه در قرن هفدهم توسط مهاجران هلندي به نيويورك آورده شد. در اوايل سال،۱۷۷۳ يك روزنامه آمريكايي اين اسم را به صورت St.A Claus بيان كرد، اما در سال۱۸۰۹ يك نويسنده مشهور به نام «واشنگتن اروينگ» با نام مستعار Diedrich Knicker bocker كتابي به نام «تاريخ نيويورك» منتشر كرد كه در آن راجع به اسطوره هلندي Saint Nicholas مطالبي نوشته بود. او رسيدن فرد مقدسي را با سورتمه كه با وسيله «پيتر مشكي» همراهي مي شود، در روز عيد اطلاع داد.
بابانوئل آمریکایی می شود
اما آمريكايي شدن Saint Nick به سال۱۸۲۳ برمي گردد. در آن زمان، شاعري به نام «كلمنت كلارك مور» شعري به نام «ملاقاتي از سنت نيكولاس» سرود كه بيشتر مردم آن را با نام «شب قبل از كريسمس» به ياد مي آورند.
«كلارك مور» در شعر خود حتي به گوزنهاي شمالي و رفتار و حركات بابانوئل هم اشاراتي كرد؛ اينكه بابانوئل سوسو مي زند، مي خندد و يا حتي با سر تصديق مي كند. او بابانوئل را چنين توصيف كرد كه «از دودكش خانه ها پايين مي آيد.» حتي عبارت «انگشت خود را كنار بيني نگه مي دارد» در كتاب اروينگ منتشر شده است. يك نقاش آمريكايي به نام «توماس سنت» تصوير بابانوئل را كشيد و آن تصوير از سال۱۸۶۰ تا ۱۸۸۰ در نسخه كريسمس مجله هارپر منتشر مي شد.
خلق بابانوئل در عصرجدید
اما تصوير انساني بابانوئل (نه در اشعار مور كه اورا جن فرض كرده است) در سال۱۹۳۱ در تصاوير تبليغاتي كوكاكولا كشيده شد.
در نسخه هاي مدرن، تنها كارگردان كارگاه اسباب بازي او را جن ها تشكيل مي دهند. «رادولف» نهمين گوزن شمالي بابانوئل با بيني براق و قرمز خود در سال۱۹۳۹ توسط تبليغات شركت مونتكومري خلق شد.
در نگاه به ريشه هاي تاريخي بابانوئل بايد عميقاً به گذشته برگرديم. بابانوئلي كه ما مي شناسيم مخلوطي از افسانه هاي مختلف و موجودات اساطيري و خيالي است.
روايت ديگر بابانوئل
روايت ديگر بابانوئل مربوط به اسقف نيكولاس از ازمير تركيه است. نيكولاس در قرن چهارم زندگي مي كرد و بسيار ثروتمند بود. او هميشه به بچه هاي فقير كمك مي كرد و با گذاشتن هدايايي در كنار پنجره، آنها را خوشحال مي كرد. كليساهاي ارتدوكس بعدها براي او والايي قايل شدند و حتي قديمي ترين كليساهاي روسيه به نام وي ثبت شد. به همين سبب ششم دسامبر را به نام سنت نيكولاس، فردي كه پشتيبان بچه هاست، نامگذاري كردند. در نواحي مركزي و شمالي آلمان به سنت نيكولاس der Weinachrsmann گفتند، در انگلستان پدر كريسمس ناميده شد و راه خود را همراه مهاجران هلندي به اشعار شاعران شمال آمريكا طي كرد و بابانوئل لقب گرفت
او با ريش سفيد و لباسهاي قرمز و كلاه منگوله دار خود، در شب قبل از كريسمس با سورتمه اي كه توسط هشت گوزن كشيده مي شود، از دودكشها پايين مي آيد و هداياي خود را در جورابهاي بچه ها كه به ديوار شومينه آويزان است، قرار مي دهد.
در مورد درخت كريسمس
۱ـ عده اي معتقدند كه تاريخچه درخت كريسمس از آلمان شروع مي شود. درختهاي هميشه سبز، نماينده زندگي هستند. در كريسمس زماني كه تولد مسيح جشن گرفته مي شود، درختها را به خانه مي آورند و تزيين مي كنند، نشاني از زندگي مسيح باشد و نشان دهند كه مسيح هنوز به زندگي ادامه مي دهد. در ابتدا كه اعياد كريسمس نامگذاري شد، اين درخت را «درخت مسيح» مي ناميدند و بعدها نام آن به درخت كريسمس تبديل شد.
۲ـ در دوران باستان، افراد درخت هميشه بهار را در ۲۱دسامبر (كوتاهترين روز سال) به خانه ها مي آوردند تا با برگهاي آن به خورشيد اداي احترام كنند.
۳ـ بعضي معتقدند تزيين درخت از سنت «يول لاگ» شروع شده است. سنتي كه بيش از صدها سال قدمت دارد، از بريتانياي كبير شروع شد و به اروپا هم سرايت كرد. طبق اين سنت همه اعضاي خانواده براي روز كريسمس تنه درختي را به خانه مي آورند تا آن را بسوزانند. بعدها اين سنت تبديل به خرافات شد. آنها بر اين باور بودند كه اگر تنه درخت با يك كبريت آتش بگيرد، خوش يمن نخواهد بود. عده اي هم معتقدند درخت را بايد با ذغال و خاكستر باقيمانده از سال قبل سوزاند تا خانه در امان بماند. اما مردم اسپانيا باور دارند كه با سوزاندن اين كنده ها، روح شيطان از بين خواهد رفت. عده اي ديگر تنه درخت را با گل و سوزن تزيين كردند و بدين ترتيب درخت كريسمس شكل گرفت. ۴ـ در بسياري از كشورها، صدها سال پيش مردم خانه هاي خود را با برگ درخت هميشه سبز تزيين مي كردند و شاخه هاي آن را براي دور نگه داشتن ارواح و جادوگران درخانه آويزان مي كردند.
درمورد جسد و چهره واقعی بابانوئل
در برنامه مستند شبکه۲ بی بی سی که درباره بازسازی چهره واقعی بابانوئل بود. جمجه نيکولای قديس بررسی شد.
جمجمه ای که به همراه بقيه استخوانهای بدنش در يک تابوت بزرگ سنگی قرار داره و هيچکس حق ديدن يا دست زدن به اون رو نداره. فقط ۵۰ سال پيش اجازه داده شد که مورد تحقيق علمی قرار بگيره و الان فقط عکس و نقشه اندازه های اون در دست هستش.
کارولين ويکنسون در منچستر بريتانيا:" ما از عکسها و اندازه های دقيقی که ۵۰ سال پيش از جمجمه سنت نيکولا در دست داريم، تونستيم شکل سه بعدی جمجمه رو با کامپيوتر بازسازی کنيم. کامپيوتر با بررسی برآمدگی های استخوان، ماهيچه های صورت اين جمجمه رو بازسازی می کنه.
الان می بينم که استخوان دماغ اين جمجمه پريدگی داره يعنی يک زمانی دماغ نيکولای قديس با يک ضربه از طرف چپ شکسته و کج شده.
استخوانهای نيکولای قديس قرن سه ميلادی که در طول تاريخ به شخصيت بابانوئل تبديل شده. بعد از مرگش در کليسايی در شهر خودش پتارا نگهداری می شده و گفته می شه که از استخوانهای اون چيزی شبيه به گلاب ساطع می شده. گلابی که کشيشان کليسا در بطری های کوچک می ريختند و به زائران می فروختند.
اين استخوانها در قرن۱۱ ميلادی بوسيله ملوانان ايتاليايی دزديده می شه و به کليسا و زيارتگاه امروزيش در شهر باری آورده می شه. اين استخوانها هنوز اونجاست و هنوز تصور می شه که از خودشون مايعی معطری بيرون می دن.
بر سر بابانوئل چه آمد
فرانکو محقق ايتاليايی که داستان زندگی بابانوئل و در نتيجه نيکولای قديس رو دنبال می کنه در اينباره می گه:" من خوشحالم که استخوانهای نيکولای قديس تا امروز در ايتاليا هستش حداقل بکل مفقودنشده ولی خوب درعين حال از اينکه اين استخوانها از کليسای اصليش بوسيله ملوانهای ايتاليايی دزديده شده شرمنده هستم. شايد اگر استخوانها به ايتاليا آورده نمی شد هيچوقت افسانه بابانوئل متولد نمی شد و خيلی از رسم و رسوم کريسمس بوجود نمی آمد."
نيکولا با کريسمس يکی شد؟
اليستر مک گراث از دانشگاه آکسفورد:" پيروان آئين پروتستان که مخالف سرسخته خرافات مذهبی بودن، روی افسانه سازی های که درباره نيکولای قديس شده بود خيلی حساسيت به خرج دادن. و جشنهای مذهبی مربوط به اين قديس رو ممنوع کردن، از جمله جشن ۶ دسامبر که مربوط به نيکولای قديس بود."
"ولی مردم آنقدر به نيکولا و افسانه بابانوئل علاقه پيدا کرده بودن که روز تولدش رو با روز تولد مسيح يکی کردن تا به اون بهانه جشنهای مربوط به اين قديس همراه کريسمس برگزار بشه، و از بين نره."
افسانه نيکولای قديس به تدريج تغيير شکل داد و تصويری که ازش در نقاشی ها کشيده می شد ديگه از حالت يک قديس خارج بود.
در قرن ۱۸ ميلادی نيکولای قديس رو به شکل يک کوتوله خندان نقاشی کردن و در قرن ۱۹نقاشی به اسم توماس نکست( nexet ) اين شخصيت رو به شکل يک پيرمرد خندان ترسيم کرد و در قرن ۲۰ شرکت نوشابه سازی کوکاکولا تصوير بابانوئل رو که دو قرن پيشتر نقاشی شده بود رو با تبليغاتش جهانی کرد.
رسوم امروزی کريسمس
يکی از رسوم امروزی کريسمس که بخاطر نقل انتقال استخوانهای نيکولا به ايتاليا باب شده، گذاشتن شيرينی يا کادو در جورابهای رنگی که معمولا به شومينه ميخ می کنن يا به درخت کريسمس می بندن.
در قرن ۱۲ ميلادی راهبه های فرانسوی بعد از رفتن به زيارتگاه باری تحت تأثير اين قديس قرار می گيرن و به تقليد از اون ميوه و خشکبار و آجيل در جوراب پر می کنند و شبانه در خانه فقيران می گذارن.
آیا این واقعیت داره
ولی هنوز استخوانهای نيکولای قديس معجزه می کنه و الان در کليسای باری، شيلنگ باريکی به داخل حفره ای درتابوت سنگی نيکولا وارد شده و از اون قطره قطره مايعی به داخل يک بطری کوچک ريخته می شه.
بابانوئل نابود نشه
در برنامه مستند بی بی سی برای اولين بار بعد از ۵۰ سال دوربين کوچکی رو وارد قبرکردن تا بتونن داخلش رو ببينند.
فرانکو:" استخوانها کاملا سياه شده و بخاطر رطوبت شديد، داخل تابوت سنگی داره پودر می شه. در قبر آب جمع شده و شايد تا ۱۰۰ سال ديگه اين استخوانها کلا پودر بشه و از بين بره. اين آخرين بازمانده بابانوئل هستش که به بشريت تعلق داره. بايد تا ديرتر نشده نجاتشون بديم."
http://blog.360.yahoo.com/blog-t7a.eYg3erQpcFEhfpHxnRUJ10pg?p=50
Sunday December 23, 2007 - 11:47pm (IRST)

۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه

غروب هشتم.اسماعیل وفا

غروب هشتم
آزادي همان نام پنهان زندگي ست
و مرگ. سرد شدن جسم نيست
بل مرگ آزادي ست

بخش هشتم از مجموعه منتشر نشده:تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان
اسماعیل وفا
و در غروب هشتمين روز پرنده ي كوچك و ببر مهربان بار ديگر در خاموشي من پديدار شدند و من كه تائودا باشم از پرنده ي كوچك آزادي را پر سيدم و پرنده ي كوچك در نور آبي رنگ خويش محو و آشكار شد گوئي كه در درون من گوئي كه صداي من بود كه در درون من و مرا فرا مي‌گرفت و چنين گفت:
تائودا ! نخستين راز آزادي خروج از گورهاي كهن و قلعه هاي فرو ريخته و مردابهاي بويناك است، آنجا كه آتش برخاسته از استخوانهاي كاهنان سومري و جادوگران و حكيمان كلداني فانوس راه منادياني شد كه از دفترهاي‌شان شعله هاي دوزخ زبانه ميكشد و خداي‌شان گوگرد مي پراكند و هراس مي‌آفريند و وجودش نفي آزادي ست. و دريغا كه كسي نمي انديشد.
تائودا ! آن‌كه آزاده است نخست تمام جامه هاي فاخر و مقدس و عطر‌اگين گذشتگان را بدور مي افكند و عريان مي شود ، عريان چون آفتاب و درخت و دريا و باد ، و تا آفتاب بر او بتابد و درخت با او سخن بگويد و دريا او را بشويد و باد هواهاي تازه به او آورد.
تائودا ! مرد عريان را در اين منزل نه آئيني ست و نه اعتقادي و نه تمايلي. تنها هست ، چون كودكي زاده شده از مادر.
تائودا ! چون عريان شوي و مردابها و گورها و قلعه هاي كهن را وداع كني هزاران شبح خوف و هول با الواح بشارت و وحشت از آسمان فرود مي آيند و از زمين فرا مي روند و هزاران خداگردا گرد تو چون گردبادي تاريك و خوف آور تنوره خواهند كشيد تا ترا به تاريكي هاي گذشته باز گردانند.
تائودا !بايست و مهراس! آنان وجود ندارند و از درون تو بر تو مي بارند. آزاد باش‌و استوار بمان! ،از نو زاده شو ، شاهد تولد خويشتن باش، از نو اختيار كن! وبالهاي روشن خود را درافقهائي ديگر بگشاي .
تائودا1 چون از بت هائي كه در درون تو سر بر مي آورند جدا گردي آزادي را در خواهي يافت.
تائودا! در اين جاست كه كفر مقدس نخستين گام عصيان، عصيان مقدس نخستين گام آزادي و آزادي منت پذير معرفت جدا شده از بت ها و بتكده هاي رنگين است.
تائودا !پهناور و گسترده باش و تمام جهان را چون زيباترين محبوب در آغوش گير و اين آزادي در انديشيدن است.
تائودا! تن خود را ميازار و از رفتارهاي ناشايست بر كنار و آن را نيرومند بدار و از گنجهاي پنجگانه خود آن چنان كه بايد استفاده كن.اعتدال را رعايت كن و گاه تا سختي ها را تاب آوري بر خويش سخت گير و گاه خود را گستردگي ده و خويش را بنواز و خود در ميان اين دو رها باش و اين آزادي تن توست.
تائودا آزادي انديشه و آزادي تن اما تماي آزادي نيست ، آدمي را از زيستن در ميان آدميان گريزي نيست. پس آزادي انديشه و تن تو در جدال با آزادي انديشه و تن ديگران خواهد بود.
تائودا !در هر شهر به آن آزادي كه بيش از همه با آزادي هاي كوچك در موافقت است دل سپار و به خاطر آن حتي از آزادي خويش بگذر و حتي بمير.
تائودا آزادي معيار معيار هاست از آن آئين كه آزادي را پايمال مي كند روي بتاب و از خدائي كه مناديگر آزادي نيست بگريزو اگردر معرفت خود به يقين رسيدي كه كسي خون ازادي را مي ريزد او را
مرده بپندار و در انديشه ي شمشير و آوارگي و مرگ باش.
تائودا! آزادي نان است و خانه و آب خنك كوهسار ها، آزادي صداي سازهاست و پرواز پرندگان و وگذر گله ها و رويش گندمزارها و درخشش سيب و انگور در پرتو ماهتاب و آفتاب. آزادي زيبائي زنان و مردان و كودكان ست صداي بوسه هاست و طلوع ماه از نيزارهاو احساس زلال مسافري كه ميداند راه خالي از خطر است. آزادي خرد است و معرفت شعرست و دل انگيزترين حكايت، رونق بستانها و كارگاهها و شادي شهرها و دهكده هاست و صداي دف و ساز جشن ها.
تائودا !آزادي بلوغ انسانيت است و مرگ توحش. آزادي همان نام پنهان زندگي ست و مرگ سرد شدن جسم نيست بلكه مرگ آزاديست و در حاليكه مردمان تنفس مي كنند .
تائودا با آزادي زندگي كن و به خاطر آزادي بمير و كلام هنوز باقي ست .

۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه

فتوای شیخ و دخترکان شش ساله




فتوای شیخ و دخترکان شش ساله
اسماعیل وفا
سؤال: آیا در اسلا م کسب لذت جنسی از دختر کمتر از شش ساله مجاز است یا نه ؟ این فتوا و جواب آن ازسایت آیه الله العظما سید محمد صادق روحانی است . بخوانید و ببینید که جواب چیست
بعد التحریر. اسماعیل وفا
البته آخوندهای بچه گرا!! و پیروان صدیقشان با دستاویزو قیاس ازدواج سید المرسلین و خاتم النبیین، پیامبر گرامی و عظیم الشان اسلام(ص)وعقد عایشه (ع) در سن شش سالگی عایشه (ع) و پنجاه و دو سالگی خاتم النبیا (ص) ، و ازدواج در سن نه سالگی این فتواها ی شرم آوررا می دهند در حالیکه قوانین هزار و چهار صد سال قبل و ازدواج یک پیامبر اولوالعظم بی نظیر و مانند را که خاتم الانبیا است و یک میلیارد پیرو دارد،و وجود مکتب و مرامش باعث انواع خیر و برکات برای عالم بشری بخصوص در اقصی نقاط عالم منجمله خاور میانه و آسیا و افریقا شده و میشود، فقط خداوند و خود رسول از اسرارش اگاه است نمی توان امروزه روز قیاس گرفت وبجان بچه های شش ساله مردم افتاد که فرموده شده اول من قاس الشیطان(لعنه الله علی اولادها و اصحابها) اولین کسی که قیاس نمود شیطان است.اسناد در این باره زیادست که می توانید یکی از آنها را ملاحظه بفرمائید.در ضمن باید توجه داشته باشید ملاها و پیروانشان حتی می خواهند آن سنت هزار و چهار صد سال قبل را هم که رسول بزرگوار در سن شش سالگی به دلائلی که بر عقول ناقص بشری نامعلوم است و نامعلوم هم خواهد بود با عایشه ازدواج فرمود و در نه سالگی او را به خانه برد زیر پا گذاشته و به دختران کمتر از شش سال نظر دارند که این کار نقض صریح و روشن سنت نبوی در ازدواج با عایشه در سن نه سالگی کامل می باشد، بدتر از فتوای آیه الله روحانی البته حکم بنیادگذار جمهوری اسلامی در کتاب ، تحریر الوسیله، ج 3، ص 430 مسأله 12 است که متاسفانه ما قبل از اینکه ایشان به ایران نزول اجلال بفرمایند نرفتیم و نخواندیم که سمبل یک مکتب و انقلاب در باره دریدن دخترکان خردسال می فرمایند(كسيكه زوجه اى كمتر از نه سال دارد وطى (بر وزن اسب، در لغت بمعنای پامال کردن و در اصطلاح فقهی رابطه جنسی کامل از نوع ملا پسند، یعنی بمعنای کامل پایمال کردن و سپوختن زن) او براى وى جايز نيست چه اينكه زوجه دائمى باشد، و چه منقطع ، و اما ساير كام گيريها از قبيل لمس بشهوت و آغوش گرفتن و تفخيذ (به آبرومندانه ترین معنی یعنی لاس زدن جنسی که از معنای دقیق کلمه شرمم می آید ) اشكال ندارد هر چند شيرخواره باشد، و اگر قبل از نه سال او را وطى کند اگر افضاء نکرده باشد بغير از گناه چيزى بر او نيست ، و اگر کرده باشد يعنى مجراى بول و مجراى حيض او را يکى کرده باشد و يا مجراى حيض و غائط او را يکى کرده باشد تا ابد وطى او بر وى حرام مى شود، لکن در صورت دوم حکم بنابر احتياط است و در هر حال بنا بر اقوى بخاطر افضاء از همسرى او بيرون نمى شود در نتيجه همه احکام زوجيت بر او مترتب مى شود يعنى او از شوهرش و شوهرش از او ارث مى برد، و نمى تواند پنجمين زن دائم بگيرد و ازدواجش با خواهر آن زن بر او حرام است و همچنين ساير احکام ، و بر او واجب است مادامى که آن زنده است مخارجش را بپردازد. هر چند طلاقش داده باشد، بلکه هر چند که آن زن بعد از طلاق شوهرى ديگرى انتخاب کرده باشد که بنابر احتياط بايد افضا کننده نفقه او را بدهد، بلکه اين حکم خالى از قوت نيست ، و نيز بر او واجب است ديه افضا را که ديه قتل است بآن زن بپردازد اگر آن زن آزاد است نصف ديه مرد را با مهريه ايکه معين شده و بخاطر عقد دخول بگردنش آمده به او بدهد، و اگر بعد از تمام شدن نه سال با او جماع کند و او را افضاء نمايد حرام ابدى نمى شود و ديه بگردنش نمى آيد، لکن نزديکتر به احتياط آن است که مادامى که آن زن زنده است نفقه اش را بدهد هر چند که بنا بر اقوى واجب نيست » .) ملاحظه می کنید که چه صحنه شگفتی است که یک نره خرشهوتزده مجنون بیرحم چهل پنجاه شصت ساله مومن به رساله آقا،و با صد کیلو وزن!به سراغ بچه ای چهار پنج کیلوئی برود که تازه شیر مادرش را خورده و می خواهد چرتی بزند و در قنداق خودش بی سر خر و فارغ از فتوای ملا جیشی بکند، که دچار بلیه حمله شوهر می شود. در اینجا کار به بچه شیر خواره هم میرسد و نیز توجه داشته باشید بر اساس آمار تا کنون حدود هفتصد هزار دختر و دختر بچه ایرانی قبل از رسیدن به سن قانونی و بمدد همین احکام شرعی به ازدواج مردان بزرگسال در آمده و هیچ فریاد رسی هم برای آنان نبوده است.براستی غضب خدا و رسول ودوازده امام و چهارده معصوم و تمام مسلمانان بر ناقضین سنت نبوی باد و نیز امید است تمام مسلمانان در پایه ها و مبانی تئوریک و تاریخی و ذهنی یعنی چنانکه در یاداشتک سی و چهارم عرض کردم در مورد سر کلفت قضیه مذهب مقداری تدبر و تامل بفرمایند که مطلقا شوخی نداریم و وقتش است که البته دین و مذهب خودمان را به طور شخصی داشته باشیم ولی گاماس گاماس و عصا زنان هم که شده به سوی لائیسیته و جدائی دین از دولت برویم که اقلا دختربچه های شیر خواره مان بتوانند پس از انکه شیر مادرشان را خوردند در سایه دولتی لائیک و رئیس جمهوری که هم مبانی دموکراسی را درست و حسابی می شناسد وبه مبانی دموکراسی بطور واقعی پایبند است و هم اسلام عاطفی مردم را از اسلام مدعی حکومت وباز گرداننده حق رهبری تفکیک می کند، چرتی بزنند و در قنداقشان با خیال راحت جیششان را بکنند. آمین یا رب العالمین.

۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

در بدرقه امانوئل

اسماعیل وفا .
در بدرقه مادلین سنکوئن. امانوئل
زنی که زیبائی خدا و عشق راپراکند
مادلین سنکوئن، امانوئل(کلمه خواهر را به کار نمی برم زیرا نمی خواهم نام او را در کنار یک تابوی جنسی عصر نئندرتالها قرار دهم )پس از نود و نه سال و یازده ماه زندگی رفت وزمین ما را خالی تر کرد واقعا خالی تر کرد. این را با اندوه می گویم و در حاشیه خیابان و نشسته بر نیمکتی در کنار پارکی کوچک این یاداشت را می نویسم.در دنیائی که فرهنگ که نه، هرزابهای گندناک کاپیتالیسم افسار گسیخته و موجوداتی که زمام جهان ما را در دست دارند تلاش دارند جهان را تبدیل به تن! و فقط تن و انسانها را تبدیل به گوشت و پوست ودل و روده و پوست وپشم وچیزهائی از این قبیل بکنند و تا اندازه زیادی موفق شده اند وجود این آدمها غنیمتی است برای جهان. جلوی من در تابلوی تبلیغات روبروی پارک نان باگت را تبلیغ کرده اند. تبلیغی نیرومند و قوی و هوشیارانه. کنار تصویریک نان باگت نوشته اند «پنجاه سانتیمتر لذت» آدم بلافاصله می فهمد که مثل اکثر چیزها که تبلیغش با چاشنی سکس امیخته است نان باگت هم در آمیزشی نهانی و با هوشیاری فراوان با آلت تناسلی جنس نر در آمیخته است و تبلیغ شده است. گویا نان برای استعمال کردن است و نه فرو نشاندن گرسنگی.نه نان چیز بدی است و نه سکس که هردو از کار سازهای زندگی اند.بدون نان نمیشود زنده ماند و بدون مکانیزم سکس آدم نمیتواند زیبائی جفتش را بنوشد و از آن خود کند و در ادامه بقای نسل را تضمین کند ولی اینکه برای تبلیغ نان ازسکس استفاده شود و نان و رجولیت اغراق شده یعنی پنجاه سانتیمتری در هم آمیزندکاری است که از خداوندان فرهنگ سود و سرمایه بر می آید و این است هرزابه!.از این نمونه ها خروار خروار تولید می شود و فرو میریزد و به مغزها نشت می کند وآدم اگر حواسش نباشد تبدیل می شود به تن و فقط تن و دل و روده و گوشت و پوست و پشم و مو و این وسط ازچیزی به اسم روح و انسانیت و معنویت ،مقوله ای که هم سیاست و هم مذهب معمول و بازیچه سیاست آلوده اش کرده اند و بد جوری هم آلوده اش کرده اند خبری نیست و در جنگلی از گوشت و پوست و پشم حفاظت شده و ترمیم شده آدم اکثر اوقات نمی داند با کی دارد حرف میزند و آیا در زیر این گوشت و پوست و پشم شیک و سازمان یافته و زنده چیزی فراتر از اینها وجود دارد یا ندارد . فاجعه وقتی بیشتر قابل لمس می شود که آدم خودش را در آینه می بیند ومی اندیشد ایا من هم به همین بلای رو به گسترش دچار نشده ام؟ و در این معرکه است که وجود کسانی چون آبه پیر و مادلین سنکوئن، امانوئل، غنیمتی است. آنها که روح و جان متعالی فرهنگ و پیام معنویت را که عشق و انسانیت است بدون آلودن به بامبولهای سیاسی روز که از مذهب و مقولات مذهبی برای مقاصد روز مثل دستمال توالت یا کاپوت، یا چماقی برای له کردن سر این و آن ویا خنجری برای دریدن استفاده می کنند در یافتند و اعلام کردند.مدتها قبل روزی در کشاکشهای ذهنی با خودم فکر کردم همانطور که زمین ما داری گودالهای بسیار عظیم و تهی از آبی بود که بعدها تبدیل به اقیانوسهای کبیر و اطلس و آرام و... شدند گویا در روان نهان و عمق اندیشه انسان هم گودالهای عظیمی عظیم تر از اقیانوسهای خاک وجود دارد که باید با بارانهای بارنده معنوی پرشوند و وموج بزنند تا آدم بتواند واقعا آدم بشود. یعنی انسان دارای ظرفیتهای جدی و واقعی معنوی و روحی است .این گودالها و ژرفاها را مذاهب در طول قرنها پر کرده اند. در ایران ما زرتشت هزار و چند صد سال این ژرفاها را انباشت بعد که اسلام آمد گودالها همان گودالها بود اما محتوایش را اسلام پر کرد و همین جاست که فارغ از مبارزه جدی و لازم در سطح روشنفکران، نمیشود در سطح عمومی و همگانی زیرآب مذهب خلق الله را با تمام عیوبش زد. شاید امثال من و ما به این توجه نداریم ولی متولیان مذهب این را می دانند و تا می توانند بر امواج این دریاها کشتی مرادشان را می رانند و تازه وقتی هم آبها را بوی گند و کثافت بر می دارد ضررش را بیشتر و باز هم مردم می کنند و نه متولیان.کار عظیم کسانی چون آبه پیر و امانوئل این بود که در حد امکانات خودشان این گودالهای اقیانوس آسا را با محتوای واقعی شان یعنی عشق و انسانیت پر کردند یعنی همان چیزی که می باید کار کرد اصلی مذهب و معنویت باشد و متاسفانه نیست. امانوئل زنی بزرگ و عاصی و دوستدار انسانیت و حقیقت و تابو شکن بود و فراتر از مذهب رسمی و پاپی که به آن وابسته بود بال و پر گشوده بود. اجازه استفاده از قرص ضد بارداری برای زنان و پیشنهاد ازدواج برای کشیشان از زمره این تابو شکنی ها بود. امانوئل در بلژیک به دنیا امد ولی او شهر وند جهان بود. مسیحی بود ولی سالها در میان مسلمانها زیست.یک قدیسه واقعی بود ولی بنیادش را بر لائیسیته بنا نمود.مرگ پدرش او را به دنیای راهبگی کشید ولی در تمام عمر و با اتکا به مرگ برای زندگی و زندگان مبارزه کرد او نه چپ بود و نه راست و بنیاد تفکرش را بر انسانیت بنا نهاد ولی مطمئنم که درخشش انسانیت فراتر از چپ و راست این زن از همن فردا موجب می شود هم چپها و هم راستها بیایند و ریش و سبیلشان را به تابوت امانوئل بمالند و برای خود اعتبار کسب کنند و اطلاعیه ها و اعلامیه های صد من یک غاز صادر کنند در حالیکه دمی برای درک اندرونه واقعی کار این زن بزرگ وقت نخواهند گذاشت . با در گذشت این زن جهان ما خالی تر شد و ما با دنیای گوشتی وکرمهای ضد چین و چروک پوست تن و چروک دهنده روان و قرصهائی که بر قدرت جنسی می افزاید و قدرت روحی را از بین می برد و غذاهائی که طول عمر را زیاد می کند و شامپوهائی که موها را پررنگ و پر پشت و عقل را کم رنگ وکم پشت میکند و آت و اشغالهائی از این فبیل تنها تر شدیم اما شاید فقدان این زن مقداری همه را به فکر فرو ببرد که یک انسان همانی که مولانا به دنبالش می گشت دیگر در دسترس ما نیست و ما چیزی را کم داریم. به احترام امانوئل و در برابر شکوه روح بزرگ و بیکران این زن برخیزیم و بایستیم و بر او درود بفرستیم و به او بیندیشیم
بیست اکتبردو هزار و هشت

