۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

گفتگو.م. ساقی. اسماعیل وفا.سری دوم گفتگوها.شماره دوم

گفتگو.م. ساقی. اسماعیل وفا.
سری دوم گفتگوها
.شماره دوم
انقلاب یا تحول 22 بهمن.سلطنت. امامت ومردم
ساقی
در 22 بهمن کشور ایران دچار یک تغییر عظیم شد و می دانیم که این تغییر یعنی سرنگونی نظام سلطنتی با نیروی مردم و با خواست و اراده مردم انجام شد، آیا می شود این نیرو را نادیده گرفت و حرکتی را که به نیروی ملت انجام گرفت انقلاب ندانست و فقط یک تحول دانست.
یغمائی
تحول ضد سلطنتی آری ولی انقلاب نه. باید روی کلمه نیرو و خواست و اراده بیشتر و بسیار دقت کرد. باید دید خواست و اراده و نیرو، به مدد اگاهی و در روشنائی حرکت می کند یا اینکه نیرویی صرفا زائیده روحیه جمعی، و یا نیروئی است که از جای دیگر اعمال می شود و آنرا به پیش می راند. باید دید بهمن از کجا شروع شده است. در طبیعت بهمن که از کوه سرازیر شد برفهای جلو، تابع نیروی او هستند و مجبورند حرکت کنند.روی این باید فکر کرد، روی خیلی چیزهای دیگر هم باید فکر کرد! از این تحولها در منطقه خاورمیانه کم صورت نگرفته. ماجرای شورش بچه سقا در افغانستان و رای دادن ملت به حماس در فلسطین بعد از آنهمه مبارزات از این دست است و گویا خواست یا نیروی مردم در آن دخیل بوده.طالبان هم در میان اقشاری از مردم متاسفانه طالب دارند و جناب ملا عمر در میان مردم مذهبی پاکستان و افغانستان با آن همه جنایت وشقاوت و سر بریدن و آتش زدن جلوی دوربین فیلمبرداری، جا و مکانی دارد. من در باره خواست و نیروی مردم حرفی ندارم. آری مردم بودند و خود من هم در میان مردم بودم، در شهرهای مختلف، در مشهد و یزد و اصفهان، روز هفده شهریور در تهران چند نفر کنار من کشته شدند در آنموقع همه با هم بودند ومن با قاسم مهریزی زاده و محمد و حسن منتظر قائم به تظاهرات رفته بودیم. بعدها این دو برادر که مسلمانانی مومن بئدند از مسئولان سپاه و مملکت شدند و یکی در ماجرای طبس و دومی در تصادف کشته شدند و قاسم مهریزی زاده هم به مجاهدین پیوست و در مشهد با همسرش ثریا شکرانه پس از تحمل رنجها و شکنجه ها تیر باران شدند. در هر حال مردم برای من مقدس بودند و در میان انها هراسی نداشتم! ولی حالا اگر چه هنوز هم مردم تقدس تاریخی خود را برای من دارند، روی تفسیر درست خواست و اراده حرف دارم .من نظر خودم را می گویم.مردم را حتما نمی توان نادیده گرفت ولی بخاطر خود مردم نباید مرعوب کلمه مردم شد. باید بیشتر اندیشید . تکرار میکنم که من هم مثل خیلیها در سال 1357 در میان امواج خروشان مردم در نقاط مختلف فعال بودم. با جماعتی که پس از سقوط شاه هر کدام راه خاصی را انتخاب کردند و به سوئی رفتند.هنوز هم صدای خروش مردم که شعارهاشان یک در میان با شعار مرگ بر شاه،درود بر خمینی همراه بود در گوش دارم.در میان توده ها اینچنین بود. در تظاهرات سطح بالاتر مقداری فرق میکرد ولی نه خیلی زیاد. قبل از آن هم بخاطر مردم زندانی سیاسی یا به زبان حکومتی زندانی ضد امنیتی بودم. برای مردم آزادی و عدالت میخواستم و برای خودم مفهومی والا از حیات و شاید سودای جاودانگی . در آن روزگار فکر میکردم فقط با فدا شدن بخاطر آزادی است که می توان به جاودانگی دست پیدا کرد و راه جاودانگی همان راه مردم است.
ساقی:
الان در این باره چه فکر میکنید؟
یغمایی:
الان در باره جاودانگی نظر قدیم را ندارم.بحث فلسفی است و باید جای دیگری دنبال کردو صحبت کرد.الان میخواهم وظیفه ام را انجام بدهم و بروم. در حد توان انجام بدهم. مفهوم جاودانگی با تعبیرهای دوران جوانی خسته ام میکند و دیگرچیزی نمی خواهم. همین اندازه که در یک مقطع به خلعت وجود آراسته شدم سپاسگزارم .زندگی گاه بسیار تلخ و غم انگیز ولی چیز عجیبی است، با همه رنجها و دربدریها سپاسگزارم. در دوران جوانی درخواستهایم زیاد بود! الان درخواستی ندارم و این درخواستها تبدیل به احترام شده است. هستی برای من محترم است. مفهوم خدا برای من مفهومی رعب آور نیست! ترسناک نیست! بلکه احترام بر انگیز است.همانطور که برای یک انسان خوب یا یک درخت پر سایه که در کویر به من آرامش و سایه میداد احترام قائلم برای یک مفهوم ناشناس وجودی که هیچوقت در قالب این جهانی و با امکانات ما قابل شناسائی نیست و نخواهد بود بلکه گاهی میتوان او را حس کرد یا به او فکر کرد احترام قائلم. همین و بس. علت وجودی شرور را نمی دانم و متناقضم میکند ولی در بالاترین نقطه بدون هیچ فشاری نوعی احساس قوی احترام در من وجود دارد . به وجود. از مفهوم خدا گرفته تا گربه همسایه که گاه به در آپارتمان من می اید وبا صدای ساز دهنی وارش میو میو میکند. با او احساس برابری و برادری میکنم وبه او احترام میگذارم. گاه حتی حس میکنم او از من بهتر است . گاه حیرت میکنم که کارگاه وجود چرا ماها را اینقدر متفاوت آفریده. گربه. پرنده. انسان زن. مرد. سنگ. آب. آتش. نور و..... و همه از یک ذات واحد روئیده ایم. همه در یک انفجار و زایش همسفر بوده ایم.شاید خنده دار باشد ولی اینطوری شده. فکر میکنم.من و شما و همه پدیده ها مخلوقیم و نه خالق . خالق کیست؟ طبیعت یا جهان ذیشعور یا وجودی ناشناس بنام خدا؟ هر کس انتخابی دارد.من زاده جهانی هستم که اندکی از بسیارش را میشناسم. خیلی اندک. گاهی فکر میکنم در میان سه راز احاطه شده ام. هستی خودم که یک هستی بیولوژیک و تاریخی و اجتماعی است. هستی پیرامون خودم یعنی طبیعت زمین که در ارتباط با منظومه شمسی است و سر انجام در هستی بی پایان جهان سرگیجه آور مادی و انرژیکی که با قوانین سرگیجه آور و ناشناسش زنده است! میچرخد و میخروشد و میرقصد و میرود و در بی نهایت خود گسترده میشود. منقبض میشود و منبسط!ما همه در ارتباط با هم هستیم.من در این میان چقدر وزن دارم؟ کیستم و چیستم؟ من اینطور خودم و دنیای پیرامونم را میبینم. راستی که زاویه دید مذهب معمول در باره این جهان و خدایش چه اندازه است!! بگذاریم کار خودش را بکند که جز این نمیتوانیم کاری بکنیم.در این میان من خودم را به عارفان چه ایرانی و چه غیر ایرانی نزدیک میبینم. گاهی فکر میکنم وقتی بمیرم با کل جهان در می آمیزم و این یعنی نوعی جاودانگی. مرگ را حل شدن میبینم تا نابود شدن هر چند که هیچ بودی نمیتواند نابود شود. عدم یعنی چه. معنای فنا با عدم یکی نیست. چیزی که در عرفان توضیحاتش را میبینیم هر چند عدم هم وحشتی ندارد.در هر حال عارفان حقیقی جهشهای فکری بزرگی دارند و همیشه مورد احترام من بوده اند و دوستشان داشته ام.مقداری نیز به اندیشه های هند و چین در این باره خود را نزدیک میبینم.. برویم سر صحبتمان که این ماجرا سر دراز دارد .
ساقی
در دوران شاه و بیست و دو بهمن بودیم.
یغمائی
بزودی پس از سرنگونی شاه مثل خیلیها رودر روی ملایان قرار گرفتم. آن نیروی عمومی که جهت گیری مرا مشخص کرد درمیان احزاب و سازمانهای سیاسی آن دوران مجاهدین بودند و به طور شخصی از اینکه عدالت و آزادی دارد پایمال می شود آزرده بودم. در طول سالها بارها و بارها از این تحول با نام انقلاب یاد کرده ام و در باره آن نوشته و سروده ام، جندین سرود و ترانه و تعداد زیادی شعر و مقاله. ولی حالا دیگر آن را انقلاب نمی دانم. از بیان این هم پروائی ندارم. بعد از سی سال می توان مقداری واقعی تر فکر کرد و صرفا دنبال انچه این و آن می گویند نرفت.دنبال ذائقه های سیاسی جمعی نرفت. انچه سی سال قبل رخ داد به نظر من یک تحول بزرگ بود که البته ضد سلطنت هم بود و به ریشه دار ترین و بزرگترین نظام شاهنشاهی روی زمین پایان داد، ولی شاه را برد و امام را آورد. سلطنت را برد و ما را به دوران خلافت و امامت پرتاب کرد به قرون وسطی.بد را برد و هزار بار بدتر را آورد. این چه جور انقلابی است. این تحول ما را از فره ایزدی که شاه هیچوقت آشکارا ادعا نکرد که دارد ما را دچار روح الله یعنی روح الله و خدا نمود .دچار ولایت فقیهی کرد که هم درون جمجمه ها را میکاود و هم درون شلوارها را. یک دیکتاتوری مدرن را برد و یک دیکتاتوری بسیار خشن قرون وسطائی را آورد. این انقلاب انقلاب من و ما و سرانجام مردمی که بخاطر آن فریادها کشیدند و جلوی گلوله رفتند و میلیونها نفرشان به استقبال خمینی رفتند و زیر پاهای استبداد مذهبی و یک نظام شیعی آخوندی ، این غول انسانخوار له شدند و می شوند نبود. در پایان و نتیجه، این انقلاب انقلاب آخوندها و کاسبهائی بود که با خونخواری و جنایت قصرهایشان را بر اجساد مردم بر پا کرده اند و دارند می تازند.چرا اسیر شرم و تابوها باشم و باشیم و باز هم بگویم انقلاب بود؟. از خودمان خجالت نکشیم و به دلیل تلاشهائی که کرده ایم با زهم دائم قرقره نکنیم که انقلاب بود. انقلاب را می توان با کار کردهایش شناخت که انقلاب فقط جابجائی نیست.حتی ان جابجائی که مولا در نهج البلاغه میگوید« فتغربلن غربله وتبلبلن بلبله» که غربال میکنم و پائینی ها میایند بالا وبالائی ها پائین، نیست. این شاید برای جامعه ساده مدینه و مکه با چند هزار آدم و مقداری شتر و اسب کافی بود ولی برای جامعه هفتاد میلیونی ایران نه. انقلاب جابجائی نیست که باید دید انکه می اید بالا چه خواهد کرد و چه توانی برای اداره جامعه دارد. باید دید باصطلاح آن قشر مستضعف، بجز مظلومیت و ستم کشیدگی آیا توان اداره و لیاقت فرمان راندن را دارد یا نه. آیا نظام او کاری بهتر از بوروکراسی جا افتاده و خسته و بیمار نظام شاهنشاهی انجام میدهد؟ آلترناتیو واقعا کیست و نتیجه چه خواهد شد. به اینها اصلا فکر نمیکردیم. دستگاه جا افتاده و فاسد آخوندی را در ایران نمیشناختیم. از ریشه های عمومی اش بی خبر بودیم. اگر منظور از انقلاب جابجائی صرف باشد چرا چنگیز خان مغول وتیمور را انقلابی ندانیم. چنگیز به سلطه آهنین خوارزمشاه پایان داد و بیش از صد سال تخم و ترکه اش بر خر مراد سوار بودند . وضع تیمور هم همین طور است. جابجائی را انجام دادند ولی انقلاب نبود. حکایت تاریخ حکایت جابجائی است . در عرصه حاکمیت یک گله گرگ رفته و گله ای دیگر آمده و تاریخ اندکی جلو کشیده است.ولی انقلاب گاهی رخ می دهد.حالا آیه الله خمینی را هم می توان در این راستا دید با این تفاوت که به دلایل تاریخی و با قدرت مذهب ، و همراه با آنچه در پشت پرده انجام شد او توانست از لشکر مردم و من و شما و تقریبا ازاکثریت استفاده کند و بر کرسی قدرت بنشیند و بکند آنچه را کرد. هنوز هم ماجرا ادامه دارد.
ساقی
به کار کردهای انقلاب اشاره شد.چه کار کردهائی مورد نظر است.

