۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه

بپاس حرمت و شرف ملت ایران. اسماعیل وفا یغمایی

بپاس حرمت و شرف ملت ایران
اسماعیل وفا یغمائی
ملت بزرگ و پر شکوه ایران برای چهارمین بار در طی صد سال اخیر قامت بالا بلند و تاریخی خود را برافراشته است.انقلاب مشروطه، نهضت مصدق کبیر،سقوط نظام شاهنشاهی و اینک فقیه خون آشام و استبداد گندیده و متعفن مذهبی است که در برابر غرشهای ملت بالا بلند سروقد چون موش لرزان است.
همه شگفت زده اند، جز ملت شگفتی آفرینی که میرزمد.توده هائی که به اشتباه آنها را «بی هوده» میدانستند «با هودگی» خویش و «بی هودگی» اینگونه نظرات را چه خوش اثبات کردند.
انتخابات چهارده خرداد چه واقعیت و چه بهانه،و فارغ از بی پایگاهی احمدی نژاد و پایگاه علی ایحال میر حسین موسوی، نهاد خروشان و ملی و عمومی ملتی بزرگ را اشکار کرد که جهانی را به حیرت واداشته است. ملتی بزرگ را که هم کشتند و به دارش کشیدند، هم گرسنه نگاهش داشتند و به اعتیادش کشاندند،هم در آسیای بیکاری و فشارهای اجتماعی و اقتصادی خردش کردند، هم در تنور جنگ سوزاندندش، و هر آنچه بلبه و مصیبت بود بر سرش آوردند و لی این غول همیشه زیبای بیمرگ و بیزوال از پای نیفتاد و شکست نخورد و اینک کلام فردوسی را در برابر ملت زمزمه کنیم
که گفتت برو دست رستم ببند
نبندد مرا دست چرخ بلند
دول خارجی که برای سقوط گوسفندی در کوههای پیرنه چندین بار اطلاع رسانی میکردند واز ده اعدام و تیرباران در ایران سخنی بمیان نمی اوردند سکوت را شکسته اند و از جرم و جنایت فقیه می گویند.فقیه می لرزد. مزدوران حکومت آخوندی و خائنان به ملت آنان که در خارج کشور نان خیانت را در خون پناهنده سیاسی تر می کردند و می خوردند خفقان گرفته و بسلطشان را جمع کرده اند که قاعدتا دم و دستگاه مواجب رسانی در حال ورشکست شدن است. ما پناهندگان و تبعیدیان و به غربت نشستگان که البته شرف مقاومت در برابر ارتجاع را همیشه با خود داشتیم، اینروزها به یمن شرف و مبارزه ملتمان در داخل کشور، می توانیم در خارج کشور هر چه بیشتر سرمان را بالا بگیریم و بگوئیم آهای ای کسانی که ایرانی را با جلاد ایرانی از هم تشخیص نمی دادید، ما ایرانی هستیم! ما فرزندان بابک و حافظ و خیام و مصدق هستیم و نه زادگان یک مشت ملای مرتجع در اصل و ریشه اجنبی که هم خودشان و هم دین و آئینشان کاری جز تجاوز به مال و جان و ناموس ما نکرده اند، و ایرانی با خامنه ای و خاتمی و احمدی نزاد تفاوت دارد. این مهم را هرگز اپوزیسیونها نتوانستند به انجام برسانند تا ملت ایران به انجام رساند. غیر ایرانی ها حالا تفاوت ملت ایران را با دولت کنونی وعاجل ایران خوب می فهمند و این را خروش دلاورانه میلیونها ایرانی به انها تفهیم کرد. درود بر ملت ایران .
این توفان برخاسته در رعد و آتش هنوز ماجراها در پیش دارد . موج بیکرانی که برخاسته است موج آزادی خواهی و نفرت از استبداد است و مطالباتش فراوان است و متوقف نخواهد شد. در برخاستن این موج تمام کسانی که در داخل ایران و خارج ایران رنج برده اند و مبارزه کرده اند و جانباخته اند و... سهم دارند و تاثیر داشته اند این موج همگانی برخاسته از همگان است. شرایط را دریابیم و نگران این و آن نباشیم. رهبران و آنان که کوتاه مدت یا دراز مدت مورد اقبال مردمند اگر سرعت حرکت و پاکیزگی نیات سیاسیشان را با حرکت و خواستهای اصلی ملت تطبیق ندهند سرنوشت مضحک گاومیشی مسکین را خواهند داشت که به تصادف در برابر تازش دریائی از تکاوران و اسبان یال افشان و رخشگون در پشت سرشان، مجبور به تاختن شده اند تا در زیر دست و پا له نشوند ولی سرانجام توفان از آنان عبور خواهد کرد و از دل همین توفان راهبران و راهنمایان راستین سر بر خواهند آورد که مام میهن و انقلاب زایندگی و باروری خود را نه از دست داده و نه از دست خواهد داد.
هنوز امواج بهت ناشی از این توفان پایدار فرو ننشسته است. اینکه چه باید بکنیم و چه نباید بکنیم بخصوص برای انبوه عظیم ایرانیان خارج کشور هنوز تامل میطلبد ولی باید زودتر از این تامل خارج شد و پا براه نهاد. گام اول این است که واقعیت و چند و چونی و رنگها و تاریک و روشنیهای این توفان را بشناسیم. در زمان حاضر بشناسیم و کوشش نکنیم این جنبش عظیم همگانی را با تختخواب کهنه و قدیمی پروکرست ایدئولوژیک و سیاسی شخصی، یا حزبی و گروهی خود تطبیق دهیم و بجای تطبیق خود با این جنبش کوشش کنیم این جنبش را با تفکرات و تمایلات خود تطبیق دهیم و دریا را در کوزه بگنجانیم و قبائی را که سی سال قبل هم به زور بر تن جامعه راست می آمد بر تن این جنبش راست کنیم که شدنی نیست و در موجخیزی دیگر شکست خواهیم خورد.
گام نخست شناخت درست این جنبش و در دسترس قرار دادن این شناخت برای دیگران و در حول این شناخت رنگها و آهنگهای شخصی وگروهی را تبدیل به رنگ و آهنگی عمومی و همگانی کردن است تا بتوانیم همپای جنبش در داخل ، در خارج از ایران بخروشیم.
سالها قبل من و مای نوعی پیام این را سردادیم که: آمده ایم تا پیام جنبش داخل ایران را بگوش جهانیان برسانیم!. سالها گشت!
اینک جنبش ملت ایران به طور حقیقی و نه مجازی!
پس این پیام را برسانیم. برخاستن توفان جنبش در گام نخست در حال گذراندن پولاد ملت از کوره اتحاد و آبدیده کردن آنست.ایرانیان در مقابل استبداد مذهبی از ترک و کرد و فارس و بلوچ و ترکمن و عرب و لر و...دارند در همی می آمیزند و در مقابل فقیه صف می آرایند و خوشا و خجسته انقلاب ملت و نه تهاجم دولتهای خارجی که تئوری تجزیه ایران و جنگ داخلی را از بین می برد و صدای خفاشان خائنی را که هریک زوزه شوم تجزیه و خدشه دار کردن تمامیت ارضی میهنی را که صدها سال و بیش از دو هزاره است که گهواره و گور فرزندان ترک و لر و فارس و ترکمن و بلوچ و... بوده است در گلو خفه می کند و بر توطئه های اجانب خط بطلان میکشدپس خجسته باد انقلاب ملت ایران و ننگ و نفرت بر تهاجم خارجی.
در چنین شرایطی آیا ما ایرانیان خارج از کشور و اینهمه گروههای سیاسی اپوزیسیون را همت و قدرت آن هست که به تاسی از جنبش ایران، در خارج از مرزهای ایران دست اتحاد و صفا و مودت دراز کنند و یکدیگر را بپاس حرمت مام میهن که اینک هم میرزمد و هم می گرید و هم فریاد بر می آورد، درآغوش کشند و اختلافات را به کناری نهند و با فریاد زنده باد آزادی پاینده باد ایران درود بر انقلاب ملت ایران، در کنار هم، توفان خارج از مرزهای ایران را نمایندگی کنند .بادا که چنین باد.
اسماعیل وفا یغمایی. هجده ژوئن دو هزار و نه