۱۳۸۷ شهریور ۱۷, یکشنبه

افق سرخ. اسماعیل وفا یغمائی

افق سرخ
آخوندهای حاکم دندان می کروچند و کف بر لب آورده اند.جیره خواران خارجی ملایان با عرق جبین و برای کد یمین خوش میتازند.خائنانی که روزگاری عضو جنبش بوده اند، خائنان به آخوند پیوسته( و نه بریدگان و نه جدا شدگان)با تمام قوا و در کنار ملایان رجز می خوانند. یکی از رسانه های اطلاعاتی آخوندها در یکروز و فقط یک روز ( همین امروز) بیش از بیست مقاله گوناگون در باره فرار مجاهدین! در باره دستگیری مجاهدین! در باره مجازات آنها، در باره صادر شدن انواع حکمها و فتوی ها علیه آنان و در باره دهها مقوله ضد و نقیض دیگر اما همه در وحدت علیه سه هزار و پانصد رزمنده مستقر در اشرف صادر کرده است! چه خبرست؟ خبر این است که اوضاعی بسیار حساس و خطیر پیش روست اوضاعی که نمیتوان به سادگی و با وجدان آسوده از کنار آن گذشت.ا
آخوندها بخوبی می دانند که دارند چه می کنند.نیروئی که بیست و هفت سال در ایران به طور سیاسی و نظامی در حد امکاناتش و در نقاط مختلف جهان به طور سیاسی علیه آنها جنگیده در شرایطی قرار دارد که می شود اگر اوضاع بر وفق مراد به پیش برود به او نزدیک شد و خونش را ریخت. ما می توانیم و حق ماست که با این نیرو و کارهایش موافق باشیم و یا نباشیم ولی خوبست بدانیم آخوندها مطلقا با این نیرو موافق نیستند و می دانند که تا این نیرو متشکل است و وجود دارد برای جمهوری اسلامی خطرناک است و برای همین بر خلاف خارج کشور که گاه روزها می گذرد و ما حواسمان به اشرف و عراق و مسائلی که در آنجا می گذرد نیست ، ملاها کاملا حواسشان جمع است و بر خلاف آنکه گاهی می خواهند زیر سبیلی بگویند ای بابا! مجاهدین اشرف که دیگر مشکل ما نیستند اما لحظه ای دیگر ریش به کف برای بر کندن ریشه مجاهدین در تلاشند. آخوندها بدشان که نمی آید بسیار خوش دارند عاشورائی دیگر را تکرار کنند.
تردید نکنیم عاشورای اول را اجداد همین ها راه انداختند . البته با نگاهی به تاریخ متوجه خواهیم شد که اجداد مطهر اینها بسیار لیبرالتر!! از نوادگان تاریخی شان هستند، که یزید در مجلس معروف خود در برابر جسارتهای زینب تحمل کرد واهل بیت حسین ابن علی را با احترام روانه کرد ولی اینها دخترکان ده دوازده ساله را پس از تجاوز به گلوله بستند و مادران شصت هفتاد ساله را بر تخت شکنجه کشتند و کردند و می کنند هر آنچه را که در کابوسها نیز نمی گنجد.
حسین ابن علی قصد جنگ نداشت بلکه از بیعت سر تافته بود و حر او را متوقف کرد و لاجرم ماجرا به عاشورا پیوست. کار حر را در این دوره ماجرای تهاجم آمریکا بر عهده گرفت که حر به معنای آزاده است و آمریکا هم آمد تا لیبراتور و آزاد کننده و حر زمانه در افغانستان و سپس عراق باشد! با این تفاوت که حضرات جوانمردی حر را نداشتند که حر دو دوزه بازی و مذاکره نکرد و حسین را در لیست تروریستی قرار نداد و بمبارانش نکرد و سلاح در مقابل دشمن خونخوار از دستشان نگرفت و موش و گربه بازی در نیاورد ولی اینها علیرغم اینکه مجاهدین را بلوکه کردند و در صحرای کربلای پس از جنگ و سقوط صدام حسین خلع سلاح و متوقف کردندولی بر خلاف گفته های ملایان و انصارشان به مجاهدین نپیوستند!! و مجاهدین را یاری نکردند که اگر یاری کرده بودند و ضع طور دیگری بود و بسیاری از تریبونهای خروشان علیه مجاهدین بپاس حرمت آمریکا هم شده سکوت می کردند و اینطور کف بر لب و ضد امپریالیست نمی تاختند و چون بوی کباب بر می خواست و کرزای ایران مقبول واقع می شد لاجرم تازندگان تریبونی، نانی به کف می گرفتند و در انتظار کباب سکوت پیشه می کردند ولی گویا کبابی در کار نیست و این رزمندگان مظلوم و جان بر کف اشرف اند که پس از سالها مبارزه با دشمنان درنده ایران و ایرانی در معرض کباب شدن قرار دارند و بنابر این بجای سکوت باید در پشت تریبونها دندان کروچید و کف بر لب آورد.ا
همین جا عرض کنم که باعث گیجی و خلط مبحث نشود که راقم این سطور دارد از یک واقعیت و توجه دادن به یک واقعیت سخن می گوید و راقم همین سطور در سه چهار ماه قبل در دفاع از تعدادی انسان جدا شده و یا بریده ولی نه خائن و به دشمن پیوسته سخن گفت و مورد لعنتها و نفرینها قرار گرفت که آنهم سخن گفتن از یک واقعیت بود. در هر حال آخوندها عاشورای اول را خودشان راه انداختند و دقیقا هزار و سیصد و چند سال است دارند روضه اش را می خوانند و نانش را می خورند و حال که کسانی مزاحم نان و خوان و جانشان هستند ، حتما از عاشورای دوم استقبال می کنند و از شرایطی که بلانسبت، حر دوران ما! پیش آورده کمال استفاده را می خواهند بکنند. در این اوضاع راحت می توانید جانشینان مرحوم عمر سعد و شمر ابن ذی الجوشن را در همان حول و حوش و در عراق پیدا کنید که کار مشکلی نیست. می بینید چه صحنه غریبی است و کربلا هم که قربانش بروم بغل گوش است.
این از آخوندها و رفقایشان. امامجاهدین از لحاظ سیاسی کار خودشان را می کنند. آنها چه موافق آنها باشیم و یا نباشیم در عراق در پی تفریح و استراحت نبودند و من به عنوان کسی که سالها با آنها بوده ام می توانم بگویم سخت ترین گذران ممکن و زندگانیی کاملا نظامی و دائما با رنج و خطر آمیخته را در عراق داشته اند و دارند. آنها، رهبران مجاهدین و به طور خاص مسعود رجوی به عنوان فرمانده و راهبر اصلی از آغاز استراتژی مشخصی را در عراق و در رابطه با سرنگونی جمهوری اسلامی ریخته اند و سر مایه گذاریهائی سیاسی و نظامی و استراتزیک نموده اند که باعث شده پایه های استراتژیک مشخصی را در عراق ایجاد کند و قاعدتا نمی توانند از آن کوتاه بیایند و مانند فلان گروه سیاسی که بسادگی بار سفر می بندد وراهی دیگر در پیش می گیرد بار سفر ببندند و راهی دیگر در پیش گیرند. این سازمان و جماعت اهل رزم است و اهل فرو رفتن به گردابها و مهالک و به سادگی از راه و استراتزی خود دست نمی کشد. این پایه و مایه استراتژیک و به نظر من ایدئولوزیک و سیاسی در گذر از توفانی سرخ و بسیارسهمگین در حال محک خوردنست و دیر یا زود افق نشان خواهد داد که چه در پیش روست و در آن افق است که می شود خیلی چیزها را دید و از خیلی چیزها صحبت کردو طبعا در آن افق مجاهدین نیز باید حرفهایشان را بزنند.ا.
از لحاظ ایدئولوژیک طبعا آنهائی که مانده اند اگر چه نه همه ،اکثرا آردشان را بیخته و الکشان را آویخته اند و راهشان را میروند. جنگ و جدالها بجای خود و اختلاف نظرها محترم است و باید سر موقع به آن پرداخت اما من مدتها قبل به رفیقی می گفتم در مملکتی مثل ایران ما یادمان رفته است که مسلمان شیعه به طور تاریخی پدیده ای واقعی است و وجود دارد و این مسلمان شیعه مثل من و شمادنبال بحث و فحص نیست بلکه برای خودش حقانیتی قائل است وسقف خودش را داری اصالت بالاتر می داند و طبعا در پی رهبرش می گردد تا بتواند راهش را برود.بخشی از این مسلمین شیعه، مسلمین شیعه مجاهدند که بحث و فحصهای امثال ما را با رهبر خود ندارند بلکه پس از پیدا کردن او و قبول او و یا پایان بخث و فحصهاراهشان را می روند و گوششان به خطرات بدهکار نیست. می توانیم از این مساله خوشمان بیاید یا نیاید ولی این یک واقعیت است. این جماعت با این اعتقادات به طور حقیقی بزرگترین دشمنان و مخالفان متشکل جمهوری اسلامی در عمل بوده اند و به طور سیاسی و نظامی با آن جنگیده اند. می توان فکر کرد بافت و ساخت مملکتی مثل ایران چنین است که حتی پس از ظهور یک حکومت اسلامی با زهم مخالفان سر سختش عجالتا از ریشه های مذهب می جوشند. در این زمینه تاکید می کنم نوشته های آقای سلامت کاظمی را بخوانید. این جماعت با این اعتقادات و ساخت و بافت و سالهای سال مبارزه در خطری جدی قرار دارند. می خواهم از زاویه ای کاملا انسانی بگویم. اینها سه هزار و پانصد انسان ایرانی اند. اینها سه هزار و پانصد رزمنده اند! سه هزار و پانصد چریک! سه هزار و پانصد مجاهد و مبارز سیاسی جدی! سه هزار و پانصد تن با حدوی سی سال و در پاره ای اوقات چهل سال مبارزه سیاسی. اینان در خطرند. می توانیم با تمام اینها یا با اندیشه های سیاسی و ایدئولوزیک انها یا با استراتزی آنها و یا بالاتر از همه با رهبران آنها مسعود و مریم رجوی مخالف باشیم.در کنار این اما می توانیم فکر کنیم دیگر اینها نیستند! صحنه را مجسم کنیم. چه موضعی خواهیم داشت و افق را چگونه خواهیم دید. می توانیم تمام نقطه نظرهای خود را در کنار مخالفت با وحشی ترین و عنان گسسته ترین رژیم تاریخ معاصر ایران داشته باشیم و آنگاه ببنیم آیا وجود این سه هزار و پانصد مجاهد و مبارز کار سازتاریخ زخم خورده ماست یا نه.
افق سرخ است. آخوندها و رژیم جمهوری اسلامی تصمیم خود را دارند. مجاهدین و مبارزین اشرف نیز تصمیم خود را دارند.ما در این میان در کجا ایستاده ایم. و فردا این سئوال را حتما از خود خواهیم کرد که دیروز و در این جدال با تمام تفاوتها و نقطه نظراتمان در کجا ایستاده بودیم. همین و بس و بقیه را خودتان ادامه دهید
.