یغمائی
کارکردها یکی از پارامترهاست خیلی چیزهای دیگر را هم باید دید.من با توجه به معنائی که از انقلاب در ذهن دارم فکر می کنم انقلاب البته موجب جابجائی می شود . یک طبقه میرود و طبقه دیگری می اید. ولی این کافی نیست که گاه وضع بدتر می شود. باید دید. انقلاب چه اندیشه ای را پس می زند و چه اندیشه ای را تائید می کند و بر می کشد. ایا اندیشه شاه را پس می زند و اندیشه مردگان قرون و اعصار سپری شده را می آورد! کارکردهایش چیست. چند صد هزار نفر را در جنگ می سوزاند! تیربارانهای دوران شاه را که مجموعا چند صد تا بیش نبود می کند صد هزار نفر. در جنگ و در کشتارها و تیر بارانها.شکنجه گاهها را صد برابر می کند! یک مرکز تنفروشی را تبدیل می کند به دویست سیصد تا و... و... و... نیازی به گفتن و مثال زدن بیشتر نیست که همه می دانند و تجربه کرده اند.
ساقی
در مورد این که این انقلاب آتشش تمام نشده و دارد زبانه اش را می کشد و همچنین این که مردم بخاطر ازادی انقلاب کردند و خمینی قرار نبود که رهبر بشود چه فکر می کنید ایا با توجه به این دو مساله نمیشود گفت انقلاب ضد سلطنتی فقط جابجائی نبوده و انقلاب بوده است.
یغمائی
می توانیم اینطور فکر کنیم . فکر می کنم دکتر آریان پور در جامعه شناسی خودش نوشته بود هر سی سال جامعه پتانسیل یک انقلاب را پیدا می کند.الحمدلله تعالی که سی سال تمام شد و می شود امیدوار بود که دو باره انقلاب بشود! اما بطور جدی آیا پس از سی سال اگر انقلابی رخ بدهد همان انقلاب خواهد بود! فکر نمی کنم. آن دوران سپری شد و رفت و گذشت.نسلی که سر بر آورده است نسل سالهای سی و دو تا پنجاه و هفت نیست. کسانی که دارند در زمانهای سپری شده درجا می زنند و فکر می کنند آتش همان انقلاب با همان دود و دم و همان گرما و همان طنینها و آرمانها هنوز هم شعله ور است دارند سر خودشان را گرم می کنند و یا از رویاروئی با واقعیت می هراسند و یا متاسفانه نمی فهمند. آنچه که وجود دارد البته آرمان کهنگی ناپذیر آزادی در تفسیری نوین و گسترده تر و روشن تر از قبل است است و رهائی از فقر استخوانسوز که اتشش خاموشی ناپذیر است.
ساقی
منظور از تفسیر نوین و گسترده و روشن آزادی چیست؟ مگر آزادی هم دچار تغییر در مختوای خودش می شود.
یغمائی
هیچ چیز مطلق نیست. حتی مفهوم خدا که قاعدتا مفهومی مطلق است در روی کره خاکی ما در حال تغییر و گستردگی است چه برسد به مفهوم آزادی که معنا و مفهومی اجتماعی و سیاسی است و دائما در حال تغییر است. معنا و مفهومی که سرداران و بزرگان تاریخ ایران از آزادی داشتند همان چیزی نیست که ما داریم و نسل امروز دارد. تردید نکنید اگر استاد سیس و بابک خرمدین در زمان ستار خان سر بر می آوردند و می خواستند خواستهای قرن چهارم را در قرن سیزدهم بطلبند با ستارخان رو در رو می شدند و نیز مفهوم آزادی در ضمیر ستار خان و میرزا چیزی نیست که امروز وجود دارد. آتش آزادی البته شعله ور است اما این آتش در ان اجاق سال پنجاه و هفت دیگر شعله نمی کشد. این آزادی معنا ومفهومی جز آن آزادی دارد که خیلیها نمی دانستند ماده اش چیست!! ولی فریادش را سر می دادند و سر می دادیم. آزادی باید ذره ذره تفسیر و بازگشائی شودو نتایج سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی اش در روشنائی قرار بگیرد. این آزادی آن آزادیی نیست که مرهون مذهب و فرهنگ مذهبی سال پنجاه و هفت باشد و فقط پشت تریبونها لقلقه زبان هر کسی باشد ولی معنای عملی آن یا نادیده گرفته شود و یا زیر پا له شود. نسل کنونی که در داخل ایران دارد نفس میکشد نسل دوران ما نیست. نمی گویم همه چیزش از نسل دوران ما که بواقع نسلی زیبا و آرمانگرا و فداکار بودبهتر است ولی با نسل ما تفاوتهای فراوان دارد. پس از سی سال، انقلاب می تواند وجود داشته باشد ولی آن انقلاب نیست. چیز دیگری است. کسانی که نمی خواهند این را باور کنند کسانی هستند که می ترسند با قبول این حقیقت آن گذشته پر شکوهی که به آن وصلند گم و گور بشود و آنها بمانندو برهوت. بهتر است گذر زمان و زمان حال و وظایف خودمان را در زمان حال و نسبت به شرایط کنونی دریابیم. سعی نکنیم که زمان حال را در سال پنجاه و هفت ببینیم و یا بدتر اینکه زمان گذشته را به حال تحمیل کنیم که شدنی نیست.انقلاب وجود دارد. حتما هم وجود دارد و آتشش نیرومند تر از قبل سر انجام زبانه خواهد کشید ولی این انقلاب مطمئنا و حتما چیز دیگری خواهد بود و نسلی دیگر با اندیشه ای دیگر و آرمانی که دیگر یک مفهوم کلی مذهبی یا غیر مذهبی نیست و از تاریکی و مه بیرون آمده است این انقلاب را به فرجام خواهد رساند.
ساقی
در هر حال این آرمان باید آرمان آزادی باشد. نسل پنجاه و هفت هم دقیقا دنبال همین آرمان بود . تفاوت چه می تواند باشد.
یغمائی
تعارف را کنار بگذاریم. از قشر و لایه نازک روشنفکران که بگذریم و تا جائی که بدنه تناور توده ها بر می گشت مفهوم آزادی و دموکراسی چقدر جا افتاده بود و روشن بود؟. راستش من گاهی شک می کنم که حتی در آن لایه نازک هم در برخی موارد ادراکی که امروز خودش را نشان می دهد وجود داشت. من امروز میتوانم بگویم به نظر من حتی انقلابیون آن روزگار هم درک درستی از آزادی واقعی نداشتند و خودشان را بجای آزادی گذاشته بودند! من منجمله در سال پنجاه و شش و هفت کارم تهیه اسلاید و فیلم بود و با گروهی که یکی ا استادان دانشگاه مشهد بنام دکتر مستوفی سرپرستش بود کار می کردم. دوربین به دست در همه جا حضور داشتم. در چند متری استانداری مشهد وقتی تانکها تعدادی از زنها را له کردند شاهد قضیه بودم و وقتی مردم تانکها را به آتش کشیدند و سر یکی از رانندگان تانک را با داس بریدند. داشتم عکس می گرفتم که نتوانستم تحمل کنم. در چهارشنبه سیاه مشهد وقتی شهر در زیر رگبار گلوله ها می لرزید درست در کنار من گلوله مسلسلی سنگین مغز جوانی روستائی را که هنوز نامش در ذهنم هست. نامش در اسناد درون جیبش عنبرانی بود، به شیشه کیوسک تلفنی که من پشت آن ایستاده بودم پاشید. در بیمارستان شهناز مشهد شاهد لینچ شدن و له شدن ستوان یا سروان جاویدمند ، افسری نیرومند که از قهرمانان جودو و کاراته بود به دست مردم بودم. صحنه بسیار وحشتناکی بود و نیز در موج آتش و دود و غرش مردم شاهد به دار کشیدن دو سه نفر از ماموران ساواک به پایه مجسمه فرو کشیده شاه بودم. لخت و عریان آنها را با بدنهای دود زده و نیمه سوخته از پا به دار کشیده بودند. صحنه وحشتناکی بود. در این دوران با اعضای گروه به روستاهای فراوانی سر زدیم و اسلاید و فیلمهای تظاهرات و کشتارها را نشان دادیم. بقیه اوقات را نیز شاهد خروش مردم بودم. توده ها فریاد می زدند آزادی . استقلال و پشت سرش می گفتند جمهوری اسلامی. سومی ناقض اولی بود. بعد از ان داد می زدند مرگ بر شاه و درود بر خمینی! که دومی بارها مرتجع تر از اولی بود.من بر خلاف این روزگار که سالهاست از جامعه بزرگ ایران دورم و توسط اخبار می فهمم چه خبرست در آن هنگام با جامعه خودم آمیخته بودم و ایران را حس و درک می کردم. درک مردم از آزادی چه بود.ایا همان درکی بود که مثلا در دانشگاه و در میان هواداران احزاب و گروههای سیاسی رواج داشت.فکر می کنم نه. مفهوم آزادی در میان مردم کوچه و بازار چیز مبهمی بود که با اسلام و مذهب امیخته بود و جنبه تقدس داشت. اینکه شاه دشمن اسلام است. فحشا را ترویج می کند. جوانها را تریاکی و هروئینی می کند. دشمن دین محمد و علی است. با امریکائی ها سر و سر دارد و نوکر انگلیسیهاست و خواهرش فلان است و بهمان. بدون تعارف و پرده پوشی، تنه اصلی جامعه می خواست اسلام بیاید و حکومت عدل اسلامی بر پا شودبذرهای تاریک ومسموم و مقدسی که در طول قرنها کاشته شده بود داشتند میروئیدند و شبکه نیرومند ملایان در سراسر کشور زمام را نهایتا در دست گرفته بود. این را نباید پنهان کرد. شبکه ملایان و شبکه های مذهب از قرن سوم از زمان نواب اربعه، وکلای امام زمان – به اعتقاد شیعه- سر و کله اش پیدا شد و در یک فرایند بسیار بسیار پیجیده در عمق تاریخ و فرهنگ و جامعه و نیز در اعماق روان و ضمیر ناخود آگاه توده های عظیم مردم تار و پود خود را گسترد. این یک فرایند تاریخی و اجتماعی و فرهنگی است و اصلا نباید منکرش شد. خمینی و یا هر کس دیگر که در سال پنجاه و هفت زمام قدرت را به دست گرفت البته می توانست در پشت پرده زد و بندها داشته باشد و داشت ولی او بر موج برخاسته این موجودیت تاریخی و فرهنگی ومذهبی بر منبر قدرت نشست.
ساقی
یعنی خمینی حاصل یک فرایند تاریخی است؟.
یغمائی
حاصل یک فرایند تاریخی بود.چنگیز و تیمور و هیتلر هم حاصل یک فرایند تاریخی بودند. همینطور روی هوا و به دلیل چرخش کواکب آسمانی که سر و کله شان پیدا نشده است. وقتی می گویم خمینی منظورم وجود تاریخی خمینی است که می تواند با هر نام و نشانی سر و کله اش پیدا شود. این وجود در عمق جامعه ایران ودرکشاکش قرون متمادی شکل گرفته بود.این وجود فقط در مسجد و حسینیه حضور نداشت ،بلکه بعنوان یک وجود فرهنگی مذهبی در ضمایر ملت حد اقل بخش عظیمی از مردم ایران حضور داشت. به نظر من تا این را نفهمیم نمی توانیم هولناک بودن وجود نظام استبدادی مذهبی و این همه خونریزی و ستم را بفهمیم و سخت بودن در افتادن با چنین نظامی را که فقط یک ساختار متزلزل مثل سلطنت شاه بود بدانیم. نمی توانیم اشتباهات و عدم فهم برخی از انقلابیون را در روبروئی با این نظام هولناک بدانیم. این وجود و حضور تاریخی هولناک بالقوه، بخش عظیمی از مردم را در تناقض با سلطنت قرار داده بود. اجتماع و سیاست و ارتش در دست شاه بود ولی روانها و خدا و آخرت و جهنم و بهشت و ریزترین مسائل شخصی در دست شیخ. ان گودالهای عظیمی را که قبلا گفتم و در عمق ضمایر وجود داشت در بخش عظیمی ملا و مذهب ملا پر کرده بود و این چیزی بود که نه تنها شاه توجه کافی به ان نکرد بلکه بسیاری از منور الفکران مردمگرا هم به آن توجه نکردند. شاید اگر توجه هم می کردند تا این غول از قوه به فعل در نمی امد و سیلاب خونهای فرو ریخته زیباترین جانهای خردمند این ملت نقاب از چهره اش نمی کند مساله قابل حل نبود که یک فرایند تاریخی را تنها قدرت یک فرایند تاریخی دیگر می تواند در هم بکوبد و این فرایند خرد کننده ضدارتجاع، هم اکنون خودش را دارد می نمایاند با این تفاوت که بر خلاف قبلی که در طول قرنها شکل گرفت این یکی در ظرف سی سال قد و قامتش بلند شده است.
ادامه دارد

۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

جند خاطره و من بلوچها را دوست دارم. اسماعیل وفا

چند خاطره ومن بلوچها را دوست دارم
اسماعیل وفا یغمایی
امروز روز سختی را گذرانده ام و بسیار خسته ام.
ساعت دو بعد از نیمه شب است. خبر عبدالمالک ریگی را که خواندم بفکر بلوچها افتادم. چندان عبدالمالک را و کارهایش را نمیشناسم. در روزنامه ها چیزهائی خوانده ام. فامیلش برایم آشناست. من به دلیل کار پدرم که به علت روحیات و بیابان و طبیعت دوستی و نیز کله شقی اش سر از بلوچستان و سیستان در آورد این منطقه را می شناسم. یعنی از یک سالگی تاده یازده سالگی را در بلوچستان بوده ام.
در سراوان در مدرسه «داور پناه» الفبا را معلمی بلوچ بمن آموخت. اسمش آقای جمالزهی بود. موقع برگشتن همیشه از درب خانه آقائی بنام کوزه کنانی رد میشدم او همیشه آنموقع درب خانه اش میایستاد و به بچه ها آب نبات میداد.مردی بود شصت و پنج شش ساله با قد بلند و سر طاس و موهای دور سر سفید و لباس سفید هم میپوشید. من به نحو عجیبی فکر میکردم خدا شبیه اوست و هنوز هم وقتی به خدا فکر میکنم زود با چهره آقای کوزه کنانی خودش را نشان میدهد. معمولا میان راه و بعد از خانه آقای کوزه کنانی بیراهه میرفتم و از مسیر رودخانه ای که بهارها پر آب میشد خودم را به خانه میرساندم.این رودخانه شهر سراوان را به دوقسمت تقسیم میکرد. اگر از این مسیر نمی رفتم معمولا با مرد بلوچی که ساز قیچک میزد برخورد میکردم. او قیچک میزد و میخواند و اگر کسی به او چیزی میداد میگرفت و اگر نه طلب نمی کرد. بعضی وقتها من کنار او میایستادم و میگفتم قیچک بزن. مرد بلوچ معمولا بلوچی میخواند ولی برای من قیچکش را که سازی میان ویلن و کمانچه بود به صدا در می آورد و می خواند
دانا خدای مهربان
اندر زمین و اسمان
هر کس بگوید حرف زشت
جایش نباشد در بهشت
به خانه که میرسیدم با دهانم صدای قیچکش را تقلید میکردم و شعرها را با همان آهنگ آنقدر می خواندم که سر انجام مادرم را عصبانی میکردم ولی در هر حال آقای کوزه کنانی و آن مرد قیچک زن اولین معلمان فلسفه من بودند و خدائی را در ذهن من ترسیم کردند که هچوقت از او نترسیده ام و هیچوقت رهایش نکرده ام. خدائی با سیما و طعم آبنبات آقای کوزه کنانی و صدای خوش قیچک مرد بلوچ.
شهردار سراوان در آنموقع سردار میر مراد ریگی بود که همان سالها، سالهای سی و هفت و هشت در هنگام شکار بطور مشکوکی به ضرب گلوله کشته شد. در سراوان مولوی عبدالله و مولوی عبدالعزیز دو روحانی مشهور سنی دوستان پدرمن بودند و من هم گاهی با پدرم به مجالس بحثشان میرفتم. چیزی از بحثهایشان نمی فهمیدم که مثلا علی بیشتر برای جانشینی مناسب بوده یا ابوبکر ولی تنقلات مجلسی را که در آن بحث بر سر علی و ابوبکر بود بسیار دوست داشتم و مجلس مولویها بسیار غنی بود. پدرم میخواست بفهمد شیعیان بر حق ترند یا سنی ها و بعدها فهمید هردو جماعت خوبند وبر حق اند و بنده خدا.
من لباس بلوچی میپوشیدم. پدرم هم همین لباس را میپوشید و سبیلهای بزرگی گذاشته بود و مانند سرداران بلوچ نوکشان را می تابید. آقای ظریف پور مسئول کارخانه برق سراوان در سال 1337 نیز سبیلهای بلوچی عجیبی داشت. در سراوان سنیها وشیعه ها و نیز چند بهائی، خانواده های آزاده و سر افراز، که مغازه داشتند با هم رفیق بودند و فضا خیلی دوستانه بود. آزاده ها آدمهای بسیار خوبی بودند و برادرم نزد یکی از بهائیان درس انگلیسی میخواند.در این فضای دوستانه ،آنقدر من (که پنجسال داشتم) احساس امنیت میکردم که بدون اجازه پدر و مادرم، چند روز به قلعه بلوچها که در کنار نخلستان قرار داشت رفتم و باعث شدم که خاواده ام فکر کنند من در چاه افتاده ام. در این چند روز و شب بی خیال خانواده مهمان بلوچها بودم و آنها با چه محبتی از من نگهداری کردند. آبگوشتهای تند و تیزشان را سخت دوست داشتم و روز پنجم یکی از بلوچها به من زنجیرساعت کوچک ماری شکلی هدیه داد که به جلیقه ام آویختم و به خانه برگشتم وچنان کتکی خوردم که از برگشتن پشیمان شدم.در سراوان خواهرکوچکم فرح مریض شد و مرد. مادرم فریاد میکشید و نمی گذاشت برای دفن ببرندش ولی سرانجام تسلیم شد. بعد بسیای زنهای بلوچ برای دلداری او به خانه ما آمدند و مادرم آرام شد. در سراوان نخستین هجوم ملخ را دیدم. آسمان سیاه شده بود میلیونها ملخ آمدند. ما هر چه را داشتیم به صدا آوردیم ولی ملخها تمام برگهای باغ بزرگ خانه ما را خوردند و رفتند. دو روز بعد موقع رفتن گونی های بزرگ ملخ برشته شده را دیدم که در کنار خیابان میفروختند. در سراوان فهمیدم ملخ را میخورند و برای اولین بار ملخ خوردم.
در سراوان پسر کوچک بلوچ یتیمی بنام محمد امرا برای کار به خانه ما آمد. بچه ها خیلی زیاد بودند. مادر هر دو سال یک بچه می آورد. محمد امرا آمد تا به مادرم کمک کند. او ده یازده ساله بود و با ما ماند خواهران او عایشه و فاطمه می آمدند و نان میپختند. محمد بعدها با خانواده ما به خاش و زاهدان و یزد آمد و در کنار ما درس خواند و سر انجام به تهران رفت تا خدمت سربازی اش را انجام دهد. بعد از سربازی پدرم میخواست در ولایت خودمان دامادش کند و زیور را به او بدهد. زیور دختر زیبای حوریه یکی از زنان روستای ما بود که پدرش مرده بود ولی محمد امرا قبول نکرد او زن بلوچ می خواست. به سراوان بازگشت وبا دختر دلخواهش ازدواج کرد و به تهران آمد و تا پایان عمرش که در سی و چند سالگی با بیماری سرطان تمام شد دوست فامیل ما بود. محمد امرا چند تا از خواهران و برادران مرا مثل دایه پرورد. من وقتی کوچک بودم گاه آزارش میدادم و حالا شرمنده ام. در خاش بازهم با بلوچها بودم. در مدرسه سعدی خاش معلمان بلوچ به من ادبیات فارسی یاد دادند. حساب و هندسه و علم الاشیا یاد دادند. و نیز فقه حنفی یاد دادندو تعلیمات دینی ما تعلیمات فقه حنفی بود چون خاش سنی نشین بود. در خاش گاه سوار بر الاغ علی آبی که به مزرعه حیدر آباد میرفت و از آنجا آب میاورد و میفروخت به حیدر آباد میرفتم و پیاده بر میگشتم.یادم نمیرود در عروسی دختر علی آبی شیرینی مفصلی خوردم که با دل درد به خانه برگشتم. قلعه ای درنزدیکی خاش بود که اسمش یادم رفته احتمالا قلعه دوستمحمد خان بود. چیزهائی در باره قلعه شنیده بودم و کنجکاوانه میرفتم تا پوکه های فشنگ یاعیان بلوچ را بیابم. برکت پسر همسن و سال بلوچ دوست نزدیک من بود.تمام انجیرهای درخت انجیر مدرسه سعدی را ما خام خام با هم و دور از چشمهای آقای معاشری مدیر مدرسه میخوردیم. در برگشتن هم بنه بوداده و کسول میخریدیم و خوردن را ادامه میدادیم. کلاس چهارم بودم. خواهر برکت زن دوم آقای عادلپور یکی از کارمندان ساکن در خاش بود. آقای عادلپور همزمان دوتا زن داشت.از زن اولش دختر بانمکی همسن من به اسم فتانه داشت که گلوی من در هشت سالگی پیش او گیر کرده بود. اولین غزل عاشقانه ام را در همان سن و سال برای او سرودم که بیت اولش یادم است
ای دلبر من وای کجا وای کجائی
فتانه من وای کجا وای کجائی
حالا با تعجب میبینم وزنش و ردیفش کاملا درست است ولی قافیه اش نادرست که دلبر با فتانه قافیه شده است. شعرم را به برکت دادم و از او خواستم به فتانه برساند .نمیدانم فتانه چی فکر کرد ولی من تا در خاش بودم به یاد او این شعر را زمزمه میکردم. در خاش بلوچی هم حرف میزدم. از سراوان زبان بلوچی را که حالا متاسفانه فراموش کرده ام یاد گرفته بودم و در مدرسه با همدرسان بلوچم بلوچی حرف میزدم
جودی سر جودی.چکو مکان جودن سرجودن
خوبی خیلی خوبی. بجه مچه ها خوبن.
در خاش ولی محمد خدمتگار اداره پدرم که در سن شصت سالگی نور بی بی بیست ساله را گرفته بود بمن دوچرخه سواری را یاد داد.وقتی دوچرخه سواری را یاد گرفتم بیچاره اش کردم و دائم دوچرخه اش را کش میرفتم و در چند تا خیابان خاش تاخت میزدم و او به دنبالم میدوید.ولی محمد از زن اولش سه تا بچه داشت. زینب و خدیجه و اسم پسرش گمانم رحمان بود . خدیجه زیبا و سفید چهره و زینب سیاه چرده و بانمک بود و گاهی بزمین می افتاد . بیماری صرع داشت. دخترها پانزده شانزده ساله و رحمان یازده ساله بود. زینب و خدیجه بسیار به مادر من کمک میکردند و رحمان بمن یاد دادچطور با گل شتریک کوهانه و دو کوهانه درست کنم و آنها را با آتش بپزم تا محکم شوند. خودش هم چند تا شتر بمن هدیه داد. من هر هفته تعدادی شتر میساختم و در مدرسه میفروختم تا هنگامی که آقای معاشری متوجه شد من به تجارت شتر پخته مشغولم و آن را ممنوع اعلام کرد ومن از تجارت محروم شدم .در خاش برادرم امیر در سال 1340 به دنیا آمد. من هشت ساله بودم و وقتی امیر به دنیا آمد تقی خان ریگی که هم فامیل عبدالمالک بود یک کیسه کوچک گلدوزی شده مخملی که هفت هشت تا اشرفی طلا در آن بود به مادرم چشم روشنی داد و گفت :خانم امیر در بلوچستان به دنیا آمده و بلوچ است. این را به او بگوئید.
تقی خان ریگی مرد بلند قامت نیرومندی بود با چهره ای مغرور و زیبا و موهای صاف سیاه روغن زده اش را به بالا خیلی مرتب شانه میکرد و هیچوقت ایستاده آب نمی خورد.فکر میکنم آنموقع سی سال داشت. با اسب و تفنگ همیشه می آمد و اسبش را که خیلی درشت بوددر خانه کناری ما خانه آقائی بنام بشاش که من تا مدتها فکر میکردم فامیلش بدشاش است و از فامیل او تعجب میکردم، زیر درخت توت میبست و بعد می آمد به خانه ما. معلوم نبود تقی خان کجاست و چه میکند. یعنی من نمیدانستم ولی اوظاهرا در استخدام اداره آمار خاش به ریاست پدر من بود. تقی خان ریگی یک خان بود و تنها استخدام شده بود تا بر اعتبار اجتماعی اش بیفزاید، ولی نه نیازی به پول و نه نیازی به کار داشت. پدر من هم کاری به کار او نداشت. با هم رفیق بودند و هریک کار خودشان را میکردند.
حوض بسیار بزرگی در وسط شهر و در تنها میدان شهر خاش وجود داشت که عمقش دو متر بود و قطرش شاید بیست متر. مقابل حوض حمام شهر بود و کنارش مغازه شیرینی فروشی اقای عندلیبی که بجز شیرینی کتاب هفته به سر پرستی احمد شاملو را هم میفروخت.پدرم تمام روزنامه ها و مجله ها را آبونه بود و هر روز به این مغازه سر میزد و شیرینی و قهوه میخورد و مجله میخرید. یکروز در مغازه آقای عندلیبی متوجه شدم که عده ای در حوض بزرگ مشغول شنا کردنند و بعد معلوم شد شهرداری اجازه داده با پرداخت دو ریال افراد در آنجا شنا کنند. هوائی شدم و آنقدر قرولند و گریه و زاری کردم که ابوی قبول کرد بروم و آنجا شنا کنم و چون شنا بلد نبودم مسئول حوض که یک بلوچ بود بمن شنا یاد داد .
کلاس پنجم که تمام شد ابوی روانه زاهدان شد. تقی خان برای مشایعتمان آمد و تا وقتی اتوبوس راه افتاد دم در گاراژ بود. مادرم اشرفی ها را با صاحب آنها یعنی امیر به زاهدان آورد. امیر را سالها بعد ملاها دار زدند و نفهمیدم مادرم با اشرفیها چه کرد. احتمالا در دهسال آخر عمرش آنها را فروخت تا بتواند بلیط رفت و برگشت یزد-مشهد،برای دیدار مزار امیر را که در مشهد به خاک رفت تهیه کند. در زاهدان به مدرسه محمد رضاشاه رفتم. آنجا هم بلوچها بودندو سینمائی بود بنام فروردین و من میخواستم که هفته ای دو سه بار سینما بروم ولی پول کافی نداشتم. بلوچی در آنجا کار میکرد که پس از چگ و چانه زدن زیاد قبول میکرد با یکی دو ریال مرا راه بدهد.فیلم سنگام و ششمین کلبه خوشبختی را بارها و بارهادر این سینما دیدم. سر انجام وقتی پدر بطور زود رس تقاضای بازنشستگی کرد تا برود و تا آخر عمرش کشاورزی کند همه روانه یزد شدیم و ارتباط من با بلوچها قطع شد. چهل و هفت سال گذشته است ولی من هنوز بعد از چهل و هفت سال، سالی چند بار بلوچستان را در خوابهایم میبینم. آن بیابانها قناتها، قلعه ها، راهها، مردها و زنها و بچه ها را. آن مردم، آن روستاهاو غذاها. لباسها. سادگیها و...
من از بلوچستان خروارها خاطره دارم.بلوچها آدمهائی ساده و شجاعند. پاکیزه و اهل شرف و ناموسند.بلند قامت و لاغر و نیرومند و خوش چهره اند. زیر بار زور نمیروند. شرایط جغرافیائی و تاریخی آنها را بطور ویژه ای پرورده. فقیرند و سرکش.قرنها زیر بار ظلم بوده اند بخصوص در دوره قاجاریه بطوریکه در دوران کودکی من فک میکردند هر غریبه ای قجر است .بلوچها را اگرکسی آزارشان بدهد و به مال و جان و ناموسشان طمع کند تفنگ بر میدارند. ماجرای دادشاه وشاهداد هنوز فراموش نشده .بلوچها در بازگشت اسکندر از هند راهش را با سیستانیها بستند و پدرش را در آوردند که در تاریخ ثبت شده است. خلاصه بلوچها مردمی جالب و دوست داشتنی هستند. آدم وقتی سالها در یک سازمان با استراتژی مبارزه مسلحانه کار میکند و بعد بیرون میزند،یعنی مثل خود من، حتی اگر مبارزه با سلاح را هم قبول داشته باشد مقداری بد بین میشود و میگوید آقا ما با کسانی بودیم صد آب شسته تر از عبد المالک ، چه برسد به او،با این همه من فکر میکنم عبدالمالک اگر با ملاها میجنگیده و با این رژیم حتما حق داشته. و چون آدمهای این رژیم بسیار بد کرده اند عبدالمالک باید انسان خوبی باشد و بخصوص وقتی که همان کسانی که به زاپاتا و چگوارا خنجر زدند عبدالمالک را دست بسته تسلیم ملا کردند قضیه روشنتر میشود.
ملاها دارند طبل و دهل میزنند اما باید رفت و از بلوچها پرسید عبدالمالک خوب بوده یا نه و بلوچها جواب درست را خواهند داد.
امشب دارم فکر میکنم اگر بلوچها از دستگیری عبدالمالک غمناک باشند کسانی که او را تحویل ملاها داده اند خیلی نامرد و بیشرفند و امشب ساعت دو نیم بعد از نیمه شب دارم فکر میکنم پس از چهل و هفت سال دوری از بلوچستان بلوچها را دوست دارم، با تمام قلبم آنها را دوست دارم و با احساس این دوستی میتوانم میهنی که مارا در دامن خود پرورده پس از بیست و هشت سال دوری لعنتی و البته خارجه نشینی بسیار دوست داشته باشم و احساس کنم در تمام این سالها میهنم را بر شانه های خود باخود حرکت داده ام و هیچوقت نه غربت نشین بوده ام و نه خارجه نشین. بیست و چهارم فوریه 2010