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

نامه به دلارا. اسماعیل وفا


نامه به دلارا
اسماعیل وفا

چند روز است از میان آدمهای زنده! رفته ای، کشته شده ای! و جسد بیجانت که از خاک بر آمده بود در حال پیوستن به خاک است، و حل شده در راز بزرگ و ناگشوده مرگ. روز یازده اردیبهشت سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت، آخوندها، حکم شرع را اجرا کردند و کشتندت! به قتلت رساندند! و پرونده مبهم تو در کنار هزاران پرونده دیگر بسته شد. در کنارهزاران هزار پرونده دیگر. دهها هزار پرونده دیگر.
تو یک برگ از این پرونده و یک کشته در میان کشتگانی . راستی آخوندها از روز بیست و دوم بهمن سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت، چقدر کشته اند. فقط خودشان می دانند.
می گویند اپوزیسون در آمار کشتگان اغراق می کند. البته اپوزیسیون گاهی و بنا به ضرورتها و منافع خلق و انقلاب!اغراق می کند ولی در آمار کشتگان گمان نکنم.جسدها را از همان اوایل آن انقلاب کذائی که روی هم بریزی کوهی میشود. یعنی در کنار رود خروشان خون شهیدان، باید کوهی از اجساد را هم حتما دید، اجساد وزرا و وکلا و ارتشیان رژیم شاه ، اجساد ترکمانان و کردها و عربهای خوزستان که البته شخصیت حقیقی عرب دارند ولی شخصیت حقوقی و ملی شان مثل تمام ما قرنهاست ایرانی است ،اجساد بلوچها و ترکها، اجساد مجاهدین و فدائی ها و توده ای ها و پیکاری ها و دموکراتها،اجساد بهائی ها و زرتشتی ها و اهل حق،و کرور کرور اجساد کشتگان جنگی.
نمی خواهم اجساد را ارزش گذاری کنم و بگویم قیمت جسد فدائی اینقدر است و قیمت جنازه مجاهد آنقدر، و نعش بیجان اعضای کومله و دموکرات چقدر می ارزد. خیلیها روی جسدها قیمت می گذارند! کارشان گاهی می شود قیمت گذاری ایدئولوزیک و سیاسی اجساد! و چه کار و کاسبی پر رونقی، ولی من در اینجا نمی خواهم مقوم قیمت گذاری جنازه ها بشوم. سالها به در و دیوار خوردم و زخم و زیل شدم تا بتوانم بعد از سی چهل سال تازه به این شعرهای ساده برسم و بفهمم
خلق همه یکسره نهال خدایند
هیچ نه بفکن از این نهال و نه بشکن
و دقیق تر از آن
میازار موری که دانه کش است
که جان داد و جان شیرین خوشست
وبه این فکر کنم که باید جان آدمیزاد را قیمت گذاری کرد و اساسا جانها را قیمت گذاری کرد و نه جنازه ها را. قیمت جان آدمیزاد هم فیکس است یعنی همه یک قیمت دارند ، قیمتی عظیم و غیر قابل پرداخت و باید از جان همه دفاع کرد به همین دلیل هم هست که دردنیائی که کمی بوی دموکراسی می دهد حتی به قاتلی که ده نفر را هم کشته امکان می دهند که وکیل داشته باشد و وکیلش از جانش دفاع کند. بنابر این فکر می کنم باید به ارزش جان فکر کرد،جانهائی که متعلق به مردم این مملکت بودند و توسط آخوندها گرفته شدند. توسط بیرحم ترین و حرام لقمه ترین دشمنان زاد بوم ما.
راستی اینها چقدر تا حالا کشته اند! ده هزار تا، صد هزار تا؟ یا بیشتر.از مجاهد و فدائی و دموکرات و ملی گرا ونویسنده و شاعر و اینها بگذریم، برویم سر کشتار مردم در حمله به کردستان و ترکمن صحرا و خوزستان و آذر بایجان و... مطمئن باش که از صد هزار تا می گذرد. کشتگان جنگی را اضافه کن، رقم می شود چند صد هزار تا.آنهائی را که خاموش مردند، از فقر مردند، از بیماری مردند، از اعتیاد مردند و از هزار درد بیدرمان دیگر که علت العلل همه اش این حکومت پر لوش و لجن است مردند اضافه کن! مطمئن باش رقم بالا و بالاتر می رود. رقم اجساد، رقم «اجساد مردم ایران»، همه نوع جسد!،ریز و درشت، کوتاه و بلند و چاق و لاغر، زن و مرد و پیر و جوان، جسدهای ترک و فارس و کرد و ترکمن و بلوچ و اگر شوونیستهائی که ابلهانه کثافتکاریهای حکومتها را به حساب قوم فارس می گذارند و نمیدانم کدام قوم فارس! اجازه بدهند جسدهای فارس ها! جسدهای سوراخ سوراخ شده از گلوله ها! جسدهائی که زیر فشار طناب دار چشمها از حدقه بیرون ریخته. جسدهائی که روی تخت شکنجه سلاخی شده اند، جسدهائی که قبل از مرگ مورد تجاوز قرار گرفته شده اند، جسدهائی که در جنگ تکه پاره شده اند. جسدهائی که از غصه دق کرده اند. جسدهای معتادان، زنان خیابانی، بچه های فراری از خانه، و همینطور انواع و اقسام جسدهای دیگر به خساب آیند ، رقمشان سر به جهنم میزند و بلندی کوه اجساد به زیر ریش سپید و پشمکی خداوند مهربانی میرسد که با بهانه دستورات یکی از شاخه های، یکی از دینهای بزرگش، یعنی شیعه اثنی عشری روزگار مردم را سیاه کرده اند و ملتی را به خاکش سیاه نشانده اند. راستی که در سلاخ خانه جمهوری استبداد و جنایت و بر قناره های خونین این سلاخ خانه چه غوغائی از جسدهای اویخته بر پاست.
در این کوهسار جسدها، هر کس، هر خانواده و هر فامیل جسدی دارد. منجمله خود من هم حدود ده دوازده تا جسد را از اقوام و اقارب خودمی توانم بشمارم ودر زمره آنها از برادر کوچکم که بر دار کشیده شد و مادرم که از اندوه سکته کرد یاد بیاورم. انها هم همسایه تو هستند دلارا.
قتل تو به دست آخوندها نه یک جنایت انتزاعی بلکه یک جنایت مجرد بود! یک جنایت مجرد واز انتزاع خارج شده و قابل لمس و احساس و به همین دلیل خیلیها حتی بیرگها را هم بر آشفت.
جنایت غیرانتزاعی و تجرید شده می زند به نقطه حساس آدم ولی جنایت مرکب و انتزاعی فقط ارقام و آمار است فقط یک شکل و یک حجم است و به درد مجلات و تریبونهای کسانی می خورد که با شماره جسدها و جنازه ها مشروعیت جستجو می کنند.
در روندا دریک شب مثلا صد هزار نفر را سر مرز می کشند و سلاخی می کنند وفردا کشتگان یک رقمند و بس! روزنامه ها ارقام را منتشر می کنند و روزنامه خوانان چائی شان را می خورند و اخبار را می خوانند و فکر می کنند عجبا! عجبا!رقم رقم درشتی است! خیلی درشت است اقا! خیلی درشت است!!.
کسی نمی داند و نمی فهمد که وقتی کله کودکان را با چماق می کوبیدند یا با ساطور، دستی را قطع می کردند یا زنی را مورد تجاوز قرار می دادند قربانیان پیش از مرگ چه لحظاتی را گذرانده اند.کسی قربانیان را در لحظات مجرد زمان حرکت نمی داد و با برشی از درون هر قربانی در درون آنها حرکت نمی کرد و به سفر نمی رفت تا بداند وقتی لبه تیز ساطور از گوشت گردن فلان کودک رواندائی می گذرد و خون فواره می زند و قلب تلاش می کند با آخرین تپشها باز هم بدن را زنده نگهدارد چه می گذرد. همین وضعیت را در ایران داریم. رقم صد هزار شهید و رود خروشان خون را عادت کرده ایم.به این انتزاع غیر قابل لمس و سرد عادت کرده ایم ولی این که هر شهید چه بلایائی را تحمل کرده و پیرامون هر شهید چه فشارهائی را بسیاری تحمل کرده و چند نفر در هم شکسته اند و دق کرده اند وچه کسانی چه شبهائی را در تنهائی و خاموشی گریسته اند و چند خانواده متلاشی شده اند و چه کسانی به فقر و فساد و دربدری و آوارگی افتاده اند را کسی نمی داند.
کسی نمی داند و کسی نمی داند و کسی نمیداند .
ولی اگر یک شهید به طورغیر انتزاعی و مجرد معرفی بشود، ماجرای او به طور تجریدی انالیز شود و در دسترس احساسات گذاشته شود ، آگر چند قطره ای از رود خروشان خون شهیدان باز بینی شود و صدای آنچه را که در درون هر قطره وجود دارد بشنویم آنوقت هر کس می تواند بار درد را بر شانه های دل خودحس کند.
آخوندها خودشان استاد اینکارند. ماجرای کربلا با ابعادی بسیار وحشتناکتر بارها در طول تاریخ اسلام اتفاق افتاده است. تاریخ طبری را اگر فقط بخوانیم خواهیم فهمید چه خبر است و در هر صده ای چند بار امثال این ماجراها تکرار شده است ولی ملاها از همان اول توانستند در طول چند قرن باتجریدی کردن و در دسترس قرار دادن تک تک شخصیتها و صحنه ها، ماجرا را با تمام دردناکی اش به ضمیر و احساس میلیونها نفر وارد کنند و ملتی را که قرنها وضعیت خودش بسادردناکتر از ماجرای قهرمانان کربلاست درگیرماجرائی جدا از خود کنند.
وضعیت قتل بیرحمانه تو نیز همین طور است دلارا. قتل تو به دست آخوندها یک ماجرای کلی نیست . بلکه در دسترس وجدانها قرار گرفت.ماجرای تو هنوز در ابهام است. قتلی اتفاق افتاد.در مذموم بودن قتل شکی نیست و قاتل باید بهای جنایتش را در برابر دستگاهی زمینی و عادل و انسانگرا بپردازد. هیچوقت قاتل بودن تو ثابت نشد. تو چپ دست بودی و قاتل ضربات را با دست راست زده بود. تو از لحاظ جسمی ضعیف بودی و قتل را انسان نیرومندی انجام داده بود. تو زن و خردسال بودی وفکر میکردی زن بودن و خردسال بودن تو کسی را که دوست میداشتی از مجازات نجات خواهد داد ولی در سرزمینی که در برابر قاضیان بیرحم و دستگاه قضائی آسمانی و اسلامی اش هزاران نفر به مسلخ کشانیده شدند تو جز طعمه ای کوچک و ناتوان نبودی، ماهی کوچکی در برابر دهان عظیم تمساح عظیم الجثه و عدالتخواه دستگاه قضائی که سر انجام بلعیده شدی و به قتل رسیدی و حدود پنجاه سانتیمتر از حد اقل طول صد کیلومتری راهی را که از جسد پوشیده شده با پیکر کوچک و شکننده ات پر کردی.
می خواهم کمی از آمار و ارقام و رود خروشان خون شهیدان که دیگر جریان آن تبدیل به عادت شده است دور شوم و با مجرد سازی قضیه، از تو به چیزهای دیگر برسم و بگویم «چرا حواسمان به صد کیلومتر جسد نیست». به حد اقل صد کیلومتر جسدی که از سال 1357 تا الان توسط آخوندها به خاک افتاده اند و در کنار هم دراز کشیده اند. آری حداقل صد کیلومتر جسد از بدنهای مردم ایران. راستی این غم انگیز تر است یا ماجرای هفتاد و دوتن کربلا. آیا ما باید بر امام حسین بگرییم یا امام حسین و اهل بیت اش بر سرنوشت ملت ایران.حالا صد کیلومتر جسد را کمی توضیح می دهم.
نمی دانم در دوران زندگیت ردیفی از جسدهائی را که در کنار هم دراز کشیده اند دیده ای یا نه. احتمالاندیده ای. من متاسفانه دیده ام. در دوران شاه، در یزد و مشهد وجنازه های مردمی که در خیابانها گلوله جانشان را گرفته بود و در غسالخانه کنار هم ردیف شده بودند. بعدها هم در جاهای دیگر.
فکر کن اگر عرض هر جسد پنجاه سانتیمتر جا را به خود اختصاص بدهد، هر دو نفر یک متر جا می خواهند و هر ده نفر پنج متر، صد نفر پنجاه متر، هزار نفر پانصد متر،ده هزار نفر پنجهزار متر، صد هزار نفر پنجاه هزار متر و دویست هزار نفر صد هزار متر یعنی صد کیلومتر جسد، و این حد اقل است، که شمار کشتگان و جانباختگان در طول سی سال گذشته بسیار بیشتر از این حرفهاست.
حالا راه بیفتیم دلارا. از جسد خود تو و جسد برادر و مادر من و جسد های حدود پانصد تن ازهمشاگردیها و دوستان بیست و هفت سال اول زندگی من راه بیفتیم، و برویم و برویم. چقد باید راه برویم دلارا! در دوران نوجوانی ،پنجشنبه شبها، من گاهی از «خور» مرکز بخش خور و بیابانک در دشت کویر، که در آنجا درس می خواندم پیاده به طرف روستای «گرمه» که پدرم در آنجا با کتابها و دامها ودرختهایش زندگی می کرد راه می افتادم. شب وقتی هوای کویر خنک می شد راه می افتادم وتمام شب را راه می رفتم و صبح پیش از داغ شدن هوا و در افتادن به ورطه خطر از گرما هلاک شدن، به گرمه می رسیدم. از خور تا گرمه سی و شش کیلومتر بود. دارم فکر می کنم که اگر این راه از جسد پوشیده شود تازه کمی بیش از یک سوم را در بر می گیرد وجسدها می توانستند راه گرمه تا «مهرجان» را که شش کیلومتر بود فرش کنند و از آنجا تا «بیاضه» و از انجا تا «رباط پشت بادام»همان راهی که هزار سال قبل توسط ناصر خسرو شاعر و حکیم نامدار در سفر معروفش طی شده است امتداد یابند و به جاده اصلی مشهد به یزد متصل شوند و تا حوالی «ساغند» که ملاها ازمعادن غنی آنجا گویا اورانیوم مورد نیازشان را تهیه می کنند ادامه یابند و چه راه وحشتناکی!، در زیر ماه پریده رنگ و عظیم که نیمه شب از افق بر می آید و بر صد کیلومتر جسد ملت ایران که به دست اخوندها بر خاک ریخته پرتو می افکند.این است ماجرای درد عظیم من و تو ما و دیگران دلارا! و قتل بیرحمانه تو، شاید بر نقطه درد نهان شده در غوغای اختلافات و منم زدنها و خود خواهی ها و پرت افتادگی های فرقه ای و گروهی و مسلکی و مرامی فشاری وارد آورد واز تجرید یک کشته، به کیلومترها جسد ایرانیان که به دست سلاخان رژیم آخوندها و بفرمان شرع و دین و به مدد اسلام حکومتگرای سیاسی بر خاک افتاد توجهی بکنیم که هر درنگ مترها و سر انجام کیلومترهای دیگر بر راه مفروش از جسدها می افزاید و ما می توانیم همچنان در خود و در مرام خود و در حال و هوای خودو خیالات خود گم شده و غافل مانده باشیم.
چهارم می دو هزار و نه

۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

یاد کمال رفعت صفائی. ک. صبحگاهان گرامی باد



یاد کمال رفعت صفائی، ک. صبحگاهان گرامی باد
تاریخ به یاد خویش بسپار//این پیکر ماست بی سر و بال//بر چنگک خونی جر اثقال
نیمه آوریل امسال شانزده سال از خاموشی کمال رفعت صفائی.ک. صبحگاهان می گذرد.کمال در شیراز متولد شد، تا جائی که در خاطرم مانده در سال هزار و سیصد و سی و پنج ، و درنیمه آوریل سال هزار و سیصد و هفتاد و سه بیماری سرطان او را از جامعه بزرگ تبعیدیان و هنرمندان ایرانی گرفت.کمال رفعت صفائی در یک کلام شاعری کم نظیر و دارای ذهنی قوی و شاعرانگی خاص و نو گرا و وسیع بود و اگر مانده بود و شکفته بود بی تردید شعرایران یکی از بهترین ذخیره های شعری خود را با خود داشت.از سال هزار و سیصد و شصت و دو تا سال هزار و سیصد وشصت و شش ما در کنار هم زیستیم و کار کردیم. بعد از آن کمال راهی دیگر را برگزید و رفت ولی در این راه دیگر نیز همچنان بر علیه ملایان حاکم بر ایران بر شوریده بود. بسیاری از زوایای مختلف تلاش کردند بر شوریدن کمال رفعت صفائی را بر علیه رزیم ملایان در سایه اختلافات جدی و برشوریدن او بر سازمانی که چنئین سال عضو آن بود یعنی سازمان مجاهدین کمرنگ کنند و در این باره همکاران ملایان نیز تلاشهای فراوان بی حاصل کردند، ولی کمال مثل بسیاری از هنرمندان در غربت به خاک رفته ، مانند ساعدی،حسن هنرمندی، اسلام کاظمیه و بسیاری دیگردر نفرت از جنایات ملایان و بیزار از جمهوری اسلامی در غربت به خاک افتاد.اختلافات اهل قلم و شاعران و نویسندگان با سازمانهای سیاسی چیز عجیبی نیست و نباید آنرا منکر شد یا کفر شمرد!ولی تلاش برای خط بطلان کشیدن برخطوط اصلی فکری شاعران و هنرمندان و نفی گرایشات مبارزاتی آنها بر علیه جلادان حاکم توسط هر کس و از هر زاویه که باشد عجیب است.کمال نخستین سراینده نخستین سرود ارتش آزادی بخش بود
ای ارتش رهائی بر شهر ما گذر کن
شب را بیا بسوزان ما را بیا سحر کن
.