۱۳۸۷ شهریور ۷, پنجشنبه

سه هزار و چند صد رزمنده در خطرند. اسماعیل وفا یغمائی



سه هزار و چند صد رزمنده مجاهد و مبارز در خطرند
اسماعیل وفا یغمائی
سه هزار و پانصد و اندی رزمنده در قرارگاه اشرف در خطرند.به این فکر کنیم. بهمن امسال که برسد سی سال از شروع حکومت آخوندها می گذرد و تعداد زیادی از این مبارزان مجاهد یا فقط مبارز، به اندازه طول همین سی سال، سی سالی که فردوسی بزرگ می توانست جلد دوم شاهنامه اش را تمام کند با آخوندهای حاکم بر ایران به شیوه خودشان مبارزه کرده اند.
ممکن است که ما خیلی زیاد از شیوه مبارزه آنان خوشمان بیاید، و یا خیلی زیاد خوشمان نیاید ولی فکر می کنم مبارزه با حکومتی جبار و خونریز، که چندان لازم نیست از سیاهکاری هایش گفته شود قابل احترام و قابل ستایش است و کسی دلش نمی خواهد بلائی بر سر آدمهائی که سالها و سالها مبارزه کرده اند نازل شود آنهم از طرف اخوندهای حاکم. اگر کسی از نازل شدن این بلا خوشحال شود بدون تعارف می تواند برود و با مقام معظم رهبری و رئیس جمهور احمدی نزاد لبخند زنان عکس یادگاری بگیرد و بزند به دیوار
خانه اش و به اعتبار و حیثیت!! خود بیفزاید.
این سه هزار و پانصد و اندی یا بیشتر ویا کمتر در معرض خطرند. ممکن است کسانی فکر کنند که خطر چندان بزرگ نیست! ممکن است بیاندیشیم که مجاهدین از مرگ نمی ترسند و از اول به دنبال عاشورا بوده اند و شهادت یکی از «احدی الحسنین» آنهاست. ممکن است کسانی فکر کنند خود اقا مولا علی سوار بر دلدل به کمک انها خواهد آمد و یا مولا امام زمان مددی خواهد نمود. ممکن است که فکرهای دیگری بکنیم. ممکن است ماجراهائی در شرف جریان باشد که ما خبر نداشته باشیم و انشالله تعالی همه چیز بخیر و خوشی بگذرد ولی تا جائی که من می فهمم و تا جائی که اوضاع عراق را دنبال میکنم در شرائط کنونی رزمندگان اشرف در خطرند. اگر ماجرائی که در جریان است یعنی تحویل حفاظت از اشرف به دست نیروهای عراقی، مثلا در هلند یا آمریکا در جریان بود و یک دولت مهاجم می خواست هلند را ترک کرده و زمام کار مجاهدین را به دست دولت هلند بسپارد حرفی نبود و حق بود، ولی سپردن حفاظت اشرف به دست نیروئی و دولتی که طبعا راه نفوذ و توطئه های ملایان جبار و پلید حاکم بر ایران را برای نابودی و کشتار مجاهدین باز می کند یک فاجعه است. آخوندهای پلید حاکم تا کنون که حفاظت در دست نیروهای آمریکائی بود برای کشتار اهل اشرف چه کوتاهی کرده اند تا از این پس کوتاهی نکنند . در اینجاست که باید صحنه فاجعه ای انسانی را دید که چند هزار مجاهد و مبارز سالها جنگیده برای آزادی، وبخشی از سرمایه انسانی و سیاسی و نظامی ارزشمند و فرهیخته مردم ایران در معرض تطاول و تهاجم بی سر و پا ترین و سنگدل ترین مزدوران دربار ولایت فقیه قرار خواهند گرفت همان مزدوران آستان سیاه ولایت فقیه، و همان پلیدانی که نمونه های بیحرمتی ها و بی عصمتی های آنان نسبت به حتی اجساد بیجان برخی زنان شهید مجاهد خلق در زیر آفتاب سوزان مرداد سال هزار سیصد و شصت و هفت در چشمان خورشید تفته فراز دشتها و تنگه های اطراف کرمانشاه ثبت شد و چون بغض تلخی در گلوهای زندگان ماند. اینانند که بفرمان فقیه پلید دندان بر دندان و تیغ بر سنگ می سایند تا در فاجعه ای دیگر خون مجاهدین و مبارزین مستقر در اشرف را بریزند و بدینسان چیزی ممکن است رخ بدهد که به نفع هیچکس جز ملایان پلیدی که ایران را به تباهی و سیاهی آلوده اند نخواهد بود.
سه هزار و پانصد چریک مجاهد و مبارز در معرض خطرند. اطمینان داشته باشیم که خطر جدی است!.
اطمینان داشته باشیم مجاهدین البته از مرگ هراسی ندارند ولی عاشورائی دیگر در سال 2008 میلادی به نفع ملت ایران نیست که مردم ایران هم عاشورا و هم شام غریبان خود را پشت سر دارند ونیز دوران پیش از عاشورا نه سی سال که دو سه روز بیشتر به طول نیانجامید! و زندگی سه نسل را طلب ننمود! و خون چند ده هزار رزمنده را برسراسر ایران فرو نریخت وبر این پایه هنگام آنست که به حکومت جبار خاتمه داده شود و ایران به یاری تمام فرزندانش در راه بهروزی به پیش رود
اطمینان داشته باشیم معجزه ای رخ نخواهد داد و متاسفانه دوران ظهور مقدسان بر فراز تنگه ها و و راهها به پایان رسیده است و تنها همصدائی و نیروی مشترک ماست که می تواند معجزه بیافریند. در شرایط کنونی و برای جلوگیری از فاجعه ای انسانی که حیات و هستی چند هزار تن از مجاهدان و مبارزان اشرف را نشانه رفته است به حمایت تام و تمام از مجاهدان و مبارزان اشرف برخیزیم و فراموش نکنیم آخوندهای پلید، دوران کشتارهای وحشیانه سالهای شصت تا شصت و سه و کشتار چندین هزار نفره تابستان شصت و هفت را از سر گذرانده و در دنیائی که وزن کیسه های طلا و بده بستانهای تجاری به شرف و حیثیت بازیگران دنیای سیاست اعتبار می دهد می توانند باز هم اگر بتوانند بکشند و خون بریزند . اختلاف عقاید و نظرات بجای خود که البته شب دراز است و قلندر بیدار، ولی به عنوان یک دوست و آشنای قلمی بسیاری از ایرانیان دردور از میهن و پناهنده و به عنوان یک شاعر و نویسنده که در حال گذراندن دهه سوم دوری از میهن خود در در میان پناهندگان سیاسی است اعلام می کنم با تمام توان در مقابله با این توطئه کثیف در کنار رزمندگان اشرف ومقاومتی که در خارج کشور برای جلوگیری از این توطئه تلاش می کند بایستیم.
بیست و هشتم اوت دو هزار و هشت میلادی
اسماعیل وفا یغمائی