توضح عکسها
عکس اول
نفر اول از سمت راست اسماعیل وفا.نفر دوم محمد امرا
عکس دوم
بلوچستان
با تعدادی از برادران و خواهران. بزرگترین اسماعیل وفا . پسر بچه جلو. علی امیر کبیر که در خاش زاده و در مشهد بر دار رفت
عکس سوم
بلوچستان
نفر اول اسماعیل وفا. آخرین نفر علی امیر کبیر شهید به دست ملایان
عکس جهارم
بلوچستان
نفر بالای منبر اسماعیل وفا مشغول روضه خوانی برای دو تن از خواهران! و خدیجه یکی از دختران ولی محمد که مجبورند به روضه من گوش بدهند. سال 1339









۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

سر بالین فقیهی بیدار. اسماعیل وفا یغمایی

سر بالین فقیهی بیدار
نگاهی گذرا به برخی سایه روشن های زندگی آیه الله منتظری
اسماعیل وفا یغمایی
به طور برجسته و درشت و رنگین ،دو تصویر مثبت،دو تصویر مثبت انتزاعی از فقیه در ذهن من وجود داشت،اولی تصویر آن فقیه قحط سال دمشق در شعرهوشیارانه و انساندوستانه سعدی است در آن دوزخ دوران مغولان، و ولایت مطلقه تخم و ترکه چنگیزخان، سعدی میفرماید:
... نگه کرد رنجیده در من فقیه
نگه کردن عالم اندر سفیه
که مرد ارچه بر ساحل است، ای رفیق
نیاساید و دوستانش غریق
من از بینوایی نیم روی زرد
غم بینوایان رخم زرد کرد
نخواهد که بیند خردمند، ریش
نه بر عضو مردم، نه بر عضو خویش
این فقیه سعدی، بر خلاف زاهد و عالم حافظ، که در خلوت کارهای نادرست و خلاف شرع و عرف میکند و مثل امام جمعه و جماعت تویسرکان بنا بربرداشت غلط از فراز: النساء حرث لکم... زنان کشتزار شمایند، کشت و زرع رفیقش را شخم میزند، و بر خلاف شیخ و فقیه دنیای عبید زاکانی و خیلیهای دیگر، فقیهی است که بر خلاف اکثریت فقیهان درشت شکم سنگین قلب و مال وخون مردمخور واقعی و خیالی ،بجای خونخواری،غم دیگران را میخورد. باید رفت و کار مرتضی راوندی را در تاریخ اجتماعی ایران ، قسمت روحانیون و روحانیت، و توضیحات استاد نفیسی را در تاریخ قاجاریه و کار استاد شفا را که اشعار شاعران پارسی زبان را در افشای فقیهان گرد آوری کرده، در «نبرد با اهریمن» خواند آنگاه دید که بسیاری از شیوخ و فقها منجمله به بیان اوحدی مراغه ای شاعر قرن هشتم چه درندگانی هستند.
آه از این واعظان منبر کوب
شرمشان نیست خود زمنبروچوب
برسرمنبر ومقام رســــول
نتوان رفتن ازطـــــــــریق فضول
آنچه برعالمان وبال آیــــد
حب دنیــــــا وجمع مال آیــــــــــــد
واعظی؟ خود کن آنچه میگویی
نکنــــی؟ دردسرچـه می جویی ؟
چه دهی دین وباغ وزرچه کنی؟
دم ودستــــــار چارگز چه کنی؟*
شیخنا روز و شب چو خر به چرا
از دو مرسل زیادت است چرا؟
اعتماد تو بر چمـــــــــــــاق امیر
بیش بینم که بر خــــــدای کبیر
چیست اززرق وشیدوحیله ومکر؟
تا دونان برکنی زخالـــد وبکر
آن نمــــــــــــــاز دراز کــــردن تو
وز حرام احتــــــراز کردن تو
نه به دانش دل تو گردد نـــــــرم
نه سرت رازخلق وخالق شرم
فقیه بعدی من، فقیه شعر«صدای پای آب» سهراب سپهری است که نصف شب مایوسانه و مظلومانه بیدار مانده و سئوالات زیاد در سرش و در کوزه کنار بالین اش هست که نمیگذارد بخوابد.
...موزه‌ای دیدم دور از سبزه،مسجدی دور از آب. سر بالین فقیهی نومید، كوزه‌ای دیدم لبریز سئوال.قاطری دیدم بارش «انشا»اشتری دیدم بارش سبد خالی «پند و امثال»عارفی دیدم بارش «تننا ها یا هو».من قطاری دیدم ، روشنایی می‌برد.من قطاری دیدم، فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت.من قطاری دیدم، كه سیاست می‌برد (و چه خالی می‌رفت).من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می‌برد.و هواپیمایی، كه در آن اوج هزاران پاییخاك از شیشه آن پیدا بود:
حالا فقیه سئوال دارد؟ متناقض شده؟ شک کرده؟ از وجود شر و بدی و شیطان دچار مشکل شده،وجود جهنم و گرز نکیر و منکر و نیمسوز را ناعادلانه دیده، قسمت حدود و قصاص در فقه و دست و پا بریدن و سنگسار او را ناراحت کرده، یا مشکل دیگری دارد که خواب نمیرود نمیدانم، ولی میدانم آدمی که ذهنش سئوال میکند و سنگ و قفل و مطلق نشده،حتی اگر فقیه هم باشد آدم خوبی است و میشود با او صحبت کرد.
این دو فقیه دانه درشت،فقیهان انتزاعی بودند و نام و نشانی نداشتند، سمبل دو تا فقیه خوب بودند ولی معلوم نبود کدام فقیه!این دو فقیه انتزاعی، سالهای سال، اضافه بر ملاهای غیر انتزاعی و واقعی خرد و ریزی که در شهر و روستا میشناختم و آدمهای خوبی بودند و آزارشان به کسی نمیرسید در ذهن فقیر ،نمونه های ملای خوب و مردمگرابودند.
ممکن است گفته شود : پس شادران طالقانی و شهید حبیب الله آشوری و استاد گنجه ای و شیخ علی تهرانی و امثالهم در عالم واقعی ونه انتزاع،پس چه بودند؟ جواب من این است که نه طالقانی و نه آشوری و نه دیگران در ذهن من سیمای فقیه را نمایندگی نمی کنند. آنها و امثال آنها حکایت دیگری هستند. طالقانی، طالقانی بود، مردی که همیشه در دیدگاه من حجم بزرگی از پیکر معنویش در بیرون مرزهای فقاهت قرار دارد و حبیب الله آشوری که مظلومانه جان باخت شورشی عارف مسلک دلاوری بود که علیرغم عبا و عمامه به آلبرت شوایتزر و چگوارا و فرانسوا دو آسیز نزدیکتر بود تا علمای مورد نظر من، یادم نمیرود که زمستان پنجاه و سه یکبار با تنی چند به خانه اش که توسط خودش ساخته شده و نیمه کاره مانده بود رفتیم تا از محضرش بهره ای ببریم ، وضعیت فقیرانه و نگاه دردکشیده و عینک شکسته اش که با نخ آن را به گوش آویخته بود هنوز در خاطر من باقی است،اما آیه الله منتظری کاملا یک فقیه متشخص و چهارچوب دار پر رنگ، در درون مرزهای مشخص مکتب و مرام شیعه اثنی عشری، از نواب چهار گانه امام زمان شروع کنیم تا همین امروز بود. و همو سومین فقیهی بود که در زمره فقهای مورد علاقه و کنجکاوی من در کنار دو فقیه انتزاعی قرار گرفت.
مقام فقهی وآموختن از هفت سالگی تا هشتاد و هشت سالگی
او از سن هفت سالگی تا هشتاد و هشت سالگی به مدت هشتاد سال خواند و نوشت و آموخت و مراحل رسیدن به نقطه مرجعیت شیعه روزگار ما را از معلمی ساده تا آخر طی کرد.
او از نظر تئوریک در کادر دنیای فقاهت و فارغ از رد یا قبول ما خروارها خواند و آموخت و آموزاند و نوشت و سخن گفت. از«نهایه الاصول» تا «البدر الزاهر فی نماز جمعه والمسافر» تا «دراسات فی مکاسب المحرمه» و«کتاب الحدود» و کتاب ارزشمند«خاطرات».
منتظری از محضر درس بسیاری از بزرگترین فقهای روزگار استفاده کرد و شاگردان فراوان پروراند. او از «برجسته ترین شارحان نظری تئوری ولایت فقیه» بود و سر انجام در همان سال پنجاه و هفت که نظام شاهنشاهی در ایران سقوط کرد و نظام کهنه تر و عقب مانده تری، واقعا عقب مانده تر! جانشین آن شد، در میان توده های عظیم مردم بعنوان دومین آیه الله مطرح و مورد علاقه توده های شهری و روستائی، راه جانشینی خمینی بعنوان سکاندار نظام نوین را پیمود و سرانجام هم به عنوان رهبر آینده ایران انتخاب شد.
اندکی در باره فقیه شدن و مبارزات نافرجام با فقیهان
تا همین جای کار را داشته باشید تا تاکید بکنم باز هم فارغ از رد یا قبول ما، و جدا از اینکه ما مذهبی باشیم یا غیر مذهبی، در جامعه ای مثل ایران آنهم در سال پنجاه و هفت، برای اینکه کسی در بین عامه مردم و نه خاصه مسلمان!فقیه و رهبر مذهبی شیعی باشد، نمی تواند خودش شخصا و راسا اراده کند و تصمیم بگیرد که یک شبه یا چند ماهه رهبر بشود. به نظرم این نقل قول از شاعرنامدار تبعیدی و مبارز استاد نعمت آزرم است که فرموده است :
در ایران شاعر شدن و کشتی گیر شدن بسیار مشکل است. پا که به عرصه شاعری میگذاری سمبلها و رقباحافظ و خیام و فردوسی هستند و برای کشتی گیر شدن باید از تختی و حبیبی وفیلابی و موحد عبور کنی و تا بیائی پهلوان محله بشوی دو سه بار کتفت توسط بچه های محل شکسته است و پایت در رفته است. من میخواهم به این دو، سومی را هم که تجانسی با دو تای اولی ندارد اضافه کنم. در ایران فقیه شدن و رهبر مذهبی شدن هم بسیار مشکل است!.
برای رهبر شدن و جا افتادن در میان توده ها و اقشار عظیمی که اسلام شیعی برایشان تبدیل به فرهنگ شده است، باید طالب کار، پروسه ای واقعی و نه خیالی را طی بکند و همان چیزهائی را که فقها میخوانند بخواند.
طالب مقام راهبری مذهبی عامه الناس( کلمه عامه الناس را عمدا بکار میبرم و نه عوام الناس که عامه الناس یعنی عموم مردم محترم و عادی، و عوام الناس مقداری توهین آمیز است یعنی کسانی که نمی فهمند)، باید ریش را طولانی نموده و سبیل را کوتاه بنماید، و برروی قبا عبا بپوشد و بر کله مبارک عمامه بپیچد و تحت الحنک را حمایل بفرماید و نعلین در پا افکند وجویبار روان قرنها و قرنها تعلیمات فقیهانه راشب و روز غرغره مغزی نماید و از مغز و چشم بگذراند و بر زبان جاری کند و نرمک نرمک جماعت پیرو خودش را در میان عامه شهری و روستائی داشته باشد تا وقتی موی سر و ریشش رو به سفید شدن میرود در گذر یک پروسه طی شده واقعی، بشود مثلا منتظری یا بروجردی یا خمینی یا گلپایگانی یا فقیهی دیگر.
در ایران میشود رهبر یا رائد یا قائد از نوعی دیگر شد، مثل ستار خان و باقر خان، یا مصدق، یامیرزا و خیابانی و آن قدیمها، ابومسلم و بابک و یعقوب لیث و امثالهم، ولی رهبر و مرجع و قائد مذهبی شدن، یا بزبان علمی رهبر عقیدتی و دینی برای عامه و نه خاصه شدن و تاثیر گذار شدن ، هم شکل لازم را میطلبد و هم محتوای مربوطه را، و رسیدن به این شکل و محتوی، همان پروسه ای را میطلبد که منتظری طی کرد و بجز این راهها به کوچه بن بستی ختم میشود که ته خط در بهترین شکلش پر از هیچ و پوچ است و در شکل ناجورش پر از جنازه و جسد، ودر این مسیر حتی ملائی مثل خامنه ای راه بجائی که امثال منتظری بردند نمیبرد چه برسد به دیگران.
بعنوان نمونه های کهن و برای خوب فهم شدن قضیه، فراموش نکنیم که ابومسلم خراسانی با تمام محبوبیت و قدرتش و با آن ارتش جرار سیاهپوش و شمشیر به کف، در ایران نیمه اول قرن دوم هجری، رئیس عقیدتی اش،(بعد از آنکه امام جعفر صادق دعوتش را رد کرد) ابراهیم امام، امامی عباسی تبار بود، و یعقوب لیث یک قرن بعد در سال دویست و شصت و دو هجری با آن ارتش نیرومند عیارانش و جنگاوران سیستانی اش، از امام حسن عسکری و قدرت معنوی او مدد و اتحاد طلبید که او رد کرد و نیز صاحب الزنج با یک چند صد هزار برده شورشی اش در سالهای دویست و پنجاه هجری در جنوب ایران، تائید امام حسن عسکری را طلبید که باز هم او رد کرد، این حقایق در تاریخ ایران قابل دسترس است و نشان میدهد که ماجرا به این سادگی ها هم نیست که کسی خواب نما شده و تصمیم بگیردسر خود و راسا اقدام به آیه الله شدن و مرجع شدن بکند که اگر شدنی بود یعقوب و ابومسلم و صاحب الزنج هم با آن قدرت نظامی مهیبشان که پایه های خلافت اموی را فرو ریخت و دولت عباسیان را به لرزه در آورد، راسا اقدام مینمودند ولی از انجا که همیشه مشکل پذیرش عامه الناس وجود دارد این کار را نکردند و شعور بخرج دادند و در همان مقام رهبر جنبش و فرمانده نظامی باقی ماندند.
بازهم تاکید میکنم فارغ از رد یا قبول ما،مسئله رهبریت و مرجعیت در شیعه ، قرنهاست اگر سر یا کاکلی سیاسی و اجتماعی دارد که دهن آدمیزاد را گاهی آب میاندازد! که انا شریک، اما ساقه و ریشه های آن به دلایل اجتماعی و تاریخی و فرهنگی و روانشناسانه و... در تمام فضاها و زوایای توده های شهری و روستائی مسلمان، از حمام سر محله و هنگام غسل ترتیبی مومنین و مومنات، و زورخانه و دکان نانوائی و قصابی و تولد و عروسی و عزا وثواب و گناه وکشت و کاروتخت غسالخانه و سنگ قبر و حلوای شب هفت و خرمای چهلم و... کشیده شده است و با هزاران نمود ریز و درشت( که اشاره ای به آنها در یاداشت «میخ محکم اسلام عزیز» کردم) خود را نشان میدهد. خدا رحمت کند مرحوم لنین را که در جائی فرموده(نقل به مضمون):
در افتادن با اخلاقیات و نمودهای بورژوازی بسیار آسانتر از در افتادن با عوارض و نمودهای خرده بورژوازی است، زیرا نمودهای بورژوازی نوپا و دانه درشت اند ولی خرده بورژوازی با هزارها هزار نمود و سنت دیرینه و کهنسال و مقاوم در جامعه و میان مردم و ما خود را نشان میدهد.
حرف مرحوم لنین هم درست در آمد و بعد از حدود هشتاد سال فرمانروائی کمونیسم بر نیمی از جهان ، خرده بورژوازی مقاوم هزار رنگ و هزار آهنگ، قامت افراشت وهم کشیشان ارتدکس ریش مبارکشان را شانه زدند و هم مسلمین مناره هایشان را تعمیرات نمودند و هم بقایای جنازه مرحوم تزار و خانواده اش، که البته بیرحمانه به دستور لنین و به دلیل منافع جنبش در آن ایام، قتل عام شدند دوباره باز یافته شد و با طبل و شیپور و پوزش خواهی و سخنرانی یلتسین دفن گردید. و هم الان رئیس مملکتشان که باصطلاح و با تائییدات عمه جانش چپ و کمونیست است دارد بخاطر منافعش زیتونه های علمای اسلام را نوازش میکند و در کنار دولت آخوندها علیه مردم ایران خر مراد میتازاند.
از مثالها بگذریم و به این مسئله توجه کافی بکنیم که برای مبارزه یا مقابله یا تصحیح یا ایجاد رفرم در چنین پدیده غول آسائی، که طولش از «ثری تا به ثریا» ست یعنی کله معممش در آسمانها و ریشش بر روی خاک و در میان مردم در نوسانست، یعنی در مقوله مبارزه با ولایت و امامت و رهبریت فقیهان، تا وقتی مسئله برای عامه الناس حل و فصل نشده،کار با توپ و تفنگ وفقیه کشی سکتاریستی ونیز راه حلهای رضا شاه و آتاتورک وامثالهم جلو نمیرود ، و این مساله نه در ایران بلکه سایر نقاط دنیا ،مثلا، چه در فرار و سرکوب کشیشان در آغاز انقلاب کبیر، چه در کشتار کشیشان در جنگهای داخلی اسپانیا و چه در پس از انقلاب اکتبر، امتحان خوبی پس نداده است . در نمونه ایرانی اش هم اگر در انقلاب مشروطه شیخ فضل الله بر دار کشیده شد در صفوف بر دار کشندگان او کلی ملای مشروطه گرا وجود داشت و تازه! قربانش بروم، بعد از شصت هفتاد سال، باصطلاح پس از انقلاب ضد سلطنتی از حضرتش اعاده حیثیت میشود و کلی میدان و بزرگراه و مدرسه بنامش نامگذاری میشود!! و در کتابهای درسی شرح حالش را میخوانند و بر تمبرها عکسش را چاپ می کنند! و اگر رضاشاه موفق شد با دیکتاتوری نیرومندش مدتی ملاها را افسار بزند و به انزوا براند،چون مسئله اصلی اش قدرت بود و نه پیدا کردن راهی درست برای اعتلای واقعی ایران، سرانجام ملاها در موضع رهبری باصطلاح انقلاب بیست و دو بهمن جانشینش را تاراندند وموجب شدند تابوت او سالها پس ازدفن جابجا شود، و اگر امروز هم عامه الناس و نیز خواص بر علیه رژیم پوسیده ملایان برخاسته اند می بینیم با زهم فقیهی برشوریده(منتظری) بر فقیه و رهبر حاکم(خامنه ای) ،بسا اجتماعی تر و محبوب تر از تمام بزرگان و سران اپوزیسیون در میان عامه الناس و نیز بسیاری از خواص الناس خود را مینمایاند وتابوتش بر دوشهای یک میلیون نفر تشییع می شود واز دفتر پرزیدنت اوباما تا دفتر خامنه ای ! ودفاتر بزرگان اپوزیسیون و منورالفکران و تبعیدیا ن و مخالفان و دشمنان سابق و... فوتش را تسلیت میگویند، و نیز بسا فقیهان آلوده دامان و دست ، عجالتا، نه بخاطر خدا و خلق بلکه بخاطر منافع خود در صفوف جنبشی که جنبش سبز نام گرفته است ایستاده اند، که این یعنی در سال هشتاد و هشت هجری خورشیدی و پس از سی سال سرکوب و جنایت استبداد مذهبی با زهم صحنه از فقیه خالی نیست.میشود به این فکر کرد که چرا؟ واقعا فکر کرد که چرا؟ آیا بازهم کار انگلیساست! یا مسئله چیز دیگریست.
با توجه به این نکات که اندکی از بسیار و مشتی از خروار است،در مملکتی مثل ایران بطور خاص باید نخست از دایره توهمات شخصی و بیسوادی خطرناک تاریخی و اجتماعی و فرهنگی و خود محوری کور کننده خارج شد و این پدیده رامثل آدم! به طور درست شناخت وکارکردهای پیچیده مختلف آن را نه فقط در بعد تقطیر شده سیاسی بلکه در میان مردم از نظر گذراند ودانست که مثلا:
بر خلاف عنصر روشنفکرحتی از نوع مذهبی، که در باره دینش بحث و شک و جدل میکند ، عامه و تنه عظیم شهری و روستائی در باره دینشان جدل نمیکنند بلکه دینشان را با تمام زندگی خود به طور روزمره مصرف میکنند .