او سراینده بسیار شعرهای زنده و پر طراوت و شورشگری است که از نمونه های بهترین سروده های شعر مقاومت است
ما از خزان نترسیم باغیم و پر جوانه
از تشنگی نمیرد دریای بیکرانه
من سالها با کمال در فاصله چند متری هم کار کرده ام و امیدوارم بتوانم روزی در باره او بنویسم. اندکی در باره او در صحبتهایم با م. ساقی گفته ام وبایدبیشتر از او گفت. کمال حالا دیگر نیازی به ستایش ندارد و ستایش نه چیزی به او اضافه می کند و نه کم ولی از او گفتن و درست گفتن می تواند شاید برخی کمبودها و اشتباهات را در مورد کمال جبران کند وچیزی خوب و درست به من و ما اضافه کند

اسماعیل وفا یغمائی
بخشی از گفتگو با م. ساقی
در جائی به کمال رفعت صفائی و شعری از او اشاره شد، آیا کمال رفعت صفائی هم از این گروه دوم است، در باره او واین که حرفهای زیادی در موردش و اختلافاتش با مجاهدین می زنند چه می گوئید، فکر می کنم شما با هم خیلی کار کرده اید.-
درست است. کمال رفعت صفایی«ک- صبحگاهان» دقیقا از زمره شاعران خوب و توانای گروه دوم بود،کمال متاسفانه در اوایل بهار سال هزار و سیصد و هفتاد و دو در سن سی و شش سالگی به دلیل بیماری سرطان درگذشت ونه خودش که پیکر بیجانش در پرلاشز پاریس در همسایگی صادق هدایت و ساعدی و فرزند نوجوان نعمت آزرم مدفون شد. بعدها نیز دو تن از مسئولان بالای مجاهدین ، ابراهیم ذاکری که او نیز چون کمال به دلیل سرطان در گذشت و زهرا رجبی که در ترکیه توسط ماموران جمهوری اسلامی ترور شد به همسایگان او اضافه شدند ، می بینیم که دنیای غریبی است . کمال همشهری حافظ و شاعر پر استعدادی بود که شاعرانگی نیرومندی داشت و انسان گرم و حساس وزود رنج و مهربانی بود.او در گرماگرم پیوستنهای جوانان به مجاهدین، به سازمان مجاهدین پیوست، پس از سی خرداد همراه با همسرش معصومه(هنگامه) مسلح شد و همراه با طفل کوچکش موسی، اسلحه به کمر و نارنجک در جیب، و قرص سیانور در دهان مدتها آواره بود. او بعدها به کردستان و سپس پاریس آمد و تا سال 1366 در پاریس و عراق در کنار مجاهدین بود. شعر او در فاصله سالهای 1362 تا پایان زندگی اش،فارغ از محتوای سیاسی و جهت گیری های او که طبعا قابل بحث است، در حال اوج گرفتن و تراش خوردن بود و کمال حتی در بستر مرگ هم درخشان سرود و مرگ او در اوج رخ داد. در فاصله سال 1362 تا 1366 تا آخرین روزها ما در پایگاهها و قرارگاههای مختلف مجاهدین و ارتش آزادی بخش، در کنار هم بودیم و می سرودیم و می نوشتیم. او و من هر دو از اعضای تحریریه رادیو و نشریه بودیم کمال در سال 1366 تصمیم گرفت تشکیلات را ترک کند که این را بعد از بازگشت از یک عملیات رزمی که در پشت جبهه آن، کارنقل و انتقال مهمات و کمک رسانی و نقل و انتقال رزمندگان جان باخته و مجروح را به عهده داشت، مطرح کرد، من خود شاهد بودم که اوبا امکانات مجاهدین وبا احترام و بدون هیچگونه درگیری لفظی و آزار دهنده تشکیلاتی، با همسر و فرزندش روانه آلمان و سپس پاریس شد. نامه درخواست او از مسعود رجوی برای ترک عراق و پاسخ مسعود رجو ی را در قبول این درخواست من دیده بودم که برخورد در این زمینه دوستانه بود.کمال مدتی باز هم در مقر شورای ملی مقاومت در حوالی پاریس درشهر«سن لو لافوقه» درکنارمجاهدین و شورابود تا این که در خارج کشور اختلافاتش بالا گرفت و رفت و فعالیتی را با کانون نویسندگان که در ایران هم عضو آن بودشروع کرد. من تا سال 1369 هر وقت به خاطر سخنرانی یا شعر خوانی در جلسات مجاهدین یا شورا به پاریس می آمدم او را می دیدم،آخرین بار در سال 1371 در حوالی ایستگاه قطار «گغ دو نورد» در پاریس تصادفا او را دیدم، بیماری سرطان او را تراشیده بود ولی روحیه اش نیرومند مانده بود، همسر و طفل تازه اش کیوان هم با او بودند،نشستیم و علیرغم اختلاف و درگیری قلمی قبلی، قهوه ای خوردیم و صحبتی دوستانه و خداحافظی کردیم، در آنموقع او چهار سال و من چند ماهی بود که از تشکیلات بیرون آمده بودیم و من دیگر او راندیدم، حالا گاهی که گذرم به «گورستان پرلاشز» می افتد سری به مزار او و دیگر همسایگانش می زنم وبا درنگی و در مه اندوه وخیال بر می گردم تا حکایت من و ما چگونه به پایان رسد. بارها تصمیم گرفته ام چیزی در مورد کمال بنویسم که گرفتاری ها مجال نداده ولی روزگاری خواهم نوشت.-
- کمال رفعت صفائی چه ویژگی در شعر خودش داشت.-
ویژگی شعرکمال رفعت صفایی در نگاه تازه و شخصی و مدرن او به پدیده ها بود که در استعاره هایش خود را نشان می داد. درخشندگی وزیبائیی از آن دست که در کارهای لورکا و ریتسوس وپاچه کو و شاعران اسپانیائی زبان وجود دارد که کمال از آنها البته متاثر بود ولی تاثیر پذیری اش زبان مستقل او را خدشه دار نکرده بود.اودر کشف استعاره ها و رنگها و آهنگهای شاعرانه توانا بود، وشعر کهن و غزل را با همان محتوای شعرهای سپید و مدرنش می سرود. اولین سرود برای ارتش آزادی بخش را با مطلع:ای ارتش رهائی بر شهر ما گذر کنشب را بیا بسوزان، ما را بیا سحر کناو سرود. ذهنی چون ذهن او کمیاب است و تنها شاعری دیگر بنام «بهداد» که در سال 1367 در «عملیات فروغ جاویدان» و تهاجم مجاهدین برای فتح تهران، در سن بیست سالگی بسیار شجاعانه وتا آخرین فشنگ جنگید و در میان اجساد پاسداران جمهوری اسلامی به خاک افتاد چنین استعدادی را داشت، در همین عملیات شاعر جوان دیگری نیز بنام بیژن حسن نژاد فرید«نیما» نیز در اولین درگیری ها به خاک افتاد.--
با همه اینها، پس زمینه اختلاف، و این حرفهائی که زده میشود بخصوص در رابطه با اختلاف و درگیری قلمی خود شما با او چه بود؟-
من از کمال به عنوان یک شاعر دارم می گویم و محسنات ادبی او اینهاست، اما کمال به عنوان یک عضو جدا شده از مجاهدین و تحت تاثیر فضای پیرامونش در مخالفت با مجاهدین راه دیگری را رفت، من در مخالفت او ایرادی نمی بینم و بارها گفته و نوشته ام مخالفت و انتقاد حقی است که نباید سرکوبش کرد، زیرا سرکوب منتقدان یشتر شخص مورد انتقاد را به تباهی می کشد تا انتقاد کننده را، اما اوبعدها زیر بیانیه ای را امضا کرد که اطلاعات نادرستی را تبلیغ می کرد و در آن نوشته شده بود که مجاهدین در سال 1368 درقرارگاههایشان زندان درست کرده و اعضای ناراضی خود را محبوس کرده اند. این درست نبود. باید درست انتقاد کرد و حقیقت را گفت و از دایره انصاف و مروت خارج نشد. من در آنموقع در قرارگاههای مجاهدین بودم و مجاهدین نه تنها زندان نداشتند بلکه پاسداران اسیر را هم آزاد می کردند.من به عنوان یک رزمنده که در قرارگاهها زندگی می کردم و شاهد واقعیت بودم و در اعتراض به این بیانیه یاداشتی نوشتم که منتشر شد و کمال از آن بسیار ناراحت شده بود. الان ابائی ندارم که بگویم در آن یاداشت تند رفته بودم ومی توانستم با زبانی بهتر آن را بنویسم ولی در اصل مطلب تغییری رخ نمی دهد. امضا زیر آن بیانیه درست نبود زیرا زندانی وجود نداشت . در آخرین بار که همدیگر را دیدیم، او گله کرد و من نیز به او گفتم که یاداشت من در جواب امضای او در زیر بیانیه نادرست بوده است و یکدیگر را بوسیدیم و دوستانه جدا شدیم که همسرش هم شاهد بود، در هر حال من از این قضیه متاسفم بخصوص که کمال جوان افتاد. بعد از آن بسیار کسان از جمله ملاها خواستد ازمواضع و نیز مرگ نابهنگام کمال، استفاده برند ولی چندان نتوانستند. عده ای هم شعرهای او را تجزیه و تحلیل نمودند و کارهای او را در حمایت از مبارزه مسلحانه علیه جمهوری اسلامی به نقد کشیدند و خواستند با محبت! بخشی از زندگی مبارزاتی او را محو کنند که کارشان نادرست بود. کمال با مجاهدین به طور جدی دچار اختلاف شد، آن هم دوسال پس از خروجش از درون مجاهدین و تحت تاثیر دوستانی که از او خواستند زیر بیانیه ای نا درست را امضا کند ولی او از جمهوری اسلامی نفرت داشت و در زندگی کوتاهش با شعرهایش علیه جمهوری نکبت مبارزه کرد و شعرهایش شاهد صادق نفرت و خشم او از حکومت خونین ملایان در ایران است.فکر می کنم خواهر نوجوان او نیز که در زندانهای رژیم بود در کشتارهای سال 1367 به جوخه اعدام سپرده شد
سه شعر از کمال رفعت صفائی
مهارت غمناک

۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

اپوزیسیونها، دموکراسی و مساله اشرف

اپوزیسیونها، دموکراسی، و مساله اشرف
اسماعیل وفا یغمائی
9/4/2009
به احتمال زیاد کسی شکی ندارد که بعد از آن «اتفاق تاریخسوز فاجعه بار موسوم به انقلاب ضد سلطنتی»، در ایران، پوزیسیون سلطنتی سرنگون شد وچاله رفت و چاه آمد و شاه رفت و امام آمد وجمهوری اسلامی با نگین ولایت فقیه پوزیسیون شد. کارنامه این پوزیسیون هم، برای اپوزیسیون یا اپوزیسیونهای مختلف روشن است.
این پوزیسیون که تا ریش مبارک در رنج و خون و اشک اکثریت مردم ایران فرو رفته، و در پی تجاوزات متواتر به همه چیز ، یعنی ، هم مال و هم جان و هم ناموس و هم دین و مذهب و فرهنگ مردم، مشغول انواع غسلهای ترتیبی و ارتماسی و کسب آمادگی برای ادامه تجاوزات خویش است از همان سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت تا همین الان، نه یک اپوزیسیون که انواع مختلف اپوزیسیونها را داشته و دارد و صابونش در انجام جرم و جنایت به تن همه از دموکرات ، لیبرال، سلطنت طلب، فدائی، مجاهد، توده ای، اکثرِیت، اقلیت، پیکار، کومله، راه کارگرف ملی مذهبی و..... خورده است. این انواع مختلف اپوزیسیونها و شخصیتهای اپوزیسیون، سالهاست که تمامشان، حتی رضاشاه دوم، و ملکه سابق ایران، خود را دموکرات و اهل دموکراسی میدانند ودر هر نوشته و سخنرانی و مصاحبه و غیره بارها و بارها کلمه دموکراسی را زیب بیانات و نوشته های خود می کنند.
فرض را بر این می گیریم که تمام این انواع اپوزیسیونها و شخصیت ها، که در مقابل یک پوزیسیون فی الواقع خونریز و بسیار مرتجع قرار دارند معنای حرف خودشان را می دانند و فی الواقع دموکرات و اهل دموکراسی اند. فقیر اذعان می کنم که به اندازه اپوزیسیونهای مختلف معنای دموکراسی را نمی دانم، و به همین علت هم با وسواس و احتیاط از این کلمه استفاده می کنم، ولی اینقدر می دانم، که اگر فی الواقع بخواهیم دموکراسی را نه به عنوان یک «لغت بی معنا» چون «زنگوله» ای به سر گیس وچارقد یا بند تنبان خود آویزان کنیم ،بلکه در صدد باشیم که معنای آنرا بفهمیم و بدانیم و عوارض آن! را تحمل کنیم باید بدانیم که از جمله نشانهای دموکرات بودن و به دموکراسی پای بند بودن این است که:
باید از حقوق انسانی مخالفان خود و کسانی که با آنها مخالفیم و بالاتر از مخالف بودن با آنها تضادهای جدی داریم باید «بخصوص» در مقابل «جانور خونخواری چون پوزیسیون در حاکمیت جمهوری اسلامی» دفاع کنیم. تعارف را کنار بگذارم معنای دموکرات بودن واقعی این است که حتی فردا پس از به زیر کشیده شدن جنایتکاران حاکم از حق قانونی و انسانی آنها برای یک محاکمه عادلانه و در دادگاههای صالح و در حضور نمایندگان مردم و با حضور وکیل مدافع با صلاحیت دفاع کنیم و عطش کشتار و محاکمات خشن و غیر انسانی را مهار کنیم. بنابر این قبل از این ها لازم است بدانیم که معنای دموکرات بودن این است که باید از سایر انواع اپوزیسیونها، وقتی مورد هجوم و حمله دشمن همگانی قرار می گیرند و خطر حذف فیزیکی و کشتار انها وجود دارد دفاع کنیم، و اگر نه به طور عملی، اقلا زبان باز کنیم و حرفی بزنیم.
با این مقدمه، قریب به سه هزار و ششصد ، هفتصد رزمنده مجاهد و مبارز، که تمامشان از رزمندگانی که رزمندگان تشکل بزرگ سیاسی و نظامی مسلحی بنام ارتش آزادی بخش ملی ایران بوده اند، در قرارگاه اشرف، در فاصله نه چندان زیادی از مرز ایران، فی الواقع در شرایط دردناک، خطرناک و تاسف بار و غیر انسانی و طاقت فرسائی قرار دارند.
اخبار مربوطه به راحتی قابل دسترس است. می شود فهمید در آنسوی تمام گرد و خاکها و اختلافها و تضادها ی تاسف بار اپوزیسیونهای جمهوری اسلامی، این رژیم ولایت فقیه و آمران جمهوری اسلامی اند که با محملهای مختلف می خواهندترتیب کار را داده و از شر این چند هزار تن اعضای اپوزیسیون که طی سی سال گذشته با انحاء مختلف با ملاها مبارزه کرده اند راحت شوند.
می توانیم با خیلی چیزهای این گروه از اپوزیسیون، که اندکی بعد از سی خرداد شصت خودش را آلترناتیو جمهوری اسلامی معرفی کرده است و هنوز هم می کند مخالف باشیم.می توانیم با رهبری آنها، با اندیشه ای ایدئولوزیک، با کار کردهای درون تشکیلات، با فرماسیون ارائه شده آنها برای دولت و حکومت مورد نظرشان، با انقلاب درونی آنها در سال 1364، با فرهنگ حاکم بر آنها، و با استراتژی آنها و هر چیز دیگر مخالف باشیم و آن را به نقد بکشیم که این اقتضای دموکراسی و جدال اندیشه است، ولی اینکه اینها، (این چند هزار تن که ریشه در چند ده هزار تن کشتگان و شهیدان خویش در طول سالیان گذشته دارند) از زمره اپوزیسیون هستند، و باید از زاویه انسانی، و در هنگامه فاجعه باری که ملایان حاکم بر ایرا ن به مدد کارگزاران و ایادیشان در عراق، آب و نان و دارویشان را قطع کرده اند و قصد جانشان را دارند از آنها دفاع کرد که دیگر جای حرف ندارد.
نمیدانم فیلمهائی را که گرگها، مسافرانی تنها را در میان یخ و برف محاصره می کنند دیده اید یا نه،مسافران، آتشی بر می افروزند و وجود آتش موجب می شود که تا گرگها با چشمهای درخشان و دندانهای نمایان و له له زنان و بخار کنان گرداگرد مسافران و اتش شعله ور انتظار بکشند تا مسافران از شدت خستگی از پای در ایند و یا آتش خاموش شود و آنوقت هجوم دسته جمعی شان را شروع کنند.
باور کنیم که در آنسوی تبلیغات و جار و جنجالها و اختلافات و تضادها، وضعیت کنونی اشرف و ساکنانش چنین است.
آتش مقاومت مجاهدین و مبارزین زیر ضرب رفته وخلع سلاح شده توسط امریکا و بمباران شده توسط هواپیماهای انگلیس و ربوده شده و به ایران برده شده توسط رژیم ملایان وبه رگبار بسته شده و اعدام شده در روزهای شروع جنگ در سال دو هزار و چهار، و وضعیت همراهانشان تا بحال گرگها را از هجوم باز داشته است.
آخوندها و از نمونه های کنونی همان کسانی که در طول سی سال گذشته هزاران مبارز و مجاهد و فدائی و دموکرات و لیبرال و کمونیست وشاعر و نویسنده وهنرمند و... را دریده و شکنجه داده و تیرباران کرده و کشته اند، گرداگرد رزمندگان اشرف با کمک ایادی داخلی شان در عراق له له می زنند و منتظرند دندان در خون و گوشت زنان و مردانی بچرخانند که از زمره اپوزیسیونند و سالیان دراز مبارزه کرده اند.
می توان فهمید که نوشتن چند صد مقاله در مورد کشتگان مدفون در خاوران و قتلهای زنجیره ای و حتی دفاع از قاتلان عادی و قاچاقچیان و متجاوزانی که به طور ناعادلانه و با قوانین عقب مانده و خشن دادگاههای شرع در جمهوری اسلامی محاکمه می شوند مشروع است و نشان از احترام به دموکراسی و دموکرات بودن را بر خود دارد ولی نمیتوان فهمید که دلیل این سکوت فی الواقع شرم آور در مقابل هجوم گرگان دربار ولایت فقیه به چند هزار نفر از اعضای اپوزیسیون در خطر چیست.آیا منتظریم آنها، قتل عام شوند و بعد سکوت را بشکنیم؟ آیا اینها را اساسا اپوزیسیون نمیدانیم؟ آیا بیرحمانه و در نهایت، نابود شدن فیزیکی این بخش از اپوزیسیون را مانند ملایان به نفع خود می دانیم؟ من به اینها نمی خواهم فکر کنم، وبیشتر به معنای دموکرات بودن واقعی اپوزیسیونها و نیز شخصیتها و چهره های اپوزیسیونهافکر می کنم و فکر می کنم بد نیست سکوت کنندگان، مقداری منصفانه به این فکر کنند تا بهتر بدانند اپوزیسیون دموکرات هستند و به دموکراسی به عنوان یک فرهنگ که کاربرد نیرومند عملی حتی در رابطه با مخالفان دارد اعتقاد دارند یا بواقع اهل این حرفها نیستند.

۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه

گفتگو. جمال بامداد. اسماعیل وفا


هجوم فقيهان و برهم زدن خلوت درويشان!
گفتگوي جمال بامداد با اسماعيل وفا يغمائي23فوريه2006ب
بامداد:طي روزهاي اخير وقايع زيادي اتفاق افتاده است كه همه از آن با خبرند دوسه تا از آنها عبارتند از حمله به عبادتگاهها و خانقاههاي درويشان و ضرب و شتم دراويش و آنطور كه خبر دارم دستگيرى بيش از هزار تن از اهل طريقت و خانقاه، همزمان شاهد اعدام مجاهد خلق حجت زماني شديم كه طي دوسه سال اخير سمبلي از زندانيان سياسي ايران بود و اعدام او خيلي چيزها را روشن كرد،مسئله تاسف انگيز ديگر انفجار حرم امامان شيعه در سامرا بود كه بجز خرابي ها تا كنون به قتل و كشتار دهها نفر انجاميده و هنوز هم ماجر ادامه دارد، ماجراهاي ديگري هم هست كه وجه مشترك آنها خشونت و كشتار و سركوب است، نقش جمهورى اسلامى درقضيه ضرب و شتم درويشان و اعدام مجاهد خلق حجت زماني روشن است و ماجراي انفجار در سامرا هم روشن خواهد شد ،يعني از زاويه اين كه جمهوري اسلامي در آن دست دارد يا نه روشن خواهد شد، اميدوارم فرصتهائى باشد كه بتوانيم در مورد اين مسائل صحبتهائى داشته باشيم اما نخست در مورد درويشها،شما فكر مي كنيد كه رژيم آخوندها چرا در اين شرايط به قول معروف به پر و پاي دراويش مي پيچد ومزاحم آنها مي شود ، سئوا ل اين است كه آيا دراويش مورد نظر مثلا مثل برخى درويشان و جنبشهاى درويشان و صوفيان، امثال حروفيه و سربداران و درويشها ئى كه به پا گرفتن حكومت صفوى كمك رساندند، مزاحم حكومت كردن ملاها هستند و مي خواهند جمهوري اسلامي را مثلا سرنگون كنند كه اين وقايع اتفاق مي افتد و چه سودي از اين ماجرا مي برند كه جنجال به پا مي كنند.


يغمائي:نكته نخست اين است كه رژيم جمهوري اسلامي از روز پا گرفتن و بر خشت افتادنش مزاحم تمامي مردم ايران و از جمله درويشان مملكت ما هست و درويش ايراني هم از هر مرام و گروه و فرقه اي باشد به عنوان يك ايراني نمي تواند از ظلم و ستم حكومتي ديكتاتوري و مذهبي كه جز ولايت فقيه هيچ چيزى را بر نمي تابد در امان بماند. بخصوص كه دراويش هم اهل طريقت اند كه مي دانيد جنگ شريعت و طريقت در مملكت ما سابقه اي طولاني دارد و قربانيان فراوان گرفته است و نيز درويشان پير و مراد خودشان را دارند و لاجرم زير علم ولايت فقيه نمي روند و بجز اينها حدس من اين است كه با خرابكاري هاي اهل شريعت بازار طريقت و روي آوردن به مرامهاي دراويش در ايران رونق گرفته و اين مسئله ملا را خوش نمي ايد بنابراين طبيعي است كه به خانقاهها حمله كند، و گرنه درويّشان معاصر نه سوداى سرنگون كردن دارند و نه جنبشى ايجاد كرده اند كه اساسا از قرن نهم هجرى به بعد اهل طريقت در خلوت خود به كار خود مشغولند و دوران درويشان شورشى قرنهاست سپرى شده است.

بامداد:به نظر مي رسد اختلاف ايدئولوژيك شيخ و درويش در جدال طريقت و شريعت باشداما اين جنگ را شريعت
شروع كرده است يا طريقت؟

يغمائي:بحث مفصل است و بايد رفت و تاريخ ايران را خواند و وارد دنيائي شد كه شريعت و طريقت مي جنگند يا مى جنگيدند اما جنگ را شريعت شروع كرد. درويشان، اگر تاريخ را بخوانيم بدون شريعت نبودند، انها مسائلي را كه شريعت مي خواست رعايت مي كردند ولي دنياي سفت و سخت آخوندي را بر نمي تافتند و به دنبال دنيائي انساني تر و مهربانانه تر بودند به همين دليل هم از همان آغاز، از قرن اول و دوم هجري ما شاهد پا گرفتن طريقت در مقابل شريعت رسمي هستيم ، در آغاز عرفان اسلامي و بعد عرفان ايراني با شاخصهاي ابوسعيد و بايزيد و عطار و مولانا و امثالهم. جنگ هم از همان موقع شروع شد. شايد با مسامحه بتوان گفت ما در نحله هاى عارفان و صوفيان و درويشان حقيقى شاهد بروز نوعى مثلا از پروتستانيزم در مقابل شريعتى كه مى توان سفت و سختى آن را با كاتوليزم منجمد و سختگير مقايسه كردهستيم. در اين زمينه استادان فرهنگ و ادب ايران از جمله زرين كوب و صفا تحقيقات ارزشمندي دارند كه مي شود مراجعه كرد.

بامداد:اگر بخواهيم نقطه اصلي جنگ را ميان شريعت و طريقت پيدا كنيم آيا مي توانيم بگوئيم مقوله انساندوستي وسهل انگاري و مهرباني فارغ از تفاوت مذاهب نقطه اصلي جنگ شريعت و طريقت است؟

يغمائي:نقطه اصلي جنگ همين است، مي توانيم با مسامحه بگوئيم دراويش حقيقى اومانيستهاي بزرگي بودند،

انساندوستان بزرگى بودند و با تلاش خودشان و نخبگانشان در بناى فرهنگى انساندوستانه بخصوص در شعر و ادب نقشى اساسى ايفا كرده اند ولىآخوندها اساسا دكانشان با اتكا بر روي اين كه بقيه اهل ضلالتند و فقط مسلمانها آنهم مسلمانهاي پيرو آنها انسانهاي مشروع هستند رونق داشت و دارد، بجز اين تاريخ ايران گواهي مي دهد كه در اكثر اوقات فقيهان در كنارقدرت حاكم بوده اند و درويشان در كنار مردم و بيزار از همكاري با حكام اين هم نقطه جنگ است.

بامداد:و در هر دو زمينه هم اهل شريعت از اهل طريقت قرباني گرفته اند؟

يغمائي:از همان قرن اول و دوم هجري تا همين امروز،در آغاز راه منصور حلاج سمبل است وعين القضات همداني و بعدها نسيمي و نعيمي و در دوران زند مشتاق را كشتند و در دوران قاجارها بازار درويش كشي رونق داشت و امروز هم پس از مدتها كه اين درويش آزاري تمام شده بود دوباره به لطف جمهوري اسلامي و احمدى نژاد همانطور كه بازار آنتى سميتيزم، بازار آنتى درويشيزم هم رونق گرفته است.

بامداد:در رابطه با پير و مراد در ميان درويشان آيا اين مسئله در رابطه با آخوندها تضادى جدى ايجاد مي كند؟

يغمائي:تضاد اين است كه اهل طريقت مراد خودشان را دارند و طبعا نيازى به ولى فقيه جمهورى اسلامى احساس نمى كنند، بنابراين رودرروي ولايت فقيه اجباري قرار مي گيرند. درويشان مرجع و مراد خودشان را بالاترين نقطه مي دانند و از طريق اوست كه به خداي مورد اعتقاد خودشان وصل مي شوند،البته درويشاني هم هستند كه بدون پير و مرادند و خودشان با نقطه مورد نظرشان ارتباط روحي ايجاد مي كنند ولي در اكثر نحله هاي درويشي ما با پير و مرادي روبرو هستيم كه به طور تئوريك جا را بر ولي فقيه تنگ مي كند بنابراين در اينجا آخوند بر مي شورد ولي به نظر من نقطه اصلي، جنگ سياسي است، در دوران ما لااقل سياسي است.

بامداد:آيا اين مساله، جنگ يك ولايت فقيه در برابر ولايت فقيه ديگر نيست؟ منظورم اين مقوله مراد و نقطه اتصال به حق است كه هم در شريعت وجود دارد و هم در طريقت.

يغمائي:ما وقتي مي گوئيم ولايت فقيه به كاربرد هولناك سياسي و اجتماعي آن نظر داريم كه روزگار ملتي را سياه كرده است. فارغ از اين آزادي ايجاب مي كند كه اگر كسي مي خواهد مرادي انتخاب كند يا علاقه دارد خودش مريد كسي بشود ومزاحم بقيه هم نباشد اين آزادي را داشته باشد. حتى در اروپا هم ما شاهد اين مساله هستيم، بنابراين درويش و عارف اگر در دنياي خودش با مراد خود خوش است چه اشكالي ايجاد مي كند، دنياي ما دنياي بزرگ و پيچيده اي است و مقوله مذهب و اعتقاد هم همينطور كه بايد با آن ساده بر خورد نكرد، دعوائي هم اگر هست دعوائي فرهنگي است براي زدودن خرافات و نه اين كه كسي را صرفا به جرم اعتقاد داشتن دستگير كنند. اين در رژيمي استبدادي و مذهبي مثل جمهوري اسلامي است كه عقيده را بر نمي تابد، چون خودش دارد حكومت مي كند وخيلي خوب مي داند درويش خلوت نشين مي تواند مشكل ايجاد كند. گاهى مشكل سياسي ومثل دوران حلاج و المقتدر كه از يك طرف علما شوريدند و از يكطرف خليفه عصباني شد و آخر و عاقبت حلاج بر دار رفت.