۱۳۸۷ خرداد ۲۷, دوشنبه

کتاب چند نکته و چند سانتیمتر از واقعیت . قسمت چهارم و آخر


قسمت چهارم و آخر
چند نکته و چند سانتیمتر از واقعیت
کند و کاوی در مورد ماجرای هفده ژوئن
اسماعیل وفا یغمائی
دوران اسكولا ستيسم و مشكل مجاهدين
در سالهاي پنجاه‌و در جامعه اي كه علماي غول آسا ومراجع تقليد هر كدام در گذر از حوزه هاي مختلف علميه ـ و با بدوش كشيدن ميراثي كه از زمان صفويه، مرده ريگ هزاران ملا و آخوند و محدث و فقيه ريز و درشت را در خود داشت ـ، دهها و صدها هزار مقلد را در پي خود مي كشيدند و در برق تقدس و حصارهاي نفوذ ناپذير اسرارالهي و علمي تنفس مي كردند، گشودن راهي ديگر و سخن گفتن از اين مقوله كه مجاهدين سر در پي راهبري بجز علما دارند خطري بزرگ را در پي داشت.
درجا معه و در روزگاري كه محقق مسلماني چون شريعتي با برخي ازآثار خود مورد لعن و تكفير شماري از غولهاي حوزه قرار داشت وروحاني مسلمان مبارزي چون آشوري مورد اتهام زندقه و كفر قرار گرفته بود . سخن گفتن از اينكه مثلا بنيان گذاران مجاهدين انديشه اي ديگر در سر دارند كاري خطير بود وبه آخوندها مجال ميداد تا از انرژي ساده ترين مردم براي به انزوا كشاندن مجاهدين كمك بگيرند.
بدون هيچ قصد توهين و تنها به خاطر بيان حقيقت بايد تاكيد كنم كه به اعتقاد من جامعه مذهبي ايران علي العموم ـ منهاي نمونه هائي اندك و استثنائي ـ در سالهاي مورد اشاره في الواقع جامعه اي بود كه دوران اسكولاستيسم را مي گذراند. اروپا اين گذار را در قرون وسطي از سر گذراند ولي به نظر من گذار جامعه مذهبي ايران از اين دوران به ظهور خميني و حكومت هولناك او مشروط بود.
تاكيد روي ايمان صرف ونه ادراك عقلي و فهم، عدم استقلال و آزادي فكر در چنبره تقليد و تعبد. بحث و جدالهاي لفظي و عبثي كه با لباس حكمت و كلام آراسته شده و قرنها از دوران صفويه تا دوران شاه ادامه داشت ، خصائص دوران اسكولاستيسم است كه در جامعه مذهبي ايران با اقتدار تمام فرمان مي راند.توده هاي مذهبي مردم با خداي كهن سال و قديمي خود كه نيابت او را در ايران علما بر عهده داشتند تضادي نداشتند . مردم پيدا شدن تفكري ديگر را در زمينه سياسي تحمل مي كردند ولي در زمينه مذهبي و اعتقادي در بهترين شكل با شك و ترديد برخورد مي كردند. علما اگر جه سراپا در« ماده» روزگار مي گذرانيدند و از اقتدار روحاني خود سر خوش بودند اما توده هاي مردم آنها را در ارتباط با عالم «معني» و معنويتي راز آلود و مقدس مي پنداشتند. سيستمي كه آخوندها در آن تنفس ميكردند سيستمي بسيار كهن سال و جا افتاده و سنتي بود كه تقريبا از قرن سوم و چهارم هجري پا گرفته و در روزگار مورد اشاره بيش از ده قرن از عمر آن مي گذشت و تمامئ اينها ورود مجاهدين را به مقوله رهبري عقيدتي ـ اكر چه دير يا زود از آن گريزي نداشتند ـ مشكل مي كرد.
در كنار آخوندها ،حكومت شاه نيز از اين مقوله مي توانست استفاده كند و مجاهدين را رو در روي اعتقادات سنتي مردم قرار دهد.
با توجه به اين دلايل و بسياري نكات ديگر مجاهدين در باره اين مقوله خاموش بودند ، با اين همه درعمق، و در همان چندكتاب ساده ـ شناخت، راه انبيا راه بشر، اقتصاد به زبان ساده، راه حسين و.. ـ و كم حجمي كه از مجاهدين انتشار يافته بود مشخص بود كه اين مجموعه راهي ديگر در پيش رو دارد، و مجاهدين جهان و اجتماع و انسان را سامان و سازماني ديگر مي جويند كه با تفكر كهن و ريشه دار آخوندها فاصله بسيار دارد.
بسياري از علما از آنجا كه در گير مسائل زندگي خود و رتق و فتق امورات بيرون و اندرون بودند اساسا اين قضيه را نفهميدند ولي هوشياري خميني بيش از اين ها بود.
مشكل خميني
او در همان آغاز كار و پس از بر خورد با آثار و انديشه هاي مجاهدين دانست كه اينان نه در دوران صفويه و پس از آن و نه در تاريكي انديشه و عباي ملايان ، بلكه در پرتو آرمانهاي عدالتخواهانه و انساني آغازين اسلام،و با تفسيري كه امامان شيعه از آن ارائه كرده اند زاده شده اند. خميني به خوبي حس كرد اين مسلمانان پر شور و جوان دردرون فرهنگ ملي و قدرتمند ايران و در هواي دفاع از منافع مردمي زاده شده اند كه به قول مسعود رجوي ـ در نشستي در سال هفتاد و يك ـ« براي مجاهدين به طور تاريخي مقدس اند» نقل به مضمون .
خميني از اين زاويه نگران و دچار مشكل بود. حكايت او بسيار شبيه به حكايت زاده شدن موسي ونگراني فرعون ـ با يك تفاوت ـ است. فرعون با خبر شده بود كه در ميان قوم بني اسرائيل پسري زاده خواهد شد كه دودمان او را بر باد خواهد داد وبه همين دليل براي پيشگيري خطر، شروع به كشتار نوزادان پسر كرد.
خميني نيز با مطالعه آثار مجاهدين و شناخت جهان بيني آنان و نقطه نظراتشان در يافته بود كه اين نوزاد تازه به زودي، و اگر تناور شود رو در روي او و تفكر سنتي او خواهد ايستاد.
در چنين شرايطي و در منطق جنگ مذهب عليه مذهب و در دنياي جدال كهنه و نو و چنانكه تاريخ بارها ثبت كرده است، فتواي ارتداد و بيديني و كنده و ساطور جلاد در تقديرست. در تاريخ و فرهنگ ايران، علت قتل حلاج ، عين القضاه همداني ، سهروردي و دهها تن ديگر از انديشمندان اين مرز و بوم به فتواي حكام شرع . بيديني آنان نبود، آنان تنها جرئت كرده و افقي ديگر را در چشم انداز قرار داده بودند. مجاهدين نيز چنين جرمي را مرتكب شده بودند ولي خميني اين امكان را نداشت كه دست به كشتار بزند يا فتوائي عليه مجاهدين صادر كند.
از آنجا كه در آن روزگار نقش فرعون را در ايران شاه به عهده داشت و خميني هم خود از زمره دشمنان فرعون و مجاهدين نيز از زمره مبارزان جدي عليه حكومت شاه بودند قضيه سر گيجه آور مي شد. اگر خميني يعني « «فرعون منتظر» چنين فتوائي را ميداد و چنين حرفي را ميزد ، «فرعون در قدرت» يعني شاه بسيار خوشحال ميشد و از آن استقبال ميكرد ولي همساني موضعگيري دو فرعون به نفع خميني نبود و موجب ميشد گروههائي از مردم از خميني روي برتابند يا نسبت به او دچار شك شوند. سيماي قديس وار مجاهدين اوليه، بويژه سيماي بنياد گذاران كه عميقا مورد احترام و اعتماد بخشهاي گسترده اي ازمردم بودند نيز به خميني جرئت اين كار را نمي داد، بدين ترتيب خميني در خلوت خود در نجف اگر چه با نزديكان خود از خطر مجاهدين سخن گفت و آنان را نامسلمان خواند اما در آشكار صبر پيشه كرد و در انتظار ماند.
ماركسيست اسلامي و منافق !
ضربه سال 54 و مقوله اي كه بنام تغيير ايدئولوژي اعلام شد يعني در حقيقت يك كودتاي خونين،اين فرصت را دراختيار دو فرعون نهاد . فرعون حاكم ندا سر داد كه اينان «ماركسيست اسلامي» هستند و فرعون منتظر نيز بر «منافق» بودن‌مجاهدين تاكيد كرد و شمشير را از رو بست. جدال مجاهدين در اين دوران در زندان ها و پافشاري آنها بر سر مواضع اعلام شده از سوي بنيانگذاران كه مشخصا با تلاشهاي مسعود رجوي انجام گرفت حكايتي ست كه خود كتابي را طلب ميكند و تا كنون نيز مجاهدين در باره آن نوشته و گفته اند.
مردم و مجاهدين
با اين همه محبوبيت مجاهدين در ميان برخي از اقشار مذهبي اگر جه خدشه دار شد آما آنقدر باقي ماند كه با شعله ورشدن آتش انقلاب در هر راه‌پيمائي نام و تصاويرشهيدا نشان ،در كنار نامها و تصاويرديگرشهيدان مبارز و شخصيت هاي مورد علاقه مردم بر صدها و هزاران پلاكارد نقش بببندد و درسراسر ايران ،در خيابانها در دست مردم به نوسان در آيد.
مردم به سائقة احساسات و عواطف خود و شناختي حضوري از مجاهدين عليرغم ماجراهاي سال پنجاه و چهار و مواضع خميني و شماري ديگر از آخوندها به فرزنداني كه خود پرورده بودند پشت نكردند. هنوز طنين شعارهاي مردم را در راهپيمائي برزگ روز شانزده شهريور در گوش دارم كه در حاليكه پل بزرگ چهار راه كالج از ضربات گامهايشان ميلرزيد فرياد ميزدند
مجاهدين زندانند
يا كشته در ميدانند
و
درود بر مجاهدين
ياور آزادي و دين
در آن هنگام من جواني بيست و چهار ساله بودم وچندان با مباحث جامعه شناسانه و تاريخي آشنا نبودم. بيشتر علاقمند بودم كه جغرافياي ايران را بشناسم و طبيعت آن را، از تاريخ و فرهنگ ايران دانشي مختصرو حضوري داشتم ، ولي يادم نميرود كه در ميان آن مردم و بر فراز پل و در حاليكه به رود خروشان و متلاطمي كه تا ميدان انقلاب و ميدان آزادي ادامه داشت نگاه ميكردم با خود مي انديشيدم چطور پس از وقايع سال پنجاه و چهار ،و به واقع تلاشي تشكيلاتي مجاهدين اين شعارها بر زبان مردم جاريست. درسالهاي پنجاه و چهار تا پنجاه و هفت اكثرمجاهدين در زندان بودند ولي با اين همه مجاهدين با ايدئولوژي اوليه و اعلام شده خود در وجدان و عواطف مردم وجود داشتند و اين دو باعث شد فقط يكي دوماه پس از سقوط شاه، مجاهدين در سراسر ايران پيكره اي تناور و گسترده پيدا كنند.
كتاب تاريخ ورق خورده بود. «فرعون در انتظار» به «فرعون برمنبرحكومت »تبديل شده بود. خميني با استقبال ميليونها تن از مردم و با به‌يدك كشيدن لقب هاي «نابود كننده بنياد ريشه دار ترين سلطنت تاريخ معاصرجهان» ، «امام »،«رهبر» ، «پدرو ناجي توده ها» ،« اميد مستضعفان جهان»، « مرجع تقليد»،« قائد عظيم الشان» و … با اقتداري مهيب بر كرسي قدرت نشست.
براي كسي كه بخشي از ماجرا رامي نگرد جنگ خميني و مجاهدين انگار از دو سه ماه پس از انقلاب و بر سر آزادي ها آغاز شده است . اما براي كسي كه در عرصه تاريخ و جامعه شناسي قضايا را مي نگرد اين جنگ از سالها قبل و از وقتي خميني در نجف بود آغاز شده بود. اين جنگ چگونه مي توانست پايان يابد .
قضيه به اين صورت مي توانست پايان يابد كه مجاهدين امامت خميني را بپذيرند و به قول عبيد زاكاني در پاي منبر امام به خدمت بنشينند ـ يا بيا پاي تخت در خدمت ـ و كمر خدمت ببندند يعني قبول كنند كه به سطح گروه و سازماني امثال فدائيان اسلام نزول نمايند و در خدمت اهداف جمهوري خميني قرار گيرند،در اين صورت قضيه ختم ميشد وبدون ترديد درهاي نعمت و قدرت ، نعمت و قدرتي كه حاصل پشت كردن به آرمانها بود ، برروي مجاهدين گشوده مي شد. ولي آنچه توسط بنياد گذاران پايه ريزي شده بود در تضاد كامل با قبول امامت خميني قرار داشت، مجاهدين بر آرمان خود پا فشردند ومردم را بر گزيدندو در اين زمره همان مردمي را كه در حيطة قدرت خميني قرار داشتند و قربانيان آينده حكومت او بودند.
خميني و مجاهدين رو در روي هم
دو سه سال كشاكشي سخت كه به زودي با ترور و كشتار هواداران و اعضاي مجاهدين خشن و خونين شد ادامه يافت، در ميان تمام گروهها و سازمانهاي سياسي و مبارز بيشترين سهم خشم و كين خميني نثار مجاهدين مي شد، زيرا مجاهدين گسترده تر و فعال تر بودند، زيرا آنان در سيماي رزمندگاني مسلمان بيشتر و بهتر مي توانستند با توده هاي مردم پيوند بخورند و در افشاي خميني و حكومت او كه روز به روز بيشتر در منجلاب ديكتاتوري فرو مي رفت بكوشند. ميتوان همين الان از نگاه خميني و در طي سالهاي 57 تا 60 به قضايا نگريست ، اگر مجاهدين نبودند يا اگر مجاهدين به سازش تن مي دادند ، خميني مي توانست اعلام كند كه مخالفان او تنها نامسلمانان هستند، و ايران به صحنه اي بدل مي شد كه در يك سوي آن خميني به رهبري مسلمين در مقابل نامسلمانان ايستاده است ، اگر تنها به ذهن خود و تمايلات خود متكي نباشيم و بافت و ساخت جامعه خود را بشناسيم ،در جامعه پر غوغائي كه خميني كباده زعامت مذهبي و رهبري انقلاب را، باهم به دوش مي كشيد و به هيستري جنگ مذهب عليه لامذهبي و اسلام عليه كمونيسم ، سوسياليسم و…دامن ميزد ميتوان نتيجه را در نظر آورد ، ولي مجاهدين وجود داشتند و با وجود آنها دو سنخ تفكر مذهبي ، مذهب ارتجاعي و مذهب ترقي خواه در مقابل هم صف كشيدند، خميني و نزديكترين اعوان و انصار او مي دانستند اگر اوضاع به اين ترتيب جلو برود اينده خوبي در انتظارشان نخواهد بود و سرانجام در سي خرداد سال 1360دستور قتل عام تظاهر كنندگان توسط خميني صادر شد و به كشاكش سياسي پايان داد.
مجاهدين در ميعادگاه يك جبر
با آغاز مبارزه مسلحانه اي كه خميني آن را به مجاهدين تحميل كردديگر هيچ چيز براي تعارف و پنهان كردن باقي نماند. مرزي از خون و خطي سرخ ميان مجاهدين و خميني يعني در حقيقت اسلامي كه مجاهدين ادعاي آن را دارند و اسلام سنتي با امامت خميني كشيده شد.
صداي گلوله هاي چريكهاي مجاهد در خيابان‌ها و صداي گلوله ها و تيرهاي خلاصي كه در زندانهاي‌خميني شليك ميشد جديت اين مبارزه را نشان ميداد. با شروع انفجارهائي كه ستونهاي ايدئولوژيك پيرامون خميني يعني آيه الله هاي پيرامون خميني ، استوانه هاي نظام ،را نشانه رفتنداين جنگ جدي تر شد و به عمقي ديگر راه برد.
براي دواير بيرون از مجاهدين و كساني كه تفكري به جز اسلام را دنبال ميكردند مجاهدين مبارزاني بودند كه با ارتجاع در آويخته بودند ، ماجرائي كه در عموميت خود بارها و بارها در دنيا تكرار شده است ولي در اين ايام در درون مجاهدين مقولة ديگري جديت خود را نشان ميداد، مقوله كمبود رهبري فكري و عقيدتي .
براي اينكه جديت اين مقوله را بدانيم نخست بايد باور داشته باشيم و باز هم بايد تاكيد كرد سازمان مجاهدين سازماني ست كه ازآغاز باايدئولوژي اسلام پي ريزي شده است و در سالهاي مورد نظر ما نيز ايدئولوژي مجاهدين همين بود. در اين ايدئولوژي‌ كه بر اسلام شيعي متكي ست ،تا زماني كه چيز ديگري كشف نشده تا جاي مقوله رهبري عقيدتي را بگيرد، مقوله رهبري عقيدتي ـ كسي كه در پيروي از آرمانهاي تشيع و راهنمائي صلاحيت بلاتري دارد ـ جدي ست . مهم نيست كه ما اساسا چه ديدگاهي نسبت به اين مقوله داشته باشيم و آن را مثبت يا منفي ارزيابي كنيم مهم اين است كه‌ جديت وجود آن را در ايدئولوژي اسلام شيعي باور داشته باشيم و بدانيم كه سازماني با ساخت و بافت سازمان مجاهدين با اين مسئله مواجه است و بايد به آن پاسخ بدهد و راه چاره اي بجويد. بحث در اين باره ميتواند بسيار گسترده باشد ولي من به همين اندازه اكتفا ميكنم و ميگويم كه در سر فصل سال 1363 و فارغ از حوادثي كه اتفاق افتاد و شيوه هائي كه براي اين اعلام اتخاذ شد و روشهائي كه براي تعمييم و تبليغ و تفهيم اين مقوله در درون سازمان مجاهدين به كار گرفته شد ـ كه هر يك ميتواند مورد بحث و نقد قرار گيرد ـ پاسخ به اين مقوله براي مجاهدين ضروري بود، اين خلا‹ پس از رو در رو قرار گرفتن تمام عيار مجاهدين با رژيم خميني وجود داشت و مسعود رجوي به عنوان مسئول اين سازمان مي بايست يا اندك اندك تحول و استحاله سازمان مجاهدين را به سازماني متفاوت با سازمان مجاهدين اوليه پذيرا شود و به عوارض اين دگرديسي تن دهد، يا وجود يك ابهام بزرگ و بحران زاي ايدئولوژيك را در دستگاه فكري مبارزان مسلمان سازمان مجاهدين قبول كرده و به زعامت سياسي و تشكيلاتي مجاهدين بسنده كند و يا اينكه با اعلام مقوله رهبري فكري ، جدا بودن حساب و كتاب عقيدتي و ايدئولوژيك مجاهدين را از ساير ين اعلام كند و همين كار را كرد و در حقيقت به يك ضرورت پاسخ داد و تن سپرد .
من فكر ميكنم پيش از هر نوع نقد و بر رسي نخست بايد اين مسئله را درك كرد، با درك اين مسئله بسياري از تناقضات غير واقعي و ايرادهاي غير منطقي به كنار ميرود و باعث ميشود كه در روشنائي بيشتر واقعيت را بنگريم و نه در دستگاه فكري خود بلكه در كادر يك واقعيت و جبر تاريخي و اجتماعي مقوله را به داوري بنشينيم. .
اين كه مجاهدين در آينده چه راهي را طي خواهند كرد و مقوله رهبري عقيدتي در آينده به چه تقديري راه خواهد برد و بر خورد جامعه با اين نوع تفكرو رد يا پذيرش آن چه خواهد بودو بسياري مسائل ديگر سئوالاتي ست كه ميشود به آنها پرداخت و من فكر مي كنم بيش از همه، اين سئوالات روي ميز خود مجاهدين قرار دارد . با بر شمردن اين نكات و تاكيد روي آنها ميخواهم بگويم جار و جنجالي كه رقصندگان بر اجساد بر سر مقولة رهبري عقيدتي راه انداخته و سعي مي كنند آن راپديده اي مرموز و خطرناك جلوه داده وسكت بودن مجاهدين را از درون آن بيرون بكشند و مسعود رجوي را رهبر اين سكت، و با قدرتي افسانه اي و فارغ از هر قيد و بند معرفي كنند ياوه اي بيش نيست. واقعيت تاريخي ميگويد مسعود رجوي در ميعادگاه يك جبر سنگين و در نقطه مسئوليتي كه قرار داشت چاره اي جز اين در مقابل خود نداشت. او مي بايست يا تاج خار را بر سر نهد و آماج انواع و اقسام حملات بشود و يا سازمان خود را در ميدان مبارزه با كمبودي جدي رها كند.
مجاهدين با كسي جز رژيم آخوندها جدالي ندارند
مجاهدين با كسي جز رژيم ارتجاعي حاكم بر ايران جدالي ندارند. آنها به عنوان يك مجموعه با ايدئولوژي اسلام ،كه خود اين مجموعه بخشي از يك جنبش مقاومت لائيك است مرزهاي فكري خود را همانطور كه از لحاظ سياسي ، از لحاظ فلسفي و عقيدتي كشيده و اعلام كرده اند. آنها با هيچ گروه مسلماني اعم از شيعه و سني و هيچ گروه غير مسلماني مانند كليمي و يهودي و زرتشتي و يا كمونيست و سوسياليست و لائيك در گيري اعتقادي نداشته و توهيني روا نداشته اند. مجاهدين به عنوان نيروي محوري در شوراي ملي مقاومت ايران و با صحه گذاشتن بر طرح جدائي دين از دولت در بيست سال قبل و تلاش براي بر پائي دولتي غير مذهبي ماهيت دموكراتيك انديشه ها و اعتقادات مذهبي و فلسفي خود را در معرض داوري قرار داده اند.
مجاهدين تنها با ديكتاتوري خونريز خميني جنگيده اند، آنان انديشه خود را تبليغ كرده اند ولي هرگز ادعا نكرده اند كه پيروان ساير مراجع و مراجع تقليد ي كه حلقه غلامي ديكتاتوري خميني را به گوش نكرده اند در زمره دشمنان قرار دارند، آنان بجز با خميني و دوستان خميني ، با ديگران راه رفاقت و صلح و آشتي را پيموده اند.
مجاهدين ادعا نمي كنند كه ايدئولوژي تازه اي را ابداع كرده اند، آنها مي گويند ايدئولوژي ما مبتني بر مباني‌اسلامي ست كه وجود داشته است و با شرايط نوين و تضادهاي مشخص‌اين روزگار تطبيق داده شده است .آنان چيزي به اصول و فروع دين و آئيني كه اكثريت مردم ايران به ان معتقدند اضافه واز آن كم نكرده اند .‌آنان همان سنت‌ها و فرهنگي را دنبال كرده و سعي در اعتلاي آن دارند كه قرنهاست در ميان مردم ايران رواج داشته و دارد. آنان در دوران مبارزات سياسي خود و در عين تبليغ ايدئولوژي خود ادعاي آن را نداشتند كه‌مسلمانان يا غير مسلماناني كه اعتقادات مجاهدين را دنبال نمي كنند بر باطلند،و آنان در تمام اين بيست و سه سال حول مسئله آزادي و مبارزه با ارتجاع مذهبي حاكم بر ايران در راه آزادي مسلمان و نامسلمان سر زمين خود مبارزه كرده و به خاك غلتيده اند.در دوران حاضر نيز مجاهدين جز با حاكمان مرتجع باز مانده از ديكتاتوري مذهبي خميني با هيچ كس ديگر و با هيچ عالم و فقيه وشيخ و ملاي ديگري سر عناد و دشمني ندارند و با اتكا بر نقاط وحدت و درد مشترك سير و سلوك خود را دنبال مي كنند.
براستي بايد به اين انديشيد كه، در سراسر جهان و در سرزمين خود ما ايران، گروهها و سازمانها و جنبشهاي مختلفي وجود داشته كه هريك ايدئولوژي خاص خود را داشته و با آن زيسته و مرده اند و ما در باره هيچكدام از آنها كلمه سكت را بكار نميبريم و تنها به داوري در باره مثبتات و منفي هاي آنها مي پردازيم، چرا در باره مجاهدين اين حق را قائل نميشويم .
در كنار ميليونها مسلمان
من فكر ميكنم فارغ از رد يا قبول ،زمان اين رسيده است كه با اين مقوله از زاويه تاريخي و جامعه شناسانه بر خورد كنيم و فارغ از بت ها و عينكها و حب و بغض ها آن را بشناسيم و انتقادات خود را به قول علما در« غير ما وضع عليه »مطرح نكنيم . مجاهدين معصوم نيستند و اين ادعا را هم ندارند و مثل همه سازمانهاي سياسي با عبور از آزمونهاي آزمايش و خطا و تصحيح خطاها بايد به جلو حركت كنند اما مجاهدين درمقوله رهبري عقيدتي نه تنها تشكيل سكت نداده و خطائي مرتكب نشده بلكه صادقانه در پي يك ضرورت شتافته اند و به آن پاسخ داده اند.آنان در عرصه انديشه به ضرورتي ايدئولوژيك در كادر اعتقادات خود پاسخ داده اند و نبايد از ياد ببريم كه اين پاسخ را نه براي منافع شخصي ، بلكه در عرصه عمل مبارزاتي و در راه آزادي مردم ايران يعني جنگيدن با حكومت ارتجاعي آخوندها به كار گرفته اند، نيز فراموش نكنيم كه در كنار ميليونها مسلمان در خاك آرميده در ايران هزاران مسلمان مجاهدي در خاك آرميده اند كه تمام اصول و فروع دين را قبول داشتند و به تمام واجبات عمل كرده و ار منهيات دوري كردند و تنها تفاوتشان اين بود كه در پذيرش رهبري عقيدتي ـ كه در اسلام كاري بر مبناي آزادي و اختيار است ـ كسي را انتخاب كردند كه بيشتر به آزادي مردم ايران از چنگال ارتجاع مذهبي مي انديشيد.