دین برای عامه الناس ، بر خلاف روشنفکر و فیلسوف و آزاد اندیش،یک پدیده ثابت و لازم و دگم وتغییر ناپذیری است مثل آسمان بالای سر و زمین زیر پا. عامه الناس اگر به وجود آسمان شک بکنند به حقانیت حضرت عباس و امامزاده محلشان هم شک خواهند کرد! فارغ از اینکه من و شما چه اعتقادی داشته باشیم و در کدام زاویه متفاوت با عامه الناس قرار داشته باشیم ،عامه الناس در ممالکی چون بلاد اسلامی خاورمیانه و امثالهم، دینشان را شک نمی کنند. دینشان را باور دارند. عامه الناس دینشان را میپوشند، مینوشند، میگریند، میخندند، تنفس میکنند، با آن میخوابند که در خوابهایشان حضور دارد، با آن بیدار میشوند، با آن با همسرشان میخوابند و بچه درست میکنند، با آن در مغازه اشان را باز میکنند، با آن گناه میکنند، و با آن توبه استغفار میکنند، با آن حتی دست به قتل میزنند و با آن میمیرند. این کارکرد مذهب است در میان عامه الناس با سابقه ای هزار و سیصد ساله که اگر چه فقیه از آن در بسیاری موارد سوء استفاده میکند ولی با این همه این کارکردها در رابطه با او قرار دارد یا حد اقل تا همین حالا در رابطه با او قرار داشته است و کمک کردن به عامه الناس برای خروج از این اقلیم و نجات از دست فقیهان جلب و فاسد و ریاکار، و اساسا این نوع طرز تفکر، اولا جنبشی فرهنگی ونیرومند و عمیق و طولانی میطلبد و همراه با آن جانشینی مناسب که به نظر من این جانشین نه ماتریالیسم است و نه آنارشیسم و هرج و مرج لامذهبی .
نکته دیگر و منتظری در دنیای سیاست و مبارزه
منتظری فارغ از دنیای بحث و فحص و تئوریک، در دنیای جنگ و جدال سیاسی از سال چهل دو و نخستین بازداشتش در سن چهل و یکسالگی، تا سالی که حول و حوش انقلاب در هشتم آبان پنجاه وهفت از زندان اوین آزاد شد دائم بعنوان یک فقیه و ملای مبارزسیاسی با رژیم شاه درگیر بود و نزدیک به پانزده سال تبعید و زندان و بازداشت سیمای فقیهانه او را با رنگهای جذاب مبارزاتی برای عامه مردم آمیخته بود.
منهای طالقانی کمتر فقیهی بود که چنین پروسه ای را با وزن و موقعیت منتظری داشته باشد. مجموعه پارامتر اول یعنی علم ودانش فقیهانه و دوم یعنی پروسه مبارزاتی، او را به طور اجتماعی و بگوئیم تاریخی به موضع جانشینی خمینی سوق داد و در حقیقت خمینی کسی را به طور کمی و کیفی و قابل قبول چون منتظری پیدا نکرد و نمی توانست پیدا کند و جایگاه منتظری جایگاهی کاملا واقعی در اجتماع و تاریخ ایران بود.
منتظری پس از انقلاب از تدوین کننده گان قانون اساسی واز موثرترین کسانی بود که اصل ولایت فقیه را در قانون اساسی گنجاند.
در سال شصت و چهار اورسما بعنوان جانشین خمینی انتخاب شد.این بمعنای آن است که از سال پنجاه و هفت تا شصت و چهار و بخصوص از سال شصت تا شصت و چهارکه دوران اوج مهاجرت دهها هزار ایرانی به دلیل سرکوب و موج تیربارانها و شکنجه ها و کشتارها در زندانها ادامه داشت، آیه الله منتظری در مجموع در نگاه خمینی قابل قبول و پذیرفتنی بوده است.در همین جا میتوان به تفاوت فقیه ما با امثال طالقانی پی برد.
به این ترتیب تا زمانی که ماجرای دستگیری مهدی هاشمی( برادر داماد منتظری و مسئول جنبشهای آزادیبخش در سپاه پاسداران) و اعدام وی در ششم مهر سال شصت و شش رخ داد و منتظری به نشانه اعتراض درسهای خود را تعطیل کرد ظاهرا مشکلی وجود نداشت و گویا مشکل بر سر مساله مهدی هاشمی شروع شد ولی واقعیت این است که مشکل وجود داشت و آن مشکل هم تفاوت ذات و ماهیت دو فقیه و یا دو نوع فقیه، فقیهی چون منتظری و فقیهی چون خمینی بود که به بهانه ماجرای مهدی هاشمی بارز شد.واقعیت این است که منتظری فقیه بود، ولی فقیهی با خطوط شخصیتی و ساخت و بافت خمینی و امثالهم نبود و ماجرای مهدی هاشمی تضادی را که در عمق وجود داشت بارز کرد و اگر ماجرای مهدی هاشمی هم پیش نمی آمد آتش اختلاف بالاخره از جای دیگری میان دو فقیه شعله ور میشد.
نقاط وحدت و نقاط تضاد شخصیت دو فقیه بزرگ
روانشناسان و شخصیت شناسان میگویند، و درست هم میگویند، که شخصیت نهائی هر فرد در نقطه مرکزی تقاطع تمام خطوطی که که از این نقطه میگذرند قابل شناسائی است. به این شیوه میشود اطلاعات لازم را از هر شخصیتی به دست آورد وآناتومی شخصیت نهائی و نهانی و در برخی اوقات نهان شده او را تا اندازه زیادی شناخت. شخصیت خمینی را میتوانیم این چنین بشناسیم. و شما اگر پرونده اعمال و رفتار و چند و چون زندگی هر فردی را گرد آوری کنید می توانید تا حد زیادی آناتومی شخصیت او را ترسیم کنید و سیمای واقعی او را ببینید.
خمینی بر خلاف منتظری که کشاورز زاده ای فقیر بود، در کلیت شخصیت خود علیرغم اینکه از خانواده ای فقیر باشد یا غنی، سیمائی محتشم و به نوعی اشرافی- آخوندی ازخود را به نمایش میگذارد. شجره نامه او به طور واقعی در مقطعی از روزگار شاه سلطان حسین صفوی، سر از جد اعلای او میر حامد حسین ازهندوستان در میآورد و این البته ایرادی ندارد .
پدر خمینی سید مصطفی موسوی درجه اجتهاد داشت و وقتی خمینی پنج ماهه بود کشته شد و خمینی تخت سر پرستی مادرش قرار گرفت. میتوان فهمید که وضعیت خانواده کسی که درجه اجتهاد دارد از لحاظ مالی روبراه است و پیروان رسیدگیهای لازم را میکنند و نمی گذارند مجتهدشان دچار مشکل شود، و آقا زاده ها با امکانات و احترامات کافی بزرگ میشوند و فردیت میاندوزند و خود را بزرگزاده و برتر و منتخب میشناسند و وقتی که مجتهدی کشته هم بشود شهید زادگان از احترامات بیشتری برخوردار میشوند. مطالعه زندگی حمینی نشان میدهد که او تحت نظر مادری باسواد، معلم مدرسه و معلم سرخانه با وضع مالی مناسب پرورش یافت و سرانجام به راه فقاهت افتاد و او نیز مرجع گردید. پروسه مبارزات سیاسی خمینی با منتظری قابل مقایسه نیست. خمینی رهبریست که در بخش اعظم زندگی اش در برج عاج فقاهت به سر برد،تا پنجاه و یکسالگی اساسا سرش به کار خودش گرم بود و کاری به سیاست نداشت پس از مرجع و رهبر شدن هم چه قبل از نیل به قدرت و چه بعد از آن،فقط با خاصان و مریدان و متابعان و بزرگان سر و کار داشت و تا وقتی که زندگیش تمام شد این وضعیت ادامه داشت.
موضعگیری در محتوا ارتجاعی خمینی علیه شاه و شورش پانزده خرداد و سرانجام تبعید، ستاره اقبال او را (در جامعه ای که مخالفت با سلطنت در میان پیروان اجر اخروی و معنوی داشت! و سلطان واقعی اش سلطان علی ابن موسی الرضا بود، که وارث دو هزار و پانصد سال سلطنت، شاه پهلوی، بنام او و بنام جد اعلایش، محمد رضا نامگذاری شده، و هر ساله با ملکه ایران به پای بوسش میشتافت و در غبار روبی حرمش شرکت میکرد) سیمای خمینی را پر رنگ کرد وتا سال پنجاه و هفت و شعله ور شدن آتش شورشها او در مقام یک آیه الله با موقعیتی مناسب به بحث و فحص و درس مشغول بود و مشکلاتی مثل منتظری نداشت.مجموعه عظیم آثار و نوشته های خمینی چهار پنج برابر منتظری است و این خود نشان میدهد که هنگامی که منتظری گرفتار تبعید و زندان و بازداشت بوده و بر تجارب زنده و بیدار خود از زندگی میافزوده خمینی فارغ از اینها با آرامش و دمساز با اسناد قرون گذشته و در حال اندیشه در مورد آثار علما و فقهای مرده ،مشغول پدید آوردن آثار خود و غوطه ور در مرده ریگ گذشتگان خود بوده است.
لایه های شخصیتی، لایه ایستا و منجمد و ارتجاعی
من بر سر آن نیستم و امکان آنهم وجود ندارد که خمینی و منتظری را در این یاداشت تجزیه و تحلیل کنم ولی میخواهم بگویم :
ما با دو لایه از شخصیت هر یک از این دو فقیه روبرو هستیم. لایه فیکس یا با مسامحه استاتیک و لایه متحول و یا دینامیک شخصیتهای منتظری و خمینی.
در لایه ایستا یا استاتیک، خمینی و منتظری را و نیز بسیاری دیگر از فقیهان را از همان قرن دوم هجری تا حالا میشود بر هم منطبق نمود. در این لایه آنها تفاوت چندانی با هم ندارند. در رابطه با دو فقیه مورد نظر ما،هر دو و همه از سرچشمه و آبشخور خروارها سند فقهی از دوازده امام شیعه و نواب اربعه وآثار دهها فقیه بزرگ در طول دوازده سیزده قرن سیراب شده اند.
من این دنیا را به اندازه لازم و کفایت میشناسم و در این رابطه منجمله رشته فقه و مبانی حقوق اسلامی را در دانشگاه به پایان رسانده ام و پس از دوران جوانی به دنبال مذهب به هر روزنه ای سر کشیده ام بسیاری اسناد و کتب مورد نظر فقها را از نظر گذرانده ام، نیز بیست سال دمساز بودن با نوعی تفکر شیعی که خود را برتر و متفاوت از سایر نحله ها میداند به من شناختی داده است تا بتوانم به اندازه کفایت واقعیت استاتیک مساله را ببینم. به نظر من، تاکید میکنم به نظر من این واقعیت استاتیک در بخشهای قابل توجهی، نه در آثار خمینی و آیه الله منتظری و سایر بزرگان فقیه برای روزگار ما پذیرفتنی نیست ومسئله و مشکلی از حیات انسانی و اجتماعی و سیاسی حل نمی کند و ارتجاعی است.مثال میزنم، درباره« لمعه دمشقیه» نوشته شهید اول که نمیشود شک کرد وقتی که در این کتاب پر حشمت و مورد قبول عموم فقیهان مقام انسان از چهار پایان نیز فرو تر است و مثلا میخوانیم:
«صفحه 150 جلد 1) «بت پرستان،ستاره پرستان،آفتاب پرستان...در زمره کفّار حربی هستند.» «كافر كتابي کافری است که کتابی دارد.ازقبیل یهودیان،نصرانیان، مجوسیان»( صفحه 151 جلد 1) « واجب است کارزار کردن و کشتن کافر حربی،پس از دعوت او به اسلام و سرپیچی کردن او،مگر اسلام بیآورد یا کشته شود.»«کافر کتابی نیز چنین است.» « یعنی واجب است جنگیدن باکافرکتابی،پس از دعوت او به اسلام و سرپیچی کردن او مگر پرداخت جزیه و ملتزم شدن به احکام آن و... را به پذیرد.»ب)زمان جنگ:( صفحه 151 جلد 1) « جایز است جنگیدن به روش هایی که فتح و پیروزی در آن است.مانند ویران کردن قلعه،سنگ انداختن با منجنیق،بریدن درخت،روان کردن آب،انداختن زهر»( صفحه 152 جلد 1) « راهب،پیر مرد صاحب رأی،پیر مرد داخل جنگ کشته می شوند.»( صفحه 153 جلد 1) « مردان بالغ حتماً کشته می شوند.درصورتیکه گرفته شوند و جنگ بر پا باشد.»ج)پس از جنگ:صفحه 153 و 154 جلد1 :زنان و کودکان بوسیله اسارت،به ملکیّت در می آیند.اموال غیر منقول(مانند زمین،درخت،باغ،...)برای همه مسلمین است.اموال منقول پس از خارج کردن قراردادها و خمس،میان جنگجویان قسمت میشود.حتّی کودک،که پس از جمع آوری غنائم و پیش از تقسیم کردن آن زائیده شود قسمت می شود.برای سواره دو سهم وپیاده یک سهم ....صفحه 203 جلد1 :در فروش حیوانانسان به ملکیّت در می آید به وسیله اسیر شدن با کفر اصلی(کفر غیر از ارتداد.)بردگی به فرزندان سرایت می کند.اگرچه پس از اسیر شدن مسلمان شوند.بچه بر گرفته شده از دارالحرب برده است.در صورتیکه در آنجا مسلمانی نباشد.مالک شدن اسیر در زمان غیبت امام جایز است. ودر آن خمسی نیست به جهت اذن آنان(اذن امام)صفحه 155 جلد1 :درمورد یاغیّان(کسانی که پس از به زیر سلطه در آمدن سرکشی نمایند.)کارزار با یاغیان مانند کارزار کردن با کفّار واجب است.تا به اطاعت برگردد یا کشته شود.یاغیانی که دارای فرقه وگروه اند،درکشتن زخمی شده آنان شتاب می شود.گریخته شان را دنبال می کنند.واسیرشان را می کشند.صفحه 83 جلد1 : واجب است پرداخت خمس از غنیمت پس از خارج کردن هزینه هاصفحه 31 جلد1 : جزیه به ذلت وخواری از کافر گرفته می شود.وتعیین مقدار آن با امام است.صفحه 188 جلد1 : مولا می تواند بنده خود را برای کعبه،مسجد،يا مشهدی،یا شخصي دیگر حبس کند.صفحه 160 جلد1 : بنده نمی تواند نذر کند مگرآنکه مولی اجازه دهد.»
من صریحا میگویم و اعتقاد دارم دارندگان و باور کنندگان چنین نظریاتی در قرن بیستم و بیست و یکم هر کس باشند و هر موقعیتی داشته باشند مرتجع و عقب مانده اند، یعنی گذشته گرا، بنیاد گرا، و انتگریست هستند و ورود دارندگان چنین نظریاتی به حیطه قدرت سیاسی و حکومتی فاجعه آفرین است و میتواند همان فاجعه خونباری را ایجاد کند که طی سی سال گذشته شاهدش بوده ایم. در این نقطه و در جدال تئوریک و ایدئولوزیک، چه مذهبی باشیم و مسلمان و چه غیر مذهبی و سوسیالیست و لیبرال و مارکسیست باید بی گذشت و سر سخت ایستاد و جنگید و افشا کرد و علیرغم هر گونه اقبال توده ای و مردمی علما و فقها، باید بخصوص با کمک روشن اندیشان دلسوخته و متعهد و مسئول مذهبی از خاک پاشیدن به چشم مردم جلوگیری کرد و نیز راه روشن اندیشان و تحول گرایان و رفرمیستهای مسلمان و مذهبی را هر که میخواهند باشند سد نکرد و با آنان دشمنی ننمود.
لایه شخصیتی.لایه پویا و زنده و متحرک
اما این تمام قضیه نیست. بجز این لایه استاتیک و ایستا و منجمد لایه دیگری وجود دارد که لایه متحول است.همه انسانها این دو لایه را کما بیش دارند،هیچ انسانی نه کاملا ارتجاعی و نه کاملا انقلابی است و هر انسانی حتی انسانی که تبدیل به یک فقیه شده است در طول عمر خود نه تنها با دنیای تئوریک مردگان مقدس قرون و اعصار و سنتها و باورهای مقدس سنگ شده و فسیلهای تئوریک، بلکه از آنجا که زنده است و در زمان حال مجبور به زیستن است با دنیای زنده و متحول سر و کار دارد..
او با مردم، با فقیران و اغنیا، با مکاتب و نظریه ها، با طبیعت و زیبائی هایش، با زندان و شکنجه و ظلم و ستم، با هزاران هزار حادثه و پدیده اجتماعی و شخصی و تاریخی و انسانی و طبیعی سر و کار دارد که اینها لایه دینامیک شخصیتش را در کنار آن لایه ارتجاعی و منجمد تشکیل میدهند.
گاه میشود که این دو لایه، یکی دیگری را مغلوب میکند،اگر لایه ارتجاعی و سیاه کاملا پیروز نشود انسان میتواند راه نجاتی بجوید و همین جاست که آبلار عارف و فیلسوف و کشیش فرانسوی و نخستین آزاد اندیش بزرگ قرن یازدهم و دوازدهم(1079-1142)نظر شکوهمندش را بیان میکند و میگوید(نقل به مضمون):
انسان با تمام گناهکاری تا وقتی که از خطاهای خود احساس گناه میکند و احساس گناه در او نمرده علیرغم فرو رفتن در هر ورطه ای لیاقت بازگشت به راه نور و رستگاری و انسانیت را دارد. بر پایه چنین نظریاتی است که قرنها بعد گوته(1749-1832) شاهکار خود، «فاوست» را می آفریند و بر شکست شیطانیت و پیروزی انسانیت تاکید میکند. بگذرم...
در جدال بین این دو لایه، گاه یکی از لایه ها دیگری را تلطیف میکند، گاه این دو لایه بر ضد هم دیگر میجنگند و تناقض و سئوال می آفرینند و کوزه سئوالات فقیه را پر میکنند و موجب میشوند او به خواب نرود یا مثل فقیه شعر سعدی در قحط سال دمشق به فکر مردمی بیفتد که سالها نان و آب و چاقترین گوسفند و مرغ و خروس خود را به او پیشکش کرده اند.
در رابطه با دو فقیه مورد نظر ما:
یک: لایه های استاتیک خمینی و منتظری در بخش اعظم همسان است
دوم:لایه استاتیک خمینی درکلیت خود تضاد با لایه دینامیکش قرار ندارد .اوبر خلاف منتظری آنچنان در خلوت و حشمت انتزاعی وشاهانه فقیهانه خود زیسته است و زوایای برخوردش با مردم چنان بوده که بنا بر پرورش تئوریک ارتجاعی و محروم از زیستنی اجتماعی واقعی، خود را صاحب آنان از جانب خدا و پیامبر و دوازده امام ،و ولی فقیه مطلق میداند و وقتی مثلا در هواپیما موقع بازگشت به ایران از او میپرسند:
چه احساسی از بازگشت به ایران دارید؟
میگوید:
هیچ!
و راست هم میگوید
اوبه طور واقعی نه در ایران و نه با مردم ایران زیسته بلکه فقیهی است فرا ایران و فرا ایرانی که از عهد جوانی تا شصت و یکی دو سالگی درمجالس درس و بحث و در حلقه مریدان و خواص زیسته و بعد از آن هم تا سنین هفتاد و پنج شش سالگی دور از ایران و در خلوت خویش و مریدان و طلاب و خواص، و اینک!در سال پنجاه و هفت، نیروهای آسمانی و الله و تمام تاریخ تشییع این افتخار را نصیب سی میلیون ایرانی سابقا گبر و بعدا سنی و سرانجام بخش اعظمشان شیعه کرده اند تا خمینی بعنوان جانشین خدا و رسول حقوق غصب شده رهبران اولیه را که آخرینشان طبعا صاحب زمین و زمان و جهان خواهد بود استیفا نموده وشبان گله های انسانی آنان باشد.
به این خطر خوب خوب بیندیشیم! و آن را دست کم نگیریم.این خطر هولناک و بسیار هولناک همیشه میتواند از جانب کسانی خود را بنمایاند که بجای زیستن در عرصه پر کشاکش و دینامیک واقعیت اجتماعی و انسانی،بجای زیستن در عرصه رنگارنگ واقعیتهای کوچک و بزرگ اجتماعی و سیاسی روز،بیتوته کرده در خلوتهای خطرناک و بیمار کننده وپرت افتاده از زمان حال، دربرج عاج خود،در گذشته، ودر عرصه تئوریها و انتزاعات و بافته های ذهنی غول آسا و عجیب و غریب خود به سر میبرند و درحلقه بزرگان وعلما و فقها و خواصی زندگی میکنند که از روی اعتقاد یا بخاطر منافع، جز دیوارهائی برای انعکاس تمنیات و صداهای بیرون آمده از دهان فقیه خلوت نشین و یا مرحبا و احسنت گویان بیت مبارک نیستند.
راستی اگر جدائی از واقعیت و ندیدن و بها ندادن به واقعیت بیرونی و تسلیم توهمات و خیالات ذهنی شدن در حیطه روانشناسی فردی نوعی بیماری روانی است، چرا به خطر این بیماری و هولناک بودن آن در این نقطه بسیار مهم سیاسی که میتواند سرنوشت میلیونها نفر رادر دست موجودی پسیکو پات به فاجعه بکشاند توجه نشود.