بامداد:فكر مي كنم توضيح بيشتر در اين موردد جالب باشد

يغمائي:توضيح كلي اين است كه در طى تاريخ هروقت مسائل اعتقادي مشكل سياسي و اجتماعي ايجاد مي كنند تيغها كشيده مي شود، وگرنه صرف مساله گناهان شخصى و اعتقاد مشكلى ايجاد نمى كند. برويم و كتاب ارزشمند مغازى را بخوانيم. اين كتاب ىكى از ارزشمند ترين اسناد در باره و در رابطه با جنگهاى پيغمبر اسلام است. در اين كتاب و در كنار پيغمبر كسى مثل عبدالله خمار( عبدالله بسيار شرابخوار) را مى بينيم كه با و جود شرابخوارى از آنجا كه از ياران صميمى پيامبر و دوستدار اوست مورد محبت پيامبر است. يا يك يهودى دوستدار پيامبر را كه با حفظ دين اجدادى خود از سپاهيان محمد است و چون در جنگ كشته مى شود محمد متاثر مى شود و براى او طلب بهشت مى كند، مى بينيد بحث صرفا ايدئولوژيك و اخلاقى نيست. در تاريخ ايران هم اگر ماني و مزدك صرفا مي خواستند رفرم در اعتقادات زرتشتيسم ايجاد كنند كسي كاري به كارشان نداشت. اما وقتي درب انبارهاي گندم باز شد و زنهاي حرمسراها تقسيم شدند و فقرا به نوائي رسيدند، دربار وقت، علماي بزرگ زرتشتي و مسيحي و اشراف پوست ماني و مزدك را پر كاه كردند. در دوران حلاج هم اگر منصور حلاج صرفا در كوچه و بازار راه مي رفت و تبليغ و حدت وجود مي كرد و مي گفت اساسا من خود خدا هم هستم كاري به كارش نداشتند و مي گفتند بنده خدا عقل و شعورش را از دست داده. تاريخ دوران مقتدر نشان مي دهد كه نسبت به كساني كه صرفا ادعاهاي تئوريك داشتند با مسامحه رفتار مي شده است.

بامداد:با اين حساب حلاج تبليغ سياسي مي كرده است.

يغمائي:در باره حلاج تحقيق زياد شده است و حتي رد و نشان او در جنبش زنگيان هم پيداست اما مساله خطرناك اين نبود كه مي گفت: نيست اندر جبه ام غير از خدا! مساله جيزي بود كه او تبليغ مي كرد و مي گفت خدا در همه چيز و جود دارد، حتي بقال و سبزي فروش سر گذر هم حامل خدا هستند.
بامداد:اين چه اشكال شرعى و سياسي ايجاد مي كند؟
يغمائي اشكال شرعي نداردولي اشكال سياسي ايجاد مي كند و رابطه و فاصله چوپان و گوسفند را به هم مي زند. اگر قرار باشد كه گوسفند فكر كند كه در من هم خدا وجود دارد كه ديگر رضايت نمي دهد چوپان پس از اين كه سالها از شير و پشمش استفاده كرد به سيخش بكشد. برويم به زمان حلاج! فر خدائي و الهي و فروغ رسالت و خلافت فقط در خليفه وجود داشت و اين فروغ و وجود بود كه به حكومت او قوام شرعي مي بخشيد. خلافتي بود كه از خدا به پيغمبر و بعد از او هم به خلفا و در سلسله خلفا هم به خليفه وقت رسيده بودحالا توده هاي كوچه و بازار هم اگر راه بيفتند دنبال تئوري حلاج و قبول كنند كه همان خدائي كه در خليفه وجود دارد در من هم وجود دارد ديگر فاصله دور و دراز ميان خليفه و مردم از بين مى رود و خلق الله تن نمي دهند كه هم شلاق بخورند و هم باج و خراج بپردازند و هم پسرشان به درباني حرمسرائى تا صبح بيدار بماند كه حضرت خليفه در ىكى از حجره هاى آن با دختركشان در يك بستر آرميده است ورضا نمى دهند كه هر نكبتي را تحمل كنند لاجرم شورش مي كنند و همين جاست كه حلاج دستگير و زنداني مي شود و آخر الامر ملا و خليفه و نيز علماي والامقام شيعه با هم به دارش مي كشند تا ديگر كسي به هژموني حضرت خليفه و مقام معظم رهبري لطمه نزند، اين بعد سياسي قضيه است اگر چه در عالم تحقيق در مورد حلاج بسياري راه به آسمانها برده اند!.

بامداد:چرا علماي شيعه. چون علي القاعده وقتي حكومت دست خليفه است علماي شيعه بايد روي موافقي به حلاج نشان بدهند.
يغمائي:قبل از اين درنوشته هايم راجع به تاريخ مقدس شيعه كمي توضيح داده ام و بعد از اين در ادامه سلسله مقالات مفصل خواهم نوشت. حلاج در دوران غيبت صغري زندگي مي كرد و با يكي از نايبان سرشاخ شد وان نايب بزرگوار هم طي توقيعى(نامه اي از امام) حكم ارتداد ولعنت حلاج را گرفت. نوشته اند حلاج هم در دوره اي ادعاي نيابت امام زمان را داشته و اين ماجرا آتش اختلاف را شعله ور كرده است در هر حال به طور روشن به اين بحث خواهم پرداخت و الان بهتر است به درويشان روزگار خودمان بپردازيم.

بامداد:درويشان روزگار ما به طور خاص چه مشكل سياسي ايجاد مي كنند؟

يغمائي:اشاره كردم كه مشكل عام درويش روزگار ما همان مشكل مردم ايران است. در مملكت ما هزاران درويش وجود دارد و آنها تحت فشار قرار دارند . درويشان هم مشكلات عام مردم را دارند و از اين حكومت دلخور و بيزارند و هم اضافه بر اين من فكر مي كنم حتي بدون اين كه خودشان بخواهند دارند ازجمعيت ملا نيرو مي خورند و به احتمال زياد موجب اين شده اند كه توجه ملا به انها جلب شود.بامداد:يعني خانقاهها و نحله هاي درويشي پيرواني را به خانقاههاي خود پذيرفته اند و اين باعث خشم ملا شده است.يغمائي:همين طور است. بايد به ساخت و بافت جامعه ايران توجه داشت. جامعه غول آساي ايران جامعه اي مذهبي است و اين جامعه مذهبي بارها نشان داده است كه به طور عام از مذهب به سوي مذهب گريخته است و نه از مذهب به سوي ماترياليسم. من چنانكه بارها گفته ام تاكيد مي كنم بدون اين كه مثلا مرعوب عوامانگي بشويم بايد پيچيدگي قضيه را درك كنيم. اكثرا از كار كرد سياسى و مزاحمتهاى اجتماعى و فرهنگى ناشى از آن از مذهب رو بر مى گردانند و يا با مذهب مشكل پيدا مى كنند، اما تمام ماجرا اين نيست و مقوله مذهب تنها سياسي نيست و اين كه چون يك حكومت مذهبي بر سر كار است پس بزودي ما شاهد يك جامعه فارغ از مذهب خواهيم شد. مذهب در اخلاقيات و سنتها و سوگ و سرور و عادات و رفتار و فرهنگ و خورد و خوراك ومعمارى و دنياى بيدارى و خواب و در هزاران پديده خود را نشان مي دهد. يك بار دكتر ساعدى مى گفت كه مذهب در طول قرنها يك دم و دستگاه در عمق روح و روان مشترك و جمعى جامعه ما ايجاد كرده كه باىد به آن توجه داشت. در خيلي وقتها مذهب با عقل و منطق سر و كاري ندارد از يك احساس نياز سرچشمه مي گيرد و در همان هم پايدار مي ماند. ماهيت در بسيارى اوقات تراژيك و راز آلود حيات و بى كرانگى وجود به قوام مذهب كمك مى رساند، مذهب براي توده ها تنها مقوله اى سياسى نيست و همزمان نقش فرهنگ و هنر را هم بر عهده دارد و خلاصه اين مركب و اسب راز آلود با ان پالان و زيني كه ملا و شيخ و دكانداران دين و حكومت بر پشتش مي گذارند يكي نيست. حالا شما اسم آن پالان را بگذاريد شريعت و اسم خركچي را هم بگذاريد ملا و مقام معظم رهبرى ،ولي با خود اسب چه مي كنيد؟ اسبي كه خلق الله با آن در عالم واقعيت و رويا به سفر دنيا و آخرتشان مي روند و نه تنها پهنه زندگي بلكه وسعت غماور و نگران كننده گورستانها را با سوداي حياتي ديگر مي نوردند. مركبى كه با آن بر زخم ناجاودانگى خود در راههاى زمان جاودانه مرهم مى گذارند، گاهى فكر مى كنم كه ما چون ناجاودانه ايم و سودا و درد جاودانگى داريم به مذهب رو مى آوريم به همين علت هم هست كه مي شود فكر كرد عده اي گريخته از شريعت و در نفرت از مذهب سياسى ملا حلقه بر درب خانقاهها كوفته اند و اين مساله در ايران تبديل به جرياني شده است كه خشم ملا را بر انگيخته و ما باز هم صاحب صف كشيدن مسجد و خانقاه در برابر هم شده ايم.

بامداد:فكر مي كنيد كار به كجا ختم مي شود؟

يغمائي:تا اين رژيم نادرويش بر سركار هست كار خاتمه اي ندارد و آزار و اذيت و سركوب درويشان مخصوصا با قيد وجود رئيس جمهوري متشرع و حزب اللهي مثل احمدي نژاد خاتمه ا ي ندارد،در ماههاي اخير و پس از احمدي نژاد رژيم جمهوري اسلامي تيغ خود را كاملا از غلاف كشيده است والبته چاره اي هم ندارد چون يا بايد ماهيت عوض كند كه شدني نيست و يا بايد تا لحظه اخر همانطور كه در موج خون بر تخت حكومت نشست بر موج خون هم برود دنبال كارش .