برخي از نمونه هاي برخورد
…با اين همه
در سكوت ، يا فرياد
حقيقت‌ هميشه بلند تر از قامت هاي ماست…
مجموعه شعر « ماه و ساز دهني كوچك» ، نگارنده
پيش از اين از سكت و ويژگي هاي حاكم بر سكت ها سخن گفتم و وجوه افتراق يك سكت را با مقاومتي كه مجاهدين محور آن هستند ياد آور شدم اما از آنجا كه خشم و كين دشمنان‌مقاومت ، مرتجعين‌حاكم بر ايران، و اعوان و انصارشان در خارج كشور بر روي مسعود رجوي متمركز است وتلاششان اين است كه او را به مثابه رهبر سكت و يك تروريست معرفي كنند به چند نمونه برخورد از دهها نمونه برخوردي‌كه به طور شخصي شاهد آن بوده ام اشاره ميكنم تا بدانيد عليرغم هرايراد و انتقاد منطقي و درستي، تصوير سازيهاي اين ناجوانمردان تا كجا از واقعيت به دور است.
من هر وقت به مسئول اين مقاومت ـ از سال 1357 تا همين امروزـ فكر ميكنم، نخستين تلاشم اين است كه با حفظ انتقادات خود و به دنبال جواب بودن، او را در نقطه مسئوليتي كه به عهده داشته است ببينم، نقطه مسئوليت يك مسئول جنبش با مشكلات و مسائلي غول آسا كه طي بيست وپنج سال گذشته لحظه به لحظه با آنها در گير بوده وبراي حل اين مشكلات به واقع تن و جان افشانده است. من اين نكته را هميشه به دوستان و آشناياني كه انتقادات و ايرادات خود را مطرح ميكنند نيز ياد آوري ميكنم و ميگويم براي درك حقيقت و رسيدن به انتقاداتي جدي و واقعي بايد به دو نكته توجه داشته باشيم.
نخست اينكه از پشت دلخوري ها و زخمهاي فردي و عاطفي ودر حقيقت سايه ها و عينك ها به داوري فرد ،گروه يا سازمان مورد نظر خود نپردازيم . ديگر اينكه هر فرد يا گروه يا سازمان را در نقطه خاص خود او و مسائلي كه با آن در گير است به داوري بنشينيم. در رابطه با مسئول يك مقاومت كه با ديكتاتوري هولناكي چون حكومت آخوندها در گير است و مسائل زندگي اش حفظ جان هزاران رزمنده،تامين نيازمندي هاي آنان، حل و فصل مسائل فكري و تشكيلاتي آنان، درگيري سياسي با حكومت آخوندها در دهها كشور ديگر و دهها و صدها مساله از اين قبيل است نمي توان از زاويه مسئول يك تجارتخانه، يا پدر يك خانواده، يا مسئول يك سازمان هنري و فرهنگي به داوري نشست. تازه اين نوع به داوري نشستن كار كساني ست كه حب و بغضي ندارند و تنها انتقاد خود را دنبال مي كنند، در رابطه با افرادي كه از مسعود رجوي به عنوان رهبر يك سكت ياد مي كنند ما با موجوداتي روبروئيم كه مساله اصلي شان اين است كه چرا رجوي و سازمان و جنبشي كه مسئوليت آن‌را به عهده داردمي جنگد! چرا كوتاه نمي آيد! ، چرا مانند رقصندگان بر جسد رهبري فكري و مكتبي ملايان را نمي پذيرد، و چرا كاري كرده است كه اين حكومت نتواند به راحتي به كار و بار خود ادامه دهد.
اگر نوشته هاي مهندس تفرشي را(که البته بعدها دوباره به سوی رژیم بازگشت) در رابطه با اين افراد و رابطه آنان با وزارت اطلاعات خوانده باشيد بهترمعني آنچه را كه نوشته ام خواهيد فهميد. مساله اصلي اين افراد اين است كه اساسا چرا جنبش وجود دارد و مسئله اينان هنگامي حل خواهد شد كه يا جنبش نابود شود و يا با سقوط ديكتاتوري آخوندها آنها هم روي نهان كنند و مانند ماموران ساواك شاه در گوشه اي از دنيا پناهي بجويند، و اما نمونه ها:

حتي يك نمونه اعدام وجود ندارد
در درون مقاومت ايران طي بيست و پنج سال مبارزه نمونه اي از اعدام وجود نداشته، مجاهدين مخالفين فكري خود را نه شكنجه داده و نه اعدام كرده اند، آنان حتي دشمنان مسلح اسير شده خود، پاسداران بسيجي ها و مزدوران حكومت آخوندي را به عنوان مهمان نزد خود نگهداشته، با محبت و انسانيت با آنها برخورد كرده و سپس آنها را رها كرده اند. در طول مبارزات و عمليات ارتش آزادي تمام اسيران پس از مدتي آزاد شده اند واين حقيقتي ست كه تمام مراجع حقوق بشري از آن با خبرند.
نمونه برخورد با قاتل يك مجاهد
در سال 1366 من در معيت دكتر هزار خاني در سليمانيه به ديدار شماري از اسيران ارتش آزادي بخش رفتيم.در اين سفر كار من خبر نگاري بود و به مدت شش روز در ميان اسيران كه مجاهدين به آنها مهمانان خطاب مي كردند ماندم و با آنها صحبت كردم و گزارشي تهيه كردم كه فكر ميكنم تحت عنوان« شش روز در ميان از جهنم نجات يافتگان »در نشريه مجاهددرج شد. .مسئول اين مهمانسرا در ان هنگام آقاي محمد سادات در بندي بود. در اين مهمانسرا به مدت شش روز من شاهد نمونه بر خوردهاي حيرت آوري از ملاطفت مجاهدين با پاسداراني بودم كه آمده بودند تا خون مجاهدين را بر زمين بريزند . وقتي علت اين همه ملاطفت را پرسيدم سادات گفت اين دستور خود مسعود است. او گفته است ـ نقل به مضمون ـ:
هر رزمنده اي كه با اسيران برخورد خشن و غير انساني داشته باشد مواخذه خواهد شد و مورد انتقاد شديد قرار خواهد گرفت، ما نبايد تحت تاثير كششهاي فردي اصول انساني و اعتقادات ايدئولوژيك خود را زير پا بگذاريم . در ميدان نبرد با دشمن تا دندان مسلح بايد جنگيد ولي همين دشمن وقتي به اسارت در آمد تحت حفاظت ما قراردارد ،پاسداران خميني پس از دستگيري تحت حفاظت مجاهدين هستند و مجاهدين موظف هستند در موقع انتقال آنها به مراكز نگهداري، غذا و آب خود را با اسيران تقسيم كنند.
بعد از اين صحبت ، سادات نمونه جالبي را به من معرفي كرد،نام اين اسير را كه بعدها آزاد شد فراموش كرده‌ام ولي سادات به احتمال زياد بايد نام او را بداند. اين پاسداراسير بر خلاف سايرين‌كه شاد و سر حال مشغول بازي شطرنج يا فوتبال يا ورزش باستاني بودند،در طبقه پائين تختي در آسايشگاه، دراز كشيده و با ريش بلند و سر و وضعي آشفته مشغول سيگار كشيدن بود.در بالاي سر او نيز عكسي به ديوار كوبيده شده بود. من از قضيه چيزي نفهميدم تا اينكه يكي از رزمندگان توضيح داد . او گفت: اين پاسدار از زمره كساني است كه در اولين لحظات پس از اسارت از فرصتي كوتاه استفاده كرده و مجاهدي را كه او را به سوي صف تسليم شدگان مي برده به گلوله بسته و به شهادت رسانده است ، بعد از اين قضيه او را دستگير مي كنند. پس از ورود به اينجا او تا مدتي وحشت زده بود و فكر ميكرد اعدام خواهد شد ولي وقتي كه به او گفتند فرمانده ارتش آزادي او را عفو كرده است چنان دچار پريشاني و عذاب وجدان شده است كه عجالتا در تخت خود دراز كشيده و با كسي حرفي نمي زند .آن عكس هم كه كنار سر او به ديوار نصب شده عكس همان مجاهدي است كه به شهادت رسانده است.

نمونه برخورد با ماموران نفوذي وزارت اطلاعات
فكر ميكنم سال هفتاد و شش بود كه تعدادي از عناصر نفوذي وزارت اطلاعات در ارتش آزادي مورد شناسائي قرار گرفته و دستگير شدند.آنها آمده بودند تا به بهانه پيوستن به ارتش آزادي به شناسائي مراكز مهمات و تسليحات، شناسائي محل استقرار مسعود و مريم ، شناسائي مسئولين ارتش آزادي‌،كسب اطلاعات و امثال اين كارها بپردازندو دست به انفجار ، ترور و تخريب و ازجمله مسموم كردن منابع آب و مواد غذائي بزنندولي تمام آنها شناسائي و دستگير شدند. من فكر ميكنم سرنوشت چنين افرادي در دوران جنگ در ارتشها ، حتي در كشورهاي اروپائي در دوران جنگ و در سازمانها و ارتشهاي آزاديبخش، چيزي جزمحاكمه و مجازات تيرباران نبوده است ولي تمام آنها پس از مدتي به دستور فرمانده ارتش آزادي و زير نظر مقامات بين ا المللي آزاد شدند و به ايران عودت داده شدند.