خمینی این چنین بود، اما منتظری
خمینی این چنین بود اما در رابطه با منتظری، علاوه بر صداقت و سادگی و نه ساده لوحی، لایه دینامیک زندگی او درقسمتهای قابل توجهی در تضاد با بخشهای ارتجاعی لایه استاتیک شخصیتش قرار دارد.
منتظری بر خلاف خمینی با مردم و در میان مردم زیسته است. او نان مردم را خورده است ،با زندانیان سیاسی زیسته است.با غیر مذهبی ها حشر و نشر داشته است. از خانواده ای فقیرو کشاورز برخاسته است و منیت و فردیتش چون مجتهد زاده ای مورد احترام عام و خاص تراش نخورده است . او مردم را همان مردمی را که در بخشهای قابل توجهی از فقه جز ابزارهائی نیستند،مطمئنا و با معیارهای خود صادقانه دوست دارد و این لایه زنده و دینامیک شخصیتش باعث میشور بخشهای بدرد بخور لایه استاتیک تقویت شود وحتی موجب فتواهائی در محتوا انقلابی و تحسین انگیز ی نظیر:جواز مصافحه و دست دادن با زنان غیر مسلمان و زنان مسلمان نامحرم که دست ندادن را بی احترامی بخود میدانند،به رسمیت شناختن حقوق شهر وندی بهائیان،فاقد مشروعیت دانستن مسئولین غیر امانتدار و ناعادل،نا درست دانستن اشغال سفارت آمریکا، اعلام عدم صلاحیت خامنه ای و امثالهم گردد.
شورش زیبای منتظری علیه دو امام
این تفاوت شخصیت موجب میشود فقیه ما بر علیه غولی منجمد و قدرتمند که وجوه دوگانه شخصیتش به نفع بخش استاتیک بی تضاد بودند و همین او را به صخره ای سنگی و سنگین تبدیل کرده بود،، بر علیه غولی چون خمینی، که خیلیها ساده لوحانه و یا خود خواهانه نیروی تاریخی ارتجاعی و غول آسای او را نشناختند و منتظری این قدرت غول اسا را خوب میشناخت، بر شورد و چه شورش شکوهمندی!.
منتظری در شورش خود بر علیه دو فقیه شورید. فقیه اول خمینی بود. امام وقت و در اوج قدرت سیاسی و فقیه دوم خود منتظری! بود ، آن منتظری که قرار بود بعدها تبدیل به رهبر و امام بشود.
خوب دقت بکنیم!اینجا نقطه شکوه منتظری است. شکوه همان فقیه که او را به غلط، سفیه و ساده لوح نامیدند و منتظری نه سفیه بود و نه ساده لوح،بل ساده بود که ساده لوحی یعنی بلاهت و سادگی خصلتی است ستایش انگیز و برجسته که انسان را زیبا میکند. منتظری همان فقیهی بود که مدتها برای او لطیفه ساختند و موجب شدند شخصیت واقعی اش پنهان بماند.
ماجرای شورش همزمان منتظری علیه دو امام هیچوقت تا سال هشتاد و هشت از محاق بیرون نیامد و هنوز هم شاید خیلیها متوجه نشوند که شکافی واقعی و جدی رامیان صفوف کسانی که از خمینی تبعیت میکردند، به معنای دقیق تاریخی و اجتماعی، منتظری و جدائی و شورش منتظری بوجود آورد و نه هیچکس دیگر و همین شکاف و جدائی است که سالها بعد منجمله روغن چراغ جنبش و شورشی میشود که پس از انتخاب احمدی نژاد خود را نشان میدهد.جنبشی که خود منتظری نیز در آن قرار داشت و داردو برجسته ترین سیمای معنوی این جنبش است.
برای شناخت اوج شورش منتظری باید توجه کرد که خیلی ها آرزوی جانشینی و امامت و موقعیت خمینی را داشتند و دارند و به نتیجه ای نرسیدند و نخواهند رسید،ولی منتظری به طور واقعی و رسمی جانشین خمینی ای بود که قرار بود دو سال پس از شورش منتظری بمیرد و جایش را به منتظری بدهد ولی شخصیت دینامیک منتظری او را شوراند. لازم نیست شخصیت استاتیک منتظری را رنگ آمیزی کنیم و در بست بپذیریم و به نرخ روز نان بخوریم کافی است به شخصیت دینامیک او توجه بکنیم. کشاورز زاده ای که علیرغم دست یافتن به مرجعیت نان مردم خود را خورده بود و با آنان زیسته بود و وزن اجتماعی و شجاعت و صداقت لازم را نیز داشت علیه امامت خمینی و امامت خود شورید و بر همین اساس میتوان دیگر موضعگیریهای اوازمخالفتش با کشتارهای سال شصت و هفت و مواضع درخشان اخیرش تا پایان عمر را دریافت.
پایان سخن
بنا بر فراز الکلام یجر الکلام، سخن باز هم بسیار است ولی فکر میکنم همین اندازه کافی است. من شخصا پیرو هیچ فقیهی نیستم ولی در میان سه فقیه مثبت مورد نظر من، آیه آلله منتظری برجسته ترین و پر رنگ ترین است. او در میان مردم و در صفوف مردم و رو در روی خمینی و خامنه ای برخاک افتاد و زندگی را بپایان برد.گور او تا گور خمینی فاصله جغرافیائی زیادی ندارد ، او در قم است و خمینی در تهران ولی فاصله آرامشگاه تاریخی خمینی و منتظری فاصله ای کهکشانی است ، منتظری در میان مردم آرمیده و خمینی نه، آنچنان که خامنه ای نیزاگر شانس بیاورد و پیش از مرگ به دست مردم محو نشود در همین فاصله از منتظری و در کنار خمینی خواهد آرمید.مشایعت میلیونی مردم در خاکسپاری فقیه ، آیه الله منتظری گوشه ای از سپاسگزاری مردمی بود که در حال جدال با فقیه و فقیهان ظالم، و دستگاه سرکوب و جنایتش، پیکر بیجان فقیهی را که از منافع مردم و جنبش مردم دفاع کرد با احترام بر دوشهای خود حمل کردند.حکایت تاریخ و ماجراهایش شگفت و آموزنده است و در بسیاری اوقات آنچنان نیست که ما می پنداریم که باید از آن آموخت و عبرت گرفت که گفته اند: مَا أَکْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الِاعْتِبَارَ . چه بسیاراست عبرتها و چه اندک عبرت گیرندگان. خدایش بیامرزاد و روانش با آرامش قرین باد. اسماعیل وفا یغمایی.



۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

پایان ماه رمضان بر روزه داران و روزه خواران مبارک باد

پایان ماه رمضان بر روزه داران و روزه خواران مبارک باشد.
اسماعیل وفا یغمائی
و بعد از تبریک باید خدمت عموم روزه داران و روزه خواران عرض کنم که در مملکت ما به یمن فقر تقریبا در میان شصت هفتاد در صد مردم احتیاجی به روزه نیست و اکثرا روزه مجبوری در جریانست و چیزی گیر کسی نمی اید تا بخورند، بقول شاعر
در خانه ما زخوردنی چیزی نیست
ای روزه میا ور نه ترا خواهم خورد
بنابر این از آنجا که تاثیرات حدیث واقعی و دست ساز تقریبا یکسان است و هر دوتایشان گاه بی خاصیت و گاه مزاحم و در پاره ای از اوقات حتی بعضی از احادیث جعلی حتی انسانی تر و قابل تحمل تر است ! می شود حدیثی بر وزن حدیث مبارکه« کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا و کل شهر محرم» از قول زنده یاد ابوهریره که شیعیان می گویند کلی حدیث جعلی درست کرده، حدیثی انشاد نمود که «مع الیقین فی الایران کل یوم رمضان و کل شهر رمضان و کل عام رمضان فبای آلاء ربکما تکذبان یا ایا المومنین و المومنات والمومنان» . این وضع ملت است ولی الحمدلله رب العالمین علمای اسلام به یمن الطاف الهی و حکومتی تماما چاق و چله وشکمپا و سر حالند و و تمام هیکلشان تبدیل به شکم مبارکشان شده و ملالی ندارند جز جنبش سبز که حال همه اشان را گرفته است چنانکه روایت می کنند شماری کثیر از محدثان که:
اخیرا سه تا از کله گنده های جناح ولی فقیه رفته بودند داخل جمعیت تا ببینند که چه خبر است . سبزها آنها را شناختند و بگو مگوئی پیش آمد و در همین احوالات بسیجیها هم تیر اندازی هوائی کردند و سه تا نفوذی کله گنده که گویا هر سه هم از علمای کله گنده دور بر ولی فقیه و از مقامات مسئول مملکتی بودند در رفتند و ترسان و لرزان به کوچه ای پناه بردند. یکی از آنها از دو نفر دیگر پرسید:
- برادران خون چه رنگی است!
دو نفر پرسیدند
-چطور مگه؟
اولی در حالیکه نگاهش به زمین بود و جریانی را که از پاجه های شلوار بر اسفالت کوچه سیلان و جریان داشت می نگریست گفت:
- برادران اگر خون زرد کمرنگ است هر سه تا به دست سبزها شهید شده ایم. در هر حال اوضاع این چنین است و روزگار گاماس گاماس دارد میرود به طرف راهرو و کاتالیزوریک عید واقعی با همت مردم سر سبز ایران تا به لطف پروردگار زندگی و خرد و نه این خدای بد اخلاق عبوسی که خودش هم روی دست خودش مانده!!، در آن عید روزه خوار و روزه دار کنار هم برادر وار و خواهر وار و رفیقانه، آن یکی استکان چائی اش را به لیوان شراب این یکی بکوبد و این یکی بگوید تقبل الله و آن یکی بگوید: بریز تو خندق بلا و دوباره این یکی خیار شورش را به دهان آن یکی بگذارد و بگوید گواری وجود و آن یکی لقمه ای نان و پنیر در دهان این یکی بگذارد و بگوید! بخور تا گوشت تنت بشه عزیز! وآن یکی این یکی را برای زیارت دعوت کند و این یکی آن یکی را به یک فیلم دبش! البته قبل از آن هم در طول ماه رمضان در یک مملکتی که جمهوری واقعی آمده و دین و مذهب از ادعاهای حکومتی دست برداشته است و همه در پناه قوانین زمینی در سایه خدا! زندگی می کنند روزه دار روزه اش را بگیرد و روزه خوار روزه اش را بخورد !.
این را می گویم که بگویم که :
فقیر علیرغم اینکه دیگر باعث زحمت هیچ پیغمبر و امام و دین و مذهبی نیستم یعنی انها را از دست خودم آزاد کرده ام تا به دیگران برسند! و تنها هنوز با خدای تمام هستی که هم در بیرون با من است و هم در درون ، بقول دکارت یا کانت ر بیرون با جهان شگفتش و در درون با نوای وجدان ، رفاقتی دارم و خود از جانب او به پیامبری و امامت فقط و فقط شخص خودم بعنوان یکی از شش میلیارد پیامبر غیر اولوالعزم و فسقلی از زمره رسولان فساقله و آل فسقل (ص) منسوب شده ام، اعتقادم این است که:
مردم عادی و خلق الله ی الله پرست نه تنها الله بلکه اگر بعنوان مقوله ای شخصی و وجدانی ، چوب و سنگ را هم می پرستند چون نیتشان خیر است راه به مقصد برده اند و در پناه خدای تمام هستی اند باید به عواطف و مقدساتشان احترام گذاشت،فقیر هم اگر روزی پایم به ایران برسد بر سر مزار خیلی ها حتما فاتحه معمول را خواهم خواند و برای تماشای رازی که در کاشیکاریهای مساجد دوران کودکی ام در یزد موج می زد خواهم رفت اما جدای از این و در یک مبارزه فرهنگی باید به مقدسات نامقدس تمام آن پدر سوخته های دجال وحقه بازی که می خواهند از اسلام یا هر چیز دیگر ابزار و اسباب قدرت را فراهم کنند و همین مردم مظلوم زحمتکش بیگناه مقدس را زیر اخیه دین یا ایدئولوژی مذهبی، یا هر زهر مار دیگری بکشند، باید تاخت! باید افشایشان کرد! باید سستی و پوچی اعتقادات خرافی و صد من یک غازی را که از صدر تا ذیلش از استفراغات خشکیده فکری دوباره گواریده شده مشتی ملای پدر سوخته شیاد است و رنگ تجدد و تمدن به آن زده اند به مردم نشان داد! باید در نبرد قدرتمند روشنگرانه و در حیطه روشنگری تعارفات ارتجاعی و انقلابی را کنار گذاشت! باید پدرشان را در آورد تا دیگر از این شامورتی بازیها و رمالگریهائی که قرنهاست خون ایران را به ویروس آلوده است و امکان آن را فراهم آورده تا زعمای مربوطه با عرض معذرت به بهانه و محمل خدا و رسول و امام و قران و حدیث و سنت، هر گهی را که می خواهند بخورند دست بردارند و بگذارند مردم با دین مذهبشان از مسلمان و نامسلمان و کلیمی و زرتشتی و بهائی و بابی و اهل حق و شیطان پرست و غیره هر چه می خواهند بکنند و هر طور می خواهند عبادت کنند یا نکنند اما در پناه قوانین مدنیی باشند که خودشان تصویب کرده اند و نمایندگان رسمی و قانونی شان مدافعان آنند. براستی هزار و چهار صد و اندی و مخصوصا این سی سال اخیرش در ایران کافی است و جمع کنید بساطهای رنگین و آلوده قدرت و دجالیتها را.
القصه فقیر سرا پا تقصیر فانی مذنب بعنوان شاعری روزه خوار از زمره شاعران در غربت این میهن عزیز که یک میلیون و ششصد و چهل و هشتهزار و چند کیلومتر تمامیت ارضی پولادبافته اش کتاب گسترده و آسمانی ماست و منهای قوم پلید اجنبی ملاهای حکومتی و نوکرانشان ،اقوام حقیقی مختلفش از کرد و لر و ترک و بلوچ و ترکمان و گیلک و طبری و عرب و عجم و غیره و آخر از همه( بقول بعضیها) فارس ها ی بیچاره مظلوم شوونیست اش!!!، سوره های خلل ناپذیر این کتاب مقدس( البته ملاها و نوکرانشان از آیات شیطانی جعلی اند که زور تپان شده اند) و درختان و جمادات و حیوانات و و کوه و سنگش واژه های این کتاب مقدسند در پایان ماه رمضان روی ماه تمام روزه داران و روزه خواران را می بوسم و امیدوارم هر یک در پناه پروردگاری که پروردگار جان و خرد و حیات است و نه آن بت جعلی حرام زاده ی شلاق و شکنجه وتجاوز و دست و پا بریدن و سنگسار و قید و بند و دوزخ و تهدید و اجبار، روز و روزگارشان خوش باشد. اگر هم سر حال بودید و خواستید عیشتان کامل باشد دو غزل از زمره رمضانیات فقیر را هم که یکی در ایم نوجوانی و یکی بیست سی سال بعد سروده شده بخوانید تا خداوند اجرتان را زیاد فرموده و از گناهانتان با شفاعت خود فقیر دوبله در گذرد.
اسماعیل وفا یغمائی
بیستم ماه سپتامبر المبارک فرنگی میلادی


چشم زیبای تو دیدم روزه چشمم شکست
غزلی از گذشته ها
چون شبی سنگین به روی سینه ام آوار بود
خرمن زلف تو و دستان من در کار بود
چون شکمپایان زاهد بر سر خوان سحر
از اذان هر موذن گوش من بیزار بود
خوانی از جان و تنت افکنده بودی بهر من
کاند ر آن از باغ جنت میوه ها بسیار بود
لیک من را بهر حفظ الصحه زین خوان کرم
کار با ظرفی ز نوش و نار دست افشار بود
چون موذن نغمه الله و اکبر در کشید
گفتمت زین پیشتر من را به این اقرار بود
در کویری اینچنین باچون توپردیسی زگل
کبریای حضرت حق را که در انکار بود؟
صبح شد از هم جدا گشتیم اما هر زمان
چشم من اندر پی ات در کوچه و بازار بود
چشم من در هر فرو پیچیده در چادر همی
درپی دیدار آن چشمان پر اسرار بود
عاقبت اندر خم ساباط خلوت وقت ظهر
زیرآن درگاه :آنجا کاولین دیدار بود
چشم زیبای تو دیدم روزه چشمم شکست
کاش از لعلت وفا را امشبی افطار بود
14 آبان ماه سال1349 شمسی. خور

غزل رمضان
با الهام ازشاطر عباس صبوحی
ميهن من چو سراسر همه ى روز شب است
نيمروز ار كه خورد روزه كسى، كى عجب است
نيست چيزى به سرا تا كه خورم، روزه ميا!*
كه ترا گربخورم ، نزد خدا مستحب است!
روزه داريم نه از نان كه ز «آزادى» و «عشق» ــ
دور مانديم و زاين، گرسِنه جان در تعب است
پاره شد رشته ى تسبيح شريعت اى شيخ!
كه سر رشته به دستان فقيهى جلب است
گشت پامال تجاوز همه ى هستى خلق
همچنان حضرت آخوند زشهوت عزب است
نيست عيبى كه مر اين خلق خدائى دارد
يادلى در شبى از شوق به شور و شغب است
نيست عيبى كه در ايران شده اين دين، فابريك!
يا كه اين، تحفه ى تاريخى قومى عرب است
مشكل ازفوج فقيهان سراپا شكمى است
كه يكى از «جبل آمل» دگرى از «حلب» است
گله اى تشنه، كه مى نوشد و مى بلعد و باز
همچنان دست و دهانش طلب اندر طلب است
ساقيا شادى آينده بده باده ى سرخ
گر چه صد قافله ى خون جگر در عقب است
كه رسد باز« وفا» را رمضانى كه در آن
رطب تازه ى افطارش از آن لعل لب است
12 اكتبر 2005










۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

مراد علی و مرید علی. اسماعیل وفا

مراد علی و مرید علی
تاملی در پدیده مراد علیگری ومرید علیگری در سیاست
اسماعیل وفا یغمایی

می بخشید اگر در طول این نوشته کوتاه مجبورید کلمات مراد علی و مرید علی را بارها بخوانید. هر چه تلاش کردم دیدم نمیشود حذفشان کرد و تعدادشان را تقلیل داد. با این اشاره نوشته را شروع می کنم .
صدها سال قبل،خیلی قبل از اینکه کلمات فرمانده وسرباز،رهبر و عضو، قائد و احتمالا مقئود!!، رئیس و مرئوس و امثال اینها پیدا شود یا رایج گردد سر و کله شخصیتهای تاریخی و سیاسی عقیدتی «مراد علی» و «مرید علی» پیدا شد و رشد کرد و تبدیل به یک سنت، یا بهتر است بگویم یک ظرف پولادین اجتماعی- تاریخی شد.این پدیده در ایرانزمین گرامی ما، بخصوص از زمانی که طلایه میمون و مبارک سپاهیان آزادی بخش اسلام بقول هدایت کاروان اسلام پیدا شد و بقول فروغ فرخزاد، ملک کیان شد: سرزمین شیخ ابودلقک تنبک تبار تنبوری، پولادش بارها آبدیده و آبدیده تر شده است و در هر گوشه و کناری که سرک بکشیم خودش را نشان می دهد. بقول شاعری که نامش را نمیدانم
هرکجا مینگرم جلوه کند نقش نگار
کاش یک بوسه دهد زین همه رخسار امشب
خوبست فقیر از خودم شروع کنم. در دوران نوجوانی،سالهای چهل و شش وهفت، در زمره همکلاسها و همسن و سالهای من کسی بنام آقا مهدی وجود داشت که مراد علی من و همسن و سالهای من بود و حدود ده پانزده تا مرید علی داشت. آقا مهدی ما جوان بالا بلند چست کاغ یعنی نیرومند لاغر اندام و چالاکی با عضلاتی خشک ولی پولادسان بود که در هنرهای مختلف از جمله شناوری و فوتبال و کشتی و کوهنوردی و امثالهم کم نظیر بود . او با چهره ای شبیه به کلینت ایستوود و همان قد و قامت و ریش و پشم او در فیلمهای وسترن، متصف به صفات اخلاقی خوبی مثل پاکدامنی و دست و دلبازی و حمایت از ضعفا و سرکوب لات و لوتهای مزاحم مردم، در شهر ما محبوب خیلیها بود. آقا مهدی فارغ از صحنه بیرون، در خلوت خودش انسان درویش مسلک و اهل خدا و عبادتی بود که تومنی هفت صنار با شخصیت بیرونی پر شر و شورش فرق داشت. ما در آغاز رفیق و سپس بدون اینکه خودمان هم بدانیم مرید او شدیم. قبولش داشتیم، روی حرف او حرفی نمیزدیم، پیشنهاداتش را بدون بروبرگرد می پذیرفتیم و اعتمادمان در رابطه با او چنان قوی بود که هر چه او می گفت نه تنها می پذیرفتیم بلکه انرا وحی منزل می دانستیم از پذیرفتن آن کیف می کردیم ومی گفتیم: اهه! آقا مهدی گفته! مگه میشه درست نباشه! ما حتی چنان حلقه ارادت او را در گوش داشتیم که وقتی از دستمان عصبانی میشد و به ما بد و بیراه می گفت بیشتر کیف می کردیم که آنقدر مورد مرحمت اوئیم که ما را لایق بد و بیراه گفتن می داند خلاصه از بد و بیراه آقا مهدی دجار نشئات روحانی غریبی میشدیم.
رفیق ما که اگر زنده است زندگانیش با عزت و سلامت همراه باد، تا وقتی مراد علی ما بود مشکلی برای ما ایجاد نکرد و مقداری از خصوصیات خوب خود را هم به اطرافیانش منتقل کرد.
این نوع مراد علی ها و مرید علیها و انواع دیگرش مثلا در خانقاه و محافل و مجالس انس مشکلی ایجاد نمی کنند. دنیا دنیای انتخاب است!کسی دوست دارد مرید باشد و از آقای خودش مرحمتی ببیند و آرامش دنیوی و رستگاری اخروی اش را به باور خودش بیمه کند اشکالی ندارد، اما وقتی مراد علی و مرید علی از حیطه دنیای رفاقت شخصی و خانقاه و مسجد و میکده عبور می کنند و سیاسی میشوند و در دنیای سیاست و مبارزه و انقلاب و حکومت جائی را اشغال می کنند یا می خواهند اشغال کنند از آنجا که دیگر کارشان مربوط به خودشان یا مراد و مریدشان نیست برای خودشان که نه! ولی برای دیگران دردسرهای کم و زیاد و در صورت قدرت داشتن خطرات فراوانی ایجاد می کنند.
خواننده گرامی البته توجه دقیق دارد که فقیر دارم مختصری در باره یک معضل اجتماعی- روانشناسانه- مذهبی به طور عام صحبت می کنم. توضیح بیشتر اینکه منظور بحثکی در مورد پدیده«مراد علیگری»و«مرید علیگری» سیاسی است و مراد علی و مرید علی خاصی عجالتا مورد نظر من نیست بلکه خواننده خود می تواند پس از خواندن نوشته، رفته و شخصیت مورد منظور خود را یافته یا این پدیده را در خود نظاره نموده مورد دقت نظر و تامل و تدبر وافی و کافی و شافی قرار دهد ، در هر حال:
مراد علی یا مراد علیهای سیاسی معمولا با تکیه بر سنن رگ و ریشه دار اجتماعی و مذهبی وبا اتکا بر امواج تلاطمهای سیاسی سر و کله اشان پیدا می شود. آنها می توانند یک پدیده ریز یا درشت تاریخی باشند. آنها می توانند انسانهای خوبی باشند و بدون آنکه خودشان بخواهند ،گاهی با فشار و ضرب و زور مرید علیها اجبارا به مرحله مراد علیت هل داده شوند. در جامعه ما به تحقیق بر فقیر روشن شده است که حتی وقتی مراد علی هم وجود نداشته باشد همیشه به اندازه کافی وحتی بیشتر از کافی، به دلیل عقب ماندگی سیاسی ناشی از حکومتهای سرکوبگر، و جهل و تنبلی ذهنی و خرافات، مرید علی وجود داشته است، و وجود مقادیر معتنابهی مرید علی، لاجرم وجود و ظهور مراد علی را نه تنها مستحب بلکه واجب عینی می سازد. و از قدیم هم علما فرموده اند که از خدا بعید است که بندگان سرگردانش را بدون قیم و ولی رها کند. مراد علی های سیاسی به یمن کثرت مرید علی ها و فشار و خواهش و زور و ضرب و مصلحت، می توانند از جایگاه یک مراد علی ساده! هی بالا و بالاتر و بالاترتر بروند بطوریکه گاهی سر از عرش در آورند و مشاهده کنند که به به!واقعا به به! حضور خلوت انس است و کسی جز ایشان و خود خداوند و جود ندارد ومرید علیها هم حتی با کثرت میلیونی شان انقدر آن پائین پائین هستند که اساسا نه قابل مشاهده اند و نه ارزش مشاهده شدن دارند یک مشت شپشند که آن پائینها دارند میلولند تا مراد علی در باره شان چه تصمیمی اتخاذ کند. اینجا دیگر باید شاهد یک جهش یا موتاسیون عجیب و غریب در پدیده مراد علیگری بشویم که شرح آن و توضیح مختصاتش را باید جداگانه و با در نظر گرفتن اصول دیالکتیک مورد بررسی قرار داد.
مرید علیهای سیاسی هم،البته میتوانند در ابتدا آدمهای خوبی باشند و به دلیل اعتماد به دنبال مراد علی راه افتاده باشند ولی تردید نکنیم مرید علیها اکثرا اگر دچار ناتوانی ذهنی نباشند بدون شک دچار تنبلی ذهنی هستند. واقعا حال میدهد که آدم سر بر آستان مراد علی خویشتن بگذارد و افسار و مهار را بسپارد دست او و خیالش راحت باشد که کارها به طریق احسن دارد جلو میرود و اشکالی در کار نیست و حتما همانطور خواهد شد که باید بشودومدت زمانی که براین روال بگذرد و سر و ریشی از مرید علی سفید بشود دیگر هر چه پیش آید خوش آید! و بقول شادروان محمد علی فردین در یکی از فیلمهایش
توی ماشینیم ولی شاد و غزلخون میرویم
دسته جمعی مون به سوی شهر تهرون میرویم
آخ برم راننده را شور و حال بنده را
گاز و فرمونو برم اون کلاچ و دنده را
در این حالت اگر ماشین مربوطه به بیراهه برود و یا توسط راننده به دره ای هم پرت شود و تمام سرنشینانش به درجه رفیع شهادت برسند اساسا مهم نیست .خطا عین ٍصواب است و ثواب، مهم این است که دنیا و آخرت آدم حفظ بشود. بقیه چیزها باد هواست و اهمیتی ندارد بقول شاعر
جان چه باشد که فدای قدم دوست کنم
این متاعی است که هر بی سر و پائی دارد
در این نقطه فراتر از لوحه معروف کورش و نیز قوانین مصوبه مربوط به حقوق بشر که اس و اساسش مربوط به احترام به مال و جان و ناموس و اعتقاد و آزادی انسانهاست مرید علی وارد خطه ای دیگر در عالم سیر و سلوک می شود و چنان غرب جذبات و سکرات و مه و دود و دم میشود که دهشاهی برای این حرفها ارزش قائل نیست و همانطور که امام راحل فرمود اقتصاد مال خر است او هم می فرماید این بحثها مال خرها و آدمهای بی عمل و الکی خوش است و بجای این چیزها دائم بدین بیت شیخنا سعدی مترنم است که
ما غلامان خیل سلطانیم
و.. گر دلارام میزند شمشیر
سر ببازیم و رخ نگردانیم
و غافل از اینکه، پدر من! چرا برای ارضای خود به خانقاه و محافل درویشان نپیوستی ؟ چرا به زورخانه نرفتی؟اینجا خانقاه و گود زورخانه نیست که در سکرات خویش غرقی! اینجا دارد از پیکره حیات و تاریخ ملتی خون میریزد! اینجا چند ده میلیون آدم دارند رنج می کشند، اینجا سر نوشت ملتی دارد پس و پیش میشود و سرنوشت ملت نیاز به سکرات و جذبات شخصی من و شما ندارد بلکه نگریستن به واقعیات و حقایق اجتماعی ، و هماوردی اذهان و اندیشه ها و خرد جمعی و اعتقاد به پروسه آزمایش و خطا و تصحیح ،و نقد و بررسی، وشعور ودانش و تحمل تفاوتها را می طلبد، و کشاکش و چالش و نگاه درست سیاسی و اجتماعی و تاریخی!، ولی این حرفها کجا و مرید علی کجا! او در عوالم خودش غرق است و چنان زهوار در رفتگیهای فکری ناتوانیهای مرید علیگری را ،با شراکت و متصل شدن به نیروی مراد علی خود ،ترمیم بخشیده و در این پیوستگی فرش به عرش سرخوش است که گوشش به هیچ چیز بدهکار نیست، که می داند در صورت پرت شدن و قطع شدن از نیروی مراد علی، چنان تهی خواهد ماند که می شود او را از هر آت و اشغالی پر کرد. وضعیت مرید علی ، بلانسبت و دور از جان معنویت گرایان، در این حالت به وضعیت کاریکاتوریزه شده انسان خدا پرست شبیه است. انسان خدا پرستی که مثلا نماز می خواند و یا زمزمه نیایشی سر می کند، با مدد ایمان و اعتقاد خویش و قبول بندگی در یک بده بستان ظریف در پناه نیروی خدای خود قرار می گیرد و به نوعی در نیروی لایزال او شریک میشود. دراینجا این اعتقاد شخصی است و نیز طرف معامله وجود بینهایتی است ، عظیم ترین کلام و مفهوم فلسفی ای است که ذهن انسان پیرامون آن پر و بال زده و موجت خنگی آدم نمیشود اما در نوع مراد علی و مرید علی، ضعفها و ناتوانیهای مراد علی که گاه فضاحت بار تر از ضعفهای مرید علی است، گاه چنان افتضاحی ایجاد میکند که مرید علی مادر مرده را به اعماق لجنزاری در پی لجنزاری هدایت می کند. مرید علیها معمولا راه را در این حال و هوا و در سکر و مستی مفعولیت کامل ذهنی و مقبولیت ناشی از آن سپری می کنند. در این زمینه ذکر خاطره ای بی مناسبت نیست.
سالها قبل رفیقی عزیز در پی شفای سرگردانی معنوی فقیر، بمن پیشنهاد کرد مراد او را ببینم واز آستان آن بزرگوار همت بطلبم که مطمئنا دردم درمان خواهد شد. به او گفتم تو می دانی که فقیر در حدود بیست سالگی بعد از پرسه زدنهای فراوان فکری با پیوستن به یکی از جریانهای پیشرو مذهبی سیاسی ایران سالهای پنجاه، یعنی مجاهدین، ایده مذهبی را با عمل، همزمان پذیرفتم و پس از حدود بیست سال به کناری گذاشتم . آیا مراد تو می تواند مشکل مرا حل کند؟ گفت حتما حل می کند.پرسیدم چطور حل می کند با بحث و فحص؟ گفت نه! تو وقت ملاقات میگیری ، و وضو گرفته و با لباس طیب و طاهربه سرای اقا میروی به دو زانوی ادب مینشینی بعد آقا می آید و تو باید مترصد آن باشی که سرخود را فراز کند و به گوشه چشمی در تو بنگرد. با همان نگاه اول مشکلات تو حل خواهد شد. گفتم حالا آمد و با نگاه حل نشد زیرا من تجربه اش را دارم و خیلیها فقیر را نگاه نگاه کردند که مشکلاتمان حل شود ولی حل نشد که نشد ! بنابراین چه باید کرد؟ به راحتی گفت حل میشود و اگر حل نشد معلوم میشود شایسته هدایت نیستی و هنوز در ضلالتی و خسر الدنیا والاخره. من از آن دوست تشکر کردم ودر دل ذکر یا زرشک گرفته و گفتم به دلیل اینکه می ترسم تردیدم در ضلالت خودم تبدیل به یقین شود از زیارت آن بزرگوار عذر می خواهم اما همانجا به طور مبهم احساس کردم که مفعولیت ذهنی مرید علی گونه یعنی چه! و البته در آن وادی، این مفعولیت چندان خطرناک نیست که آقای خانقاه از انسان خانقاه چیزی جز صلح و آرامش و در حلقه درویشان بودن را نمی طلبد، اما در رابطه با مریدعلیهای سیاسی اگر روزگاری دستشان به جائی بند شود و بازی روزگار چنانکه به نفع خمینی و خامنه ای چرخید بچرخد می توانند در قوام بخشیدن به سلطه ظلم و تباهی، مفعولیت را تبدیل به فاعلیت نموده و تا جائی بتازند که عقل مات و مبهوت بماند همانگونه که اینروزها از جنایات و فجایع مرید علیهای خامنه ای که اکثرشان صاحب ریش و پشم و از مداحان اهل بیت هستند، در قتل و تجاوز و رذالت مبهوتیم.
مرید علی ها می توانند بخیال خودشان کمونیست، اگزیستانسیالیست، آنارشیست و یا دارای ایسم های دیگری باشند اما در مملکتی که قرنهاست ملایان به طور عمیق و دقیق و کامل به ملتی باورانده اند( اگر کس دیگری جز ملایان باورانده اند لطفا مرا خبر دهید) مراد نهائی بشریت در حوالی جمکران پرسه می زند و در چاه سامرا نهان شده و می اید تا بشریت را کلهم اجمعین نجات دهد و این باور را تبدیل به مقوله ای کاملا سیاسی کرده اند، باید بیشترین مرید علیهای سیاسی را در میان مذهبیون و خاصه شیعیان اثنی عشری جستجو نمود. آن باور عظیم مکتبی که تمام شیعیان مرتجع و انقلابی در تایید آن می کوشند و هر دو دسته اشان در انتظار ظهور ان مراد اعلی هستند خیلی راحت با ترکشهای عقیدتی خود می تواند اذهان را برای پذیرش مراد علیهای دیگر در میان مرید علیها آماده نماید. مرید علیها اگر ده تا دکترا و مدرک از دانشگاه کمبریج و اکسفورد هم داشته باشند در ته ذهن بسیارخرافی وبیسواد و عقب مانده اند.
عقب ماندگی و خرافی بودن مرید علیها از آنها موجوداتی بسیار دگم به وجود می آورد که می تواند ما را به این اشتباه دچار کند که اینان انسانهائی پولادین و سر سخت و صاحب اراده اند! نه اینطور نیست اینها دگم اند و بس و دگماتیزم در اکثر اوقات زرهی دو لایه از پولاد و تقدس می پوشد که هیچ سلاحی در آن کارگر نمیشود. آدم دگم، اعتقادش ریشه در خود دگمهای کور و ناشناسش دارد و نه در شعور و منطق و واقعیت بیرونی، به همین دلیل کسی حریفش نمیشود.
مرید علیهای واقعی و کاملا از آب گذشته با دگمها و خرافه ها و در دگمها و خرافه هایشان زنده اند و روزی که دگمهایشان در هم بشکند کار خود انها هم تمام است و به پایان میرسند یا خودکشی می فرمایند یا دچار دیوانگی می شوند بنابراین تلاش برای عوض کردن مرید علیهای حقیقی آب در هاون کوبیدن و باد در غربال بیختن است.
این وضع مرید علی هاست اما مراد علی ها وقتی پایشان از خانقاه و میکده و دیر مغان بی خطر، به کرسی قدرت سیاسی ختم شود همانگونه که علیرغم تمام تواضع ریاکارانه و پر فریبشان دوالپا وار( موجودی افسانه ای و انسانما با پاهای دراز چرمین که چون بر شانه کسی سوار شود پاهایش را به دور گردن او میپیچد و دیگر نمیتوان از دستش نجات پیدا کرد) بر گردن مرید علیها پیچیده بودند و نمی گذاشتند مرید علی بدبخت لحظه ای آسوده بماند اینبار پاهای چون دوال خود را به گرد گردن یک ملت و یک میهن خواهند پیچید و پاسخگوی هیچ کاستی و ضعف و بلاهت ودروغ و جنایت و شارلاتانیزم سیاسی و عقیدتی نخواهند بود تا آنکه پس از سالیان و فجایع و قربانیان بسیار، ملتی بر خیزد و او را چون خلطی چرکین بر زمین اندازد و از شر وجود او برهد، چیزی که در ایران کنونی در رابطه با فقیه اعظم در حال شکل گرفتن است. مراد علیها و مرید علیها دو پدیده مقعر و محدب ، چیزی مثل یانگ و یینگ چینیها و ژاپنیها یا مشیانه و مشیانک ایرانی هاهستند که علیرغم تفاوهای کیفی همدیگر را تکمیل می کنند مثلا این یکی مفعول مطلق و آن دیگر فاعل مطلق ولی هیچکدام بدون دیگری قادر به ادامه حیات نیستند به همین دلیل مراد علی حتی اگر روزی هزار بار در ذم خرافه و جهل و ارتجاع سخن سر کند از آنجا که نیاز به مرید علیهائی انباشته از همین آفات دارد در ژرفای اندیشه خود جز مدافع و جستجو گر جهل و خرافه و ارتجاع و عقب ماندگی نیست.در باره مراد علی و مرید علی باز هم نکات بسیار باقی است که به همین اندازه اکتفا می کنم و سخن اخر اینکه پدیده مراد علیگری و مرید علیگری سیاسی، خوشبختانه در پایه های خود ،به دلیل کشاکشهای سیاسی و اجتماعی و بخصوص رشد اندیشه نسل جوان در ایران کنونی ضرباتی حسابی خورده ولی هنوز خطر کاملا رفع نشده هنوز مراد علیها و مرید علیهای سیاسی هستند. همین دور و اطراف و نیز دورترها پس هوشیار باشیم و پناه ببریم به پروردگار من شر الوسواس الخناس الذی یوسوس فی صدور الناس من الجنه والناس.