۱۳۸۷ آذر ۲۸, پنجشنبه

افسانه بابا نوئل


افسانه بابانوئل از کجا آغاز شد
برگرديم به ۱۷۰۰ سال پيش. در ساحل جنوبی ترکيه امروز بقايای يک شهر باستانی هستش شهری به اسم مايرا که زادگاه بابانوئل ما، يعنی نيکولای قديس بوده است
در يک قسمت از اين شهر خانه های غار مانند وجود داشته که از صخره ها تراشيده شده بودن و قسمت ديگرش خانه های سنگی.
در اين شهر رومی ها حکومت می کردن و مسيحيان رو که اون زمان يک فرقه مخفی بودن سرکوب می کردن.
بابانوئلی که ما ازش حرف می زنيم و اينجا بهش سانتا کلاز می گن در اون شهر و در اون شرايط به دنيا می آد. فرانکو يک پژوهشگر ايتاليائی که رد پای بابانوئل رو دنبال کرده درباره اين شهر می گه:
اين شهر باستانی سرشار از احساسات مذهبی مسيحيه. جائيه که کارهای خير نيکولا سر زبانها افتاد و بعدها بصورت مراسم کريسمس مثل کادو گذاشتن زير درخت کاج رواج پيدا کرد. اينجا بود که ۱۷۰۰ سال پيش در دور افتاده ترين گوشه امپراتوری روم افسانه بابانوئل زاده شد.
نيکولا یا همان بابانوئل
نيکولا در همون خردسالی پدر و مادرش را از دست می ده و ثروت زيادی رو براش به ارث می ذارن. نيکولا در سنين بالاتر به يک روحانی خير خواه شهرت پيدا می کنه.
کارهای خير نيکولا زبانزد مردم می شه. کارهای خيری که بعدأ جزو رسم و رسوم کريسمس امروزی می شه.
تاريخدانان معتقدن که رسم کادوهای کريسمس به يکی از کارهای خير نيکولا مربوط می شه. "نيکولای قديس باخبر می شه پدر فقيری در شهرش می خواد از فرط تنگدستی دخترانش رو بفروشه. نيکولا شبانه و مخفيانه از پنجره خانه اون مرد کيسه سکه ها ی طلا به داخل خونه می اندازه و فرار می کنه. شب سوم پدر فقير کمين می شينه و نيکولا رو شناسايی می کنه و دستش رو می شه."
کم کم نيکولا از يک روحانی به يک اسقف و بعد در زمان خودش به يک قديس نيکو کار مشهور می شه.
بابانوئل خیلی بداخلاق و با دست بزن بوده!!!
ولی برخلاف اين نيکو کاريش و برخلاف اونچه که در چهره بابانوئل امروز ديده می شه. نيکولای قديس يک مرد خوش اخلاق و خندان نبوده. کتک کاری نيکولا با يک اسقف همزمان خودش موضوع چندبن نقاشی قرون وسطی بوده.
از استخوانهايی که از نيکولا باقی مونده و امروز در زيارتگاهی در شهر باری در جنوب شرقی ايتاليا نگهداری می شه، آثار شکستگی روی صورتش ديده می شه که نشون می ده نيکولا در طول زندگيش دعواها و زد و خوردهای زيادی داشته.
بابانوئل به بیان دیگر ، افسانه اي از هلند
نام آمريكايي Santa Claus (بابانوئل)، از افسانه هلندي Sinter Kiaas الهام گرفته شده است كه در قرن هفدهم توسط مهاجران هلندي به نيويورك آورده شد. در اوايل سال،۱۷۷۳ يك روزنامه آمريكايي اين اسم را به صورت St.A Claus بيان كرد، اما در سال۱۸۰۹ يك نويسنده مشهور به نام «واشنگتن اروينگ» با نام مستعار Diedrich Knicker bocker كتابي به نام «تاريخ نيويورك» منتشر كرد كه در آن راجع به اسطوره هلندي Saint Nicholas مطالبي نوشته بود. او رسيدن فرد مقدسي را با سورتمه كه با وسيله «پيتر مشكي» همراهي مي شود، در روز عيد اطلاع داد.
بابانوئل آمریکایی می شود
اما آمريكايي شدن Saint Nick به سال۱۸۲۳ برمي گردد. در آن زمان، شاعري به نام «كلمنت كلارك مور» شعري به نام «ملاقاتي از سنت نيكولاس» سرود كه بيشتر مردم آن را با نام «شب قبل از كريسمس» به ياد مي آورند.
«كلارك مور» در شعر خود حتي به گوزنهاي شمالي و رفتار و حركات بابانوئل هم اشاراتي كرد؛ اينكه بابانوئل سوسو مي زند، مي خندد و يا حتي با سر تصديق مي كند. او بابانوئل را چنين توصيف كرد كه «از دودكش خانه ها پايين مي آيد.» حتي عبارت «انگشت خود را كنار بيني نگه مي دارد» در كتاب اروينگ منتشر شده است. يك نقاش آمريكايي به نام «توماس سنت» تصوير بابانوئل را كشيد و آن تصوير از سال۱۸۶۰ تا ۱۸۸۰ در نسخه كريسمس مجله هارپر منتشر مي شد.
خلق بابانوئل در عصرجدید
اما تصوير انساني بابانوئل (نه در اشعار مور كه اورا جن فرض كرده است) در سال۱۹۳۱ در تصاوير تبليغاتي كوكاكولا كشيده شد.
در نسخه هاي مدرن، تنها كارگردان كارگاه اسباب بازي او را جن ها تشكيل مي دهند. «رادولف» نهمين گوزن شمالي بابانوئل با بيني براق و قرمز خود در سال۱۹۳۹ توسط تبليغات شركت مونتكومري خلق شد.
در نگاه به ريشه هاي تاريخي بابانوئل بايد عميقاً به گذشته برگرديم. بابانوئلي كه ما مي شناسيم مخلوطي از افسانه هاي مختلف و موجودات اساطيري و خيالي است.
روايت ديگر بابانوئل
روايت ديگر بابانوئل مربوط به اسقف نيكولاس از ازمير تركيه است. نيكولاس در قرن چهارم زندگي مي كرد و بسيار ثروتمند بود. او هميشه به بچه هاي فقير كمك مي كرد و با گذاشتن هدايايي در كنار پنجره، آنها را خوشحال مي كرد. كليساهاي ارتدوكس بعدها براي او والايي قايل شدند و حتي قديمي ترين كليساهاي روسيه به نام وي ثبت شد. به همين سبب ششم دسامبر را به نام سنت نيكولاس، فردي كه پشتيبان بچه هاست، نامگذاري كردند. در نواحي مركزي و شمالي آلمان به سنت نيكولاس der Weinachrsmann گفتند، در انگلستان پدر كريسمس ناميده شد و راه خود را همراه مهاجران هلندي به اشعار شاعران شمال آمريكا طي كرد و بابانوئل لقب گرفت
او با ريش سفيد و لباسهاي قرمز و كلاه منگوله دار خود، در شب قبل از كريسمس با سورتمه اي كه توسط هشت گوزن كشيده مي شود، از دودكشها پايين مي آيد و هداياي خود را در جورابهاي بچه ها كه به ديوار شومينه آويزان است، قرار مي دهد.
در مورد درخت كريسمس
۱ـ عده اي معتقدند كه تاريخچه درخت كريسمس از آلمان شروع مي شود. درختهاي هميشه سبز، نماينده زندگي هستند. در كريسمس زماني كه تولد مسيح جشن گرفته مي شود، درختها را به خانه مي آورند و تزيين مي كنند، نشاني از زندگي مسيح باشد و نشان دهند كه مسيح هنوز به زندگي ادامه مي دهد. در ابتدا كه اعياد كريسمس نامگذاري شد، اين درخت را «درخت مسيح» مي ناميدند و بعدها نام آن به درخت كريسمس تبديل شد.
۲ـ در دوران باستان، افراد درخت هميشه بهار را در ۲۱دسامبر (كوتاهترين روز سال) به خانه ها مي آوردند تا با برگهاي آن به خورشيد اداي احترام كنند.
۳ـ بعضي معتقدند تزيين درخت از سنت «يول لاگ» شروع شده است. سنتي كه بيش از صدها سال قدمت دارد، از بريتانياي كبير شروع شد و به اروپا هم سرايت كرد. طبق اين سنت همه اعضاي خانواده براي روز كريسمس تنه درختي را به خانه مي آورند تا آن را بسوزانند. بعدها اين سنت تبديل به خرافات شد. آنها بر اين باور بودند كه اگر تنه درخت با يك كبريت آتش بگيرد، خوش يمن نخواهد بود. عده اي هم معتقدند درخت را بايد با ذغال و خاكستر باقيمانده از سال قبل سوزاند تا خانه در امان بماند. اما مردم اسپانيا باور دارند كه با سوزاندن اين كنده ها، روح شيطان از بين خواهد رفت. عده اي ديگر تنه درخت را با گل و سوزن تزيين كردند و بدين ترتيب درخت كريسمس شكل گرفت. ۴ـ در بسياري از كشورها، صدها سال پيش مردم خانه هاي خود را با برگ درخت هميشه سبز تزيين مي كردند و شاخه هاي آن را براي دور نگه داشتن ارواح و جادوگران درخانه آويزان مي كردند.
درمورد جسد و چهره واقعی بابانوئل
در برنامه مستند شبکه۲ بی بی سی که درباره بازسازی چهره واقعی بابانوئل بود. جمجه نيکولای قديس بررسی شد.
جمجمه ای که به همراه بقيه استخوانهای بدنش در يک تابوت بزرگ سنگی قرار داره و هيچکس حق ديدن يا دست زدن به اون رو نداره. فقط ۵۰ سال پيش اجازه داده شد که مورد تحقيق علمی قرار بگيره و الان فقط عکس و نقشه اندازه های اون در دست هستش.
کارولين ويکنسون در منچستر بريتانيا:" ما از عکسها و اندازه های دقيقی که ۵۰ سال پيش از جمجمه سنت نيکولا در دست داريم، تونستيم شکل سه بعدی جمجمه رو با کامپيوتر بازسازی کنيم. کامپيوتر با بررسی برآمدگی های استخوان، ماهيچه های صورت اين جمجمه رو بازسازی می کنه.
الان می بينم که استخوان دماغ اين جمجمه پريدگی داره يعنی يک زمانی دماغ نيکولای قديس با يک ضربه از طرف چپ شکسته و کج شده.
استخوانهای نيکولای قديس قرن سه ميلادی که در طول تاريخ به شخصيت بابانوئل تبديل شده. بعد از مرگش در کليسايی در شهر خودش پتارا نگهداری می شده و گفته می شه که از استخوانهای اون چيزی شبيه به گلاب ساطع می شده. گلابی که کشيشان کليسا در بطری های کوچک می ريختند و به زائران می فروختند.
اين استخوانها در قرن۱۱ ميلادی بوسيله ملوانان ايتاليايی دزديده می شه و به کليسا و زيارتگاه امروزيش در شهر باری آورده می شه. اين استخوانها هنوز اونجاست و هنوز تصور می شه که از خودشون مايعی معطری بيرون می دن.
بر سر بابانوئل چه آمد
فرانکو محقق ايتاليايی که داستان زندگی بابانوئل و در نتيجه نيکولای قديس رو دنبال می کنه در اينباره می گه:" من خوشحالم که استخوانهای نيکولای قديس تا امروز در ايتاليا هستش حداقل بکل مفقودنشده ولی خوب درعين حال از اينکه اين استخوانها از کليسای اصليش بوسيله ملوانهای ايتاليايی دزديده شده شرمنده هستم. شايد اگر استخوانها به ايتاليا آورده نمی شد هيچوقت افسانه بابانوئل متولد نمی شد و خيلی از رسم و رسوم کريسمس بوجود نمی آمد."
نيکولا با کريسمس يکی شد؟
اليستر مک گراث از دانشگاه آکسفورد:" پيروان آئين پروتستان که مخالف سرسخته خرافات مذهبی بودن، روی افسانه سازی های که درباره نيکولای قديس شده بود خيلی حساسيت به خرج دادن. و جشنهای مذهبی مربوط به اين قديس رو ممنوع کردن، از جمله جشن ۶ دسامبر که مربوط به نيکولای قديس بود."
"ولی مردم آنقدر به نيکولا و افسانه بابانوئل علاقه پيدا کرده بودن که روز تولدش رو با روز تولد مسيح يکی کردن تا به اون بهانه جشنهای مربوط به اين قديس همراه کريسمس برگزار بشه، و از بين نره."
افسانه نيکولای قديس به تدريج تغيير شکل داد و تصويری که ازش در نقاشی ها کشيده می شد ديگه از حالت يک قديس خارج بود.
در قرن ۱۸ ميلادی نيکولای قديس رو به شکل يک کوتوله خندان نقاشی کردن و در قرن ۱۹نقاشی به اسم توماس نکست( nexet ) اين شخصيت رو به شکل يک پيرمرد خندان ترسيم کرد و در قرن ۲۰ شرکت نوشابه سازی کوکاکولا تصوير بابانوئل رو که دو قرن پيشتر نقاشی شده بود رو با تبليغاتش جهانی کرد.
رسوم امروزی کريسمس
يکی از رسوم امروزی کريسمس که بخاطر نقل انتقال استخوانهای نيکولا به ايتاليا باب شده، گذاشتن شيرينی يا کادو در جورابهای رنگی که معمولا به شومينه ميخ می کنن يا به درخت کريسمس می بندن.
در قرن ۱۲ ميلادی راهبه های فرانسوی بعد از رفتن به زيارتگاه باری تحت تأثير اين قديس قرار می گيرن و به تقليد از اون ميوه و خشکبار و آجيل در جوراب پر می کنند و شبانه در خانه فقيران می گذارن.
آیا این واقعیت داره
ولی هنوز استخوانهای نيکولای قديس معجزه می کنه و الان در کليسای باری، شيلنگ باريکی به داخل حفره ای درتابوت سنگی نيکولا وارد شده و از اون قطره قطره مايعی به داخل يک بطری کوچک ريخته می شه.
بابانوئل نابود نشه
در برنامه مستند بی بی سی برای اولين بار بعد از ۵۰ سال دوربين کوچکی رو وارد قبرکردن تا بتونن داخلش رو ببينند.
فرانکو:" استخوانها کاملا سياه شده و بخاطر رطوبت شديد، داخل تابوت سنگی داره پودر می شه. در قبر آب جمع شده و شايد تا ۱۰۰ سال ديگه اين استخوانها کلا پودر بشه و از بين بره. اين آخرين بازمانده بابانوئل هستش که به بشريت تعلق داره. بايد تا ديرتر نشده نجاتشون بديم."
http://blog.360.yahoo.com/blog-t7a.eYg3erQpcFEhfpHxnRUJ10pg?p=50
Sunday December 23, 2007 - 11:47pm (IRST)

۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه

غروب هشتم.اسماعیل وفا

غروب هشتم
آزادي همان نام پنهان زندگي ست
و مرگ. سرد شدن جسم نيست
بل مرگ آزادي ست

بخش هشتم از مجموعه منتشر نشده:تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان
اسماعیل وفا
و در غروب هشتمين روز پرنده ي كوچك و ببر مهربان بار ديگر در خاموشي من پديدار شدند و من كه تائودا باشم از پرنده ي كوچك آزادي را پر سيدم و پرنده ي كوچك در نور آبي رنگ خويش محو و آشكار شد گوئي كه در درون من گوئي كه صداي من بود كه در درون من و مرا فرا مي‌گرفت و چنين گفت:
تائودا ! نخستين راز آزادي خروج از گورهاي كهن و قلعه هاي فرو ريخته و مردابهاي بويناك است، آنجا كه آتش برخاسته از استخوانهاي كاهنان سومري و جادوگران و حكيمان كلداني فانوس راه منادياني شد كه از دفترهاي‌شان شعله هاي دوزخ زبانه ميكشد و خداي‌شان گوگرد مي پراكند و هراس مي‌آفريند و وجودش نفي آزادي ست. و دريغا كه كسي نمي انديشد.
تائودا ! آن‌كه آزاده است نخست تمام جامه هاي فاخر و مقدس و عطر‌اگين گذشتگان را بدور مي افكند و عريان مي شود ، عريان چون آفتاب و درخت و دريا و باد ، و تا آفتاب بر او بتابد و درخت با او سخن بگويد و دريا او را بشويد و باد هواهاي تازه به او آورد.
تائودا ! مرد عريان را در اين منزل نه آئيني ست و نه اعتقادي و نه تمايلي. تنها هست ، چون كودكي زاده شده از مادر.
تائودا ! چون عريان شوي و مردابها و گورها و قلعه هاي كهن را وداع كني هزاران شبح خوف و هول با الواح بشارت و وحشت از آسمان فرود مي آيند و از زمين فرا مي روند و هزاران خداگردا گرد تو چون گردبادي تاريك و خوف آور تنوره خواهند كشيد تا ترا به تاريكي هاي گذشته باز گردانند.
تائودا !بايست و مهراس! آنان وجود ندارند و از درون تو بر تو مي بارند. آزاد باش‌و استوار بمان! ،از نو زاده شو ، شاهد تولد خويشتن باش، از نو اختيار كن! وبالهاي روشن خود را درافقهائي ديگر بگشاي .
تائودا1 چون از بت هائي كه در درون تو سر بر مي آورند جدا گردي آزادي را در خواهي يافت.
تائودا! در اين جاست كه كفر مقدس نخستين گام عصيان، عصيان مقدس نخستين گام آزادي و آزادي منت پذير معرفت جدا شده از بت ها و بتكده هاي رنگين است.
تائودا !پهناور و گسترده باش و تمام جهان را چون زيباترين محبوب در آغوش گير و اين آزادي در انديشيدن است.
تائودا! تن خود را ميازار و از رفتارهاي ناشايست بر كنار و آن را نيرومند بدار و از گنجهاي پنجگانه خود آن چنان كه بايد استفاده كن.اعتدال را رعايت كن و گاه تا سختي ها را تاب آوري بر خويش سخت گير و گاه خود را گستردگي ده و خويش را بنواز و خود در ميان اين دو رها باش و اين آزادي تن توست.
تائودا آزادي انديشه و آزادي تن اما تماي آزادي نيست ، آدمي را از زيستن در ميان آدميان گريزي نيست. پس آزادي انديشه و تن تو در جدال با آزادي انديشه و تن ديگران خواهد بود.
تائودا !در هر شهر به آن آزادي كه بيش از همه با آزادي هاي كوچك در موافقت است دل سپار و به خاطر آن حتي از آزادي خويش بگذر و حتي بمير.
تائودا آزادي معيار معيار هاست از آن آئين كه آزادي را پايمال مي كند روي بتاب و از خدائي كه مناديگر آزادي نيست بگريزو اگردر معرفت خود به يقين رسيدي كه كسي خون ازادي را مي ريزد او را
مرده بپندار و در انديشه ي شمشير و آوارگي و مرگ باش.
تائودا! آزادي نان است و خانه و آب خنك كوهسار ها، آزادي صداي سازهاست و پرواز پرندگان و وگذر گله ها و رويش گندمزارها و درخشش سيب و انگور در پرتو ماهتاب و آفتاب. آزادي زيبائي زنان و مردان و كودكان ست صداي بوسه هاست و طلوع ماه از نيزارهاو احساس زلال مسافري كه ميداند راه خالي از خطر است. آزادي خرد است و معرفت شعرست و دل انگيزترين حكايت، رونق بستانها و كارگاهها و شادي شهرها و دهكده هاست و صداي دف و ساز جشن ها.
تائودا !آزادي بلوغ انسانيت است و مرگ توحش. آزادي همان نام پنهان زندگي ست و مرگ سرد شدن جسم نيست بلكه مرگ آزاديست و در حاليكه مردمان تنفس مي كنند .
تائودا با آزادي زندگي كن و به خاطر آزادي بمير و كلام هنوز باقي ست .

۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه

فتوای شیخ و دخترکان شش ساله




فتوای شیخ و دخترکان شش ساله
اسماعیل وفا
سؤال: آیا در اسلا م کسب لذت جنسی از دختر کمتر از شش ساله مجاز است یا نه ؟ این فتوا و جواب آن ازسایت آیه الله العظما سید محمد صادق روحانی است . بخوانید و ببینید که جواب چیست
بعد التحریر. اسماعیل وفا
البته آخوندهای بچه گرا!! و پیروان صدیقشان با دستاویزو قیاس ازدواج سید المرسلین و خاتم النبیین، پیامبر گرامی و عظیم الشان اسلام(ص)وعقد عایشه (ع) در سن شش سالگی عایشه (ع) و پنجاه و دو سالگی خاتم النبیا (ص) ، و ازدواج در سن نه سالگی این فتواها ی شرم آوررا می دهند در حالیکه قوانین هزار و چهار صد سال قبل و ازدواج یک پیامبر اولوالعظم بی نظیر و مانند را که خاتم الانبیا است و یک میلیارد پیرو دارد،و وجود مکتب و مرامش باعث انواع خیر و برکات برای عالم بشری بخصوص در اقصی نقاط عالم منجمله خاور میانه و آسیا و افریقا شده و میشود، فقط خداوند و خود رسول از اسرارش اگاه است نمی توان امروزه روز قیاس گرفت وبجان بچه های شش ساله مردم افتاد که فرموده شده اول من قاس الشیطان(لعنه الله علی اولادها و اصحابها) اولین کسی که قیاس نمود شیطان است.اسناد در این باره زیادست که می توانید یکی از آنها را ملاحظه بفرمائید.در ضمن باید توجه داشته باشید ملاها و پیروانشان حتی می خواهند آن سنت هزار و چهار صد سال قبل را هم که رسول بزرگوار در سن شش سالگی به دلائلی که بر عقول ناقص بشری نامعلوم است و نامعلوم هم خواهد بود با عایشه ازدواج فرمود و در نه سالگی او را به خانه برد زیر پا گذاشته و به دختران کمتر از شش سال نظر دارند که این کار نقض صریح و روشن سنت نبوی در ازدواج با عایشه در سن نه سالگی کامل می باشد، بدتر از فتوای آیه الله روحانی البته حکم بنیادگذار جمهوری اسلامی در کتاب ، تحریر الوسیله، ج 3، ص 430 مسأله 12 است که متاسفانه ما قبل از اینکه ایشان به ایران نزول اجلال بفرمایند نرفتیم و نخواندیم که سمبل یک مکتب و انقلاب در باره دریدن دخترکان خردسال می فرمایند(كسيكه زوجه اى كمتر از نه سال دارد وطى (بر وزن اسب، در لغت بمعنای پامال کردن و در اصطلاح فقهی رابطه جنسی کامل از نوع ملا پسند، یعنی بمعنای کامل پایمال کردن و سپوختن زن) او براى وى جايز نيست چه اينكه زوجه دائمى باشد، و چه منقطع ، و اما ساير كام گيريها از قبيل لمس بشهوت و آغوش گرفتن و تفخيذ (به آبرومندانه ترین معنی یعنی لاس زدن جنسی که از معنای دقیق کلمه شرمم می آید ) اشكال ندارد هر چند شيرخواره باشد، و اگر قبل از نه سال او را وطى کند اگر افضاء نکرده باشد بغير از گناه چيزى بر او نيست ، و اگر کرده باشد يعنى مجراى بول و مجراى حيض او را يکى کرده باشد و يا مجراى حيض و غائط او را يکى کرده باشد تا ابد وطى او بر وى حرام مى شود، لکن در صورت دوم حکم بنابر احتياط است و در هر حال بنا بر اقوى بخاطر افضاء از همسرى او بيرون نمى شود در نتيجه همه احکام زوجيت بر او مترتب مى شود يعنى او از شوهرش و شوهرش از او ارث مى برد، و نمى تواند پنجمين زن دائم بگيرد و ازدواجش با خواهر آن زن بر او حرام است و همچنين ساير احکام ، و بر او واجب است مادامى که آن زنده است مخارجش را بپردازد. هر چند طلاقش داده باشد، بلکه هر چند که آن زن بعد از طلاق شوهرى ديگرى انتخاب کرده باشد که بنابر احتياط بايد افضا کننده نفقه او را بدهد، بلکه اين حکم خالى از قوت نيست ، و نيز بر او واجب است ديه افضا را که ديه قتل است بآن زن بپردازد اگر آن زن آزاد است نصف ديه مرد را با مهريه ايکه معين شده و بخاطر عقد دخول بگردنش آمده به او بدهد، و اگر بعد از تمام شدن نه سال با او جماع کند و او را افضاء نمايد حرام ابدى نمى شود و ديه بگردنش نمى آيد، لکن نزديکتر به احتياط آن است که مادامى که آن زن زنده است نفقه اش را بدهد هر چند که بنا بر اقوى واجب نيست » .) ملاحظه می کنید که چه صحنه شگفتی است که یک نره خرشهوتزده مجنون بیرحم چهل پنجاه شصت ساله مومن به رساله آقا،و با صد کیلو وزن!به سراغ بچه ای چهار پنج کیلوئی برود که تازه شیر مادرش را خورده و می خواهد چرتی بزند و در قنداق خودش بی سر خر و فارغ از فتوای ملا جیشی بکند، که دچار بلیه حمله شوهر می شود. در اینجا کار به بچه شیر خواره هم میرسد و نیز توجه داشته باشید بر اساس آمار تا کنون حدود هفتصد هزار دختر و دختر بچه ایرانی قبل از رسیدن به سن قانونی و بمدد همین احکام شرعی به ازدواج مردان بزرگسال در آمده و هیچ فریاد رسی هم برای آنان نبوده است.براستی غضب خدا و رسول ودوازده امام و چهارده معصوم و تمام مسلمانان بر ناقضین سنت نبوی باد و نیز امید است تمام مسلمانان در پایه ها و مبانی تئوریک و تاریخی و ذهنی یعنی چنانکه در یاداشتک سی و چهارم عرض کردم در مورد سر کلفت قضیه مذهب مقداری تدبر و تامل بفرمایند که مطلقا شوخی نداریم و وقتش است که البته دین و مذهب خودمان را به طور شخصی داشته باشیم ولی گاماس گاماس و عصا زنان هم که شده به سوی لائیسیته و جدائی دین از دولت برویم که اقلا دختربچه های شیر خواره مان بتوانند پس از انکه شیر مادرشان را خوردند در سایه دولتی لائیک و رئیس جمهوری که هم مبانی دموکراسی را درست و حسابی می شناسد وبه مبانی دموکراسی بطور واقعی پایبند است و هم اسلام عاطفی مردم را از اسلام مدعی حکومت وباز گرداننده حق رهبری تفکیک می کند، چرتی بزنند و در قنداقشان با خیال راحت جیششان را بکنند. آمین یا رب العالمین.

۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

در بدرقه امانوئل

اسماعیل وفا .
در بدرقه مادلین سنکوئن. امانوئل
زنی که زیبائی خدا و عشق راپراکند
مادلین سنکوئن، امانوئل(کلمه خواهر را به کار نمی برم زیرا نمی خواهم نام او را در کنار یک تابوی جنسی عصر نئندرتالها قرار دهم )پس از نود و نه سال و یازده ماه زندگی رفت وزمین ما را خالی تر کرد واقعا خالی تر کرد. این را با اندوه می گویم و در حاشیه خیابان و نشسته بر نیمکتی در کنار پارکی کوچک این یاداشت را می نویسم.در دنیائی که فرهنگ که نه، هرزابهای گندناک کاپیتالیسم افسار گسیخته و موجوداتی که زمام جهان ما را در دست دارند تلاش دارند جهان را تبدیل به تن! و فقط تن و انسانها را تبدیل به گوشت و پوست ودل و روده و پوست وپشم وچیزهائی از این قبیل بکنند و تا اندازه زیادی موفق شده اند وجود این آدمها غنیمتی است برای جهان. جلوی من در تابلوی تبلیغات روبروی پارک نان باگت را تبلیغ کرده اند. تبلیغی نیرومند و قوی و هوشیارانه. کنار تصویریک نان باگت نوشته اند «پنجاه سانتیمتر لذت» آدم بلافاصله می فهمد که مثل اکثر چیزها که تبلیغش با چاشنی سکس امیخته است نان باگت هم در آمیزشی نهانی و با هوشیاری فراوان با آلت تناسلی جنس نر در آمیخته است و تبلیغ شده است. گویا نان برای استعمال کردن است و نه فرو نشاندن گرسنگی.نه نان چیز بدی است و نه سکس که هردو از کار سازهای زندگی اند.بدون نان نمیشود زنده ماند و بدون مکانیزم سکس آدم نمیتواند زیبائی جفتش را بنوشد و از آن خود کند و در ادامه بقای نسل را تضمین کند ولی اینکه برای تبلیغ نان ازسکس استفاده شود و نان و رجولیت اغراق شده یعنی پنجاه سانتیمتری در هم آمیزندکاری است که از خداوندان فرهنگ سود و سرمایه بر می آید و این است هرزابه!.از این نمونه ها خروار خروار تولید می شود و فرو میریزد و به مغزها نشت می کند وآدم اگر حواسش نباشد تبدیل می شود به تن و فقط تن و دل و روده و گوشت و پوست و پشم و مو و این وسط ازچیزی به اسم روح و انسانیت و معنویت ،مقوله ای که هم سیاست و هم مذهب معمول و بازیچه سیاست آلوده اش کرده اند و بد جوری هم آلوده اش کرده اند خبری نیست و در جنگلی از گوشت و پوست و پشم حفاظت شده و ترمیم شده آدم اکثر اوقات نمی داند با کی دارد حرف میزند و آیا در زیر این گوشت و پوست و پشم شیک و سازمان یافته و زنده چیزی فراتر از اینها وجود دارد یا ندارد . فاجعه وقتی بیشتر قابل لمس می شود که آدم خودش را در آینه می بیند ومی اندیشد ایا من هم به همین بلای رو به گسترش دچار نشده ام؟ و در این معرکه است که وجود کسانی چون آبه پیر و مادلین سنکوئن، امانوئل، غنیمتی است. آنها که روح و جان متعالی فرهنگ و پیام معنویت را که عشق و انسانیت است بدون آلودن به بامبولهای سیاسی روز که از مذهب و مقولات مذهبی برای مقاصد روز مثل دستمال توالت یا کاپوت، یا چماقی برای له کردن سر این و آن ویا خنجری برای دریدن استفاده می کنند در یافتند و اعلام کردند.مدتها قبل روزی در کشاکشهای ذهنی با خودم فکر کردم همانطور که زمین ما داری گودالهای بسیار عظیم و تهی از آبی بود که بعدها تبدیل به اقیانوسهای کبیر و اطلس و آرام و... شدند گویا در روان نهان و عمق اندیشه انسان هم گودالهای عظیمی عظیم تر از اقیانوسهای خاک وجود دارد که باید با بارانهای بارنده معنوی پرشوند و وموج بزنند تا آدم بتواند واقعا آدم بشود. یعنی انسان دارای ظرفیتهای جدی و واقعی معنوی و روحی است .این گودالها و ژرفاها را مذاهب در طول قرنها پر کرده اند. در ایران ما زرتشت هزار و چند صد سال این ژرفاها را انباشت بعد که اسلام آمد گودالها همان گودالها بود اما محتوایش را اسلام پر کرد و همین جاست که فارغ از مبارزه جدی و لازم در سطح روشنفکران، نمیشود در سطح عمومی و همگانی زیرآب مذهب خلق الله را با تمام عیوبش زد. شاید امثال من و ما به این توجه نداریم ولی متولیان مذهب این را می دانند و تا می توانند بر امواج این دریاها کشتی مرادشان را می رانند و تازه وقتی هم آبها را بوی گند و کثافت بر می دارد ضررش را بیشتر و باز هم مردم می کنند و نه متولیان.کار عظیم کسانی چون آبه پیر و امانوئل این بود که در حد امکانات خودشان این گودالهای اقیانوس آسا را با محتوای واقعی شان یعنی عشق و انسانیت پر کردند یعنی همان چیزی که می باید کار کرد اصلی مذهب و معنویت باشد و متاسفانه نیست. امانوئل زنی بزرگ و عاصی و دوستدار انسانیت و حقیقت و تابو شکن بود و فراتر از مذهب رسمی و پاپی که به آن وابسته بود بال و پر گشوده بود. اجازه استفاده از قرص ضد بارداری برای زنان و پیشنهاد ازدواج برای کشیشان از زمره این تابو شکنی ها بود. امانوئل در بلژیک به دنیا امد ولی او شهر وند جهان بود. مسیحی بود ولی سالها در میان مسلمانها زیست.یک قدیسه واقعی بود ولی بنیادش را بر لائیسیته بنا نمود.مرگ پدرش او را به دنیای راهبگی کشید ولی در تمام عمر و با اتکا به مرگ برای زندگی و زندگان مبارزه کرد او نه چپ بود و نه راست و بنیاد تفکرش را بر انسانیت بنا نهاد ولی مطمئنم که درخشش انسانیت فراتر از چپ و راست این زن از همن فردا موجب می شود هم چپها و هم راستها بیایند و ریش و سبیلشان را به تابوت امانوئل بمالند و برای خود اعتبار کسب کنند و اطلاعیه ها و اعلامیه های صد من یک غاز صادر کنند در حالیکه دمی برای درک اندرونه واقعی کار این زن بزرگ وقت نخواهند گذاشت . با در گذشت این زن جهان ما خالی تر شد و ما با دنیای گوشتی وکرمهای ضد چین و چروک پوست تن و چروک دهنده روان و قرصهائی که بر قدرت جنسی می افزاید و قدرت روحی را از بین می برد و غذاهائی که طول عمر را زیاد می کند و شامپوهائی که موها را پررنگ و پر پشت و عقل را کم رنگ وکم پشت میکند و آت و اشغالهائی از این فبیل تنها تر شدیم اما شاید فقدان این زن مقداری همه را به فکر فرو ببرد که یک انسان همانی که مولانا به دنبالش می گشت دیگر در دسترس ما نیست و ما چیزی را کم داریم. به احترام امانوئل و در برابر شکوه روح بزرگ و بیکران این زن برخیزیم و بایستیم و بر او درود بفرستیم و به او بیندیشیم
بیست اکتبردو هزار و هشت