نمونه برخورد با چند تن از بريدگان از ارتش آزادي
نخست اشاره كنم من واژه« بريده‌ » را براي كساني به كار ميبرم كه پس از خروج از ارتش آزادي با عناد و ضديت و فراموش كردن گذشته خود بر همه چيز خط بطلان ميكشند و در برخي اوقات لباس رزم سابق را به جبه و عبا تبديل ميكنند. من به اينان بريدگان مي گويم و به كساني كه به قول معروف «از اسب افتاده ولي از اصل نيفتاده‌اند» و به دلايلي شخصي يا سياسي يا فلسفي ارتش آزادي را ترك كرده ولي بسياري از آنان در زمره ياران مقاومت و دوستداران مجاهدين باقي مانده اند بريده نمي گويم و به كار بردن واژه « بريده » را در باره آنان درست نمي دانم . اينان جدا شدگان از تشكيلات و گاه ايدئولوژي ولي همچنان در زمره دوستان مقاومت هستند. ماجراي هفده ژوئن تصوير روشني از شمار قابل توجهي از آنان به دست داد. اين جدا شدگان كه مدتي كوتاه يا طولاني در ميا ن مجاهدين به سر برده و ياران مجاهد و مبارز و ميدانهاي مبارزه راتجربه كرده اند پس از شنيدن خبر دستگيري ها از گوشه وكنار دنيا به فرانسه آمدند ، فرياد زدند، اعتراص كردند ، دستگير شدند، بسياري از آنها ماندند و اعتصاب غذا كردند و فشار گرما را تحمل كردند تا كار به انجام رسيد، طي اين مدت من باشماري از اين دوستان شريف مقاومت كه هنوز با رشته هاي مستحكم ف به مقاومت وصل هستند و شرف انساني و مردم دوستي و ميهن پرستي در دلهاشان زنده است صحبت كردم ، صحبت هاشان سرشار شور و احساس بود و ايكاش رسانه هائي كه با مصاحبه با جند تن معدود از بريدگان و با استناد به حرفهاي آنان به تحليل و تفسير مقاومت مي نشينند با اين جدا شدگان نيز به صحبت مي نشستند تا بدانند حقيقت چيست و از نگاه وزارت اطلاعات آخوندها و كساني كه وابستگي شان به رژيم براي اكثريت پناهندگان در روشنائي قرار دارد ، نمي شود مجاهدان و مبارزان ملتي تحت ستم را آلوده كرد. بگذرم …
زمستان سال 1371 در اتوبوسي كه از بغداد به سوي اردن در حركت بود با تعدادي از اين بريدگان همسفر بودم. دو تن از آنان زناني بودند كه ارتش آزادي را ترك كرده و جهار يا پنج تن از آنان از زمره كساني بودند كه از اردوگاههاي محل نگهداري اسيران جنگي تقاضاي پيوستن به ارتش آزادي را كرده مدت چهار پنج ماه در ارتش آزادي مانده و بعد از ارتش آزادي به عنوان سر پلي براي سفر به خارج استفاده كرده بودند، دو تن از كادرهاي مجاهدين وظيفه رسيدگي به آنها را تا پايتخت اردن و راه اندازي سفر آنان به خارج را به عهده داشتند.
يكي دو ساعتي پس از حركت، سخنان و رفتار بريدگان چنان توهين آميز شد كه مرا آشفته كرد ولي مجاهدين با صبوري رفتارهاي آنها را تحمل كردند، .با رسيدن به پايتخت اردن، مجاهدين آنها را به هتلي كه در آن براي آنها اتاق رزرو شده بود بردند. بليطها وويزاي سفر زنان را به كشورهاي اروپائي، وبليط ها و ويزاي سفر مردان را به تركيه به آنها داده به هريك نيز معادل دويست هزار تومان دادند و با آرزوي موفقيت براي مسافران از آنهاخداحافظي كردند.
آن شب تا دير وقت بيدار مانده و به اين برخورد فكر مي كردم ، فكر مي كردم در مقابل اين همه پرخاش و دشنام، مجاهدين چه مسئوليتي دارند و چرا اين چنين رفتار مي كنند و بي اختيار به ياد برخي جلساتي افتادم كه مسعود رجوي عليرغم اعتراض همگاني، خانم فهيمه ارواني را كه مسئول تهيه ويزاي قانوني براي خروج جدا شدگان و بريدگان بود مورد باز خواست قرار ميداد و از او مي خواست بيشتر و بيشتر تلاش بكند تا كساني كه نمي خواهند در ارتش آزادي بمانند به دنبال كار و بار خود بروند.
نمونه برخورد با پيروان ساير مذاهب
خانم «ف» يكي از هموطنان پيرو مرام بهائيت بود كه دراثر فشار حكومت آخوندي به سوي ارتش آزادي آمده بود، فكر ميكنم شمار زيادي از رزمندگان ارتش آزادي او را بشناسند، بعد از عمليات فروغ جاويدان در جلسه اي كه با حضور چند هزارتن از رزمندگان تشكيل شده بود پس از پايان توضيحات و سخنراني مسعود ، جلسه با گفت و شنود رزمندگان ادامه يافت، در آن جلسه خانم « ف» پس از صحبتي كوتاه ومعرفي مذهب مورد اعتقاد خود گفت ميخواهد تغيير مذهب بدهد . مسعود پس از شنيدن سخنان او گفت، من فكر ميكنم بايد بيشتربه خودت فرصت بدهي، آنچه در ارتش آزادي مهم است وفادار بودن به درد و رنج مردم ايران و مبارزه براي آزادي ست،ما البته مجاهديم ولي اعتقاد بر اين است كه هر كس در مسئله اعتقاد و دين و مذهب خود بايد آزاد باشد بينديشد و بدون هيچ فشاري راه و رسم اعتقادي خود را انتخاب و دنبال كند.

دو مجاهد كرد
كردها ساليان دراز تحت ستم مضاعف بوده اند، خصائص رزمجوئي به دليل پيشينه تاريخي و جغرافيائي در آنها قوي ست ، مردماني ساده و نيرومند و شجاع و سختي كشيده هستند، به دليل مبارزات مجاهدين در فاصله سالهاي 60 تا 64 در مناطق مختلف كردستان با مجاهدين آشنا هستندو نزديك بودن كردستان ايران با مناطق استقرار ارتش آزادي امكان پيوستن جوانان كرد را به ارتش آزادي زياد كرده و به همين دليل تعداد رزمندگان كرد در ارتش آزادي زيادست.
در ميان رزمندگان «كاك اسحاق» و «كاك صلاح» دو رزمنده كرد آشناي اكثر رزمندگان ارتش آزادي هستند وحالا ديگر فكر ميكنم از شروع مبارزات هردو حدود بيست و سه چهار سال مي گذرد. سيما و صفا و صميميت اين دوتن كه مدتي با آنها همكار بودم هميشه در خاطر من پر رنگ است. اين دو ، هردو مجاهد و در رده هاي تشكيلاتي مسئول فعاليت مي كردند، براي اولين بار كه ـ در سالهاي 68 ـ 69 ـ ديدم هردو به شيوه اهل سنت و با دست بسته نماز مي خوانند حيرت كردم، با خودم فكر ميكردم مجاهد خلق به مفهوم اخص خود تنها شامل كساني ميشود كه شيعه اند ولي دانستم مرز بندي مجاهدين در محتوا است و نه در فرم ،من مطمئن هستم شمار زيادي از رزمندگان ديگر نيز در ارتش آزادي چنين اند.

نمونه برخورد با كريم حقي
درست به يادم نيست ، اواخر سال 1371 يا سال 1372 بود كه جند بار زن و مرد جواني را كه بچه كوچكي هم داشتند در اورسور اواز ومحل دفتر شوراي ملي مقاومت ديدم و دانستم آنها كريم حقي، همسرش و فرزند كوچكشان هستند. در آن هنگام آنها تازه از عراق به اروپا آمده بودند و تحت حمايت مجاهدين قرار داشتند. خانه اي براي آنها در شهركي در حوالي پاريس اجاره شده بود و ماهيانه نيزمخارج زندگي شان توسط محسن رضائي پرداخته مي شد.چندماه بعد يكروز محسن رضائي از من و يك تن ديگر از دوستان در خواست كرد براي تخليه خانه اي در حوالي پاريس به او كمك كنيم. رفتيم و خانه را تخليه كرديم و معلوم شد اين خانه محل اقامت كريم حقي بوده است. وقتي از سرنوشت كريم حقي پرسيدم گفت به ما چيزي نگفته است ولي فكر ميكنم به كشور ديگري رفته باشد. چند ماه بعد كريم حقي كشف كرد كه مجاهدين ديكتاتور و مسعود رجوي شخصيت خطرناكي است!. بارها با خود فكر كرده ام چگونه مي شود و چه حادثه اي بايد در زندگي افرادي چون او اتفاق بيفتد كه پس از ماهها استفاده از امكانات مجاهدين يكمرتبه متوجه ميشوند مجاهدين خطرناكند و رهبر اين مقاومت ديكتاتور است و امثال اين حرفها . مجاهدين اگر چنان بودند كه كريم حقي مي گويد ،و مسعود رجوي اگر چنان ديكتاتوريست كه او تصوير مي كند ، تا به حال استخوانهاي او در زير خاكها پوسيده بود وهرگز پاي او با پاسپورتي كه مجاهدين آن را تمديد كرده و بليطي كه مجاهدين بهاي آن را پرداختند به اروپا نمي رسيد فكر مي كنم حكايت بسيار روشن است و تنها بايد گفت « قبح از قباحت رخت بر بسته است».

سفر خوش
«م» در دوران شاه به مجاهدين پيوسته بود و تااوايل سال 67 مبارزه را ادامه داده بود ولي در اوايل سال 67 دچار پاسيفيسم شده و بنا به اصطلاح رايج در درون تشكيلات از موضع تشكيلاتي معلق ودر حال حل و فصل مسائل ذهني خود بود. يك روز «م» كه از مسئولين سابق خود من بود به سراغ من آمد و در روزهاي بعد در طي صحبت هايش دانستم كه او در حقيقت از پايه و اساس فرو ريخته و به طور خيلي شديد دچار وحشت است. از آنجائي كه در آن ايام من در موضع هوادار مجاهدين فعاليت ميكردم او به من اعتماد داشت. وقتي علت وحشت اش را پرسيدم جواب داد كه:
ـ اگر سازمان بداند اوضاع من اين جنين است در شرايط كنوني ممكن است مرا اعدام كند.
گفتم:
ـ تصميمت چيست؟
جواب داد:
ـ مي خواهم به خارج بروم ولي اگر مجاهدين بدانند خطرناك است.
وحرفهاي عجيب و غريبي زد كه مرا گيج كرد. با خود فكر كردم « م» چرا اين چنين فكر ميكند و اين قدر وحشت زده است . مدتي بعد او را ديدم و گفتم كه:
ـ تو اشتباه مي كني ،مسئله را مطرح كن با شناختي كه من از مجاهدين دارم مطمئن باش هيچ خطري متوجه تو نخواهد شد. پرنسيبهائي كه مسعود به آنها پاي بند است اين چنين نيست كه خطري متوجه تو بكند ، و اگر تو نميتواني مطرح كني من مي توانم آن را مطرح كنم.
« م »با شدت مخالفت كرد و گفت:
ـ نه هرگز اين كار را نكن زيرا من در نقطه مسئوليت بالائي بوده‌ام و وضعم با تو فرق مي كند و در هر جنبشي افرادي مثل من در خطر قرار دارند.
چند روز گذشت ومن شاهد افزايش آشفتگي «م» بودم، احساس ميكردم كه با اين وضع و با تصورات غريبي كه دارد بزودي تعادل خود را از دست خواهد داد . سرانجام تصميم گرفتم قضيه «م»را مطرح كنم، «م» در ستادي كه آقاي محدثين مسئوليت آن را به عهده داشت فعاليت مي كرد. قضيه را با آقاي محدثين مطرح كردم . باورش نمي شد ولي اصرارمن موجب شد كه محدثين قضيه م را با فرمانده ارتش آزادي مطرح كند.
يكي دو هفته بعد در جلسه اي كه شمار ي از مجاهدين و مسئولين مجاهدين حضور داشتند «م» در مقابل مسعود و مريم رجوي قرار گرفت. اودر ابتداي كار وحشت زده بود ولي وقتي مسعود به آرامي از او خواست حرفهايش را برند خيال «م» راحت شد، مسعود طي دو شب و جلساتي طولاني تلاش زيادي كرد كه او را دوباره به ميدان مبازره با خميني باز گرداند ولي شدني نبود.سرانجام به او گفت :
ـ مي تواني به دنبال زندگي خود بروي، سفرت خوش ، ما در اينجا كسي را كه نمي خواهد با خميني بجنگد نگاه نمي داريم ،هيچ خطري متوجه تو نيست ،مجاهدين فقط با آخوندها و مزدوران مسلح آنان مي جنگند. تو مي تواني به آسودگي از اينجا بروي. فقط بايد سه چهار ماه صبر كني تا مشكلات قانوني مسافرت تو حل و فصل شود.
بعد از «م »پرسيد:
ـ تا آن هنگام چه در خواستي داري؟
«م» تقاضاي خانه اي مستقل ، امكانات زندگي . يخچال . تلويريون و… كرد مسعود گفت تمام اينها را براي او فراهم كنند و خطاب به مجاهدخلق علي زركش گفت: مسئوليت حل و فصل مسائل و رسيدگي به امورات صنفي« م» تا لحظه اي كه در ميان ماست با توست. به نحو احسن به او رسيدكي كن و هرجه مي خواهد در اختيارش بگذار.
دو سه ماه بعد «م »روانه سفر شد و به دنبال زندگي خود رفت و تا جائي كه خبر دارم تا مدتهابعد در هنگام مشكلات و گرفتاري هاي شخصي خود به مجاهدين مراجعه مي كرد و از آنها كمك مي خواست.