یاداشتی برای یک دوست. اسماعیل وفا

حسن حبیبی گرامی.
سلام و درود. سپاس از نقد و بررسی ات و اینکه فرصت بسیار برای نقد نوشته من گذاشتی. من عجالتا حرف دوستان و ناقدان را میشنوم و سعی می کنم بدانم نظر آنها چیست و بعدها اگر لازم بود واگر احساس کنم گرهی از کار باز می کند پاسخ خواهم داد.نکته ای که می خواهم در اینجا بگویم این است که من به جنگ زیر آبی و حمایت زیر آبی معتقد نیستم.احتمالا در سن کم کمک نزدیک به شصت سالگی خودم را از درون و برون حس می کنم .یعنی همانطور که می فهمم ریش و سبیل سپید شده است در درون هم می بینم که سبزم یا سرخم یا سیاه. سبز بودن چیز بدی نیست میلیونها نفر در ایران عجالتا سبزند! و لباس سبز می پوشند و دست بند سبز به دست می کنند و کشته میشوند و مورد تجاوز قرار می گیرنداگر من واقعا سبز بودم و سبز بودن را در خود احساس می کردم نه تنها ابائی از سبز بودن نداشتم بلکه با افتخار حاصل فکر و اعتقاد خود رااعلام می کردم که سبزم و می نوشتم «ایران/ موسوی و موسوی ایران» یعنی شعار سابق را تبدیل می کردم به این، ولی من به عنوان یک ایرانی و یک شاعر و نویسنده که دارد بخش آخر عمرش را در تبعید می گذراند دارم از یک موقعیت و شرایط و از یک موضوع سخن می گویم و اینکه در شرایط حاضر چه باید کرد و کجائیم؟استراتژی چیست؟ راه حل انقلابی کدامست؟ چه افقی پیش روی راه حل انقلابی است؟چرا در اینجا ایستاده ایم؟ ایا واقعا باید در این نقطه ای که هستیم می بودیم؟ آیا کاروان تمام راهها را در پرتو نور کافی و درست پیموده است؟ ایا و آیا و ایا؟؟؟ آیا این سئوال اینقدر آزار دهنده و تابو است؟ و آیا در دنیائی که روسای جمهوری واقعی بر مسندقدرت، با رای واقعی ملتشان شب و روز مورد نقد قرار می گیرند و به نقدها معقولانه پاسخ می گویند و اتفاقی نمی افتد ! فقیر حق ندارم نقد خود و مواضع انتقادی خود را و شکیات خود را پس از سی سال بیان کنم و بازهم باید صبر کنم تا انشاالله اوضاع آرام بشود. در ضمن در رابطه با آقای مسعود رجوی که عمرش دراز باد و از خطرات مصون، باید تفاوت نگاه انتقادی و دشمنخوئی را فهمید. اگر انتقاد نابجاست و طرح سئوالات بعد از سی سال بیجا و اظهار نظر بیهوده و خطا لطفا اعلام شود و اگر نیست چرا این همه بر آشفتگی. رفیق عزیز من با حفظ تمام مواضع انتقادی خود و اینکه آری و هزار بار آری من حق دارم انتقاد کنم و من حق دارم جواب انتقاد خود را بدرستی بشنوم، خیلی روشن می گویم اگر من سر ستیز داشتم با مقالاتی نظیر کجا ایستاده ایم شروع نمیکردم ولی دشمن برای من حداقل هنوز!!! رژیم آخوندهاست و بجز ملایان من نه با مجاهدین سر ستیز دارم و نه با فدائی و توده ای و دموکرات و نه حتی با شاهجویان آواره و امیدوارم با این اشاره از صف سبز به صف رضاشاه دوم نقل مکان نکنم!! در هر حال من هر که باشم یا هر چه، سبز یا سرخ یا رنگ باخته یا شاعری که حتی سرخ را هم تاب نیاوردهچه برسد به سبز، هنوز می توانم شعر قدیمی خود را در باره خود زمزمه کنم که:لیک قلب من ز شور و نور آکنده ست/ و مرا ژرفای جان چون نیمروز روشن و زیبای کوهستان/ وه چه آرام است/( شعر پرهیب قیام خلق سروده هفت تیر هزار و سیصد و شصت وسه)در هر حال! موج خروشان واقعیات اجتماعی فراتر از سرخ و سبز خیلی چیزها را روشن خواهد کرد.من صمیمانه امیدوارم که ایران با راه حلی مردمی و انقلابی و البته دموکراتیک و مردمی راه به آینده ببرد. سر بلند و پایدار و در ستیزت با ملایان پیروز باشی.اسماعیل وفا یغمایی

۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

کودتای پاسداران و ایرانی تحت حاکمیت نظامیان


کودتای پاسداران و ایرانی تحت حاکمیت نظامیان؟!
اسماعیل وفا یغمائی
زمزمه کودتای احتمالی سپاه پاسداران اندک اندک درمیان مردم در حال اوج گرفتن است. این زمزمه ها بخصوص در داخل ایران که بوی وقایع قویتر در مشامها می نشیند پر بیراه نیست. واقعیت این است چه سبز باشیم یا سرخ یا ... پس از سی سال، زمین دارد در زیر پای جمهوری جنایت و سرکوب میلرزد.ملاها و اعوان و انصارشان در طی سی سال همان حماقتی را که اکثر دیکتاتورها مرتکب شدند مرتکب شده اند یعنی مردم را راندند و راندند تا به آخر خط رساندند.حضرات احتمالا در جریان سرکوب و کشتار، مردم را با گروهها و سازمانهای سیاسی مثل مجاهدین و فدائیان و دموکراتها و... اشتباه گرفتند.
می شود چند ده هزار نفر را کشت چنانکه کشتند! و چند صد هزار نفر را زندان کرد و چند برابر این را به مهاجرت اجباری کشاند چنانکه به زندان کشاندند و روانه تبعید کردند ولی با تمام شناخت هوشیارانه اخوندیشان نهایتا در شناخت خود اشتباه کردند .
مردم نه گروهند و نه سازمان و نه چند صدهزارنفر!. مردم یک توده عظیم بی شکل است که در هیئت یک ملت در درون مرزهای جغرافیائی و تاریخی خود شکل می یابد .مردم تمام ملت است و شکل واقعی مردم شکل همان گربه یعنی نقشه ایران اس که هادی خرسندی در شعر فراموش نشدنی اش آنرا به سادگی توصیف تموده است.بچه ها این گربهه ایران ماست!
این گربه عظیم با آرامش و نرمش یک گربه روزگار می گذراند ولی وقتی سنبه پر زور شود و بیداد از حد بگذرد این گربه تبدیل به شیری بسیار خطرناک خواهد شد که گاه حتی با راهبرانی چون موسوی و کروبی نیزهیچ زنجیر پولادینی طاقت بزنجیر کشیدنش را ندارد ، یعنی ملتی که با هر فلاکتی و هر رنجی با فرمول وجود ناقص بهتر از عدم محض استدارد زندگی اش را می کند و تا می تواند تحمل می ورزد، به میدان می آید.
مردم معمولا زود بمیدان نمی آیند! به نظر فقیر مردم بر خلاف آرمانگرایان زیاد از انقلاب و شورش و تحولات اجتماعی خوششان نمی آید و می خواهند زندگی شان را بکنند،در طول تاریخ نیزانقلاب نه قاعده زندگی مردم بلکه از زمره استثنائات است ولی مردم وقتی مجبور شوند بمیدان بیایند دیگر به سادگی بر نمی گردند و این بار و معمولا، دیکتاتور و اهل بیتش است که باید زحمت را کم کند.
وضع ایران کنونی این چنین است. آش انقدر شور و تلخ و زهر آگین شد و زمان آنقدر طولانی گشت که بجای اینکه مثلا مردم منتظر بشوند تا آلترناتیوانقلابی و بالابلند با شعارهای کهکشانی و نوری خود پایش را بمیدان بگذارد و بهشت برین را به ارمغان آورد، برخاستند وبناچاررفتند و پشت سر کسانی صف کشیدند که بارها با مقام معظم ولایت آش خورده بودند و علاقه مخلصانه نشان داده بودند و لباس مبارکشان سابقابوی عطر محاسن و ریش و سبیل مقام رهبری را میداد ولی نباید دلخور بود و باید به این فکر کرد و شکر گزار بود که اگر مثلا هاشمی دارد دست بر ریش نداشته میکشد و شکم مبارک را صابون میزند ولی خلق الله پا بمیدان گذاشته است و مردم مردمند.
مردم حکایت همان دریای مولانایند که با پوز سگ نجس نمی شوند واگر چه این انتقاد به مولانای بزرگ وارد است که چرا پوز سگ بیچاره را نجس میداند اما اگر سگ مورد نظر ما هاشمی باشد حتما حرف مولانا درست است!.
القصه! و متاسفانه فارغ از وجود آلترناتیو انقلابی، دریا دارد موج میزند و بد جوری هم موج میزند چون موج زدنش واقعی است و همین جاست که فقیر سابق بر این عرض کردم ببینیم در کجا ایستاده ایم!.
در کشاکش با امواج این دریا آخوندهای حاکم هر چه توانستند کردند . هم کشتند و هم تجاوز کردند و همچنان دارند می کشند و تجاوز می کنند. باشد تا روزی ماجراهای هولناک جنایات این روزها از پرده درافتد و معلوم شود رذالت و جنایت ملا تا کجاست. این جنایات تا حالا نه تنها ملت را در جدال سست نکرده بلکه خشماگین تر کرده است. این را بهتر از من و شما ولی فقیه و سران حکومت می فهمند. باور کنیم بسیاری از آنهامنجمله فقیه اعظم شبها خواب ندارند و نفسهای سرد سقوط را پس از سی سال جنایت بر گرده و گردن خود حس می کنند. باور کنیم شماری از آنهائی که بیشتر دارند هارت و پورت می کنند از آن آخوندهای نعره زن دجال خون آشام گرفته تا فرماندهان ریشوی شکم گنده ششلول بند شبها گاه از ترس شلوارشان را خیس می کنند و صبح آنرا به گردن بیماری سلس البول می اندازند اما این سلس البول نیست که مشکل ایجاد کرده است بلکهآنان از ترس مردم خودشان را خیس کرده اند.
آنها، جلادان حاکم از تمام سیاسیون و گروهها و رهبران گروهها بهتر خودشان را می خوانند و می دانند و می شناسند. آنها خوب خوب دهلیزهای جنایات و خیانات سی ساله شان را می شناسند. آنها خوب می دانند با ملت چه کرده اند و این دریای خروشان چرا اینگونه با هزار خنجر بر پشت زندهتر و بیدارتر از همیشه بمیدان آمده است، و اینان نه دیگر خاندان و ایل و تبار مبارزان و مجاهدان بلکه دودمان مردم کوچه و بازار و حتی جانبازان و بسیجیان سابق ونه کمونیستها و ملی گرایان بلکه مسلمانان بجان آمده از اسلام حکومتی اند که می خروشند بنابراین انصاف بدهیم و حق بدهیم که خودشان را خیس بفرمایند.
الان دو ماهی گذشته است و ماههای آینده در پیش روست. چندی دیگر راهپیمائی قدس در پیش روست و این هم نباشد راهپیمائی یگری در مقابل است. با چنین ملتی و چنین مملکتی که همه چیزش ضربه خورده و بیمار و متلاش و فلج است چه افقی می تواند در پیش رو باشد. با مردمی که در این دو ماهه اگاهی و درد سی ساله اش را با مغزهای متلاشی فرزندان و واژنها و مقعدهای پاره شده و خونالود بسیاری از دختران و پسرانش را در تجاوزات وحشیانه جمعی، به عیان در بستر واقعیت آزمود چه می توان کرد؟. با ملتی که جانباز سابق و پاسدار معلولش و ملای چهل و هشت ساله صاحب ریش و پشمش هم موردتجاوز و کشتار زعمای ولایت فقیه قرار گرفته و علمای صاحب عنوانش هم فتوای نامشروع بودن حکومت خامنه ای و احمدی نژاد را صادر میکنند چه باید کرد و چه می شود کرد؟. در همین جا باز هم تکرار می کنم توجه کنیم که در کجا ایستاده ایم؟.
آخوندها نمی توانند درد این ملت را دوا کنند پس بازهم سرکوبش می کنند ونیز آن دستگاه تجاوز و جنایتی که به کار افتاده دیگر قابل کنترل نیست. کرمهای درنده و هیولاهائی شنیعی که از زیر عبای ملاهای حاکم و از لای پشم و پیل جانور ولایت فقیه در آمده اند در آمده و به جان ملت افتاده اند که جز با له شدن در زیر پای ملت ایران مساله اشان حل نخواهند شد.در این محشر کبرای واقعی است که می شود شبح کودتای سپاه و علت زمزمه های بحق مردم را دید. کودتائی که شاید تنها راه خونین ولی موقت حل مساله به دست نیروئی باشد که سالهاست نبض عظیم قدرت اقتصادی و بسیاری چیزهای دیگر را در ایران در دست دارد
سپاه پاسداران در دوم اردیبهشت سال 58 با فرمان خمینی و ریاست جواد منصوری تشکیل شد و نقشی کلیدی و بسیار مهم در مسائل مختلف بازی کرد. سپاه از زاویه نظامی با پنج نیروی خود:نیروی زمینی ،نیروی هوایی ،نیروی دریایی ،نیروی مقاومت بسیج ،نیروی قدس، تا پایان جنگ نقش بسیار مهمی در سرکوب نیروهای سیاسی و نیز جنگ ایران و عراق بازی کرد.
این نیرو نیروئی کاملاسازمان یافته است که هرم آن از ارتشبد تا سرباز و از دریابد تا ناوی را در سازماندهی خود جا داده است. ساختار فرماندهی و سازمانی سپاه به گونه ایست که آنرا به یک نیروی پر تحرک ونیرومند تبدیل نموده است و نهایتا به او امکان داده است که بگونه حکومتی در درون حکومت وجود داشته باشد.
پس از پایان جنگ سپاه پاسداران از فعالیت نظامی به فعالیت اقتصادی و سیاسی روی آورد و با در دست گرفتن پروژه های عظیم میلیاردی از سد سازی گرفته تا ساختن مترو و کشف و استخراج حوضه های نفتی و ساختن اتوبان و فرودگاه و راه آهن و نیز نفوذ عظیم در دولت و پستهای سیاسی قدرت بسیار عظیمی به دست آورد. این قدرتمندی سیاسی و اقتصادی بمعنای از کف دادن قدرت نظامی سپاه نبود . سپاه پاسداران زمام قدرت نیروهای مختلف از «نیروی ولی امر» تا نیروی سرکوبگر «پاد وحشت نویو» را با جلیقه های خاکستری به عهده دارد.
برای اندکی شناخت خوبست مثلا بدانیم سپاه ولی‌امر یک نیروی نظامی ویژه زیر مجموعه نیروی مقاومت بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است که با هدف حفظ و حراست جان علی خامنه‌ای تأسیس گردیده و تنها با این هدف به فعالیت می‌پردازد.مقر اصلی سپاه حفاظت ولی امر واقع در مجموعه حفاظتی شهید مطهری واقع در میدان پاستور بود. از تاریخ ۱۳۸۶/۱۱/۳ تمام تجهیزات آمادی و پشتیبانی و همچنین نیروهای این سپاه به خیابان نجات اللهی منتقل گردید. استعداد نیرویی این سپاه در حال حاضر ۱۲۰۰۰ نفر بوده و تا آینده‌ای نه چندان دور به ۲۱۰۰۰ نفرافزایش خواهد یافت. هم اکنون تمامی منطقه اطراف بیت رهبری تحت کنترل این سپاه، نیروهای نظامی و انتظامی و همچنین وزارت اطلاعات که تعدادشان به ۳۴۰۰۰ نفر می‌رسد.
پس از رویداد ۱۸ تیر و تظاهرات دانشجویی علیه سید علی خامنه‌ای و حرکت تظاهر کنندگان از خیابان کارگر و بلوار کشاورز به سمت خیابان فلسطین و بیت رهبری، توان سپاه ولی امر به شدت تقویت گردید. پایگاههای دیگر این سپاه در شهرستانهای اطراف مثل کرج، ورامین و بویین زهرا دارای حداقل ۳۰۰۰ نیروی بسیجی و سپاهی بوده و بعد از طی مراحل و آموزشهای مختلف به این سپاه می‌پیوندند. از این مقرها گاهاً جهت پوشش‌های اضطراری استفاده می‌گردد. پایگاه شهیدان مداح واقع در میدان پاستور می‌باشد که بیشتر کارهای اداری حفاظتی وامور امنیتی در مکان صورت می‌گیرد. فرماندهی این سپاه را سردار نجات بعهده دارد.برخی دیگر از نیروهای سپاه عبارتند از سپاه بدر سپاه ولی‌امر سپاه حفاظت انصارالمهدی.نیروی ویژه پاد وحشت (نوپو) واحد موشکی سپاه پاسداران واحدهای ويژه صابرين .سپاه حفاظت هواپیمایی .سپاه سيدالشهداء استان تهران .سپاه محمد رسول‌الله تهران بزرگ .قرارگاه ثارالله سپاه پاسداران .قرارگاه سازندگی خاتم‌الانبیا .موسسه مالی و اعتباری مهر. برای شناخت قدرت بیشتر سپاه پیشنهاد می کنم نوشته های زیر را از نظر بگذرانید
1.
گذر از الیگارشی روحانیت به الیگارشی روحانیت و سپاه(اخبار روز، ۲۲ مرداد ۱۳۸۵)
2.
موقعیت سپاه پاسداران و روحانیت در ساخت قدرت - ۲(اخبار روز، ۲۲ مرداد ۱۳۸۵)
3. ↑
گذراز الیگارشی روحانیت به الیگارشی روحانیت و سپاه خش سوم: فعالیت اقتصادی سپاه(اخبار روز، ۲۲ مرداد ۱۳۸۵)
4.
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2006/06/060608_jb_revolutionary-gurads-gas.shtml سپاه و نفت؛ افزایش حضور نظامیان در اقتصاد و سیاست] وبگاه بی بی سی فارسی
5.
سپاه پاسداران و حضور در عرصه اقتصادی ایران وبگاه بی بی سی فارسی
6.
هدف تحریم آمریکا؛ قرارگاه سازندگی خاتم الانبیا سپاه وبگاه بی بی سی فارسی
7.
آشنایی با ۳ موسسه مالی اعتباری و بانک سینا
8.
محمدباقر ذوالقدر جانشین وزیر و معاون امنیتی انتظامی وزارت کشور شد فارس نیوز 84/09/02
9.
۸۵ درصد مسئولان فدراسیون فوتبال دو شغله‌اند. روزنامه خراسان، شماره ۱۷۲۹۷، انتشار ۴ تیر ۱۳۸۸. بازدید در تاریخ ۵ تیر ۱۳۸۸.
با این حساب می توان تا اندازه ای به روشنی دید که در زلزله بسیار نیرومند سیاسی و اجتماعی مهار ناپذیر کنونی نه تنها پوسته نخست و قشر زیر پوسته، بلکه «آن دولت در دولت نهانی» که اهرمهای قدرت نظامی و اقتصادی و سیاسی را در دست دارد در خطر جدی است. فرو ریختن نظام این الیگارشی سازمانیافته و نیرومند را با میلیاردها میلیارد ثروت و قدرت سرگیجه آور اقتصادی و نیز نظامی و سیاسی نهانی، در معرض خطر زوال قرار می دهد زیرا آن زلزله ای که دارد نظام ر می لرزاند در مرز حامنه ای احمدی نژاد توقف نخواهد کرد. پس می توان اندیشید که چشم انداز کودتا چندان دور از ذهن نیست. اما آیا کودتا به مهار این جنبش حتی با کشتار موفق خواهدشد یا با پنجه در افکندن سپاه با ملت، حتی با موفقیت اولیه سر نوشت سپاه پاسداران با تمام قدرتش و کودتایش به سرنوشت سیاره ای شبیه خواهد شد که خود را در معرض نزدیک شدن به حفره های سیاه کهکشانی قرار خواهد داد. میدانیم قدرت حفره های سیاه یا گودالهای تاریک آن چنان است که می تواند تمامت منظومه شمسی را در چشم بهمزدنی فرو کشد و نابود کند. من فکر می کنم اگر براستی ملتی به نقطه شورش و انقلاب نزدیک شده باشد قدرتش همان قدرت حفره های سیاه است. در این مورد حرفها و منجمله نگاهی به وضعیت اپوزیسیون خارج از کشور و نیز داخل کشورباقی است که باید در فرصتهائی دیگر به آن پرداخت و در همین جاست که بار دیگر فارغ از هر خیالپردازی میپرسم در کجا ایستاده ایم؟
دوم سپتامبر دو هزار و نه میلادی

۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

اسماعیل وفا.قبل و بعد از اعتصاب غذا و برخی نکات


قبل و بعد از اعتصاب غذا و برخی نکات
اسماعیل وفا یغمائی
بعد از تهاجم وحشیانه نیروهای دولت مالکی به قرارگاه اشرف، و کشتار خشن و بیرحمانه تعدادی از مجاهدین اشرف و پس از چندین و چند روز کشاکش مرگبار سر انجام اوضاع قدری و موقتا آرام گرفت، عراق پرچمش را زد و اعلام کرد که پلیس اش مستقر شده و اسم قرارگاه اشرف را به عراق جدید تغییر داده است. مجاهدین نیزخواستار دخالت امریکائیها و حمایت بین المللی و اجرای قانون شدند و پس از کشاکشهای فراوان و حمایت چشمگیر و بی سابقه طیف رنگرنگ و متضاد نیروهای سیاسی ایرانی در خارج و حتی داخل کشور، اعتصاب غذائی شروع شده است که بخش بزرگش در اشرف است و بخشهای دیگرش در سراسر دنیا.
در اینکه مجاهدین شجاع و دلاورند و از کشته دادن ومردن هراسی ندارند تردیدی نیست.
در اینکه خامنه ای و مالکی جنایت کرده و شماری مجاهد و مبارز خلع سلاح شده قرارداد خلع سلاح امضا کرده، چندین بار مورد باز پرسی اف بی آی و وزارت امور خارجه آمریکا قرار گرفته و در زیر پوش پناهندگی قرار داشته را با بیشرافتی و شرارت تمام با چوب و چماق ،چنانکه فوکها را در فصل شکار کشتار می کنند کشتار کرده اند شکی نیست.
در اینکه دولت آمریکا در آن مقطع چشمهایش را هم گذاشت و سه چهار روز بعد دخالت کرد یقین کامل وجود دارد.
در اینکه مجاهدین در اطاعت فرمانهای بی چون و چرای صادر شده از رهبران خود مسعود و مریم رجوی درنگ نمی کنند و حاضرند با شهادت خود رود خون شهیدان را با زهم خروشانتر کرده و در راه فرامین و آرمانهای رهبران خود جان بدهند و نیز این حقیقت که افراد انقلاب ننموده و حل نشده و ذوب نشده در رهبری، قاعدتا از شناخت معضلات و مشکلات تصمیم گیری های ایدئولوژیک و سیاسی و تشکیلاتی رهبری مجاهدین درمانده اند، نظرات در داخل مجاهدین و هواداران شجاع و فداکار مجاهدین واحد است، اما از آنجا که دو سه روز دیگر بدون تردیدحال اعتصاب کنندگان روبه وخامت خواهد گذاشت و این بار در عاشورائی دیگر از سلسله عاشوراهای سی ساله،یعنی عاشورای اعتصاب غذای مجاهدین و هوادارانشان، جان دادن یا شهادت ها آغاز خواهد شد و قاعدتا شهادتها و جان دادنها در کادر یک سازمان سیاسی با چهل و چند سال سابقه از سر استیصال نیست بلکه هدفی روشن را در راهی مشخص برای شکست دادن دشمن دنبال می کند، آیا می شود با ادب و احترام و بدون هیچ نظر سوئی پرسید که:
انسانی که به دنیا می اید بالاخره خواهد مرد و در قطعی بودن مرگ شکی نیست ولی در رابطه با اعتصاب غذا و حوادثی که در مقابل قرار دارد،اگر چه نه تمام مسائل، برخی از مسائل مهم قبل از اعتصاب غذا و برخی مسائلی که پس از اعتصاب مطمئنا پیش خواهد آمد برای بزرگان روشن است.
مثلا براستی آنچه برای مجاهدین ( رهبران مجاهدین) اصلی است در این میان چیست؟
آیا مجاهدین چنانکه فرصت گران سال های 2003 تا2008 را برای پای فشردن بر ماندن در اشرف و دنبال کردن خطوط سیاسی و استراتژیک خود، حفظ ارتش آزادی و دنبال کردن استراتژی سابق صرف نمودند بازهم بر این سرند و هدف کشتار قرار گرفتن مالکی خامنه ای را باید در این راستا دید و نیز اعتصاب غذا را در نهایت خود باید در این راستا نگریست.
یا آیا مجاهدین بر آنند که ما پناهنده ایم و در شرایط کنونی سر جنگ نداریم و چنانکه خانم رجوی در شرایط بازگشت به ایران مرقوم نمودند و آقای رجوی در نامه برای حفظ جان اقای موسوی به حق نوشتند وبه آخوندهای متعفن و مرتجع خبرگان متذکر شدند و در سخنانشان گفتند: ما میرویم و در خاوران خیمه می زنیم وبا توجه به شرایط ایران و این رود خروشان سبز در کناررود سرخ خونهای انقلابین این میهن از استراتژی سابق گذشتیم،وفقط امنیت جانی و فکری این جمع گرانقدر مجاهدان و مبارزان را می طلبند و وجود این جمع را از عدمشان مفیدتر می دانند و حاضرند اگر شرایط ایجاب کند جابجا شوند و به دیاری دگر بروند و با گنج کهنگی ناپذیر سی سال مبارزه علیه حکومت جبار ولایت فقیه مبارزاتشان را به شکلی دیگر و در کنار مبارزات سایر نیروها و مردم ایران دنبال کنند و اعتصاب غذا بر این پایه و در پی این خواست شکل گرفته است.
آیا مجاهدین بر آنند که آمریکا و دیگران از آنان حمایت کند تا آنان بتوانند در اشرف بمانند و سر انجام در این گرداب خون و جنون منطقه و در پس پرده وضعیت ایران چیزی شگفت و معجزه آسا ظاهر شود که مهر تائید بر نظرات سی ساله آقای رجوی بکوبد.
میشود چندین آیای دیگر را هم اضافه کرد و در باره هر یک ساعتها صحبت کرد و نوشت ولی می خواهم با کمال احترام خدمت بزرگان و تصمیم گیرندگان عرض کنم:
کارت مقوله اعتصاب غذا را روی هر کدام از این فرضیه ها بگذاریم نتیجه ای کاملا متفاوت می دهد.
در مورد اول به نظر من نتیجه با در نظر گرفتن شرایط ایران تراژیک خواهد بود و راه بجائی نخواهد برد.
در مورد دوم به نظر من حق با مجاهدین است و آنها دارند حقی مشروع را می طلبند و می شود آن را توضیخ داد و از ایرانیان یاری طلبید.
در مورد سوم مطمئنا اگر شرایط ایران را واقعی بدانیم و دچار توهمات بی پایه نباشیم در راهی پر مه به جلو خواهیم رفت که می تواند بار دیگر به تکرار جنایات نظامیان بیانجامد.
اعتصاب غذا در پشت سر خود چنین فرضهائی را دارد و مطمئن باشیم که اگربا فرضی واقعی و درست جلو برود در پیش روی خود، در آینده فضا و سرنوشت مثبتی خواهد داشت ولی اگر با فرضی اشتباه و بر پایه برخی فرمولهای تغییر ناپذیر شروع شده باشد نه تنها افقی مثبت در پیش رو نخواهد داشت بلکه در آینده سئوالات بزرگ وبسیار تلخی را روی میز خواهد گذاشت که جواب خواهد طلبید زیرا دنیا علیرغم تمام آشفتگیها حساب و کتاب دارد و داور روزگار هر چند هم بزرگ باشیم ما را جلوی خود خواهد نشاند. سعی کنیم منصفانه و بدون حب و بغض و بر پایه منافع مردم ایران به قضیه بیندیشیم.
هجدهم اوت دو هزار و نه