۱۳۸۷ شهریور ۱۷, یکشنبه

افق سرخ. اسماعیل وفا یغمائی

افق سرخ
آخوندهای حاکم دندان می کروچند و کف بر لب آورده اند.جیره خواران خارجی ملایان با عرق جبین و برای کد یمین خوش میتازند.خائنانی که روزگاری عضو جنبش بوده اند، خائنان به آخوند پیوسته( و نه بریدگان و نه جدا شدگان)با تمام قوا و در کنار ملایان رجز می خوانند. یکی از رسانه های اطلاعاتی آخوندها در یکروز و فقط یک روز ( همین امروز) بیش از بیست مقاله گوناگون در باره فرار مجاهدین! در باره دستگیری مجاهدین! در باره مجازات آنها، در باره صادر شدن انواع حکمها و فتوی ها علیه آنان و در باره دهها مقوله ضد و نقیض دیگر اما همه در وحدت علیه سه هزار و پانصد رزمنده مستقر در اشرف صادر کرده است! چه خبرست؟ خبر این است که اوضاعی بسیار حساس و خطیر پیش روست اوضاعی که نمیتوان به سادگی و با وجدان آسوده از کنار آن گذشت.ا
آخوندها بخوبی می دانند که دارند چه می کنند.نیروئی که بیست و هفت سال در ایران به طور سیاسی و نظامی در حد امکاناتش و در نقاط مختلف جهان به طور سیاسی علیه آنها جنگیده در شرایطی قرار دارد که می شود اگر اوضاع بر وفق مراد به پیش برود به او نزدیک شد و خونش را ریخت. ما می توانیم و حق ماست که با این نیرو و کارهایش موافق باشیم و یا نباشیم ولی خوبست بدانیم آخوندها مطلقا با این نیرو موافق نیستند و می دانند که تا این نیرو متشکل است و وجود دارد برای جمهوری اسلامی خطرناک است و برای همین بر خلاف خارج کشور که گاه روزها می گذرد و ما حواسمان به اشرف و عراق و مسائلی که در آنجا می گذرد نیست ، ملاها کاملا حواسشان جمع است و بر خلاف آنکه گاهی می خواهند زیر سبیلی بگویند ای بابا! مجاهدین اشرف که دیگر مشکل ما نیستند اما لحظه ای دیگر ریش به کف برای بر کندن ریشه مجاهدین در تلاشند. آخوندها بدشان که نمی آید بسیار خوش دارند عاشورائی دیگر را تکرار کنند.
تردید نکنیم عاشورای اول را اجداد همین ها راه انداختند . البته با نگاهی به تاریخ متوجه خواهیم شد که اجداد مطهر اینها بسیار لیبرالتر!! از نوادگان تاریخی شان هستند، که یزید در مجلس معروف خود در برابر جسارتهای زینب تحمل کرد واهل بیت حسین ابن علی را با احترام روانه کرد ولی اینها دخترکان ده دوازده ساله را پس از تجاوز به گلوله بستند و مادران شصت هفتاد ساله را بر تخت شکنجه کشتند و کردند و می کنند هر آنچه را که در کابوسها نیز نمی گنجد.
حسین ابن علی قصد جنگ نداشت بلکه از بیعت سر تافته بود و حر او را متوقف کرد و لاجرم ماجرا به عاشورا پیوست. کار حر را در این دوره ماجرای تهاجم آمریکا بر عهده گرفت که حر به معنای آزاده است و آمریکا هم آمد تا لیبراتور و آزاد کننده و حر زمانه در افغانستان و سپس عراق باشد! با این تفاوت که حضرات جوانمردی حر را نداشتند که حر دو دوزه بازی و مذاکره نکرد و حسین را در لیست تروریستی قرار نداد و بمبارانش نکرد و سلاح در مقابل دشمن خونخوار از دستشان نگرفت و موش و گربه بازی در نیاورد ولی اینها علیرغم اینکه مجاهدین را بلوکه کردند و در صحرای کربلای پس از جنگ و سقوط صدام حسین خلع سلاح و متوقف کردندولی بر خلاف گفته های ملایان و انصارشان به مجاهدین نپیوستند!! و مجاهدین را یاری نکردند که اگر یاری کرده بودند و ضع طور دیگری بود و بسیاری از تریبونهای خروشان علیه مجاهدین بپاس حرمت آمریکا هم شده سکوت می کردند و اینطور کف بر لب و ضد امپریالیست نمی تاختند و چون بوی کباب بر می خواست و کرزای ایران مقبول واقع می شد لاجرم تازندگان تریبونی، نانی به کف می گرفتند و در انتظار کباب سکوت پیشه می کردند ولی گویا کبابی در کار نیست و این رزمندگان مظلوم و جان بر کف اشرف اند که پس از سالها مبارزه با دشمنان درنده ایران و ایرانی در معرض کباب شدن قرار دارند و بنابر این بجای سکوت باید در پشت تریبونها دندان کروچید و کف بر لب آورد.ا
همین جا عرض کنم که باعث گیجی و خلط مبحث نشود که راقم این سطور دارد از یک واقعیت و توجه دادن به یک واقعیت سخن می گوید و راقم همین سطور در سه چهار ماه قبل در دفاع از تعدادی انسان جدا شده و یا بریده ولی نه خائن و به دشمن پیوسته سخن گفت و مورد لعنتها و نفرینها قرار گرفت که آنهم سخن گفتن از یک واقعیت بود. در هر حال آخوندها عاشورای اول را خودشان راه انداختند و دقیقا هزار و سیصد و چند سال است دارند روضه اش را می خوانند و نانش را می خورند و حال که کسانی مزاحم نان و خوان و جانشان هستند ، حتما از عاشورای دوم استقبال می کنند و از شرایطی که بلانسبت، حر دوران ما! پیش آورده کمال استفاده را می خواهند بکنند. در این اوضاع راحت می توانید جانشینان مرحوم عمر سعد و شمر ابن ذی الجوشن را در همان حول و حوش و در عراق پیدا کنید که کار مشکلی نیست. می بینید چه صحنه غریبی است و کربلا هم که قربانش بروم بغل گوش است.
این از آخوندها و رفقایشان. امامجاهدین از لحاظ سیاسی کار خودشان را می کنند. آنها چه موافق آنها باشیم و یا نباشیم در عراق در پی تفریح و استراحت نبودند و من به عنوان کسی که سالها با آنها بوده ام می توانم بگویم سخت ترین گذران ممکن و زندگانیی کاملا نظامی و دائما با رنج و خطر آمیخته را در عراق داشته اند و دارند. آنها، رهبران مجاهدین و به طور خاص مسعود رجوی به عنوان فرمانده و راهبر اصلی از آغاز استراتژی مشخصی را در عراق و در رابطه با سرنگونی جمهوری اسلامی ریخته اند و سر مایه گذاریهائی سیاسی و نظامی و استراتزیک نموده اند که باعث شده پایه های استراتژیک مشخصی را در عراق ایجاد کند و قاعدتا نمی توانند از آن کوتاه بیایند و مانند فلان گروه سیاسی که بسادگی بار سفر می بندد وراهی دیگر در پیش می گیرد بار سفر ببندند و راهی دیگر در پیش گیرند. این سازمان و جماعت اهل رزم است و اهل فرو رفتن به گردابها و مهالک و به سادگی از راه و استراتزی خود دست نمی کشد. این پایه و مایه استراتژیک و به نظر من ایدئولوزیک و سیاسی در گذر از توفانی سرخ و بسیارسهمگین در حال محک خوردنست و دیر یا زود افق نشان خواهد داد که چه در پیش روست و در آن افق است که می شود خیلی چیزها را دید و از خیلی چیزها صحبت کردو طبعا در آن افق مجاهدین نیز باید حرفهایشان را بزنند.ا.
از لحاظ ایدئولوژیک طبعا آنهائی که مانده اند اگر چه نه همه ،اکثرا آردشان را بیخته و الکشان را آویخته اند و راهشان را میروند. جنگ و جدالها بجای خود و اختلاف نظرها محترم است و باید سر موقع به آن پرداخت اما من مدتها قبل به رفیقی می گفتم در مملکتی مثل ایران ما یادمان رفته است که مسلمان شیعه به طور تاریخی پدیده ای واقعی است و وجود دارد و این مسلمان شیعه مثل من و شمادنبال بحث و فحص نیست بلکه برای خودش حقانیتی قائل است وسقف خودش را داری اصالت بالاتر می داند و طبعا در پی رهبرش می گردد تا بتواند راهش را برود.بخشی از این مسلمین شیعه، مسلمین شیعه مجاهدند که بحث و فحصهای امثال ما را با رهبر خود ندارند بلکه پس از پیدا کردن او و قبول او و یا پایان بخث و فحصهاراهشان را می روند و گوششان به خطرات بدهکار نیست. می توانیم از این مساله خوشمان بیاید یا نیاید ولی این یک واقعیت است. این جماعت با این اعتقادات به طور حقیقی بزرگترین دشمنان و مخالفان متشکل جمهوری اسلامی در عمل بوده اند و به طور سیاسی و نظامی با آن جنگیده اند. می توان فکر کرد بافت و ساخت مملکتی مثل ایران چنین است که حتی پس از ظهور یک حکومت اسلامی با زهم مخالفان سر سختش عجالتا از ریشه های مذهب می جوشند. در این زمینه تاکید می کنم نوشته های آقای سلامت کاظمی را بخوانید. این جماعت با این اعتقادات و ساخت و بافت و سالهای سال مبارزه در خطری جدی قرار دارند. می خواهم از زاویه ای کاملا انسانی بگویم. اینها سه هزار و پانصد انسان ایرانی اند. اینها سه هزار و پانصد رزمنده اند! سه هزار و پانصد چریک! سه هزار و پانصد مجاهد و مبارز سیاسی جدی! سه هزار و پانصد تن با حدوی سی سال و در پاره ای اوقات چهل سال مبارزه سیاسی. اینان در خطرند. می توانیم با تمام اینها یا با اندیشه های سیاسی و ایدئولوزیک انها یا با استراتزی آنها و یا بالاتر از همه با رهبران آنها مسعود و مریم رجوی مخالف باشیم.در کنار این اما می توانیم فکر کنیم دیگر اینها نیستند! صحنه را مجسم کنیم. چه موضعی خواهیم داشت و افق را چگونه خواهیم دید. می توانیم تمام نقطه نظرهای خود را در کنار مخالفت با وحشی ترین و عنان گسسته ترین رژیم تاریخ معاصر ایران داشته باشیم و آنگاه ببنیم آیا وجود این سه هزار و پانصد مجاهد و مبارز کار سازتاریخ زخم خورده ماست یا نه.
افق سرخ است. آخوندها و رژیم جمهوری اسلامی تصمیم خود را دارند. مجاهدین و مبارزین اشرف نیز تصمیم خود را دارند.ما در این میان در کجا ایستاده ایم. و فردا این سئوال را حتما از خود خواهیم کرد که دیروز و در این جدال با تمام تفاوتها و نقطه نظراتمان در کجا ایستاده بودیم. همین و بس و بقیه را خودتان ادامه دهید
.