در كتابخانه‌هاي مجاهدين
فكر ميكنم نخستين بار در سال 1366 بود كه با كتابخانه هاي مجاهدين آشنا شدم. بجز كتابخانه هاي كوچكي كه در هر ستاد و هر لشكر و هر پايگاه كوچك در آسايشگاهها يا سالن محل نماز خواندن براي استفاده رزمندگان وجود داشت . دو كتابخانه بزرگ يكي در قرار گاه اشرف و ديگري در قرارگاهي كه من در آن زندگي مي كردم ايجاد شده بود. ار تعداد كتابهاي كتابخانه اشرف با اطلاع نيستم ولي در كتابخانه ديگر حدود دوازده هزار عنوان كتاب وجود داشت و هرماهه ليستهاي متعددي به كشورهاي مختلف فرستاده و تازه ترين كتابها خريداري و ارسال ميشد. مسئوليت كتابخانه مورد بحث مدتي بر عهده نويسنده و تاريخ نگار ، ابوذر ورداسپي بود.مدتي نيز دكتر سنابرق زاهدي، چند ماهي بهزاد معزي و چند ماهي نيز من مسئوليت اين كتابخانه را در سالهاي هفتاد و هفتاد يك بر عهده داشتم و بيشتر اوقات خود را تا دير وقت شب در اين كتابخانه مجهز، با هواي خنك و پنجره هاي بزرگ و قفسه هاي مرتب و خاموش كتابها مي گذراندم. نخستين فيشهاي كار روي تاريخ ايران را كه هنور هم ادامه دارد به مدد اين كتابخانه با ارزش فراهم كردم.
اين كتابخانه بسيار غني بود . آثار برجسته ترين شاعران . نويسندگان ، تاريخ نگاران. فيلسوفان . روانشناسان و روانكاوان، جامعه شناسان. سياستمداران، نقاشان ، سينما گران ، اثار گروههاي مذهبي حتي نويسندگان وابسته به رژيم خميني . آثار ماركسيسني و… و نيز انواع و اقسام تازه ترين نشريات ، روزنامه ها و مجلات سياسي در اين كتابخانه وجود داشت.
هر روز شمار زيادي به اين كتابخانه مراجعه كرده و كتابها و نشريات مورد احتياج و علاقه خود را به قرض مي گرفتند. گاهي شبها هنگام مرتب كردن فيشهاي نوشته شده توسط مراجعه كنندگان و خواندن اسامي كتابها با خودم فكر مي كردم. مجاهدين در ايدئولوژي خود بسيار سر سخت اند ولي از برخورد با ساير افكار و عقائد هراسي ندارند. زيرا سازماني كه از برخورد با افكار و عقائد متفاوت با خود وحشت داشته باشد هرگز اعضاي خود را در برخورد با سيلابي توانا از افكار و عقائدي كه در اين كتابخانه و در لابلاي اين كتابها در جريان است قرار نميدهد.

شرط مسلمان بودن
اين يكي از خاطراتي است كه هرگز فراموش نمي كنم، فكر ميكنم اوايل سال 1368 بود. گرد همائي بزرگي در قرارگاه اشرف بر گزار شده بود و مسعود در باره موضوعات مختلف سياسي و ايدئولوژيك در جمع هزاران رزمنده صحبت مي كرد، در آن شب مسائلي از قبيل اسلام ، عبادات . حجاب، مجاهدين ، اسلام مجاهدين، اسلام خميني، هواداران مجاهدين و امثال اينها مورد بحث بود ، او مي گفت ـ نقل به مضمون ـ چرا بايد بهاي خرابكاري ها و جنايات خميني و تفكر خميني را از مجاهدين طلب كنند. مگر مجاهدين با خميني و به دنبال خمينبي شروع به نماز خواندن و رعايت حجاب كردند و يا مقلد خميني بوده اند كه به دليل جنايات خميني از حجاب و نماز روي بر گردانند و دين و آئين خود را به كناري بگذارنند. درست نيست كه طلبهائي را كه از خميني دارند از مجاهد خلقي كه براي آزادي مسلمان و غير مسلمان مبارزه مي كند بستانند. بگذاريد خيلي روشن بگويم كسي كه آگاهانه و مختارانه و آزادانه راه مجاهدت را انتخاب كرد و در اين راه عضويت مجاهدين به او ابلاغ شد،عبادات را بجا مي آورد و حجاب را رعايت مي كند و هيچ فشاري را تحمل نميكند ،زيرا خودش انتخاب كرده است و پتانسيل فداكاري و جانبازي خود در راه آزادي را ار ايدئولوژي خود مي گيرد . بيرون از اين كادر اما داستان چيز ديگريست ، آن سقفي كه دايره اسلام را به معناي عام تعيين مي كند دو چيز بيشتر نيست ، اقرار به وحدانيت خدا و ايمان به رسالت پيامبر اسلام يعني لااله الاالل محمد رسول الله، اين سقف عظيم و مشترك تمام مسلمانهاست و در زير اين سقف نحله هاي گوناگون شكل گرفته، و خدا لعنت كند خميني پليد را كه اين مرز را خدشه دار كرد و مادران و خواهران شريف مسلمان ما را به جرم بي حجابي مورد آزار قرار داد وبه شلاق بست و پيروان ديگر آئين هائي را كه در زير سقف اسلام شكل گرفته مي آزارد.

درد دلهاي شاعر شيرازي
سال 69 حميد اسديان، مردي تقريبا سي و دو سه ساله، بالا بلند، چالاك و نيرومند، كندمگون و خوش چهره و با سبيلهاي پر پشت را كه خطوط چهره اش حالتي شوخ و طنر آلود داشت به من معرفي كرد و گفت:
ـ او شاعري شيرازي و با ذوق است كه سالها به عنوان اسير جنگي در بازداشتگاههاي جنگي عراق بوده است و چند ماهي ست كه تقاضاي پيوستگي به ارتش آزادي را كرده و به اينجا آمده است .
آن روز با شاعر شيرازي جند ساعتي قدم ردم و صحبت كردم. او مي گفت:
ـ با شروع جنگ ايران و عراق من و حدود بيست تن از دوستان و هم پياله ها و رفقاي «حجره و گلستان» داوطلبانه خودمان را معرفي كرديم و به جنوب رفتيم و مسلح شديم تا از آب و خاكمان دفاع كنيم.
وقتي از شاعر شيرازي از دين و ايمانش پرسيدم با خنده گفت:
ـ بنده اي از بندگان خدا بر روي اين كره زمين و در نقطه اي كه ايران نام دارد.
گفتم:
ـ انگيره ات در جنگيدن جه بود؟
جواب داد:
ـ فقط عشق اين آب و خاك، اين مملكت براي من همه جايش زنده است نمي توانستم تحمل كنم كه كسي بيايد و آن را اشغال كند. به همين دليل در همان روزهاي شروع جنگ من و دوستانم به جنوب رفتيم و مشغول جنگيدن شديم، كارمان شكار تانكها و سربازان بود . ظي دو سه هفته هشت تن از بچه ها كشته شدند و بقيه محاصره و اسير شديم و روانه بازداشتگاهها شديم. فكر نمي كرديم شرايط اينقدر سخت باشد. و جنگ اينقدر طول بكشد. از ده دوازده نفري كه دستگير شده بوديم پنج نفر در اسارتگاه مردند، مريض شدند و مردند. شرايط آب و هوا خيلي متفاوت با ايران و تحمل آن سخت بود.وضع غذا و دارو نيز خوب نبود . آن همه جسد و جنازه و خشونت و كشتار از دو طرف جائي براي محبت باقي نگذاشته بود، في الواقع اگر اوضاع عوض نشده بود بقيه ما نيز مرده بوديم بخصوص كه جماعت ما با پاسدارها و بسيجي ها و حزب اللهي ها سنخيتي نداشت، اكثر ما آدمهاي اهل شعر و كتاب و از نظر مذهبي لائيك بوديم و به همين علت نمي توانستيم زير بار حزب اللهي ها برويم و از حمايت آنها برخوردار شويم. در بعضي اوقات فشار آنها بيشتر از نگهبانان اسارتگاه بود . في الواقع اميدي به زندگي وجود نداشت تا اينكه يك مرتبه اوضاع عوض شد.
پرسيدم:
ـ چطور؟
شاعر شيرازي كفت:
ـ يك روز صبح متوجه شديم براي صبحانه تخم مرغ داده اند و سهميه نان را افوده اند. ظهر كه شد متوجه شديم وضع نهار بهتر شده وظرف چند روز خيلي چيزها تغيير كرد و بهتر شد . اول نمي دانستيم علت چيست . ولي بزودي دانستيم كه مسعود رجوي از فرانسه به عراق آمده و در ملاقات با رئيس جمهور عراق خواسته است كه به وضعيت اسيران توجه بيشتري بشود.
شاعر شيرازي اندكي خاموش شد و ادامه داد:
ـ امشب براي اولين بار مسعود رجوي را ديدم و با خودم فكر كردم اگر او به عراق نيامده بود من الان زنده نبودم ودر اثر شرايط طاقت فرسا از بين مي رفتم.
شاعر شيرازي مدتي در ارتش آزادي ماند و بعد به دنبال سرنوشت خود رفت ولي از او شغري كه بياد دكتر كاظم رجوي سروده ودر نشريه شورا چاپ شده به يادگار مانده است.

دگم هاي مسعود رجوي
فكر ميكنم بيشتر دوستان شوراي ملي مقاومت ، آن جه را مي خواهم اشاره كنم درخاظر داشته باشند. در يكي ازگرد همائي هاي سالانه شورا ،فكر ميكنم درست پس از روي كار آمدن خاتمي ، جلسات شوراي ملي مقاومت به مدت چهار الي پنج روز در يكي از قرارگاههاي ارتش آزادي تشكيل شد. بحث و فحص ها زياد بود ولي يكي ازاين بحث ها را فراموش نمي كنم .بحث بر سر اين بود كه در شرايط كنوني و پس از سالها كه از تصويب نام جمهوري دمكراتيك اسلامي ايران به مثابه دولت موقت پس از رژيم خميني ميكذرد. بهتر است نام اسلامي از آن حذف شود . دليل شماري از دوستان كه اين پيشنهاد را دادند اين بود كه مردم ايران از حكومت آخوندها و از دين و مذهب زده شده اند و به احتمال زياد از نام اسلامي در اين تيتر خوششان نخواهد امد . بحث هاي زيادي شد و مسئول شورا بعد از آنكه بحث ها را گوش كرد، در پايان نكاتي را ياد آور شد كه هرگز فراموش نمي كنم. عين جملات او به يادم نمانده ولي مضون حرفهايش چنين بود:
مجاهدين مسلمان هستند وما به تمام ضروريات دين پاي بنديم و اعتقاد ما به روح اسلام حكم ميكندكه هر كس به آزادي راه خودش را برود و انتخاب و اعتقاد خودش را داشته باشد . من در رابطه با اين كلمه مورد نظر شما دگمي ندارم ودر وجود آن تنها به رويكرد جامعه و اعتقادات مردم و سوء استفاده نكردن آخوندها نظر دارم . دگم هاي شخصي من دو چيز است دگم اول من اعتقاد به يگانگي و وحدانيت خداست همان كه پيامبر اسلام ان را اعلام كرد و ميراث توحيد است. دگم دوم مبارزه تا آخرين نفس با ارتجاع و ستم حاكم بر ايران و تلاش براي نيل به آزادي است. من اعتقاد دارم ، مثل هر مسلمان ، مسئوليت حفظ اسلام در نهايت به عهده مبناي اصلي آن است و ما نگران از بين رفتن اسلام نيستيم ، ولي روي برگرداندن مردم ايران از آئين خميني حكايتي و لامذهب شدن يك ملت حكايتي ديگر است . در رابطه باچند و چون جامعه ايران ما دلايلي واقعي در دست داريم، پيشنه تاريخي آن هم روشن است و عكس الغمل هاي خميني و بعد از خميني نيز مشخص، خميني چرا تلاش ميكند مجاهد خلق موحد مسلمان را بيدين و ملحد معرفي كند ، زيرا ساخت و بافت جامعه ايران را مي شناسد . زيرا مي داند بسيج عليه مجاهدين مسلمان در جامعه اي كه فرهنگ آن عميقا در بين توده ها با تشييع آميخته مشكل است ، نكته ديگر من بارها فكر كرده ام كه پس از ورود خميني ، اگر بيزاري مردم از پايه و اساس از دين و مذهب واقعي باشد ، چرا باز هم شاهد زاده شدن عنصر مجاهد در ميان همين مردم هستيم، تمتام انگيزشهاي ملي و مبارزاتي درست است ولي واقعيت اين است رزمنده صف نخست ، آنكه مي داند صف نخست محل جان باختن و خطر است ، در عموميت خود بازهم عنصر مسلمان مجاهد است . معني اين واقعيت چيست؟ خيلي از اين رزمندگان وقتي مبارزه مسلحانه ضروع شد چهار پنج ساله بودند و اساسا مجاهدين را نمي شناختند ، چگونه است در جامعه اي كه آخوندها بيشترين بيزاري را از مذهب بر انگيخته و بيشترين ضربه را به اعتماد مذهبي مردم وارد اورده اند باز هم شاهد زايندگي آن و زاده شدن عنصر مبارز مسلمان كه در روزگار ما تشكل اصلي اش مجاهدين هستند مي شويم.. مسئله بر سر كلمه اي خاص و حذف و اضافه كردن آن نيست ، مسئله اصلي تعهد عنصر مبارز و انقلابي نسبت به جامعه خود و شناخت دقيق ساخت و بافت سرزميني مثل ايران و پيچيدگي هاي آن است .
با ياد اوري اين چند نمونه،«چند نكته و چند سانتيمتر از واقعيت» به پايان مي رسد ، هر چند كه به قول بيدل دهلوي:
اي بسا معني كه از نامحرمي هاي زبان
با همه شوخي اسير پرده هاي راز ماند
اميدوارم روزگار مجال دهد تا در فرصت هاي ديگر نكته هائي ديگر و ساتيمترهائي ديگر از واقعيت باز گفته شود و در معرض داوري شما قرار گيرد.
در آغاز اين ياداشت ها جند سطر از شاملوي بزرگ مددكار گشت و مطلع را به زيبائي خود آراست در پايان دريغم آمد كه چند سطري از شعر « بخشش هاي ساده» از پل الوار شاعر بزرگ جهاني ، سراينده شعر جاودانه و فراموش نا شدني آزادي و از مبارزان برجسته نهضت ضد فاشيسم در فرانسه را ، حسن ختام اين يادداشت ها قرار ندهم.پل الوار در دوران اشغال فرانسه به عنوان تروريست و خرابكار تحت تعقيب فاشيست ها بود و او همان بزرگي است كه شاملو در باره او مي گويد :
با شعر او من جهاني ديگر از شعر را شناختم واز دنياي كهن شعر خارج شدم.
…هيچ سنگي ـجواهري ـ
گرانبها تر از اشتياق خونخواهي بيگناهان نيست
هيچ آسماني
براق تر از صبحي نيست كه در آن خائنان مغلوب مي شوند
صلح و آرامشي بر زمين پيدا نخواهد شد
تا زماني كه جلادان عفو مي شوند،….
آنها كه پليدي را فراموش كرده اند
آنها كه قلب ندارند
براي ما بخشش جلادان را موعظه مي كنند
براي بي قلبان جلادان ضروري اند….
هيج سنگي ـ جواهري
گرانبهاتر از اشتياق خونخواهي بيگناهان نيست.
اوت 2003 ميلادي
مرداد و شهريور 1383خورشيدي
اسماعيل وفا يغمائي